|
|
|
تاملي در نسبت
عرفان و سياست
محمدمهدي مجاهدي
در اين مقاله، نويسنده
براي بررسي نسبت معرفت عرفاني
و معرفت سياسي، ابتدا رهيافتهايي
را كه براي پرداختن بدين موضوع
كه تقدم منطقي ندارند يا حاوي
برخي مغالطات هستند، از دايره بحث
خارج ميكند و در نهايت، بررسي
نسبت طولي ـ معرفتي ـ توليدي
ميان اين دو حوزه معرفتي را به
عنوان رهيافت مختار خود برميگزيند.
در ادامه، آزمون اين رهيافت به
اين نتيجه ميانجامد كه چنين
نسبتي ميان اين دو حوزه معرفتي
برقرار نيست; اما نسبت معرفتي
غيرمستقيم ميان اين دو حوزه، ميتواند
وجود داشته باشد. در اين مقاله به
تناسب موضوع بحث، برخي آرا
مرحوم آقامحمدرضا قمشهاي نيز
بررسي شده است.
تاملى
در نسبت عرفان و سياست
محمد
مهدى مجاهدى (1)
چكيده:
در اين مقاله نويسنده براى بررسى
نسبت معرفت عرفانى و معرفتسياسى،
ابتدا رهيافتهايى را كه براى
پرداختن بدين موضوع تقدم منطقى
ندارند يا حاوى برخى مغالطات
هستند از دايره بحثخارج مىكند
و در نهايتبررسى نسبت طولى -
معرفتى - توليدى ميان اين دو حوزه
معرفتى را به عنوان رهيافت مختار
خود در اين مقاله برمىگزيند. در
ادامه، آزمون اين رهيافتبه اين
نتيجه مىانجامد كه چنين نسبتى
ميان اين دو حوزه معرفتى برقرار
نيست اما نسبت معرفتى غيرمستقيم
ميان اين دو حوزه مىتواند وجود
داشته باشد. در اين مقاله به تناسب
موضوع بحث، برخى آراء مرحوم
آقامحمدرضا قمشهاى نيز بررسى
شده است.
الف
- درآمد
الف1)
اين مقاله، متكفل طرح جستارى
معرفتشناختى درباره نسبت ميان
دو حوزه معرفت عرفانى و معرفتسياسى
است. بررسى اين نسبت در سطح و ساحتى
معرفتشناختى، تلاشى دشوار در
زمينهاى لغزنده است. آن دشوارى و
اين لغزندگى را علل و عواملى است،
كه از جمله مهمترين آنها چنيناند:
الف1-1)
منابع و متون اوليهاى كه در يك
تحليل نهايى و فراگير از اين بحث،
بايد مورد مراجعه و استناد قرار
گيرند، بسيار و دشوار ياباند;
الف1-2)
مرزهاى معرفتى هر دو طرف نسبت،
يعنى معرفت عرفانى و معرفتسياسى،
آشكار نيستند و البته به آسانى
تعيين شدنى هم نيستند;
الف1-3)
هر تحليل نهايى و فراگير در اين
مبحث - علاوه بر تحليل نظرى - به
تحليلى تاريخى از تعامل احتمالى
اين دو حوزه معرفتى نيازمند است،
زيرا هر دو طرف نسبت، معرفتهايى با
عمق تاريخى بسياراند;
الف1-4)
بررسى معرفتشناختى نسبت ميان
معارف اسلامى و علوم انسانى به نحو
عام و نسبت ميان اين دو حوزه
معرفتى به نحو خاص كم سابقه و كمتر
تجربه شده است; از اين رو، آرائى كه
در اين باب عرضه شدهاند، هيچ يك
هنوز به بلوغ و زايندگى نرسيدهاند;
(2) الف2) به اين ترتيب تا كنون
برهانى در اثبات يا نفى نسبت منفى
يا مثبت توليدى ميان اين دو حوزه
معرفتى ديده نشده است. (3) و
آرائى كه درباره اين نسبت، طرح شدهاند،
همگى در حد فرضيهها و نظريههايى
هستند كه كمتر مقبوليت نسبى و
پارادايمى يافتهاند.
الف3)
بنابراين، با توجه به محدوديتهاى
فعلى اين بحث، ابتدا از دو سو به
تعيين و تحديد سطح و دامنه بحث اين
مقال مىپردازيم: يكى با تعيين
مراد از معرفت عرفانى و معرفتسياسى
و ديگرى با تحديد سطح نسبت مورد
بررسى در ميان سطوح گوناگونى كه در
اين زمينه قابل بررسى هستند. سپس
در سطح و دامنه مورد نظر، نسبت اين
دو حوزه معرفتى را مىكاويم و در
حاشيه و به مناسبتى كه همانجا بدان
اشاره خواهد شد، آراى يكى از
بزرگان حوزه معرفت عرفانى را
بررسى مىكنيم. در پايان هم در باب
بايايى اين نسبت، به چند نكته
اشاره خواهيم كرد.
ب)
تحديد و تعيين سطح و دامنه بحث
ب1)
تعيين مراد از عرفان و سياست
ب1-1)
مراد از سياست در اين مقال، از اين
پس، معرفتسياسى است و آنچه كه به
مثابه گوهر و مشخصه ذاتى معرفتسياسى
در نظر گرفته شده است، نظامى
روشمند، هماهنگ و سازگار از آراء
مستدل و متكى به دلائلى بين
الاذهانى درباره ماهيت و شيوههاى
احراز، حفظ، بسط و اعمال قدرت در
حيات اجتماعى و در مقياس بشرى است.
