|
|
ايدئولوژي،
دين و انقلاب ايران
امير نيكپي
با پيدايش نگرشهاي نوين
به دين در دهههاي 40 - 50 و انقلابي
كه به نام اسلامرخ داد، بحث
جديدي در مورد روابط ميان دين و
تجدد در ايران گشوده شد.
پرسش اساسي اين است
كه توسعه و گسترش اين نگرشها در
مقابل روندمدرنيزاسيون جامعه
قرار گرفته و يا برعكس، نتيجه منطقي
اين مدرنيزاسيوناست؟
نويسنده براي پاسخگويي
به اين پرسش، پس از بررسي
مختصر مفاهيمايدئولوژي، اتوپيا،
دين و اسطوره، سه نوع دينداري(ابزاري،
ايدئولوژيك و فقهي ـ سياسي) را
بررسي كرده و سپس نتيجه گرفته
است كه در انقلاب ايران، پديده
ايدئولوژي كردن دين نقش مهمي
در روند سكولاريزه كردن جامعه
داشتهاست.
ايدئولوژى،
دين و انقلاب ايران (1)
امير
نيكپى (2)
چكيده:
با پيدايش نگرشهاى نوين به دين در
دهههاى 40 - 50 و انقلابى كه به نام
اسلام رخ داد بحث جديدى در مورد
روابط ميان دين و تجدد در ايران
گشوده شد. پرسش اساسى اين است كه
توسعه و گسترش اين نگرشها در مقابل
روند مدرنيزاسيون جامعه قرار گرفته
و يا برعكس نتيجه منطقى اين
مدرنيزاسيون است؟
نويسنده
براى پاسخگويى به اين پرسش، پس از
بررسى مختصر مفاهيم ايدئولوژى،
اتوپيا، دين و اسطوره، سه نوع
ديندارى (ابزارى، ايدئولوژيك و
فقهى - سياسى) را بررسى كرده و سپس
نتيجه گرفته است كه در انقلاب ايران
پديده ايدئولوژى كردن دين نقش مهمى
در روند سكولاريزه كردن جامعه
داشته است.
دگرگونيها
و تحولات اجتماعى، ظهور و نفوذ
ايدئولوژيهاى مدرن كه با ذهنيت و
رفتار سنتى و انگاره اجتماعى، (Social
Imaginary)
ناسازگار بود منجر به روى صحنه آمدن
گفتارهاى نوين سياسى - دينى شد. با
پيدايش دينداريهاى جديد در سالهاى
1340 - 1350 و وقوع انقلابى كه به نام
اسلام در ايران رخ داد، بحث نوينى
در مورد روابط ميان تجدد و دين آغاز
شد. پرسش اساسى قابل طرح در اين
زمينه اين است كه آيا توسعه و گسترش
اين نگرشهاى نوين به دين در برابر
روند مدرنيزاسيون و عكسالعملى
نسبتبه آن است; يا برعكس، پيامد
منطقى روندى است كه بر عرصههاى
مختلف اجتماعى، اقتصادى، سياسى،
تربيتى و فرهنگى تاثير گذارده است؟
آيا مىتوان از «تجدد دينى» در
ايران سخن به ميان آورد؟ به بيان
جامعهشناسانه، آيا مىتوان گفت
كه تجدد و دين در برابر يكديگرند يا
نوعى سازگارى و همخوانى ميان آنها
وجود دارد؟ به عبارت ديگر، آيا مىتوان
از «تجديد حيات دينى» يا «از ميان
رفتن دين» سخن به ميان آورد؟
براى
بررسى ريشههاى فكرى انقلاب
اسلامى در ايران، با ادبياتى
مواجهيم كه در آن برخى از مفاهيم
انسانشناسانه و جامعهشناسانه
به طريقى به كار گرفته شدهاند كه
مرزهاى ميان آنها خيلى روشن نيست و
تشريح و تفسير و تبيين انقلاب نيز
بر اساس همين مفاهيم مبهم و ناروشن
صورت مىگيرد. مفاهيمى مانند
ايدئولوژى، اتوپيا، اسطوره، دين و
بسيارى از مفاهيم ديگر كه در
گفتمانهاى نوين جامعه ايران مورد
استفاده قرار مىگيرد و تاثيرات و
پيامدهاى مهمى را در صحنه سياسى -
اجتماعى از خود به جاى مىگذارد.
هدف
من در اين نوشته اين نيست كه تعريف
جديدى از اين مفاهيم ارائه دهم;
بلكه قصد دارم با طرح و بررسى چند
نظريه، بر مفهوم ديگرى تكيه ورزم تا
نشان دهم كه چگونه مىتوان از
ايدئولوژى به «ديندارى سكولار»
رسيد. مفهومى كه اگر مبنا را
تعاريفى قرار دهيم كه تا به حال از
دين و سكولاريته داشتهايم متناقض
و پارادوكسال به نظر مىرسد; اما
اگر معتقد شويم بر دينداريهايى
دلالت دارد كه در برابر دينداريهاى
سنتى - جماعتى، (Communautaire)
پا به عرصه وجود گذاشتهاند، قابل
تامل خواهد بود. اين دينداريهاى
جديد توانستند با انگاره اجتماعى
اكثريت ايرانيان پيوند برقرار كنند
و پديده پرانرژى انقلاب ايران را
تغذيه كنند.
ايدئولوژى
به
طور كلى، سه نگرش نسبتبه
ايدئولوژى وجود دارد:
1-
«نگاه خنثى»،
2-
«نگاه منفى» كه از ناپلئون شروع
مىشود و تا ماركس ايدئولوژى
آلمانى ادامه مىيابد و بخصوص
پاراديگم حاكم امروز را كه همان
تئورى «آگاهى كاذب»، (fausse
conscience)
باشد دربرمىگيرد. براساس همين
ديدگاه است كه برخى از روشنفكران
ايرانى در سالهاى بعد از انقلاب به
نقد پديده «ايدئولوژىمند كردن
دين» پرداختهاند.
