1.
تعيين ماهيّت فلسفه چيزي نيست جز
تعيين اينكه فيلسوفان دائماً
اشتغال به بحث از چه نوع مسائلي
دارند و دست اندركار پاسخيابي به
چه نوع مسائلياند. اما اين كار
آساني نيست، زيرا مسائلي كه
فيلسوفان، در واقع و عملاً، از
آنها بحث كردهاند و كوشيدهاند
تا بدانها پاسخ دهند چنان متكثّر
و متنوّعند كه هم توصيف كلّياي
از فلسفه كه همة اين مسائل در تحت
آن اندراج يابند بسيار دشوارياب
است و هم تنظيم درست اين مسائل،
در ربط و نسبت با يكديگر، به غايت
مشكل است. بنابراين، به ارائة
اجمالي انواع عمدة مسائل فلسفي و
تذكار پارهاي از مهمّترين
ارتباطات موجود ميان اين مسائل
اكتفاء ميشود.
1ـ
1. مهمّترين و جالبترين كاري كه
فيلسوفان در صدد به انجام
رساندنش بودهاند و نخستين و
مهمّترين مسألة فلسفه ارائة
توصيفي كلّي از كلّ عالَم است.
اين توصيف كلّي عبارت است از ذكر
همة مهمّترين انواع چيزهايي كه
علم داريم كه در عالَم وجود
دارند، بررسيِ ميزانِ احتمالِ
وجودِ انواعِ مهمّ چيزهايي كه به
وجود داشتنشان در عالم مطلقاً
علم نداريم، و نيز بررسي
مهمّترين انواع ارتباطاتي كه اين
انواع مختلف چيزها با يكديگر
دارند. ارائة توصيفي كلّي از عالم
اختصاص به فلسفه دارد؛ يعني، غير
از فلسفه، هيچ علم ديگري نيست كه
بگويد: فلان و بهمان انواع چيزها
يگانه انواعياند كه در عالَم
وجود دارند يا ما از وجود
داشتنشان باخبريم. دقيقاً مراد
از توصيف كلّي كلّ عالم چيست؟
براي ايضاح مراد، بايد به مفهومِ
«فهم عرفي» بپردازيم.
2ـ
1. آراء و نظرات خاصّي دربارة
ماهيّت عالَم وجود دارند كه
تقريباً هر كسي به آنها قائل است.
اين آراء و نظراتِ موردِ اعتقاد
عمومِ آدميان را «آراء و نظرات
ناشي از فهم عرفي» (يا، اختصاراً
«فهم عرفي») ميناميم. نميتوان
گفت كه فهم عرفي آراء و نظراتي
دربارة كلّ عالم دارد: احتمالاً،
هيچ يك از آراء و نظرات ناشي از
فهم عرفي به كلّ عالم راجع نميشود.
اما فهم عرفي آراء و نظرات بسيار
مشخّصي دارد بدين مضمون كه پارهاي
از انواع چيزها يقيناً در عالم
وجود دارند. نيز آراء و نظراتي
دارد در باب پارهاي از انحاي
ارتباطاتي كه اين انواعِ چيزهايِ
موجود با يكديگر دارند. بهتر آن
است كه كار با توصيف آراء و نظرات
فهم عرفي آغاز شود، زيرا حيرتانگيزترين
و دلاويزترين جنبة آراء و نظرات
بسياري از فيلسوفان نحوة فرارَوي
آنان از فهم عرفي يا مخالفت قاطع
آنان با فهم عرفي است. بسياري از
فيلسوفان مدّعيند كه ميدانند
كه در عالم بسياري از انواع مهمّ
چيزها وجود دارند كه فهم عرفي
مدّعي علم به آنها نيست، و نيز
چيزهايي كه فهم عرفي به وجود آنها
بيشترين اطمينان را دارد در عالم
وجود ندارند (يا، لااقلّ، اگر
وجود هم دارند ما به وجودشان علم
نداريم). بنابراين، بهترين راه
فهم توصيفات فلسفي مختلف از عالم
اين است كه ميزان اختلاف آنها را
با فهم عرفي بفهميم؛ يعني
دريابيم كه اين توصيفات، در پارهاي
از مواضع، تا چه حدّ از فهم عرفي
فرا ميروند و، در مواضع ديگر،
با چه درجه از قاطعيّت با فهم
عرفي مخالفت ميكنند.
3ـ
1. پارهاي از مهمترين آراء و
نظرات فهم عرفي، يعني مهمّترين
چيزهايي كه همة ما به طور مشترك
در باب عالَم صادق ميانگاريم و
مطمئنّيم كه به صدقشان در باب
عالم علم داريم، عبارتند از:
1ـ
3ـ 1. در عالّم، تعداد عظيمي از
اشياء مادّي، از انواع مختلف،
وجود دارند: مثلاً، بر روي زمين،
علاوه بر بدنهاي خود ما، بدنهاي
ميلياردها انسان ديگر، اجسام
ميلياردها حيوان ديگر،
ميلياردها گياه، تعداد بسيار
بيشتري از جمادات و نيز تعداد
فراواني از مصنوعات بشري وجود
دارند. علاوه بر همة اين اشياء
مادّياي كه بر روي زمين وجود
دارند، خودِ زمين، ماه، خورشيد،
ساير ثوابت و سيّارات، و …
نيز اشياء مادّي موجودند.
2ـ
3ـ 1. در عالَم، پديدارهاي پرشمار
خاصّي وجود دارند كه با اشياء
مادّي تفاوت فاحش دارند: ما
انسانها، علاوه بر بدن، ذهن نيز
داريم؛ يعني افعال ذهني يا افعال
آگاهانة خاصّي انجام ميدهيم:
ديدن، شنيدن، لمس كردن، به ياد
آوردن، تخيّل كردن، انديشيدن،
باور كردن، خواستن، دوست داشتن،
دوست نداشتن، اراده كردن،
مهرورزيدن، خشمگين شدن، ترسيدن،
و …
همة اين افعال، افعال ذهني ــ
افعال ذهن، افعال آگاهي ــ اند؛
بدين معنا كه هرگاه يكي از آنها
را انجام دهيم از چيزي آگاهي
داريم. ما اين قبيل كارها را
انجام ميدهيم و اين كارها با
اشياء مادّي تفاوت فاحش دارند:
شنيدن، خود، شياي مادّي نيست،
هر چه قدر ارتباطش با اشياء مادّي
خاصّي وثيق باشد. ما فقط وقتي كه
در خواب بدون رؤيا به سر ميبريم
اين قبيل كارها را انجام نميدهيم.
بنابراين، در هر لحظه، در عالم
ميلياردها فعل آگاهانه به توسّط
ميلياردها انسان مختلف و احياناً
انواع بسياري از حيوانات، در حال
انجام گرفتن است.
3ـ
3ـ 1. هر يك از اشياء مادّي، بلا
استثناء،در هر لحظة خاصّي، در
جايي، در چيزي كه ما آن را فضا ميناميم،
قرار دارد. مراد از اينكه همة
اشياء مادّي در فضا واقعند،
لااقلّ، دو مطلب است:
1ـ
3ـ 3ـ 1. يكي اينكه: هر يك از اشياء
مادّي، در هر لحظه، فاصلة مشخصي
با همة اشياء مادّي ديگر دارد.