(4) ب1-2) مراد از عرفان نيز
نظامى از آراء هماهنگ و سازگار و
متكى به تجربههاى شخصى و شهودى
از طور ماوراى خرد متعارف بشرى
درباره هستى و شيوههاى ره سپردن
به سوى حقيقت هستى و كشف رابطه
ميان شخص انسانى با خداوند و
مخلوقات خداوند، در چهارچوب «ولايت
كليه مطلقه الهيه» و التزام به
لوازم آن است. (5) (واضح است كه
در اينجا مراد منظومههاى عرفان
اسلامى است)
ب2)
تحديد سطح بررسى نسبت ميان عرفان و
سياست
ب2-1)
برخى از آنچه از اين پس براى تحديد
سطح نسبت مورد بررسى مىآيد، به
نحو تحليلى برآمده از دو تعيين
مرادى است كه فوقا در باب سياست و
عرفان آورديم و برخى نيز به نحو
تركيبى و در كنار دو تعيين مرادى
كه گذشت، سطح نسبت مورد بررسى را
تحديد خواهند كرد.
ب2-2)
مراد از نسبت عرفان و سياست، نسبت
تصوف و سياست نيست. مراد از تصوف و
متصوفه در اينجا، اشاره به صنف
اجتماعى خاصى است (6) كه
پايگاه و جايگاه معيشتى، معرفتى و
هنجارى ويژهاى در طول تاريخ
داشتهاند و مانند هر صنف اجتماعى
ديگرى در معادلههاى سياسى،
اجتماعى و اقتصادى، نقشها و
كارويژههاى خاصى را بر عهده
گرفته و ايفا كردهاند. چهرههاى
شاخص اين صنف اجتماعى را از قبيل
حسن بصرى، سفيان ثورى، حلاج، جنيد
و علاء الدوله سمنانى مىتوان نام
برد، و از سلسلههاى تشخص سياسى
يافته ايشان مىتوان به بسيارى،
از جمله اسماعيليان و باطنيان،
سنوسيان ليبى، سربهداران و
شرفاى سعدى / حسنى مراكش (7) اشاره
كرد. اگر از اين منظر بخواهيم به
نسبت معرفتى عرفان و سياست
پردازيم مانند آن است كه صنف
طبيبان يا فقيهان را با نظر به
نقشها و كارويژههاى سياسى،
اجتماعى و اقتصادى كه در گذر تاريخ
در جامعهاى خاص بر عهده گرفتهاند،
بررسى كنيم و مدعى بررسى نسبت طب
يا فقه با سياستشويم. در حقيقت
پيشفرض كنار گذاشتن اين سطح از
تحليل، اين است كه كارويژهها و
نقشهاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى
كه اصناف گوناگون اجتماعى بر عهده
مىگيرند، هر چند وجه شاخص آن
صنفها، اشتغالشان به حوزه معرفتى
خاصى باشد، لزوما متناسب با و
برآمده از اقتضائات التزام و
اشتغال به يك حوزه معرفتى خاص و
آموزههاى آن حوزههاى معرفتى
نيست. يعنى به بيان ديگر آموزههاى
آن حوزههاى معرفتى لزوما مقتضى
رفتارهاى خاصى از سوى مشتغلان يا
پذيرندگان آن آموزهها در عرصههاى
سياسى، اجتماعى و اقتصادى نبوده
است، و رفتارهاى همگون صنفى را مىتوان
به اقتضائات حيات صنفى ايشان نسبت
داد. با در ميان آمدن چنين احتمالى
و برافتادن چنان تلازمى، آن نسبت و
اقتضاى معرفتى كه در جستجوى آن
هستيم، در اين سطح بررسى، رنگ مىبازد،
زيرا اگر نتوان اشتغال به حوزه
معرفتى خاصى را مقتضى جهتگيريهاى
معينى در عرصههاى گوناگون حيات
اجتماعى دانست، آن جهتگيريهاى
معين، نمىتواند نشانه يا دليلى
براى تعيين نسبتى ويژه ميان آن
حوزه معرفتى خاص و معرفتسياسى و
اجتماعى قلمداد شود.
ب2-3)
مراد از بررسى نسبت عرفان و سياست،
بررسى امكان، شرايط وقوع و توصيف
تاريخى جمعآمدن اين دو معرفت در
يك شخص واحد يا در يك بدنه واحد،
مثلا يك مدرس يا حوزه علمى، نيست.
همان طور كه جمع آمدن زيستشناسى
و معمارى در يك شخص واحد يا در يك
دانشگاه دلالت مخصوصى درباره نسبت
ميان اين دو معرفت ندارد، عرفان و
سياست هم، چنيناند.
ب2-4)
بحث در اين نيست (و بحثى هم در اين
نيست) كه شناختهاى مبنايى و پايه،
ساير معارف را متاثر مىكنند،
خواه آن مبانى، فلسفى باشند، خواه
عرفانى يا آن ساير معارف سياسى
باشند يا در باب معمارى. اين بحث
كلىتر و عامالشمولتر از
تعيين نسبت معين ميان دو معرفت
مورد نظر ماست. بحث ما در اينجا
درباره نسبتى خاص، ضرورى و تعيينكننده
ميان اين دو معرفت است.
ب2-5)
سخن در اين باب نيست كه آيا عارفان
يا سياسيان متقابلا اشارات،
تمثيلات، تشبيهات يا استعاراتى را
از حوزه معرفتى ديگر برگرفتهاند
يا نه. مثلا يك تحليلگر تاريخ
انديشهها يا ايدئولوژيهاى سياسى
مىتواند نازيسم را به ويروس يا
غدهاى سرطانى تشبيه كند ولى پزشك
نباشد و يك پزشك هم مىتواند يك
ويروس يا غدهاى سرطانى را به
برخى نيروهاى سياسى مانند كند ولى
عالم سياست نباشد.