3-
«نگاه مثبت» كه از لنين شروع شده و
تا سالهاى 60 ميلادى در غرب (بخصوص
نزد روشنفكران چپ) حاكم بوده و بعد
از آن به جهان سوم و خصوصا به ايران
وارد شده است.
ژوزف
گابل، (Josephe
Gabel)
يكى از نظريهپردازانى است كه
كتابى را تحت عنوان آگاهى كاذب در
سال 1962 ميلادى در زمينه ايدئولوژى
منتشر كرده است. اين كتاب از اهميت
ويژهاى برخوردار است و در آن چهار
نوع نگرش به ايدئولوژى مطرح و نقد
شده است:
1-
نگرش ماركس جوان كه نگاه ديالكتيكى
به ايدئولوژى است و آن را «يك بينش
غلط از تاريخ» ارزيابى مىكند.
2-
نگرش انگلس كه نگاه تاريخگرايانه
به ايدئولوژى است و روندى است كه يك
انديشمند آگاهانه بر اساس آن چيزى
را انتخاب مىكند.
3-
نگرش ژان رنو كه نگاه جامعهشناسىگرايانه
به ايدئولوژى است و بيانگر منافع يك
گروه و يا يك طبقه اجتماعى خاص است.
4-
نگرش آلتوسر كه نگاه
تجديدنظرطلبانه به ايدئولوژى است و
بنا بر آن بايد «سيستم بازنماد» را
از علم جدا كرد و معتقد شد كه
ايدئولوژى نقش آگاهى دهنده به عمل
اجتماعى دارد و علم نقش تئوريك.
گابل،
بعد از بررسى و نقد اين ديدگاهها
ايدئولوژى را، در يك كلام، «تدوين
شكلى از آگاهى كاذب» ارزيابى مىكند.
او در مورد مفهوم اتوپيا نيز همين
روش را به كار مىبرد و نتيجه مىگيرد
كه: تفكر اتوپيايى، يكى از اشكال
آگاهى كاذب طبقات اجتماعى است كه به
دنبال تغييرات هستند. بنابراين
ايدئولوژى و اتوپيا «دو شكل از درك
خرده - ديالكتيكى، (Sous
- dialectique)
از واقعيت اجتماعى است.
انگاره
اجتماعى
پل
ريكور معتقد است كه بايد از مفهوم
ايدئولوژى به عنوان «آگاهى كاذب»
فراتر رفت و مسائل را در چهارچوب
ديگرى بررسى كرد. از همين رو، به نقد
نظريه ماركس در باب دين و ايدئولوژى
مىپردازد. از نظر او «انگاره
اجتماعى» مجموعهاى است از
ايدئولوژى و اتوپيا. ايدئولوژى
مربوط به آن چيزى است كه كانت تصور
باز توليد كننده، (Imagination
reproductrice)
مىنامد كه همان تصوير ضعيف و
تبديل شده امر واقعى يا واقعيت است.
اما اتوپيا مربوط به آن چيزى است كه
كانت تصور توليد كننده يا خلاق، (imagination
productrice)
مىنامد كه منبع خلاقيت و نوآورى
است. از نظر ريكور، اين دو مجموعه به
رفتار و كنش انسانى معنى مىدهند و
نبايد فقط در ايدئولوژى نقش و
كاركرد استيلاجويى، (domination)
را مدنظر داشت. اگر ايدئولوژى
واقعيت موجود را حفظ مىكند،
اتوپيا اساسا آن را مورد پرسش قرار
مىدهد و معناى جديدى خلق مىكند.
اگر ايدئولوژى به قدرت مشروعيت مىبخشد،
اتوپيا اساسا آن را مورد تعرض قرار
مىدهد. بنابراين ايدئولوژى و
اتوپيا دو پديده دنياى مدرن است كه
نمىتوان از آنها چشمپوشى و
صرفنظر كرد.
يكى
ديگر از نظريهپردازان «انگاره
اجتماعى» كورنليوس كاستورياديس،
(Cornelius Castoriadis)
فيلسوف، روانكاو و جامعهشناس
فرانسوى يونانىالاصل است. از نظر
او، انگاره اجتماعى مدرنيته بر يك
اصل آنتىنوميك استوار است: از يك
طرف طرح «استقلال و خودمختارى
سياسى» انسانها و جوامع و از طرف
ديگر آنچه او «جوهر كاپيتاليسم»
مىخواند كه همانا «گسترش نامحدود
استيلاى عقلانى بر انسانها و چيزها»
است. ايدئولوژى در نگاه او مربوط به
همين ذهنيت تكنيكى مدرن است كه مىخواهد
همه چيز را سيستماتيك و عقلانى كند
و نمىتواند در جوامع «اسطورهاى»
يا جوامع «دينى» به وجود آيد. اما
از آنجا كه ايدئولوژى در دنياى مدرن
به وجود آمده و يكى از اشكال
سمبوليسم است، بنابراين مىتوان
از آن چشمپوشى كرد.به طور خلاصه،
در بررسى و نقد اين دو ديدگاه مىتوان
گفت: ايدئولوژى يك پديده مدرن است
كه مىتوان از آن گذشت; ولى الزامى
ندارد كه تنها در جوامع مدرن
كاپيتاليست غربى پا به عرصه وجود
بگذارد. ايدئولوژى مىتواند در
جوامعى كه در حال گذار از سنتبه
مدرنيته هستند نيز پديد آيد و نقش
مهمى در صحنه سياسى - اجتماعى اين
جوامع بر عهده داشته باشد. همچنانكه
ادگار مورن مىگويد: ايدئولوژى را
نه در رابطه با گسست «جامعه سنتى -
جامعه مدرن»، بلكه خيلى بيشتر در
رابطه با سيستم اسطورهاى كلاسيك
بايد تعريف كرد: هنگامى كه يك سيستم
عقايد شكل بگيرد تا بتواند به شكل
نامحسوس و پنهانى عناصر جادويى يا
دينى را كه مختص اساطير است، در خود
جاى دهد. اين سيستم عقايد نسبتا
گسترش پيدا كرده، مىتوانند از يك
منبع فلسفى سرچشمه گرفته، ولى
عناصر اصلى و پايهاى يك فلسفه كه
يقينا در ايدئولوژيها عاميانه و
همگانى شدهاند.