ممكن است اندازهگيري همة اين
فاصلهها، يا حتّي اندازهگيري
كاملاً دقيق هر يك از آنها، عملاً
محال باشد؛ اما همة آنها را نظراً
ميتوان اندازه گرفت.
2ـ
3ـ 3ـ 1. ديگر اينكه: هر يك از اشياء
مادّي، از همة اشياء مادّي ديگر،
در يك مجموعهاي كاملاً مشخّص از
جهات فاصله دارد. اينكه اين
مجموعة مشخّص از جهات چيست به
آساني قابل توضيح است: از مركز يك
كره به هر يك از نقاط واقع بر سطح
آن كره خطّ مستقيمي ميتوان رسم
كرد. هر يك از اين خطوط مستقيم از
مركز به جهت ديگري ميرود و
مطلقاً هيچ جهتي وجود ندارد كه در
آن جهت بتوان از مركز كره در يك
خطّ مستقيم حركت كرد، بدون اينكه
در امتداد يكي از اين خطوط مستقيم
باشد؛ يعني اگر كسي اصلاً بخواهد
در يك خطّ مستقيم از مركز يك كره
حركت كند بايد به سوي يكي از نقاط
واقع بر سطح آن كره برود؛ و مراد
از مجموعهاي كاملاً مشخّص از
جهات همين است، يعني: همة جهتهاي
ممكني كه در آن جهتها ميتوان در
يك خطّ مستقيم از هر نقطة خاصّي
حركت كرد مجموعة كاملاً مشخّصي
را ميسازند. پس مطلب دوم اين است
كه اگر هر نقطهاي را كه بر هر يك
از اشياء مادّي واقع است در نظر
بگيريم، همة نقاط ديگر بر يكي از
اين مجموعة مشخّص از خطوط مستقيم
واقعند. اگر همة خطوط مستقيمي را
كه از هر نقطه به همة نقاط مختلف
واقع بر سطح كرة محيط بر آن نقطه
امتداد دارند در نظر بگيريم، هر
شيء مادّي در عالَم، بدون
استثناء، در هر لحظه، بر يكي از
اين خطوط مستقيم واقع خواهد بود؛
يعني آن شيء مادّي در امتداد يكي
از اين خطوط فاصلهاي با آن نقطه
خواهد داشت. هيچ موضع ديگري در
فضا وجود ندارد كه شيء مادّياي
بتواند اشغال كند؛ اين خطوط
مستقيم از هر موضعي از فضا گذر
خواهند كرد، به طوري كه اگر شياي
در فضا واقع باشد لامحاله بر روي
يكي از آنها قرار دارد.
تا
كنون، ديديم كه فهم عرفي معتقد
است كه، در عالم، لااقلّ دو نوع
چيز مختلف وجود دارند: اشياء
مادّي و افعال ذهني يا آگاهانه.
اما فهم عرفي آراء و نظرات بسيار
مشخّصي نيز در باب نحوة ارتباط
اين دو نوع چيز با هم دارد كه
عبارتند از:
4ـ
3ـ 1. افعال آگاهانه، به نحوي
كاملاً مشخّص، به پارهاي از
اشياء مادّي وابستگي خاصّي دارند
و به پارهاي ديگر از اشياء
مادّي اين وابستگي را ندارند. از
سويي، افعال آگاهانة ما ــ يعني
همة افعالي كه ما تا زندهايم
انجام ميدهيم ــ به بدنهاي ما
وابستهاند، بدين معنا كه
اوّلاً، در هر لحظه، در همان
مكانهايي رخ ميدهند كه بدنهاي
ما، در آن لحظه، در آنها واقعند.
وقتي كه ما از جايي به جايي ديگر
ميرويم ذهن و افعال آگاهانة ما
نيز نقل مكان ميكنند. ما در اين
باره كه افعال آگاهانه دقيقاً در
كجاي بدنمان رخ ميدهند رأي خاصّ
و مشخّصي نداريم. نميتوانيم
بگوييم كه آيا همة آنها دقيقاً در
يك نقطه از بدنمان رخ ميدهند يا
هر يك از آنها در نقطهاي خاصّ رخ
ميدهد. و نميتوانيم نقطة
خاصّي را به عنوان يگانه محلّ
وقوع فعل آگاهانة خاصّي تعيين
كنيم. اما به قطع و يقين معتقديم
كه همة افعال آگاهانة، ما در جا
يا جاهايي از بدنهايمان رخ ميدهند
و اذهان ما، هر جا بدنهايمان ميروند،
با ما ميآيند.
وابستگي
افعال آگاهانة ما به بدنهايمان
معناي دومي نيز دارد و آن اينكه
بسياري از افعال آگاهانه متوقّف
بر دگرگونيهايياند كه در
بدنهاي ما روي ميدهند. مثلاً،
من فقط وقتي ميبينم كه
دگرگونيهاي خاصّي در چشمانم روي
دهند و، احتمالاً، فقط وقتي ميانديشم
كه دگرگونيهاي خاصّي در مغزم روي
دهند.
اما،
از سوي ديگر، هيچ فعل آگاهانهاي
به اكثريّت عظيمي از اشياء مادّي
وابستگي ندارد. افعال آگاهانه به
بدنهاي زندة انسانها و،
احتمالاً، بسياري از حيوانات
وابستگي دارند، اما ميزها و
صندليها و خانهها و كوهها و
سنگها و زمين و ماه و خورشيد و
ستارگان هيچ فعل ذهنياي انجام
نميدهند يا ، به تعبير ديگر،
آگاه نيستند. از ميان تعداد عظيم
اشياء مادّي عالم به تعداد
نسبتاً
معدودي
از آنها افعال آگاهانه نسبت داده
ميشود.
5ـ
3ـ 1. ما، در زمانهاي خاصّي، به
اشياء مادّي خاصّي آگاهي داريم،
مثلاً آنها را ميبينيم يا لمس
ميكنيم يا به آنها ميانديشيم.
اما اين اشياء مادّي حتّي وقتي كه
ما به آنها آگاهي نداريم ميتوانند
استمرار وجود داشته باشند و
استمرار وجود دارند. اشياء
مادّي، به اين معنا، از آگاهي ما
به آنها استقلال كامل دارند،
يعني سِنخِشان چنان است كه وقتي
كه ما به آنها آگاهي نداريم، درست
به اندازة وقتي كه به آنها
آگاهيم، از وجود بهرهورند.
خلاصه آنكه مادّه مستقل است از
آگاهي ما به آن. و، در هر لحظه،
تعداد اشياء مادّياي كه مورد
آگاهي نيستند بسي بيشتر است از
تعداد اشياء مادّي موردِ آگاهي.
ضمناً،
سه شرطِ لازمِ (و البتّه، نه كافي)
مادّي بودن، تا همين جا، معلوم شد:
همة اشياء مادّي: الف. سنخي
كاملاً متفاوت با سنخ افعال
آگاهانه دارند؛ ب. در هر زمان
معيّني، در جايي از فضا واقعند؛ و
ج. از سنخياند كه وقتي كه به
آنها آگاهي نداريم، درست به
اندازة وقتي كه به آنها آگاهيم،
وجود دارند. اين سه ويژگي از
مهمّترين ويژگيهاي اشياء مادّياند
و هيچ چيزي، مادام كه اين هر سه
ويژگي را نداشته باشد، نميتواند
«شيء مادّي» نام گيرد.