ب2-6)
سخنى هم در نفى يا اثبات خصلت
دايرةالمعارفى ذهن و زبان و قلم
قدماى ما نيست. از اينكه فى المثل
ابن سينا در اغلب ابواب علم مىنوشتيا
كتابى مانند اسفار اربعه، علاوه
بر آنكه كتابى فلسفى - عرفانى است،
دايرةالمعارفى از بسيارى معارف
ديگر هم هست، نمىتوان نتيجه خاصى
براى اين بحث گرفت. ب2-7) اين بحث
همچنين در باب امكان جمعآمدن دو
وجهه عملى در يك فرد نيست. مثل
اينكه كسى هم رهبر يك حزب سياسى
باشد و هم نوازنده يا هم اهل سياستباشد
و هم اهل طى طريق عرفانى.
ب2-8)
سخن در نفى يا اثبات تاثير و تاثر
متقابل همه پديدهها نسبتبه
يكديگر هم نيست. زيرا اگر در اين
مقام باشيم، بررسى يك نسبتخاص
موضوعيت نمىيابد. آرى يك موضعگيرى
عرفانى خاص يا يك عمل عرفانى (منظور
عمل يا موضعى است كه با ارجاع به
معارف عرفانى و با روشهاى عرفانى
موجه مىشود)، مىتواند واكنش به
يك راى يا عمل سياسى باشد يا خود
آثار و تبعات نظرى يا عملى سياسى
داشته باشد، ولى اين به معناى وجود
نسبت معرفتى ويژهاى ميان دو حوزه
معرفتى مورد بحث نيست. مثلا حافظ «رند
عالم سوز» را با «مصلحتبينى»
بيگانه مىديد; (8) حافظ در
اين اعتقاد يا اعلام اين راى مىتوانسته
متاثر از پارهاى احوال زمانه
باشد و بىترديد التزام به اين
راى، دلالتهاى سياسى نيز داشته
است و حتى خود اين راى به بركنارى
رندان عالم سوز از سياست (در عامترين
مفهوم آن)، خود خواهشى سياسى بوده
است، ولى اين خواهشها و دلالتها
هيچ يك بيانگر نوعى تلازم يا ضرورت
معرفتشناختى نيستند.
چنانكه
مىدانيم پارهاى از نظريههاى
زيستبومشناختى و زيستشناختى
هم مبناى نظريههاى سياسى قومگرايانه
نظير نازيسم، راسيسم و شوونيسم
آلمانى و احتمالا واكنشهايى نظير
ايده قوم برتر يهود و مآلا
صهيونيسم قرار گرفتند ولى هيچ كس،
سخن از سياسى بودن آن آراء طبيعتشناسانه،
زيستبومشناسانه، باستانشناسانه
يا زيستشناسانه نگفت و كسى نسبت
معرفتى خاصى ميان فىالمثل زيستشناسى
و سياستبرقرار نكرد.
ب2-9)
سخن در اين نيست كه امامان(ع) يا
پيران و مرشدان عارف، با پارهاى
از اصحاب و مريدان در حوزه سياست
هم رابطه مريد - مرادى يا ارادت
داشتهاند يا نه. زيرا اين رابطه
با افرادى بسيار ويژه و در مواردى
خاص بوده است و قابل تعميم معرفتشناختى
نيست.
ب2-10)
در اين مقال، سخن از نسبتخاص
معرفتشناختى ميان عرفان
تاريخمند موجود با معارف سياسى
تاريخمند موجود است، نه نسبت ميان
عرفان و سياستى كه با خصلتهاى
متفاوتى نسبتبه آنچه از اين دو
فعلا هست، محتملا در آينده پا به
عرصه معرفتخواهند گذاشت; حتى اگر
- مثلا - اين معارف سياسى موجود را
دور از حقيقت، يا آن عرفان موعود
را حقيقى بناميم.
ب2-11)
به همين ترتيب، سخن از هيچ يك از
اين دو معرفت، در مقام ثبوت نيست،
بلكه همه داورى اين مقال، متوجه
نسبت اين دو معرفت در مقام اثبات
در ساحت معرفتهاى تاريخمند بشرى (نه
در مقام عمل) است.
ب2-12)
با توجه به اين دو نكته اخير از آن
مغالطه پرهيز مىكنيم كه هرگاه در
بررسى مدعايى معرفتشناختى به
منظومههاى موجود معرفتى ارجاع
داده شود، در مقابل، ما را به
معرفت واقعى يا حقيقى - در مقام
ثبوت و يا چنانكه در آينده ساخته
خواهد شد - حوالت مىدهند.