اسطوره
و ايدئولوژى سياسى
يكى
از انسانشناسان فرانسوى خصوصيات
اسطوره را چنين تعريف مىكند:
1)
اسطوره تاريخ موجودهاى ماوراء
الطبيعى است.
2)
اين تاريخ به عنوان رويدادى در نظر
گرفته مىشود كه حتما واقعى است.
3)
اسطوره هميشه اشاره به يك خالق و
آفريننده دارد; يعنى اينكه چگونه
چيزى يا نهادى توسط خدايان خلق شده
است و بدين سبب هميشه الگويى براى
اعمال و كنش انسانهاست.
4)
اسطوره در چهارچوب تاريخ انسانها
قرار داده نمىشود، زيرا كه تاريخ
انسانها را بنيانگذارى و خلق مىكند.
5)
با شناخت اسطوره، ريشه امور شناخته
مىشود. رويداد توضيحى توسط اسطوره
مىتواند در هر شرايطى لباس واقعيتبه
تن پوشد. اسطوره پديدهاى است كه به
شكل يكمرجع و منبع مطلق درمىآيد.
ريشه يك رويداد را به لحاظ زمانى و
مكانى تعيين مىكند و به اعلى
مرتبه، (transcendence)
پيوند مىزند. بدين معنا كه اين
رويداد از زمان و مكان خويش خارج
شده و به صورت يك امر جاودانه
اعتبار پيدا مىكند.
پىير
انسار، (Pierre
Ansart)
معتقد است كه اساطير، دين و
ايدئولوژيهاى سياسى سه عنصر اصلى «انگاره
اجتماعى»اند. نقش و كاركرد
ايدئولوژى سياسى در دنياى مدرن
همان نقشى است كه اساطير و اديان در
دنياى سنتى داشتند. اين نظريه انسار
در مورد ايران و آنچه به نام انقلاب
دينى رخ داد صدق نمىكند، چرا كه در
ايران با پديدهاى روبرو هستيم كه
عناصر گوناگون آن در هم تنيده شدهاند
(نه اينكه جايگزين هم شده باشند) و
چنين حركت پرانرژى و پيچيدهاى را
به وجود آوردهاند. كاسيرر فيلسوف
آلمانى معتقد است: اسطورههاى جديد
سياسى آفرينشهاى مصنوعى است كه
توسط افراد باهوش ساخته شده است.
آنها فهميدهاند كه اسطوره با همان
روشهايى ساخته مىشود كه ابزار جنگ
مدرن مانند تيربار و هواپيما. بدين
معنا برخى از ايدئولوگهاى اسلامى
معاصر به فكر اين افتادند كه با
ايدئولوژىمند كردن اساطير تاريخ
جوامع خويش ثابت كنند كه اين اساطير
مانند بسيارى از ايدههاى مدرن
كارآيى دارند و چنين است كه كوشش
نمودند تا يك «ايدئولوژى دينى»
تدوين نمايند.
در
ايران با پديدهاى روبرو هستيم كه
زاييده «انگاره اجتماعى» ماست.
اين انگاره از عناصر دين، اسطوره،
اتوپيا و ايدئولوژى تركيب شده است.
از اين ديدگاه هم بايد مباحثى را در
مورد هويت از نو مطرح كرد و هم نقش
كسانى كه پيشگامان فكرى - سياسى
انقلاب اسلامى بودند. بايد ديد كه
نزد كنشگران اصلى اين انقلاب،
كداميك از عناصر بر ديگر پديدهها
سايه افكنده و آنها را تحتالشعاع
خويش قرار دادهاند.
اصلاحطلب
يا اصلاحگر دينى؟
بيش
از يك سده است كه جريان رفرميسم
دينى در كشورهاى مسلمان بر اين امر
تكيه مىكند كه بايستى به زمان و
شرايطى كه در آن زندگى مىكنيم
آگاهى پيدا كرده و در يك كلام «امروزى»
شويم. البته اصطلاح رفرميسم دينى
مفهومى ناروشن و ابهامانگيز دارد;
چرا كه گرايشهاى مختلفى از قبيل
سوسياليسمزده، ماركسيسمزده تا
جريانات «اسلامگرا» مدعى رفرميست
دينى هستند. رفرميسم دينى معاصر در
كشورهاى مسلمان را بايد از جنبههاى
ديگرى مورد پژوهش قرار داد كه
الزاما يك «انديشه دينى» به معناى
خاص كلمه يا يك «الهيات» نيست.
مورخ و انديشمند معاصر مراكشى،
عبدالله لارويى، معتقد است كه:
اسلامى كه امروز اينقدر در مورد آن
سخن به ميان آورده مىشود يك اسلام
جديد است كه بيشتر يك ايدئولوژى
سياسى - اجتماعى است تا يك «الهيات»
و علم دينى; و اين همان مسالهاى
است كه براى شرقشناسى كه فقط
جريان ارتدكسى را مىشناسد و يا
توريست كه فقط اسلام عاميانه عوام
را مىبيند، براى تفسير و فهم اين
اسلام جديد مشكل درست مىكند.