6ـ
3ـ 1. احتمالاً زماني بوده است كه
در آن زمان هيچ فعل آگاهانهاي
به هيچ شيء مادّياي بر روي زمين
وابسته و منسوب نبوده است؛ يعني
موجود زنده و، در نتيجه، موجود
آگاهي بر روي زمين وجود نداشته
است. و در خصوص بدن انسان و آگاهي
انساني، اين امر نه فقط محتمل
بلكه يقيني و قطعي است. زمان
نسبتاً محدودي ـ اگرچه شايد چند
ميليون سال ـ بيش نميگذرد از
وقتي كه انسان، بر روي زمين، پديد
آمده است. نيز ممكن است، در
آينده، زماني بيايد كه در آن زمان
موجود زنده و آگاهي بر روي زمين
وجود نداشته باشد.
سه
نكته را نبايد انكار كرد: يكي
اينكه، حتي وقتي كه هيچ آگاهياي
بر روي زمين وجود نداشته است،
ممكن است در جاي ديگري از عالم،
بر روي سيّارات ديگري، موجودات
آگاهي وجود داشته بودهاند. ديگر
اينكه، ممكن است هم اكنون نيز
موجودات آگاهي در جا يا جاهاي
ديگري از عالم وجود داشته باشند.
و سوم اينكه، وقتي كه (احتمالاً)
آگاهي بر روي زمين يكسره نابود
شود باز ممكن است بر روي سيّارات
ديگري آگاهي وجود داشته باشد. اما
به اين نكته هم بايد قائل بود كه
ممكن است دورانهاي طولانياي در
تاريخ عالم مادّه وجود داشته
بودهاند، يا در آينده وجود
يابند، كه در آنها هيچ آگاهياي
به هيچ جسمي وابسته و منسوب نبوده
است و يا نباشد ـ يعني هيچ فعل
آگاهانهاي انجام نميگرفته
است يا نخواهد گرفت. دو رأي و نظر
ديگر فهم عرفي در باب عالم نيز
عبارتند از:
7ـ
3ـ 1. همة اشياء مادّي و همة افعال
آگاهانة ما آدميان و ساير
حيوانات روي زمين در زمان
واقعند، و، به تعبير دقيقتر، يا
در گذشته در زمان واقع بودهاند
يا اكنون در زمان واقعند يا در
آينده در زمان واقع خواهند بود يا
هر سه (يعني هم در گذشته در زمان
واقع بودهاند و هم اكنون در
زمان واقعند و هم در آينده در
زمان واقع خواهند بود). هيچ يك از
اشياء مادّي موجود در مكان و هيچ
يك از افعال آگاهانة ما را نميتوان
اصلاً موجود دانست، مگر اينكه
در زماني كه در آن زمان ما به وجود
آن قائليم وجود داشته باشد. ساير
اشياء مادّي و افعال آگاهانه را
فقط ميتوانيم بگوييم كه در
گذشته وجود داشتهاند يا در
آينده وجود خواهند داشت، امّا
نميتوانيم بگوييم كه اكنون
وجود دارند.
پس،
مراد از در زمان واقع بودن همة
اشياء مادّي و همة افعال آگاهانه
اين است كه هر يك از اينها يا در
گذشته وجود داشته است يا اكنون
وجود دارد يا در آينده وجود خواهد
داشت يا هم در گذشته وجود داشته
است و هم اكنون وجود دارد و هم در
آينده وجود خواهد داشت؛ و اين قول
كه چيزي وجود داشت، غير از اين
قول است كه چيزي وجود دارد، و اين
هر دو غير از اين قولند كه چيزي
وجود خواهد داشت؛ و هر يك از اين
سه قول مختلف دربارة پارهاي از
چيزها صادق است.
8
ـ 3ـ 1. همة آراء و نظراتي را كه
تحت عنوان «آراء و نظرات فهم عرفي»
آورديم واقعاً ميدانيم، نه
اينكه صِرفاً به آنها باور داريم.
نيز تفاصيل بسيار عديدهاي
دربارة اشياء مادّي و افعال
آگاهانة خاصّ، گذشته،حال و
آينده، ميدانيم. بيشترين
چيزهايي كه ميدانيم، البته،
دربارة گذشتهاند؛ اما دربارة
حال نيز دانستههاي فراوان
داريم، و دربارة آينده هم بسا
چيزها ميدانيم (هر چند احتمالاً
دانستههاي راجع به آينده
احتمالي و ظنّياند). در واقع
بيشترِ علوم خاصّ را ميتوان به
عنوان ساحتهايي تعريف كرد كه در
آنها دانستههايي تفصيلي در باب
اشياء مادّياي كه در جايي از
فضا واقع بودهاند يا واقعند و
در باب افعال آگاهانة انسانها بر
روي زمين ارائه ميشوند؛ و اين
علوم در ارائة انبوه عظيمي از
دانستههاي واقعي بسيار موفّق
بودهاند. در مورد همة اين علوم،
انبوه عظيمي از چيزهايي وجود
دارند كه اكنون قطعاً واقعيّت
تلقّي ميشوند، و چيزهاي
فراواني كه سابقاً مورد اعتقاد
بودهاند امّا اكنون قطعاً خطا
تلقّي ميشوند، و چيزهاي فراوان
ديگري كه اكنون نميدانيم و شايد
در آينده نيز هرگز ندانيم. در همة
گفت و گوهاي متعارف و عادي، در
همة مطبوعات، و در همة كتابهاي
غير فلسفي، ما مدام فرض را بر اين
ميگذاريم كه ميان آنچه ميدانيم
(= علم)، آنچه به خطا باور داريم (=
جهل مركّب)، و آنچه هنوز در باب آن
نادانيم (= جهل بسيط) فرق هست؛ و
بخش عظيمي از حقايق دربارة اشياء
مادّي و افعال آگاهانة انسانها
به طبقة اوّل ــ يعني طبقة چيزهاي
مطلقاً معلوم ــ تعلّق دارند.
4ـ
1. همة آراء و نظراتي كه تحت عنوان
«آراء و نظرات فهم عرفي» ذكر
شدند، حتّي به صورت مجموعي،
توصيف كلّياي از كلّ عالم عرضه
نميكنند، به آن معنا كه نخستين
مسألة فلسفه ارائة توصيف كلّياي
از كلّ عالم است. اين آراء و نظرات
ميگويند كه يقيناً در عالم دستههاي
بزرگي از چيزها وجود دارند و اين
چيزها به انحاء خاصّي با يكديگر
ارتباط دارند؛ امّا نميگويند
كه اين دستههاي بزرگ چيزها
يگانه دستههايياند كه در عالم
وجود دارند يا ما ميدانيم كه
وجود دارند؛ نميگويند كه هر
چيزي كه ما به وجود داشتنش علم
داريم به يكي از اين دستهها
تعلّق دارد؛ و انكار نميكنند كه
ممكن است در عالم دستههاي مهمّي
از چيزهايي وجود داشته باشند، يا
حتّي ممكن است بدانيم كه دستههاي
مهمّي از چيزهايي در عالم وجود
دارند، كه به هيچ يك از دستههاي
مذكور تعلّق ندارند.