ب2-13)
با توجه به مجموعه نكتههايى كه
گذشت اصالت و تقدم بحث در باب
نسبتى معرفتشناختى و طولى -
توليدى - معرفتى (9) نسبتبه
ساير رويكردهاى احتمالى، كه برخى
تقدم منطقى ندارند (براى نمونه رك:
ب2-2) و برخى مغالطى هستند (براى
نمونه رك: ب2-3) روشن مىشود. در
اين مجال هم همين نسبت، مورد بررسى
قرار خواهد گرفت. بدين قرار،
پرسشهاى اصلى و آغازين چنين
رويكردى به نسبت عرفان و سياست را
مىتوان به اين صورتها طرح كرد كه
مجموع آنها در هيات تاليفى واحدى،
سؤال مركبى را تشكيل مىدهند:
-
آيا از روش فهم و ادراك عرفانى،
معرفتسياسى، برآمدنى است؟
-
آيا امتداد منطقى شناخت عرفانى،
به سياستشناسى منجر مىشود؟
-
آيا عارفان در ساختن و پرداختن
نظريههاى عرفانى خود دغدغهاى
معرفتى براى يافتن نظريههاى
سياسى يا تحليل قدرت اجتماعى
داشتهاند؟
-
آيا ماده معرفت عرفانى اقتضاى
ذاتى دارد كه به نظريه سياسى مؤدى
شود؟
اين
چهار پرسش را مىتوان برآمده از و
فروكاسته به اين پرسش دانست كه آيا
معرفت عرفانى با معرفتسياسى
رابطهاى طولى - توليدى - معرفتى
دارد. (مفروض اين پرسش آن است كه
چنين رابطهاى فقط از سوى عرفان
با سياستبرقرار شدنى است نه به
عكس، زيرا حوزه معرفت عرفانى
مبنايىتر از حوزه معرفتسياسى
است)
ج)
بررسى نسبت عرفان و سياست
ج1)
اكنون نسبتخاص مورد نظر را ميان
دو حوزه معرفتى عرفان و سياست مىكاويم.
اما اين كاوش، به علت محدوديتهايى
كه ذكر آنها گذشت، كمتر برهانى و
بيشتر متكى به قرائن و شواهد و
تحليل نظرى خواهد بود.
ج2)
روح حاكم بر بخش وسيعى از معرفت
عرفانى، اعراض از دنيا است. تفكيك
جبروت و ناسوت و لاهوت اغلب مدلولى
ضمنى در اعراض از ناسوت داشته است.
(10)
ج3)
مقياس احكام عرفانى، آنجا كه پاى
انسان و احكام طى طريق او به ميان
مىآيد، فرد تنها، مجرد و منعزل
از ديگران و دنيا و مافيهاست. در
سفر اول (من الخلق الى الحق)، «شرط
اول قدم آن است كه مجنون باشى» تا
با بريدن از خلق، محو و صحو نايل
آيد. در سفر دوم (مع الحق فى الحق)
فناى ذاتى و صفاتى و افعالى فرد
سالك در حق - تعالى - حاصل مىآيد.
سفر سوم (من الحق الى الخلق بالحق)،
سفرى ادراكى است كه حاصل آن علم به
اعيان و حقايق عوالم ملكوت و جبروت
و ناسوت است. حاصل اين سفر هم نيل
به مقام نبوت انباء است، هر چند
سالك در اين مرحله نبى ناميده نمىشود.
در سفر چهارم (فى الخلق بالحق) باز
هم احكام درباره فرد سالك است و
خلايق ظرف سلوكى او هستند نه موضوع
سلوك او و لذا احكام اين سفر هم بر
آدمى در هيات جمعىاش (اجتماعىاش)
ناظر نيستند. (11)
ج4)
بسيارى از عارفان پرداختن به
فلسفه و احتجاج و استدلال برهانى
را كه موضوع آن، مفاهيم كلى وجود و
عوارض ذاتى آن است، مخل ادراك
حقيقى و نيل به مقامات معنوى مىديدند،
چه رسد به غوررسى و تدبير عقل جزوى
در حوزه علم و فن سياست و اقتصاد و
امثال آنها. (12)
ج5)
بسيارى از عارفان، دنيادارى و
عمران دنيا را، «علم بناى آخور» مىدانستهاند
(13) و عرفان نه نزد صوفيان، نه
نزد عالمان عارفى همچون ملاصدرا و
نه نزد آنان كه ميان تصوف و عرفان
جمع كرده بودند - همچون مولانا -
علم بناى آخور نبوده است. روح
عرفان، پلصفت ديدن دنيا نسبتبه
آخرت و مجازى ديدن همه جلوههاى
ظاهرى دنيا نسبتبه حقيقت و باطن
عالم است (14) و حداكثر شان
مجاز نسبتبه حقيقت، آن بوده است
كه گفتهاند: «المجاز قنطرة
الحقيقة» و البته «اهل تميز خانه
نگيرند بر پلى». هر چند اين پل را
نبايد به دستخود ويران كرد، اما
تعمير آن را هم بايد به اهل ظاهر و
مجاز سپرد. (15)
ج6)
منطق احكام عرفانى، تجربه شخصى و
ماوراء طور عقل است كه با شعور
متعارف جمعى، قابل توجيه يا ادراك
نيست، لذا نمىتواند مقبول و متبع
جمع قرار بگيرد. قصه قرآنى موسى و
عبد صالح، نشان مىدهد كه مصالح
باطنى نه براى موسى مقبول و موجه
مىنمود و نه براى مردم زمانه
ايشان و نه حتى اين زمانه. به تعبير
مرحوم اقبال، مسلمانان با قبول
خاتميت پيامبر اسلام، از هر كس حجت
مىطلبند و بدين ترتيب دوره
اعتبار ادعاى اشخاص به سبب
پيوستگى با ماوراء طبيعت، در
تاريخ بشرى به پايان رسيده است.
(16)
ج7)
عرفان، مقام نظر به سر «انى اعلم
ما لاتعلمون» و «لايسئل عما يفعل
و هم يسئلون» است، و حال آنكه
سياستحوزه مصلحتبينيهاى عمومى
و مسؤوليتهاى متقابل اجتماعى و
سياسى در عرصه عقل متعارف بشرى است.