جريان
رفرميسم دينى خواهان تغيير است; چرا
كه بر اساس نظر اصلاحطلبان ميان
جوامع مسلمان و اصول اسلامى گسست
ايجاد شده است. به اين دليل اصلاحگران
دينى ضمن پذيرفتن «اصول اسلامى»،
به تحليل و نقادى تفكر يا تفكرات
غربى اهتمام مىورزند و از آنها
وام فكرى گرفته و تحت تاثير آنها
قرار دارند.
بدون
آنكه بخواهيم اسلام را با
ايدئولوژيهايى كه مدعى اسلامى بودن
هستند يكى بدانيم، از تاثيرپذيرى
آنها بر يكديگر نيز نبايد غافل
بمانيم. حضور و برخورد و انطباق دين
با واقعيتها منجر به پيدايش
اسلامها به معناى ايدئولوژيك شد نه
به معناى فقهى و الهياتى.
ايدئولوژيهاى سياسى (چه رفرميست و
چه انقلابى، چه ليبرال و چه
سوسياليستى و...) مدعى اسلامى بودن
هستند. بنابراين در همين رفرميسم
دينى چندگانگى وجود دارد. محمد
آركون، فيلسوف و مورخ انديشهها،
معتقد است كه: مورخ يا جامعهشناس
وجود يك هسته عقيدتى را ميان كليه
مسلمانان نفى نمىكند يا ناديده
نمىگيرد; ولى اهل علم، ( scientifiques)
نمىتوانند اين مساله را ناديده
بگيرند كه گروهها و فرهنگها و
قومهاى مختلف سعى كردند كه از اسلام
به عنوان يكى از عوامل تشكيلدهنده
هويتخويش استفاده كنند و لذا اين
چنين اسلام اندونزيايى، پاكستانى،
ترك، ايرانى، افريقايى و... به وجود
آوردند. تفكر اسلامى هنوز به نقد
مفهوم ارتدكسى نپرداخته، لذا بيش
از پيش بر اتحاد و نيروى وحدتبخش
اسلام تاكيد ورزيده است. نقد مدرن
ايدئولوژيها اجازه مىدهد تا ثابتشود
كه ارتدكسى يك مصادره ايدئولوژيك
پيام اوليهاى است كه مؤمنان
خواهانند. اين مصادره ايدئولوژيك
توسط يك گروه اجتماعى - سياسى صورت
مىپذيرد. اين مساله (مصادره
ايدئولوژيك دين) بحث نظرى در مورد
وضعيت دين و ايدئولوژى را باز مىكند.
بنابراين،
اسلام در چهرههاى مختلف ظاهر مىشود
و يا به عبارت ديگر، بازنمادهاى
مختلفى از اسلام وجود دارد. رفرميسم
دينى معاصر در كشورهاى مسلمان را مىتوان
به دو دسته تقسيم كرد:
1-
رفرميسم دينى فقهى - سياسى; 2-
رفرميسم دينى ايدئولوژيك - سياسى.
نمايندگان اين دسته اساسا خارج از
نهاد رسمى دين به طرح افكار و
فعاليت مىپردازند.
اين
دو جريان رفرميسم دينى برخى مسائل
جديد را مطرح كردند كه از اساس با
اختلافات فرقهاى سنتى متفاوت است.
اين دو جريان را بايد از انتگريسم
متمايز ساخت; چون انتگريسم با
واقعيات امروزى برخورد اجتهادى نمىكند
و خود را تنها در چهارچوب دستورات
شرعى و سنت محصور مىكند. اما
رفرميسم دينى فقهى - سياسى مدعى و
خواهان يك گفتمان همه جانبه و جامع
است كه هدفش اسلامى كردن جامعه و
نهادهاى مختلف آن توسط اجراى
قوانين شرع است. برقرارى يك حكومت
اسلامى، ضرورتى الهى - فقهى - سياسى
تلقى مىگردد. امام خمينى(س) به
عنوان نظريهپرداز ولايت فقيه
نماينده چنين طرز تفكرى است. در
رفرميسم دينى ايدئولوژيك - سياسى بر
قرآن، سنت پيامبر و امامان و...
تاكيد مىشود ولى مواضعش لائيك و
غير فقهى است. ارجاع به منابع و
مشروعيتبخشى به نهادهاى سياسى -
اجتماعى - اقتصادى يك واجب دينى
نيست; بلكه يك ضرورت سياسى -
ايدئولوژيك است. از مرحوم اقبال مىتوان
به عنوان نماينده اين نوع رفرميسم
دينى نام برد. او مىگويد: ما با
كمال ميل پذيراى جنبش ليبرال در
اسلام مدرن هستيم; ولى بايد پذيرفت
كه نفوذ ايدههاى ليبرال در شرايطى
صورت مىپذيرد كه بحرانىترين
دوران تاريخ اسلام را نيز مىگذرانيم.
رفرميسم
دينى فقهى - سياسى مىخواهد
مدرنيته را اسلامى كند; ولى رفرميسم
دينى ايدئولوژيك - سياسى مىخواهد
اسلام را مدرنيزه كند.