مثلاً،
فهم عرفي ميگويد: در عالم دو
دسته چيز وجود دارند: اشياء مادّي
در مكان، و افعال آگاهانة
انسانها و حيوانات زنده بر روي
زمين. امّا براي اينكه اين قول به
توصيف كلّياي از كلّ عالم تبديل
شود، يكي از اين دو سخن را بايد بر
آن بيفزاييم: يا بايد بگوييم كه
هر چيزي در عالم به يكي از اين دو
دسته تعلّق دارد؛ يا بايد بگوييم
كه هر چيزي كه ما ميدانيم كه در
عالم هست به يكي از اين دو دسته
تعلّق دارد، هر چند ممكن است در
عالم چيزهاي ديگري وجود داشته
باشند كه ما به وجود داشتنشان
علم نداريم. يعني يا بايد بگوييم
كه اين دو دسته چيز يگانه دسته
چيزهاي عالماند؛ يا بايد
بگوييم كه اين دو دسته يگانه دستههايياند
كه به وجودشان در عالم علم داريم،
امّا ممكن است دستههاي ديگري هم
وجود داشته باشند.
سخن
نخست، يعني اينكه بگوييم كه اين
دو نوع چيز يگانه انواع چيزهاي
عالمند، واضحترين اشكالش اين است
كه اين سخن، با منحصر ساختن افعال
آگاهانه به افعال آگاهانة
انسانها و حيوانات روي زمين، اين
امكان را منتفي ميكند كه در
سيّارات ديگر موجودات زندة صاحب
آگاهي وجود داشته يا وجود دارند،
و حال آنكه منتفي دانستن اين
امكان را تقريباً هر كسي نسنجيده
ميداند. امّا با جرح و تعديل اين
سخن نخست، ميتوان به سخني بسيار
موجّه رسيد، و آن اينكه در عالم،
واقعاَ چيزي وجود ندارد، و هرگز
وجود نداشته است، مگر، از سويي،
اشياء مادّي موجود در فضا و، از
سوي ديگر، افعال آگاهانهاي
كمابيش شبيه افعال آگاهانة
انسانها و حيوانات، كه وابسته به
اجسام زندهاياند كمابيش
مشابه اجسام زندة انسانها و
حيوانات.
امّا
سخن دوم، يعني اينكه بگوييم كه
اين دو نوع چيز يگانه انواع
چيزهايياند كه به وجودشان در
عالم علم داريم، امّا ممكن است
انواع ديگري نيز وجود داشته
باشند كه براي ما ناشناخته
باشند، از صورت جرح و تعديل يافتة
سخن نخست هم موجّهتر است و
بسياري از مردم، اعمّ از فيلسوف و
غير فيلسوف، بدان قائلند.
كساني
كه قائل شدهاند كه در عالم
اشياء مادّي موجود در فضا و افعال
آگاهانه وجود دارند و وجود داشتهاند
نميتوانند انكار كنند كه
يقيناً، در عالم، لااقلّ دو چيز
ديگر نيز وجود دارند: خود مكان و
خود زمان.بر اساس اين قول، بايد
پذيرفت كه خود مكان و زمان واقعاً
وجود دارند، يعني چيزياند. به
همين نحو، ممكن است در عالم انواع
چيزهاي ديگري، علاوه بر مكان و
زمان، نيز بر ما شناخته شوند كه
نه شيء مادّي باشند و نه فعل
آگاهانه، و يكي از اهداف فلسفه
شناساندن چنين چيزهايي است.
فيلسوفاني كه چنان سخن گفتهاند
كه گويي اشياء مادّي و افعال
آگاهانه يگانه انواع چيزهايياند
كه ما به وجود داشتنشان در عالم
علم داريم واقعاً نميخواستهاند
كه وجود چيزهاي ديگر را انكار
كنند، بلكه مرادشان اين بوده است
كه اشياء مادّي و افعال آگاهانه
يگانه انواع چيزهاي شناخته شدهاياند
كه، به معناي خاصّي، جوهرياند؛
به معناي خاصّي كه به آن معنا خود
مكان و زمان جوهري نيستند، و اين
قول كه قول صحيحي نيز هست، نه
وجود چيزهايي را كه براي ما
ناشناخته ماندهاند منتفي ميكند
و نه وجود انواع چيزهاي غير
جوهري، مثل زمان و مكان، را.
5ـ
1. بنابراين، يكي از راههاي رسيدن
به توصيفي كلّي از كلّ جهان اين
است كه به آراء و نظرات فهم عرفي
چيزهايي نسبتاً ساده، از همان
نوع كه گفته شد، بيفزاييم. اما
بسياري از فيلسوفان اساساً با
فهم عرفي، به يكي از سه روش،
مخالفت ورزيدهاند و آن را غير
صحيح دانستهاند: يا گفتهاند
كه در عالم، علاوه بر انواع
چيزهايي كه فهم عرفي به وجود آنها
قائل است، انواع بسيار مهمّ
جوهري ديگري نيز يقيناً وجود
دارند؛ يا گفتهاند كه پارهاي
از انواع چيزهايي كه فهم عرفي به
وجود آنها قائل است وجود ندارند
يا اگر هم وجود دارند ما به
وجودشان علم نداريم؛ و يا هر دو
گفته را جمع كردهاند و هم بر فهم
عرفي چيزهايي افزودهاند و هم با
آن مخالفت كردهاند.
1ـ
5ـ 1. نمونههايي از نظراتي كه
چيزي بسيار مهمّ به فهم عرفي ميافزايند
ولي با فهم عرفي مخالفت نميكنند
عبارتند از:
1ـ
1ـ 5ـ 1. اين نظر كه يقيناً در عالم
خدايي وجود دارد؛ افزون بر اشياء
مادّي و افعال آگاهانه، يك ذهن
الاهي و افعال آگاهانة اين ذهن
نيز وجود دارد.
2ـ
1ـ 5ـ 1. اين نظر كه حيات آتياي
نيز وجود دارد؛ يعني علاوه بر
افعال آگاهانهاي كه به بدنهاي
ما در طول حياتشان بر روي زمين
وابستهاند، اذهان ما، پس از مرگ
بدنهايمان نيز، به انجام افعال
آگاهانه ادامه ميدهند، به
افعال آگاهانهاي كه به هيچ بدن
زندهاي بر روي زمين وابستگي
ندارند. اگر واقعاً در عالم، در
همين لحظه، علاوه بر افعال
آگاهانة وابسته به بدنهاي زندة
انسانها و حيوانات روي زمين،
افعال آگاهانة ديگري نيز در
جريان باشند كه به توسّط اذهان
انسانهايي انجام ميگيرند كه
بدنهايشان ديري است كه مردهاند،
در اين صورت، يقيناً عالم بسيار
متفاوت خواهد بود با عالمي كه در
آن فعل آگاهانه اختصاص به بدنهاي
زندة انسانها و حيوانات روي زمين
دارد.