ج8)
هرچند پارهاى از طريقههاى
سلوكى مانند اويسيان قائل به لزوم
وجود و حضور مراد انسانى نيستند،
(17) اما در حوزه عرفان، عموما
ولايت معنوى مراد، اطاعت محض مريد
را كه مستلزم ذوب و فناى مريد در
مراد است، لازم مىآورد:
به
مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان
گويد كه سالك بىخبر نبود ز راه و
رسم منزلها (18)
همچنين
در اين ساحت، مراد، مريد را برمىگزيند
و جريان از بالا به پايين است و
همچنين مراد نيازى به احتجاج و
توجيه امور و اوامر خود ندارد،
زيرا خود عين دليل است. (19) و
حال آنكه در حوزه سياست مانند همه
امور و احوال بشرى كه داير مدار
عقل متعارف او هستند، نه ذوب و
فنا، نه جريان يك سويه و نه استغنا
از احتجاج و استدلال، هيچ يك موجه
نيستند.
ج9)
پرداختن كسى همچون محىالدين به
فقهفقه يا باطن فقه يا فقه اكبر،
آيا بيش از آنكه دلالتبر فقهى
كردن عرفان داشته باشد، بر باطنى و
معنوى كردن فقه دلالت ندارد؟
فتوحات مكيه ابن عربى يكسره
تجويزات و تكليفهايى ناظر بر
احوال دنيوى سالك نيست، بلكه حاوى
مجموعهاى از توصيفات درباره
باطن و حقيقت احكام و تكاليف ظاهرى
است تا سالك بداند كه اين شريعت در
باطن، حقيقتى دارد. افزون بر اين،
نفس پرداختن به فقه حتى از سوى
فقها، به صرف اينكه علمى دنيوى
يعنى ناظر بر پارهاى از احوال
دنيوى مكلف است، دلالتبر توجهى
سياسى يا اقتضايى سياسى ندارد.
ج10)
در جهان قديم، كشف هستى بر عهده
فيلسوفان بود زيرا اعتقاد بر آن
بود كه كتاب هستى را به زبان طبايع
نوشتهاند، و در جهان جديد اعتقاد
بر اين است كه زبان كتاب هستى،
زبان فيزيك و رياضى است و لذا
عالمان و فيزيسينها بايد آن را
بگشايند. (20) اما مفروض هستىشناختى
اين اعتقاد كه كشف راز هستى و كتاب
جامعه و تاريخ و سياست كار عارفان
است، اين است كه كتاب هستى را به
زبان راز و رمز و معما نوشتهاند و
قواعد جارى در تاريخ و جامعه،
قواعدى مرموز، خصوصى و حيرتافكن
هستند. در اين پيشفرض و لوازم
برگرفتن آن به همان اندازه تامل
لازم است كه در مورد دو پيشفرض
گذشته.
ج11)
در مورد امامان معصوم(ع) با آنكه
بسيارى از اصحاب حاضر بودند تا از
ايشان بدون مطالبه دليل و حجت و
توجيه، اطاعت كنند، اما ايشان در
مقام سياست و رياست در امور عمومى،
عرفى و ظاهرى عمل مىكردند يا
لااقل بر اين سيره، شواهد مهمى مىتوان
اقامه كرد. (21)
ج12)
در اينجا، بىمناسبت نيست كه در
حاشيه، به مناسبتى خاص اشارهاى
مختصر به برخى آراء مرحوم آقا محمد
رضا قمشهاى - رحمة الله عليه -
كنيم. حضرت امام علاوه بر آنكه در
حوزه فقه، نظريه ولايت مطلقه
انتصابى فقيه را بازسازى كردند و
مبناى تاسيس نظام جمهورى اسلامى
قرار دادند، در حوزه عرفان نظرى و
عملى نيز آثار مهمى از خود بر جاى
نهادهاند. در يكى از اين آثار،
ايشان از مرحوم آقا محمدرضا قمشهاى
به تعظيم و تكريم با عنوان «شيخ
مشايخنا» (22) ياد مىكنند.
از سوى ديگر وضوعيتيافتن مبحث
اين مقال در سالهاى اخير چندان بىارتباط
با شخصيت ذو ابعاد حضرت امام و
نظريه ولايت مطلقه انتصابى فقيه
نيست. شايد يكى از علل توجه به اين
مبحث، گمان زدن وجود نوعى اشتراك
يا ارتباط ميان ولايت مطلقه
انتصابى فقيه با ولايت مطلقه كليه
الهيه اولياى كمل عرفانى (23) در
انديشه و ذهن و ضمير امام باشد و
پرداختن به اين مبحث راهى براى فهم
عميقتر و دقيقتر نظريه ولايت
مطلقه انتصابى فقيه دانسته شده
باشد. (24) اين اشاره مختصر و
حاشيهاى به آراء مرحوم آقا
محمدرضا قمشهاى دست كم مىتواند
نشان دهد كه حتى با مفروض گرفتن
چنان اشتراك يا ارتباطى، آن
اشتراك و ارتباط نمىتواند ملهم
از آن آموزههاى عرفانى باشد كه
از اين شعبه و شاخه عرفانى به
ايشان رسيده بوده و ريشه آن را - با
فرض وجود اصل آن اشتراك يا ارتباط -
بايد در ابداعات شخص ايشان يا در
جاى ديگر جستجو كرد.
مرحوم
آقا محمدرضا قمشهاى در رساله
تحقيق فى الاسفار الاربعة به شرح
سفرهاى چهارگانه سالك پرداختهاند.