هنگامى
كه اصلاحطلبان از بيدارى يا
رنسانس سخن به ميان مىآورند، بايد
دانست كه از حوزه خاص ديندارى خارج
شده و به حوزه سياسى - فرهنگى بيشتر
نزديك مىشوند; بدون آنكه از خود
دين و يا امر دينى، كه لازمه هرگونه
رنسانس و يا بيدارى ستشالودهشكنى
شود. اصلاحطلبان صحبت از رنسانس
مىكنند كه امروزى و مدرن شوند،
بدون آنكه به بنيان خود دين كارى
داشته باشند. آنها سعى مىكنند كه
اسلام و تفكر غربى را آشتى دهند،
بدون هيچ گونه تحليل نقادى كه دين
در دنياى مدرن با آن مواجه است. لذا
گاهى اسلام را با راسيوناليسم،
گاهى با سوسياليسم و ماركسيسم،
گاهى با ليبراليسم و... آشتى مىدهند.
رفرميسم دينى بيشتر ايدئولوگ پرورش
داده تا انديشمند بديع. اين
رفرميستها نسبتبه مدرنيته بيشتر
حالت تدافعى دارند تا اينكه يك
انديشه اجتماعى ويژه و بديعى را
تدوين كنند. از نظر شايگان اصلاحطلبان
دينى معتقدند كه: اسلام عيبى ندارد،
مسلمانان هستند كه فاسدند. اسلام يك
پوستين وارونه است كه به تن شده و
اگر برگردانيم همه چيز درست مىشود....
آنها (رفرميستهاى ايدئولوژيك) به
مسائل زمان آگاه هستند ولى در توهم
و ناآگاهانه عمل مىكنند.... آنها
زوال را درك مىكنند و مىخواهند
همزمان هم پيشرفت كنند و آن چيزى را
كه جلوى اين پيشرفت را مىگيرد نگه
دارند. آنها به دنبال سپر بلا هستند.
مشكلات را بيشتر ناشى از نهادهايى
مىدانند كه دين را نمايندگى مىكنند
تا اينكه به نقد خود دين بپردازند.
رفرميسم
دينى ايدئولوژيك - سياسى از اسلام
موروثى و سنتى و نهادهاى رسمى دينى
تقدسزدايى مىكند. بدين ترتيب
برخورد و آداب و رسوم دينى هم دچار
تغيير و تحول مىشود. هنگامى كه
يكسرى از نهادها و فعاليتها
استقلال خود را به دست مىآورند و
قيموميت نهاد رسمى دينى خارج شده و
در خود اين نهادها و فعاليتها به
دنبال مشروعيت هستند، شكل مقدسى را
كه به خود گرفته بودند از دست مىدهند.
دينداريهاى
سياسى در ايران معاصر
بحران
و كشمكش ذاتى مدرنيته است. با توجه
به اين اصل، هنگامى كه به تاريخ سده
اخير جامعه ايران نگاه مىكنيم آن
را جامعهاى در حال بحران مىبينيم.
بدين معنا كه جامعه ايران «در» و به
«سوى» مدرنيته در حركت است. حركتى
كه كم و بيش همه جنبههاى زندگى را
در برمىگيرد. آنها را دچار تحول
كرده و ساختار ذهنيت و رفتارهاى
سنتى را سست مىكند. جامعه ايران
بيش از يك سده است كه دچار بحران
دينى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى شده
است. مدرنيته از چهارچوب رفتار و
گفتار اقشار برگزيده اجتماعى فراتر
رفته و مساله جامعهاى شده كه دچار
مشكل گشته و به دنبال راه حل آن است.
وارد
كردن يكسرى تكنيكهاى سازمانى،
مديريتسياسى، نهادهاى تربيتى،
تغيير ساختار چند هزار ساله
اقتصادى و... باعثشده كه روابط
جديدى پيش آيد. روابط خانوادگى،
مهاجرت روستايى، ورود ابزار و
وسايل ارتباط جمعى، آموزش و پرورش
گسترده و... باعثشده كه ارزشها و
روابط سنتى مورد پرسش قرار گيرد. هر
گونه تحول و دگرگونى در ذات خود
گسست را نيز به همراه دارد و با
مقاومت از سوى نيروهايى كه مخالف
تغيير روابط سنتى هستند مواجه مىشود;
اما على رغم اين مقاومتها و
مخالفتها، ذهنيتها تغيير مىكند و
موازين و بازنمادها، (representations)
و انگيزههاى جديد جايگزين موازين
قديم مىشود.
براى
اينكه انقلابى به نام دين شكل گيرد
بايستى حداقل در ديندارى سنتى و
موروثى تغييراتى به وجود آمده و
نيروهاى جديدى پا به ميدان گذاشته
باشند. با سنت و ديندارى سنتى نمىتوان
انقلابى به نام دين برپا كرد. اما
دانستن اينكه چرا اين تغييرات رخ مىدهد
در گرو پاسخهايى است كه به بعضى
پرسشها داده مىشود. پرسشهايى چون:
از كدام طريق و چه نوع كشمكشهايى و
چه نوع تحولاتى باعثشده كه امر
دينى تركيب ديگرى به خود گيرد؟ آيا
نفوذ و تاثير ايدئولوژيهاى مدرن
باعث نشده كه بسيارى از جنبههاى
معنوى امر دينى از بين برود؟ اگر در
ميان دينداران سخن از تحول به ميان
آوريم چه نوع تحولى، چه نوع اصلاحطلبى،
چه نوع اصلاحگرى، چه نوع
ايدئولوگى، چه نوع متكلمى، چه نوع
فقيهى، چه نوع روشنفكرى و...
مدنظرمان است؟
در
سالهاى قبل از انقلاب سه نوع
ديندارى سياسى را مىتوان از هم
تفكيك كرد:
1-
ديندارى ابزارى;
2-
ديندارى ايدئولوژيك;
3-
ديندارى فقهى - سياسى.