3ـ
1ـ 5ـ 1. اين نظر كه يقيناً در عالم،
علاوه بر اشياء مادّي و افعال
آگاهانه، چيزي ديگر نيز هست كه
جوهري است امّا ما از ماهيت و
حقيقت آن بيخبريم ــ چيزي
ناشناخته يا ناشناختني. البته،
تفاوت فاحشي هست ميان اين سخن كه
ممكن است، در عالم، چيزي از نوع
ديگر وجود داشته باشد، امّا ما
نميدانيم كه چنين چيزي وجود
دارد يا نه، و اين نظر كه يقيناً،
در عالم، يك نوع چيز مهم ديگري
وجود دارد، اگرچه ما ماهيّت و
حقيقت آن را نميدانيم. سخن اوّل
همان است كه قبلاً (در 4 ـ 1) به
عنوان سخني كه چندان از فهم عرفي
فراتر نميرود، بدان اشارت رفت؛
و نظر دوم همين نظري است كه در اين
بند مورد اشاره است و تا حدّ
عظيمي از فهم عرفي فراتر است و
قول كساني است كه به لاادريان (Agnostics)
معروفند.
2ـ
5ـ 1. نُمونههايي از نظراتي كه با
فهم عرفي مخالفت ميورزند و چيزي
بر آن نميافزايند، بلكه، در
واقع، چيزي از آن ميكاهند (نظرات
شكّاكانه)، عبارتند از:
1ـ
2ـ 5ـ 1. اين نظر كه ما نميدانيم
كه آيا در عالم اصلاً شيء مادّياي
وجود دارد يا نه. ممكن است شيء
مادّياي وجود داشته باشد؛ اما
هيچ كسي نميداند كه چنين چيزي
وجود دارد يا نه. اين نظر منكر اين
است كه ما بتوانيم، جز اذهان ديگر
و افعال آگاهانة آن اذهان، به
وجود اشيائي علم پيدا كنيم كه
وقتي كه از آنها آگاهي نداريم
همچنان به وجودشان ادامه دهند.
2ـ
2ـ 5ـ 1. اين نظر كه ما نميتوانيم
حتّي به وجود اذهان يا افعال
آگاهانهاي، غير از ذهن يا افعال
آگاهانة شخص خود، علم پيدا كنيم.
يگانه نوعِ جوهرياي كه هر
انساني ميتواند به وجود آن در
عالم علم پيدا كند فقط افعال
آگاهانة خود اوست، لاغير. ممكن
است، در عالم، اذهاني ديگر و حتّي
اشياء مادّي نيز وجود داشته
باشند، امّا، اگر هم وجود داشته
باشند، ما نميتوانيم به وجود
آنها علم پيدا كنيم.
اين
نظر، به صورتي كه ذكر شد، البتّه
منطقي نيست؛ زيرا فيلسوفي كه به
آن قائل است، از سويي، قاطعاً
اظهار ميدارد كه هيچ انساني نميتواند
به وجود هيچ ذهن ديگري علم پيدا
كند و، از سوي ديگر، باز قاطعانه
اظهار ميكند كه انسانهاي
ديگري، علاوه بر خود او، وجود
دارند كه، مثل خود او، نميتوانند
به وجود كس ديگري علم پيدا كنند.
براي اينكه اين نظر صورت منطقياي
بيابد، فيلسوف قائل به آن بايد،
به جاي اينكه بگويد كه هيچ انساني
به وجود ذهن ديگري علم ندارد،
بگويد كه: من شخصاً به وجود ذهن
ديگري علم ندارم.
دو
نظر شكّاكانهاي كه بدانها
اشارت رفت فقط حاكي از اين است
كه پارهاي از چيزهايي را كه فهم
عرفي ميگويد كه ما ميدانيم،
در واقع، نميدانيم؛ امّا هيچ يك
اين دو منكر اين نيست كه آن
چيزهايي كه فهم عرفي ميگويد كه
يقيناً در عالم وجود دارند وجود
داشته باشند؛ فقط ميگويد كه ما،
به هيچ نحو، نميدانيم كه آن
چيزها وجود دارند يا ندارند، و
حال آنكه فهم عرفي قائل است كه ما
ميدانيم كه وجود دارند.
3ـ
5ـ 1. نُمونههايي از نظراتي كه هم
با فهم عرفي مخالفت ميكنند و هم
چيزي بر آن ميافزايند، يعني هم
انكار ميكنند كه در عالم پارهاي
از چيزهايي كه فهم عرفي ميگويد
كه يقيناً وجود دارند وجود داشته
باشند و هم قاطعانه ميگويند كه
در عالم انواعي از چيزها وجود
دارند كه فهم عرفي مدّعي علم به
وجود آنها نيست، عبارتند از: الف.
نُمونههايي كه مخالفتشان با
فهم عرفي صِرفاً اين است كه
قاطعانه وجود فضا و اشياء مادّي
را منكرند؛ و ب. نمونههايي كه
قاطعانه وجود بسياري چيزهاي ديگر
را هم منكرند.
1ـ
3ـ 5ـ 1. براي ايضاح نظراتي كه
صِرفاً با انكار وجود فضا و اشياء
مادّي با فهم عرفي مخالفت ميورزند،
بايد به چيزي كه ميتوان آن را «نُمودهاي
اشياء مادّي» ناميد، توجّه كرد.
همة ما ميدانيم كه اگر به يك برج
از فاصلة يك كيلومتري نگاه كنيم
آن برج نُمودي خواهد داشت متفاوت
با نمودي كه اگر از فاصلة صد متري
به آن نگاه كنيم، دارد. در حالت
اوّل، هم كوچكتر به نظر ميرسد و
هم بسياري از جزئيّات و ريزهكاريهاي
آن را، كه در حالت دوم ميبينيم،
نميبينيم. اين نُمودهاي مختلفي
كه شيء مادّي واحد از فاصلهها و
نظرگاههاي متفاوت عرضه ميدارد،
يقيناً، در عالم وجود دارند.
دربارة اين نمودهاي اشياء مادّي
دو نظر وجود دارند كه فهم عرفي
ميان آنها ترجيحي قائل نيست و،
بنابراين، ميتوان به هريك از
آنها قائل بود و، در عين حال، با
فهم عرفي نيز سازگاري كامل داشت:
نظر اوّل اين است كه لااقلّ پارهاي
از اين نُمودها واقعاً از اجزاء
سطوح اشيائياند كه نُمودهاي
مذكور نُمود آن اشيائند، يعني
لااقلّ پارهاي از اين نُمودها
واقعاً در فضا واقعند و حتّي وقتي
كه ما انسانها از آنها هيچ آگاهياي
نداريم باز واقعاً وجودشان
استمرار خواهد داشت. و نظر دوم
اينكه هيچ يك از اين نُمودها در
فضا واقع نيست و همة اين نُمودها
فقط تا زماني وجود دارند كه بر
كسي جلوه ميكنند و آن كس آنها را
ادراك ميكند. فهم عرفي با هيچ يك
از اين دو نظر مخالفت ندارد. تنها
چيزي كه فهم عرفي بر آن تأكيد
بليغ دارد اين است كه اين نُمودها
نُمودهاي اشياء مادّياند، يعني
نُمودهاي اشيائياند كه خود آن
اشياء هم وقتي كه از آنها آگاه
نيستيم نيز وجود دارند و هم در
فضا واقعند.