در دو سفر سوم و چهارم كه «سفر من
الحق الى الخلق بالحق» و «سفر فى
الخلق بالحق» استسالك، به مقام
نبوت مىرسد. او در سفر سوم هنوز
نبى ناميده نمىشود ولى در سفر
چهارم «فيكون نبيا بنبوة التشريع
و يسمى بالنبى.» (25) حضرت
امام، خود در اواخر مصباح الهداية
با طرح مساله مراتب تشكيكى اين
مقام، امام معصوم(ع) را هم در سفر
چهارم دخيل مىبينند. و از قول
مرحوم شاهآبادى نقل مىكنند كه
اگر حضرت امير(ع) پيش از حضرت رسول(ص)
پا به عرصه وجود مىگذاشتند، هم
ايشان صاحب تشريع مىشدند. (26) نتيجهاى
كه از اين نقل و تامل برگرفتنى است
اين است كه حداكثر مىتوان امامان
معصوم(ع) را در اين مقام و مرتبه
ديد كه بتوانند از منظرى معنوى و
عرفانى به هدايت اجتماع بشرى و نيز
به دست گرفتن قدرت ظاهرى دستيابند
و اين سلسله با خاتميتحضرت مهدى(عج)
مختوم است و احكام آن قابل تسرى به
مراتب مادون نيست. در واقع كسانى
را مىتوان ملحق به اين مرحله
دانست كه درباره آنها بتوان همان
حكمى را آورد كه مرحوم شاهآبادى
در مورد حضرت امير(ع) آوردهاند. و
پر واضح است كه جز براى معصومان(ع)
چنين حكمى روا نيست، زيرا ايشان با
اتصال به علم لدنى به شناختى مىرسند
كه ديگران در مراتب مادون از آن بىبهرهاند:
«...
فيشاهد الخلايق و آثارها و
لوازمها، فيعلم مضارها و منافعها
فى العاجل و الاجل يعنى فى الدنيا
و الاخرة...» (27) و البته چنين
علم و مشاهده جامع و بىخلل و بىزللى
فقط در اختيار خداوند و اولياء خاص
و معدود اوست.
ج13)
به نظر مىرسد كه پاسخ به پرسش از
نسبت ميان معرفت عرفانى و معرفتسياسى
تا حدودى در گرو پاسخ به اين پرسش
در باب ماهيت و خصلت معرفت عرفانى
است كه آيا حوزه معرفت عرفانى
امتداد استعلائى حوزه فلسفه است (يا
تجربه عرفانى، امتداد استعلائى
ادراك عقلى است) يا اينكه عرفان
معرفتى است درخود كه حداكثر تا
حدودى و نه به طور كامل مىتواند
به بيانى فلسفى بازساى و ترجمه شود.
در شكل نخست، مىتوان به وساطت
فلسفه، نوعى رابطه طولى و معرفتى
ميان عرفان و سياست تعريف كرد اما
در شكل دوم، اساس فرض چنين رابطهاى،
منتفى است. گرايش به سمت اين دو
مبنا اثر خود را در آموزش عرفان هم
نشان مىدهد. در صورت نخست، متعلم
بايد ابتدا فلسفه را به كمال
بياموزد و سپس وارد حوزه معارف
عرفانى شود ولى در صورت دوم چنين
تقدم و تاخر و ترتبى در كار نيست.
ج14)
در تحليل نهايى، نسبت تمانعى را كه
به لحاظ معرفتشناختى ميان دو
حوزه معرفت عرفانى و سياسى برقرار
است، مىتوان به ماده قضاياى اين
دو حوزه معرفتى نسبت داد. يعنى به
لحاظ قواعد منطق ماده، از قياسى كه
مقدمات آن همگى از سنخ و جنس
معرفتهاى عرفانى هستند، نتيجهاى
از جنس و سنخ معرفتسياسى برنمىآيد.
(28) حداكثر اگر قضيهاى از
قضاياى سياسى يا قضايايى كه منطقا
مىتوانند مقدمه نتايجسياسى
باشند، در ميان مقدمات چنين قياس
قرار گيرد و مؤدى به قضيهاى
سياسى شود، در اين صورت مىتوان
برخى قضاياى عرفانى را به مثابه
برخى از مبانى يا مقدمات قضاياى
سياسى دانست.
د)
تاملى در بايايى نسبت ميان عرفان و
سياست
د1)
به كوتاهى و از باب ذكر نمونه مىتوان
به بايايى نسبت ميان عرفان و سياست
هم پرداخت.
د1-1)
پرداختن به مبحثبايايى با مفروض
گرفتن موقتى امكان برقرارى نسبت
مورد بحث، ميان عرفان و سياست موجه
مىشود و بنابراين پرسش بايايى
اين است كه برقرارى اين نسبتبه
فرض امكان آيا مطلوب هم هست.
د1-2)
بدون هيچ چند و چونى در باب ملاك
مطلوبيت، «اخلاقى بودن» و «كارايى»
را به عنوان ملاك مركب مطلوبيت در
حوزه سياستبراى سنجش تبعات
برگرفتن سياستى عرفانى مفروض مىگيريم
و در مورد مفهوم اين ملاك مركب، در
اين مجال، به اجمال، به «قدر متيقن
متبادر» اكتفا مىكنيم. با اين
مقدمات و مفروضات به نكتههاى زير
به عنوان نمونهاى از نكتههاى
قابل طرح در سطح تحليل بايايى، اين
نسبت اشاره مىكنيم:
د2)
رواج توصيهها و تجويزهايى كه از
مقام مصلحتسنجيهاى باطنى صادر
مىشوند علاوه بر مقبوليت عام
نيافتن و لذا ناكارايى، راه سوء
استفاده را بر مدعيان دروغين مىگشايند.
د3)
خطاهاى بسيار در تعبير و برداشت و
واگويى مكاشفات عرفانى راه يافته
است كه اگر بنا بود مبناى عمل قرار
گيرند، فاجعههاى بسيارى را به
دنبال داشتند.