اين
دستهبندى اصلا بدين مفهوم نيست كه
مرز خيلى دقيق و روشنى در زمينههاى
سياسى، اجتماعى و عبادى ميان آنها
وجود دارد; بلكه برعكس دلالتبر
اين دارد كه بين اينها نزديكى و
فضاى انس نيز وجود دارد. ولى گاهى
تضادها و ناهمخوانيها ميان آنها
آنچنان چشمگير مىشود كه پيامدهاى
مهم سياسى، اجتماعى و فرهنگى را در
پى دارد. همچنانكه پيش و پس از
انقلاب چنين پيامدهايى را به همراه
خود داشته است.
1-
ديندارى ابزارى
ديندارى
ابزارى بر دو پايه استوار است:
مدرنيته و سنت. در نگاه
ابزارانگاران به دين، مدرنيته
نبايستى هويت جمعى ما را مورد تهاجم
قرار دهد. هويتى كه بر اساس ايرانيت
و اسلاميتشكل گرفته است. در نظر
ابزارانگاران، كه الزاما مؤمن و
معتقد به خدا نيستند، از دين به
عنوان ابزارى براى مقاومت و مقابله
با غرب تجاوزگر و غربزدهها
استفاده مىشود، زيرا كه دين عنصرى
فرهنگى است كه شخصيت جمعى ما را مىسازد
و مىتواند نقشى بسيجگرايانه در
برابر دشمن داشته باشد. در ديندارى
ابزارى، اسلام يك سيستم عقيدتى، يك
ايدئولوژى، يك الهيات، يك فقه و
مجموعهاى از عبادات و احكام نيست.
جلال
آل احمد يكى از نمايندگان ديندارى
ابزارى است. او، در سالهاى 40 شمسى،
ضمن ابزارى برخورد كردن با شيعه آن
را كارآمدترين «واكسن» عليه «اپيدمى
غربزدگى» ارزيابى كرد. در يكى از
كتابهايش مىنويسد: .... در برابر
هجوم غرب چه بايد كرد؟ بايد به يك
ابزارى چنگ انداخت. شايد بتوان خود
را حفظ كرد.... شخصيت ايرانى من به چه
وابسته است؟... مجموعه عوامل فرهنگى
متعلق به جامعهاى كه در آن نفس مىكشم،
شخصيت مرا شكل مىدهد. اين عوامل
عبارتند از: دين، زبان و ادبيات كه
بايد آنها را حفظ كرد. «هر كدام از
اين عوامل يك ابزارند».
2-
ديندارى ايدئولوژيك
در
اين نوع ديندارى انقلاب هدف است،
اسلام وسيله (و نه ابزار) و در آن با
سياسى كردن امر مقدس مواجه هستيم.
بدين معنا كه امر دينى از آسمان
اعلا مرتبه، (transcendance)
به زمين آورده مىشود و اين خود يكى
از ابعاد سكولاريزه كردن جامعه و
دين است. مهمترين شرايطى كه باعث
پديدار گشتن اين نوع ديندارى در
ايران سالهاى 1340 - 1350 شد عبارت بود
از:
1)
مدرنيزاسيون خودكامه رژيم سلطنتى و
بر هم زدن توازن و بخشى از
ساختارهاى اجتماعى - اقتصادى -
تربيتى و فرهنگى در اثر همين
مدرنيزاسيون;
2)
وجود محروميت در برخى از اقشار
جامعه (على رغم رشد اقتصادى بين 8% تا
10% بين سالهاى 1345 تا 1355);
3)
رشد بيش از پيش طبقه متوسط در جامعه;
4)
وجود يكسرى ساختارهاى اسطورهاى -
دينى - هزارهاى در جامعه;
5)
تاثير و نفوذ ايدئولوژيهاى چپ (بخصوص
لنينيستى - جهان سومگرايى). در
جامعهاى كه جو سياسى بسته بود و
روز به روز بستهتر مىشد و هنوز
انگاره اسطورهاى - دينى در ميان
بسيارى از اقشار جامعه زنده و قوى
وجود داشت، بعضى از روشنفكران
ترقيخواه به اين فكر افتادند كه
جوانان شهرى تحصيلكرده را كه از
طبقات متوسط اجتماع بوده و كم و بيش
از نهاد رسمى دين بريده بودند مخاطب
اصلى خويش قرار داده و به قول
خودشان «شرايط ذهنى يك انقلاب» را
فراهم كنند.
اسطورههاى
قديمى راه انقلاب را در پيش مىگيرند،
نبرد ميان مستضعفين و مستكبرين در
حوزه ايدئولوژيهاى سياسى عملكرد
دارد. به زبان جامعهشناسى
پديدارشناسانه، نمادگرايى «سياسى -
ايدئولوژيك مدرن» و نمادگرايى «اسطورهاى
- دينى» درهم تنيده مىشوند و
پديدهاى را به نام ديندارى
ايدئولوژيك كه سكولار نيز هستبه
وجود مىآورند. گفتمان اين ديندارى
ايدئولوژيك يك نگاه به سوى گذشته
دارد و يك نگاه به سوى آينده. على
رغم اينكه اين گفتمان چهرهاى
عقلانى - سيستماتيك به خود گرفته و
اساسا از علوم جديد و بخصوص علوم
اجتماعى تغذيه مىكند، مبناى خود
را بر ساختارهاى اسطورهاى - هزارهاى
(سقوط، هبوط، هجرت، آرمان شهر) و
برخى چهرههاى قهرمانانه (پيامآور
و منجى) استوار ساخته و از اين طريق
مىتواند با انگاره اجتماعى يا
خودآگاهى جمعى يك جامعه پيوند
برقرار كند.