فيلسوفاني
كه، در اين بند، در مقام نقل
نظرات آنانيم ابتدائاً نظر دوم
را پذيرفتهاند، يعني اين نظر را
كه نمودها فقط تا زماني وجود
دارند كه شخصي كه آنها بر او جلوه
ميكنند آنها را ادراك كند و
نمودها در فضا واقع نيستند، و سپس
افزودهاند كه اين نُمودها
نُمودهاي اشياء مادّي نيستند،
چرا كه اصلاً شيء مادّياي وجود
ندارد كه نُمودها نُمودهاي او
باشند. اين نظرات به دو دسته قابل
تقسيمند:
1ـ
1ـ 3ـ 5ـ 1. نظر اسقف جرج بركلي (Bishop
George Berkeley)
دالّ بر اينكه نُمودها، در واقع،
نمودهاي هيچ چيز نيستند، بلكه
خودشان اشياء مادّياند يا، به
تعبير دقيقتر، مراد ما از «اشياء
مادّي» چيزي جز همينها نيست. خود
بركلي ميگويد كه وي منكر وجود
مادّه نيست، بلكه فقط توضيح ميدهد
كه مادّه چيست. امّا حقّ اين است
كه وي منكر وجود مادّه است؛ زيرا
معتقد است كه نُمودها جز در لحظهاي
كه ما آنها را ادراك ميكنيم
وجود ندارند، و هر چيزي كه چنين
باشد يقيناً نميتواند شيء
مادّي تلقّي شود. مراد ما از «شيء
مادّي»، يقيناً، چيزي است كه
حتّي وقتي كه ما از آن آگاه
نيستيم وجودش استمرار داشته باشد.
وانگهي، او معتقد است كه همة
نُمودها در فضاي واحدي قرار
ندارند و، مثلاً، نمودي كه بر من
جلوه ميكند نسبت به نُمودي كه
بر شما جلوه ميكند داراي فاصله
و جهت نيست، و حال آنكه، چنان كه (در
3ـ 3ـ 1) گفته شد، نبايد چيزي را كه،
در فضا، نسبت به همة اشياء مادّي
ديگر داراي فاصله و جهت نيست شيء
مادّي بناميم. پس، بركلي منكر
وجود مادّه است و وجه مخالفتش با
فهم عرفي هم همين است. و اما وجه
افزودنش بر فهم عرفي اين است كه
به وجود خدايي قائل است كه مجموعهاي
از نُمودها بر او جلوهگر ميشوند،
دقيقاً شبيه همةنمودهايي كه بر
ما جلوه ميكنند.
2ـ
1ـ 3ـ 5ـ 1. نظر بسيار رايجتري دالّ
بر اينكه چيزهايي كه آنها را (در 1ـ
1ـ 3ـ 5ـ 1) «نُمودهاي اشياء مادي»
ناميديم، در واقع، نمودهاي چيزي
هستند، امّا، به خلاف فهم عرفي،
نُمودهاي اشياء مادّي نيستند،
بلكه نُمودهاي اذهان يا موجودات
آگاهند. اين نظر، با انكار وجود
اشياء مادّي، با فهم عرفي ميستيزد
و،با قائل شدن به وجود تعداد
عظيمي از اذهان، غير از اذهان
انسانها و حيوانات، بر فهم عرفي
چيزي ميافزايد. نيز تأكيد ميكند
كه اين اذهان در فضا قرار ندارند،
يعني نسبت به هم داراي فاصله و
جهت نيستند، بلكه، در واقع، در
ناكجا قرار دارند.
2ـ
3ـ 5ـ 1. و امّا نظراتي كه با فهم
عرفي فقط با انكار وجود فضا و
اشياء مادّي مخالفت نميورزند،
بلكه قاطعانه وجود زمان و افعال
آگاهانة خود ما را نيز انكار ميكنند؛
آنچه اين نظرات اظهار ميدارند
اين است كه همة اين چهار نوع چيز،
يعني اشياء مادّي، فضا، افعال
آگاهانة خود ما، و زمان،
نُمودند، نمودِ چيزي ديگر، و آن
چيز ديگر يك چيز واحد است يا
مجموعهاي از چيزها ولي، در هر
حال، نه يك شيء مادي است، نه يكي
از افعال آگاهانة خود ما، و نه در
فضا واقع است، نه در زمان.
امّا
اين اظهاريّه ايهام دارد و، بسته
به اينكه مراد واقعي و جدّي
اظهاركنندگان چه باشد، اين قبيل
نظرات را ميتوان سازگار يا
ناسازگار با فهم عرفي تلقّي كرد.
اگر
مراد از «نُمود» ناميدن اشياء
مادّي، فضا، افعال آگاهانه، و
زمان اين باشد كه اين نمودها
دقيقاً همان قدر واقعيّت دارند
كه اشيائي كه اينها نمود آنهايند
واقعيت دارند و در عالم، علاوه بر
اينها، چيز ديگري وجود دارد كه
اينها با آن همان ربط و نسبتي را
دارند كه نُمود يك برج با برج
واقعي دارد، در اين صورت، اين
نظرات فقط چيزي بر فهم عرفي ميافزايند
ولي با آن نميستيزند، چرا كه
صِرفاً ميگويند كه، علاوه بر
چيزهايي كه فهم عرفي به وجود آنها
قائل است، چيز ديگري نيز در كنار
آنها يا در وَراي آنها وجود دارد.
و
امّا اگر مراد از «نُمود» ناميدن
اشياء مادّي، فضا، افعال
آگاهانه، و زمان اين باشد كه
اينها، به معنايي كه فهم عرفي
آنها را واقعي ميداند، اصلاً
واقعي نيستند و، به آن معنا، فقط
چيز ديگري كه وراي اينهاست و
اينها نُمودهاي آنند واقعي است،
يعني اينها اصلاً در عالم وجود
ندارند، در اين صورت، اين نظرات
با فهم عرفي ميستيزند. با مثالي
ميتوان اين مراد دوم را ايضاح
كرد. شك نيست كه ستارة قطبي، وقتي
به آن مينگريم، بسيار كوچكتر از
ماه جلوه ميكند. پس، ميتوانيم
بگوييم كه آنچه مينُمايد ــ
يعني نُمود ــ عبارت است از:
اينكه ستارة قطبي كوچكتر از ماه
است. اما «اينكه ستارة قطبي
كوچكتر از ماه است» در عالم وجود
ندارد، يعني در عالم ستارة قطبي
كوچكتر از ماه نيست. بنابراين،
آنچه مينُمايد كه در عالم وجود
دارد صرفاً يك چيز موهوم و خيالي
است. به عبارت ديگر، آنچه مينُمايد
نيست يا آنچه ظهور دارد واقعيّت
ندارد. به اين معنا، كساني كه
مراد واقعي و جدّيشان همين امر
دوم است معتقدند كه مادّه، فضا،
افعال آگاهانه، و زمان واقعيّت
ندارند، بلكه فقط ظهور دارند، و
اين چيزي جز مخالفت با فهم عرفي
نيست. و امّا چيزي كه اين كسان به
فهم عرفي ميافزايند يا، به
تعبير دقيقتر، چيزي كه اينان به
جاي موجودات مورد اعتقاد فهم
عرفي مينشانند، چيز واحدي نيست:
بعضي به مجموعهاي از اذهان
مختلف قائل شدهاند؛ بعضي به يك
ذهن واحد؛ و بعضي به چيزي كه، به
يك معنا، ذهني يا روحاني است امّا
نميتوان گفت كه دقيقاً يك ذهن
واحد يا مجموعهاي از اذهان
كثيره است.