د4)
عرفانمدارى در سياست، موجب
التزام به احكام باطنى است و همين
احكام باطنى كه نزد خداوند محفوظ
است، در اين رويكرد مبناى تعيين
سطح و محدوده برخوردارى از حقوق
مدنى شهروندان مىشود. اين پديده،
نتيجه مقدم ديدن عقيده بر انسانيت
است. (29)
د5)
رويكرد عرفانى به سياست، نسبتبه
خشونت و مدارا به يك اندازه مقتضى
است. اگر ايده تقدم عقيده بر
انسانيتبه مثابه يك مقدمه با اين
مقدمه معرفت - انسانشناختى قرين
شود كه آدميان در آنچه نمىدانند،
لزوما مقصر و عنود و لجوج نيستند،
بلكه بسيارى از بداعتقاديهاى
ايشان ناشى از قصور نازدودنى
ادراك بشرى است، مىتواند به
مدارا بينجامد، اما اگر به جاى اين
مقدمه، مقدمه ديگرى بنشيند كه بر
توان اغلبى و اكثرى بشر در كشف بىخطاى
حقيقت، دلالت داشته باشد، لازمه
آن، مقصر و لجوج و عنود ديدن
مخالفان است و در كنار ايده تقدم
عقيده بر انسانيت، جز خشونت نمىزايد.
يادداشتها
1)
عضو هيات علمى پژوهشكده امام
خمينى(س) و انقلاب اسلامى.
2)
در اين باب كمتر مقاله يا رساله
مفرده يا كتاب مستقلى عرضه شده است.
در اينجا به برخى از كتابها يا
مقالههايى كه اين نسبت را در
سالهاى اخير بررسى كردهاند به
ترتيب تاريخ انتشار اشاره مىكنيم:
Alexander
Knysh, "Irfan Revisited: Khomeini and the Legacy
of Islamic
Mystical Philosophy,"in
Middle East Journal, Vol.
46, No. 4, Autumn 1992, pp . 631 -653.
ظاهرا
اين مقاله، اندكى پس از انتشارش در
پاييز 1371 ش / 1992 م، ترجمه شد و به
نظر دهها نفر از معاريف حوزه و
دانشگاه رسيد. چنانكه اصل مقاله
واكنشهاى بسيارى را برانگيخت،
شايد ترجمه آن نيز موجب برخى نسبتسنجيها
ميان عرفان و سياست و خصوصا ولايت
عرفانى و ايده ولايت فقيه شده باشد.
از استاد محترم جناب آقاى مصطفى
ملكيان كه مرا از وجود اين مقاله
مطلع ساختند و همچنين از جناب آقاى
عباس رجبى كه در يافتن اين مقاله
مرا يارى كردند، سپاسگزارم.
×
سيد جواد طباطبايى، درآمدى فلسفى
بر تاريخ انديشه سياسى در ايران،
تهران: انتشارات كوير، 1372، فصل ششم:
امتناع تاسيس انديشه سياسى بر
مبناى انديشه عرفانى و فصل هفتم:
دريافت انديشه سياسى ايرانشهرى.
×
عبدالله جوادى آملى، بنيان مرصوص
امام خمينى، قم: مركز نشر اسراء،
1375، چاپ اول.
×
عبدالله جوادى آملى، حماسه و
عرفان، قم: مركز نشر اسرار، زمستان
1377، چاپ اول.
×
مصطفى محقق داماد، «عرفان و
شهريارى»، در خرد جاودان، جشننامه
استاد سيد جلالالدين آشتيانى،
به كوشش على اصغر محمدخانى و حسن
سيد عرب، تهران: نشر و پژوهش فرزان
روز، 1377، چاپ اول. از جناب آقاى
محمدحسن شفيعيان كه مرا از انتشار
اين مقاله در اين كتاب مطلع
ساختند، سپاسگزارم.
×
عبدالكريم سروش، «راز و راززدايى،»
در كيان، سال هفتم، مرداد - شهريور
1377، شماره 43، صص 15 - 27.
×
عبدالكريم سروش، «ولايتباطنى و
ولايتسياسى،» در كيان، آبان - دى
1377، شماره 44، صص 10 - 20.
3)
در مقاله لاتينى كه ذكر آن در
يادداشتشماره 1 گذشت، نويسنده پس
از بررسى ابعاد عرفانى و فلسفى
ديدگاههاى امام، در چهار صفحه
پايانى مقاله خود، اين گمانه را
تقويت مىكند كه چه بسا دريافتهاى
عرفانى امام با نقش سياسى ايشان و
ايده ولايت فقيه بىنسبت نباشد و
خود اذعان مىكند كه استشهادات او
در اين باب، از جمله استشهاد او به
نامه معروف امام به ميخائيل
گورباچف، نمىتواند بيانگر
چگونگى تاثيرى كه محتملا
دريافتهاى عرفانى امام بر نقش
رهبرى سياسى ايشان داشته است،
باشد و اساسا به دست آوردن نتيجهاى
قانعكننده و تحليلى وافى به
مقصود را در اين زمينه ناممكن مىشمارد.
(Ibid: 652)
در فصل ششم كتاب درآمدى فلسفى بر
تاريخ انديشه سياسى در ايران (رك:
يادداشت 1) نويسنده صرفا به تحليل
انتقادى آراء عزيزالدين نسفى
پرداخته است و فصل هفتم كتاب
گزارشى از نمونهاى از داوريهاى
مبتنى بر انگارههاى عرفانى
درباره يكى از حساسترين دورههاى
تاريخ ايران است كه در آن عمدتا به
آراء و آثار نجمالدين رازى
پرداخته شده است. برآيند هر دو فصل
و خصوصا اولى، بر نفى ارتباط ميان
عرفان و سياست و يا عدم مطلوبيت
اين ارتباط دلالت دارد، اما پاى
تحليل معرفتشناختى در ميان نيست.