اين
ديندارى ايدئولوژيك فقط يك دكترين
سياسى نيست و بر مبناى هسته اسطورهاى
خود كوشش مىكند تا يك جهانبينى،
يك فلسفه تاريخ، يك فلسفه انسان و
يك فلسفه طبيعت نيز تدوين كند. اين
ديندارى ايدئولوژيك خواهان يك
انقلاب تام عليه نظم موجود بوده و
به طور مستمر آزاديهاى سياسى،
تغييرات اجتماعى و فرهنگى را با
مفاهيم دينى پيوند مىزند.
بىشك
على شريعتى مهمترين نماينده چنين
قرائتى از دين بود كه بيشترين تاثير
را در نسل جوان قبل از انقلاب گذاشت.
او در ايدئولوژيك كردن دين نقش مهمى
ايفا كرد و آن را به شكل يك مكتب، كه
عبارت از جهانبينى و ايدئولوژى
است، درآورد. اساطير شيعى شهادت و
انتظار را ايدئولوژيك كرده و از
شيعه انقلابى (شيعه علوى) در برابر
شيعه ارتجاعى (شيعه صفوى) سخن به
ميان آورد. او به دنبال جريان
پروتستانتيسم اسلامى بود و قرائت
دستگاه رسمى دينى را به طور شديد
مورد انتقاد قرار داد. شريعتى در
فكر برقرارى يك حكومت و جامعه
ايدئولوژيك و مخالف حكومت دينى بود.
او دين را ايدئولوژيك كرد و امر
سياسى و دينى رايكى شمرد; ولى نماد
سياسى يا حكومت را لائيسيزه كرد.
بدين مفهوم كه اصلا به دنبال اين
نبود كه مشروعيتحكومت را بر مبناى
قوانين الهى يا منابعفرا انسانى،
(extra-humaine)
و يا فرا اجتماعى، (extra-social)
قرار دهد. او در فكر جايگزين كردن
روشنفكران دينى به جاى روحانيون
بود.
3-
ديندارى فقهى - سياسى
در
اين نوع ديندارى اسلام هدف است،
انقلاب وسيله است و با تقدس بخشيدن
به امر سياسى مواجه هستيم. ريشه
ايدئولوژى اسلامگرايى را بايد در
اين نوع نگرش و قرائت از دين و سياست
جستجو كرد. مهمترين مشخصات اين نوع
ديندارى عبارتند از:
1-
گفتمان تام، (total)
از اسلام كه در آن امر سياسى و امر
دينى از هم جدايى ناپذيرند;
2-
خواستن جامعه و حكومت دينى و
برقرارى و اجراى احكام شرعى در آن;
3-
مخالفتبا لائيسيته و ناسيوناليسم;
4-
استوار بودن بر اصل راديكاليسم
سياسى.
در
برخى از اين مشخصات، ديندارى فقهى -
سياسى با ديندارى ايدئولوژيك
همخوانى دارد و در بعضى ديگر،
اختلافات مهمى ميان آنها وجود دارد.
از
نظر فقهى، اسلامگرايى را بايد در
كشمكشهاى اصوليون و اخباريون جستجو
كرد و از نظر سياسى در انقلاب
مشروطيت (مشروعهخواهى شيخ فضل
الله نورى)، در جنبش ملى (نواب صفوى
و فداييان اسلام) و در انقلاب اخير (ولايت
فقيه) ريشهيابى نمود. به اين دليل
اسلامگرايى از نظر سياسى ريشهدارترين
جريان تاريخ معاصر در ايران است.
مطهرى
مهمترين متفكر اين نوع ديندارى در
ايران است و در نوشتههايش هدف
انقلاب اسلامى را چنين بيان مىكند:
1- برقرارى اسلام واقعى و اوليه; 2-
تغيير ريشهاى شرايط زندگى مردم; 3-
پايان بخشيدن به ظلم 4- برقرارى
قوانين اسلامى ملغى شده. در ديدگاه
مطهرى، ارزشهاى اسلامى بايستى
مبناى هرگونه جنبش اعتراضآميز را
شكل مىدهد. او به همين منظور ميان
انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى
تفاوت قائل مىشود. در ديندارى
فقهى - سياسى از سيستم مرجع كه اسلام
است تقدسزدايى نمىشود: خدا،
سنت، پيامبر، گفتار امامان به شكل
عام و فقه به شكل خاص مبنا قرار
گرفته و گفتمان سياسى بر آن اساس
تنظيم مىشود. اين گفتمان سياسى
نسبتبه واقعيات بسته نيست و
دستاوردهاى بيرونى را نيز به خدمت
گرفته است. از نهادهاى سياسى -
اجتماعى و اقتصادى نيز تقدسزدايى
نمىشود، بدين معنا كه سيستم مرجع (الوهيت
فقهى) مبناى مشروعيت دادن و مشروعيتزدايى
از اعمال و رفتار جامعه مىشود.
ديندارى
فقهى - سياسى بازگشتبه سنت و
ديندارى سنتى و شيوه اداره سنتى امر
مقدس نيست. نهادهاى حكومتى (قانون
اساسى، مجلس، تقسيم قوا،...) خارج از
الگوهاى سنتى تشكيل مىشود; اما
سيستم مشروعيتدهى بر اساس موازين
مقدس الهى استوار است. نظام حكومتى
بعد از انقلاب بر پايه چنين دركى از
ديندارى بنا شد.
نتيجهگيرى
در
اين نوشته از ظهور و نفوذ ديندارى
سكولار در ايران سالهاى 1340 - 1350 سخن
به ميان آورديم. مفهومى كه اگر مبنا
را تعاريفى قرار دهيم كه تا به حال
از دين و سكولاريزاسيون داشتهايم
متناقض و پارادوكسال به نظر مىرسد،
ولى اگر معتقد شويم بر دينداريهايى
دلالت دارد كه در برابر دينداريهاى
سنتى پا به عرصه وجود گذاشتهاند،
قابل تامل خواهد بود.