6ـ
1. آنچه در بند 5 ـ 1 گفته شد پارهاي
از نظراتي است كه در باب حقيقت
عالم، من حيثالمجموع، گفته شدهاند.
اين نظرات مراد از نخستين مسألة
فلسفه ــ يعني توصيف كلّي از كلّ
عالم ــ را روشن ساختند. هر جوابي
به اين مسأله بايد يكي از اين سه
سخن را بگويد: يا بايد بگويد كه
چند طبقة عظيم از چيزها يگانه
انواع چيزهاي موجود در عالمند،
يعني هر چيزي در عالم به يكي از
اين طبقات تعلّق دارد، يا بايد
بگويد كه همة چيزهاي عالم از يك
نوعند، يا بايد بگويد كه هر چيزي
كه ما به وجود داشتنش در عالم علم
داريم به يكي از چند طبقه يا به يك
طبقة واحد تعلّق دارد؛ و اگر به
وجود چند طبقة مختلف از اشياء
قائل است، بايد شمّهاي نيز در
باب ربط و نسبت اين طبقات با
يكديگر بگويد.
7ـ
1. اين بود نخستين و جالبترين
مسألة فلسفه. اما مسائل عديدة
ديگري نيز وجود دارند كه ميتوان
آنها را مسائل مربوط به اين مسألة
اصلي تعريف كرد.
1ـ
7ـ 1. فيلسوفان به اين قناعت
نورزيدهاند كه صرفاً آرائشان
را در باب آنچه در عالم هست يا
نيست در باب آنچه ميدانيم يا
نميدانيم كه در عالم هست بيان
كنند، بلكه كوشيدهاند تا صدق
آرائشان را نيز اثبات كنند. و
بدين طريق، مسائل فرعي عديدهاي
رُخ نمودهاند. براي اثبات صدق
هر يك از نظرات مذكور در 5 ـ 1، هم
بايد آن نظر را اثبات كرد و هم
بايد همة نظرات رقيب آن را نفي
كرد. و براي اثبات اينكه يك نظر
خاصّ در باب عالم صحيح است بايد،
دربارة هر يك از چيزهايي كه
ادّعاي وجودشان شده است، ثابت
كرد كه يا آن چيز وجود دارد يا
وجود ندارد يا نميدانيم كه وجود
دارد يا نه.
2ـ
7ـ 1. تعريفِ واضحترِ تفاوتِ ميان
اين انواع گونهگون چيزها،
مثلاً تفاوت ميان شيء مادّي و فعل
آگاهانه يا تفاوت ميان مادّه و
ذهن، يا تفاوت ميان خدا و انسان،
نيز مسائل فرعياي پديد ميآوَرَد.
جوابگويي به اين مسائل مربوط به
تعريف، به هيچ وجه، چنان كه مينُمايد،
آسان نيست. اين مسائل مسائل لفظي
و اختلافنظر در خصوص آنها نزاع
لفظي نيز نيست. تعريف موجَّه از
انواع چيزهايي كه يك فيلسوف به
وجود آنها قائل است بر وضوح نظر
آن فيلسوف ميافزايد. از اين
گذشته، وقتي كه فيلسوف ميكوشد
تا، مثلاً، مراد خود را از «شيء
مادّي» تعريف كند درمييابد كه
چندين خاصّة مختلف وجود دارند كه
يك شيء مادّي ممكن است داشته باشد
ولي هرگز قبلاً به ذهن او خطور
نكردهاند؛ و كوشش در جهت تعريف
ممكن است به اين نتيجه بينجامد كه
همة طبقات چيزها پارهاي خاصّهها
را دارند و پارهاي ديگر را
ندارند كه اگر فيلسوف صِرفاً به
بيان وجود اشياء مادّي در عالم
اكتفاء ميكرد و در باب مراد خود
از «اشياء مادّي» تحقيق نميكرد
هرگز آن خاصّهها به ذهنش خطور
نميكردند.
پس،
ميتوان گفت كه طبقة عظيمي از
مسائل فلسفي عرفي عبارتند: از الف.
بحث در اين باب كه طبقات عظيم
چيزهايي كه ذكرشان رفت، مثل
مادّه، اذهان، فضا، زمان، خدا، و
زندگي پس از مرگ، وجود دارند يا
نه يا در باب وجود و عدمشان
جاهليم. و ب. كوشش براي تعريف اين
طبقات و بررسي نحوة ارتباط آنها
با يكديگر. همة اين مسائل (مذكور
در 1ـ 7ـ 1 و 2ـ 7ـ 1) را ميتوان
متعلّق به بخشي از فلسفه كه «مابعدالطبيعه»
نام دارد، دانست.
8
ـ 1. امّا مسائل ديگري نيز هستند
كه به بخشهاي ديگر فلسفه (غير از
ما بعدالطّبيعه) تعلّق دارند
امّا باز هم ارتباط روشني با
نخستين مسألة عمدة فلسفه ــ در
باب توصيف كلّي عالم ــ دارند.
يكي
از طبيعيترين پرسشهايي كه از
كسي كه در باب عالم واقع سخني ميگويد
كه ما به آن شكّ داريم ميتوانيم
بپرسيم اين است: «از كجا ميداني؟»
و اگر آن كس به اين پرسش پاسخي دهد
كه از آن پاسخ معلوم شود كه وي سخن
مذكور را به يكي از شيوههاي
ممكن كسب معرفت واقعي (در مقابل
عقيدة صِرف) نياموخته است نتيجه
خواهيم گرفت كه وي، در واقع، به
واقعيّتي كه ادّعا ميكند علم
ندارد. به عبارت ديگر، ما، در
زندگي متعارف همواره اين فرض را
داريم كه فقط تعداد محدودي از
شيوهها وجود دارند كه با آنها
كسب معرفت واقعي به انواع خاصّي
از واقعيّتها ممكن است و اگر كسي
در باب عالم واقع رأيي اظهار كند
كه با استفاده از هيچ يك از آن
شيوهها به دست نياورده است، در
اين صورت، در واقع، به واقعيّت
ادّعايياش علم ندارد. فيلسوفان
ميكوشند تا طبقهبندي
مُستَوفايي از همة انواع مختلف
شيوههايِ ممكنِ علم پيدا كردن
به امور عرضه كنند و، سپس، نتيجه
ميگيرند كه چون پارهاي از
آراء فيلسوفان ديگر يا پارهاي
از مَعتقداتِ سابقِ خودشان با
استفاده از هيچ يك از آن شيوهها
معلوم نشدهاند، پس، اصلاً، آن
آراء و معتقدات از مقولة معلومات
نيستند.