مفهوم
سكولاريزاسيون را بايد گستردهتر
از رويكرد جامعهشناختىاش در نظر
گرفت تا بتوان يكسرى از پديدههاى
مدرنيته (به عنوان مثال: افول و
محدود شدن مشروعيت دينى - به معناى
الهى - قائل شدن براى نهادهاى
اجتماعى) را توضيح داد. الهياتهاى
گوناگون معاصر در غرب (الهيات
سكولاريزاسيون، الهيات مرگ خدا،
الهيات ليبرال، الهيات فمينيستى و...)
الهيات آزاديبخش در امريكاى جنوبى
و امريكاى لاتين ايدئولوژيهاى دينى
در كشورهاى مسلمان و... از
سكولاريزاسيون مفهومى تئولوژيك -
ايدئولوژيك ساختهاند.
سكولاريزاسيون
به مفهوم تقدسزدايى كامل و غير
قابل برگشت دين در دنياى مدرن نيست;
بلكه تقدسزدايى از دين نهادينه و
باز تركيب نيروهاى ديندار است.
هرگونه اما و اگر (گسست) ميان اصول
دين و جامعه منجر به سكولاريزاسيون
دين مىشود و آن را به يك منبع
الهام و يا يك ايمان محدود تقليل مىدهد.
با چنين نگرشى دين مىتواند
ايدئولوژيزه شود و يكى از
پيامدهايش استحاله زبان ايمان در
سياست و حذف بعد الوهيتى دين خواهد
بود.
دين
را نبايد صرفا از زاويه جايگاهى كه
نهادهاى دينى اشغال مىكنند مد نظر
داشت. آنچه نگاه نوين به دين يا
بازگشت دين ناميده مىشود، اجازه
داده تا ناروشنى انتظارات فردى و
جمعى ايجاد شده توسط جامعهاى بىثبات
و در بحران را نشان دهد. عدم
پاسخگويى به اين انتظارات و احساس
محروميتبرخى از گروههاى اجتماعى
منجر به آن مىشود كه به
ايدئولوژيهاى ديگر، ساختارهاى
اسطورهاى - دينى كه در انگاره
اجتماعى ايرانيان وجود دارد، پناه
برده شود. البته ساختارهاى اسطورهاى
- دينى كه بازنگرشى به آنها شده،
امروزى شده، ايدئولوژيزه شده و به
عبارت صحيحتر سكولاريزه شده است.
گرايشهاى
تركيبى - التقاطى و كثرتگرا كه
مشخصه بسيارى از نگاههاى نوين دينى
است، نشانه فضاى انس و همدلى با
جهان مدرن مىباشد. لذا ابهامى در
مورد روابط ميان امر دينى و امر
سياسى از يكسو و امر ايدئولوژيك و
امر فقاهتى - شرعى از سوى ديگر وجود
دارد. بايد فهميد كه روابط ميان دين
و ايدئولوژى و فقه و مدرنيته چيست.
تا هنگامى كه انگاره اجتماعى ما
اجازه نمىدهد كه ميان امر دينى و
امر سكولار (يا امر لائيك) تفكيكگذارى
كنيم، تشويش و بهم ريختگى مرزهاى
امر سياسى و امر دينى در ذهنها و
جهانبينيها كارايى دارد:
ايدئولوگ مىتواند روشنفكرى باشد
كه در نظر او ايدئولوژى بر دين حاكم
است و يا روحانى مىتواند فقيه يا
متكلمى باشد كه در نظر او دين بر
ايدئولوژى حاكم است.
سكولاريزاسيون
تقدسزدايى كامل از جامعه نيست،
بلكه باز تركيب دين، نيروهاى دينى و
تغيير شكل امر تقدس در جامعه است.
بدين معنا به اصل پارادوكسال در
انقلاب اسلامى ايران مىرسيم: در
روند سكولاريزاسيون افكار و جامعه
ايدئولوژيزه كردن دين نقش مهمى
بازى مىكند. خيلى دقيق نمىتوان
پيشبينى كرد كه روند
سكولاريزاسيون و لائيزاسيون چه
چهرهاى در سالهاو دهههاى آينده
به خود مىگيرد. اما آنچه را كه مىتوان
مشاهده كرد اين است كه تحولات
وتغييرات در بخشى از ساختارهاى
اقتصادى، اجتماعى و ذهنى انجام
گرفته كه فاصله ميان جامعه ايران و
ديندارى سنتى را عميقتر كرده است.
نظام مشروعيتدهى كه در اسلام سنتى
رواج داشت، توسط برخى از فقها،
متكلمين و به خصوص روشنفكران
ديندار مورد پرسش وتعرض واقع شده
است.اين تغييرات و تحولات هر گونه
بازگشتبه ساختارهاى ذهنيتسنتى
و جماعتى، (communautaire)
را غير ممكن مىسازد. ارجاع، (reference)
به دين در طبقات و قشرهاى مختلف
اجتماعى بسيار قوى است; ولى به نظر
مىرسد كه به طرف اسلامى خواهيم
رفت كه بيشتر يك ارجاع فرهنگى است
تا يك نظام مشروعيتدهى به نهادهاى
سياسى، اجتماعى، اقتصادى.
يادداشتها
1)
اين مقاله، متن منقح و بازنويسى شده
سخنرانى آقاى دكتر امير نيكپى است
كه در تاريخ 17/3/1378 در پژوهشكده امام
خمينى(س) و انقلاب اسلامى انجام شد.
2)
دكترى جامعهشناسى از فرانسه.
|
|
|

|
|
|
|
|
|