از
اين رو، بخش عظيمي از فلسفه عبارت
است از: الف. كوشش براي طبقهبندي
كامل همة شيوههاي مختلف حصول
علم، و ب. كوشش در جهتِ توصيفِ
دقيقِ شيوههاي خاصِّ علم پيدا
كردن.
پرسشِ
«چگونه به چيزي اصلاً علم پيدا ميكنيم؟»،
خود، متضمّن سه نوع سؤال مختلف
است:
1)علم
چه سنخ موجودي است؟ وقتي كه ما به
چيزي علم پيدا ميكنيم چه نوع
فرايندي در ذهن ما رخ ميدهد؟
رويدادي كه به آن «دانستن» (يا: «علم
پيدا كردن») ميگوييم چه رويدادي
است؟ اين سؤال مشترك ميان دو
قلمرو فلسفه و روانشناسي است.
فيلسوفان كوشيدهاند تا انواع
مختلف چيزهايي را كه، وقتي ما به
چيزهاي مختلفي علم پيدا ميكنيم،
در اذهان ما روي ميدهند تشخيص
دهند و اگر آن انواعِ مختلفِ
حالاتِ ذهني وجه اشتراكي دارند
آن وجه اشتراك را مشخّص كنند.
2)
مراد از اين گفته كه قضيّهاي
صادق است چيست؟ از آنجا كه نميگوييم
كه به قضيّهاي علم داريم مگر
اينكه مرادمان اين باشد كه آن
قضيّه صادق است، در اين سؤال كه
علم چيست اين سؤال مندرج است كه
مراد از صدق يك قضيّه چيست؛ و اين
سؤال اخير به منطق، به وسيعترين
معناي اين كلمه، تعلّق دارد؛ و
منطق، يا لااقلّ بخشهايي از آن،
بخشي از فلسفه محسوب ميشود.
چه
دليلي براي فلان باور داريم؟ يا،
به عبارت ديگر، چه چيز ديگري ميدانيم
كه ثابت ميكند كه اين باور صادق
است؟ به همين جهت، فيلسوفان به
مسائلي از اين قبيل پرداختهاند
كه: چه شيوههاي مختلفي براي
اثبات صدق يك قضيّه وجود دارند؟
انواع مختلف ادلّهاي كه براي
باور به يك قضيّه ادلّهاي
موجَّه ميتوانند بود كدامند؟
اين قبيل مسائل نيز به حوزة منطق
متعلّقند.
9
ـ 1. فلسفه بخش ديگري نيز دارد كه «فلسفة
اخلاق» نام ميگيرد. ما، در
زندگي عادي، مدام سؤالاتي از اين
قبيل طرح ميكنيم كه: آيا به
بارآوردن فلان نتيجه چيز خوبي
است يا چيز بدي؟ آيا انجام دادن
فلان كار درست است يا نادرست؟
كاري كه فلسفة اخلاق درصدد به
انجام رساندن آن است طبقهبندي
همة انواع مختلف چيزهايي است كه
خوب يا بد، و درست يا نادرستند،
به طوري كه بتواند بگويد: هيچ چيز
نميتواند خوب باشد مگر اينكه
چند خصيصه يا يكي از چند خصيصه را
داشته باشد؛ و هيچ چيز نميتواند
بد باشد مگر اينكه چند خاصّه يا
يكي از چند خاصّه را داشته باشد؛
و به همين قياس، در باب درست و
نادرست. اين مسائل مربوط به فلسفة
اخلاق از دو جهت ارتباط بسيار
مهمّي با توصيف كلّي جهان دارند:
يقيناً،
يكي از مهمّترين واقعيّات عالم
اين است كه در آن تفكيك خوب از بد
و درست از نادرست انجام ميگيرد.
و بسياري را عقيده بر اين است كه
از اين واقعيّت كه اين تفكيكها
وجود دارند استنتاجات ديگري در
باب آنچه در عالم هست ميتوان
كرد.
از
طريق جمع و تلفيق نتايجي كه فلسفة
اخلاق، در باب آنچه خوب يا بد
است، ميگيرد با نتيجهگيريهاي
مابعدالطّبيعه در باب اينكه چه
انواع چيزهايي در عالم وجود
دارند، ميتوانيم به اين پرسش
پاسخ دهيم كه: آيا عالم، من حيثالمجموع،
خوب است يا بد؟ و آيا عالم، در
قياس با آنچه ميتوانست باشد، چه
قدر خوب يا بد است؟
2.
در مقام بررسي رأي مور در باب
ماهيّت فلسفه، ذكر چند نكته لازم
به نظر ميرسد:
1ـ
2. خواه فلسفه را سعي نظري در جهت
ارائة يك نظرگاه سامانمند و تامّ
و جامع نسبت به كلّ عالم واقع
بدانيم، و خواه آن را كوشش براي
توصيف طبيعت نهايي و واقعي عالم
واقع بدانيم، و خواه آن را سعي در
جهت تعيين حدود و گسترة علم بشري:
سرچشمة حقيقت، اعتبار، و ارزش آن
تلقّي كنيم، و خواه آن را تحقيق
نقّادانه در باب پيشفرضها و
دعاوي حوزههاي گوناگون معرفتي
قلمداد كنيم، و خواه آن را علم به
جهات يا علل زيربنايي موجودات،
به صورتي كه بر ما جلوه ميكنند،
يا علم به جهاتي كه سبب شدهاند
كه يك چيز همان كه هست باشد تعريف
كنيم، به هر تقدير، ميتوان با
مُور همداستان شد و پذيرفت كه
فلسفه همواره ناظر به فهم عرفي
است و اختلاف فلسفههاي گوناگون
بر حسب ميزان دوري يا نزديكيشان
نسبت به فهم عرفي قابل اندازهگيري
است.
2ـ
2. در عين حال، مور، در مقام فهرست
كردن پارهاي از مهمّترين آراء و
نظرات فهم عرفي، به ذكر آراء و
نظرات وجودشناختي فهم عرفي
اكتفاء كرده و از ذكر آراء و
نظرات معرفتشناختي، ارزش
شناختي، و وظيفهشناختي فهم
عرفي غفلت يا تغافل ورزيده است.
3ـ
2. و به همان جهت مذكور در بند 2ـ 2،
مور، وقتي درصدد عرضة مهمّترين
مسائل بخشهاي مختلف فلسفه برميآيد
هم به تكلّف ميافتد و هم پارهاي
از مهمّترين بخشهاي فلسفه را، از
جمله معرفتشناسي (كه بخش بسيار
كوچكي از مباحث آن را ذيل منطق
مندرج كرده است)، فلسفة منطق (كه
يك مبحث آن را ذيل منطق گنجانده
است)، فلسفة زبان، فلسفة ذهن (كه
باز بخش بسيار كوچكي از مباحث آن
را تحت عنوان «مابعدالطبيعه»
اندراج داده است)، فلسفة حقوق، و
فلسفة هنر را، از قلم مياندازد.
(ضمناً مُور در گنجاندن
معرفتشناسي در ذيل منطق از
رواقيان و اپيكوريان تبعيّت كرده
است).