در
كتاب بنيان مرصوص امام خمينى،
خصوصا آنجا كه از «امام خمينى،
قهرمان اسفار اربعه»، سخن رفته
است، بر نسبت مثبت ميان طى مقامات
عرفانى با رياست و ولايت دنيوى
تاكيد شده است. بررسى اشاراتى كه
در اين كتاب، مرتبط با موضوع بحث
اين مقال آمده است، مجال مستقلى مىطلبد.
در
مواضع بسيارى از كتاب حماسه و
عرفان (رك: يادداشت 1) اشاراتى آمده
است كه هر يك به نحوى مىتواند با
بحث نسبت عرفان و سياست مرتبط
قلمداد شود، خصوصا رك: صص 44 - 46، 145 و
151 - 162. برآيند اين مباحثبيش از
آنكه ناظر بر نشان دادن نسبتى
معرفتى باشد، بر نسبت عدم تمانع
ميان پرداختن به عرفان به معنايى
خاص (صص 89 و 90 همين كتاب) و اهتمام
به جهاد فى سبيل الله ناظر است.
در
مقاله عرفان و شهريارى (رك:
يادداشتشماره 1) هم كه با براعت
استهلال به يكى از اشعار حافظ آغاز
مىشود، استشهاداتى به دو اثر از
مرحوم آقا محمد رضا قمشهاى و دو
نقل قول مستقيم از كتاب آداب
الصلوة امام خمينى(س) براى نشان
دادن نسبت مثبت معرفتى ميان عرفان
و سياست آمده است. ايشان همان طور
كه خود در اين مقاله يادآورى كردهاند،
در ضمن مقالهاى در آبان ماه 1376 هم
به اين نسبت اشاره كردهاند و
بررسى آن را به مجال مناسبى موكول
كردهاند كه گويا همين مقاله
عرفان و شهريارى باشد. مشخصات كامل
كتاب شناختى مقاله سال 1376 ايشان
بدين قرار است:
-
مصطفى محقق داماد، «نخبگان علم و
عمل ايران: عارف و حكيم متاله، آقا
محمدرضا قمشهاى اصفهانى، متخلص
به صهبا» در نامه فرهنگستان علوم،
دوره چهارم، شماره 6 - 7، آبان 1376،
صص 47 - 135.
در
مقاله راز و راززدايى، نويسنده با
پديدهشناسى معرفت عرفانى (بر
محور مفهوم راز و حيرت) و مديريتسياسى
جوامع (در بستر عقلانيت جديد)، حكم
به تفكيك ناگزير معارف رازورانه (حتى
برداشت رازورانه از فقه) از مديريت
جوامع انسانى (كه در جهان جديد به
كلى راززدايى شده است) مىدهد و
اين دو حوزه را در جهان جديد، به
كلى از يكديگر جدا مىبيند.
در
مقاله ولايتباطنى و ولايتسياسى،
بررسى مفهوم ولايتباطنى و سابقه
آن در ميان عرفاى سنى و شيعى و
بررسى لوازم برگرفتن منظرى باطنى
در حوزه سياست، نويسنده را به اين
نتيجهگيرى مىرساند كه انواع
زعامتهاى دنيوى و از جمله زعامت /
ولايتفقيه، نمىتواند نسبتى با
ولايت معنوى و باطنى داشته باشد.
رويكرد ما در اين مقال بيشترين
قرابت را به همين مقاله «ولايتباطنى
و ولايتسياسى» دارد و وامدار
آن است.
علاوه
بر آنچه گذشت، مرحوم آيت الله دكتر
مهدى حائرى يزدى و نيز جناب استاد
سيد جلالالدين آشتيانى به ترتيب
در شمارههاى اول و دوم،
پژوهشنامه متين - همين فصلنامه، به
پرسش از نسبت ولايت فقهى و ولايت
عرفانى پاسخ گفتند. پاسخ مرحوم آيت
الله دكتر مهدى حائرى يزدى چنين
است: «نظريه ولايت فقيه امام يك
نظريه فقهى است، اما برخى ولايت
عرفانى را با ولايت فقهى درآميختهاند.
مثلا مرحوم ملا احمد نراقى عينا به
چنين مغالطهاى ميان ولايت
عرفانى كه از سنخ حقيقيات استبا
ولايت فقهى كه از جنس اعتباريات[×]
است، دست زده است. ميان ولايت
عرفانى و ولايت فقيه صرفا اشتراك
لفظى برقرار است.» (رك: «تاملاتى
گذرا درباره امام خمينى، زعامت
دينى و حكومت اسلامى،» ديدار با
دكتر حائرى يزدى، در پژوهشنامه
متين، سال اول، شماره اول، زمستان
1377، ص 387) [×] امام - خود - درباره
اعتبارى بودن ولايت فقيه (در برابر
حقيقى بودن آن) مىفرمايند:
«ولايت
فقيه از امور اعتبارى عقلايى است و
واقعيتى جز جعل ندارد. مانند جعل
قيم براى صغار. قيم ملتبا قيم
صغار از لحاظ وظيفه و موقعيت هيچ
فرقى ندارد.» رك: امام خمينى،
ولايت فقيه، تهران: مؤسسه تنظيم و
نشر آثار امام خمينى، 1373، ص 41.
بخشى
از متن ديدار و گفتگو با استاد سيد
جلالالدين آشتيانى كه در آن
درباره اين موضوع سخن رفته است،
بدين قرار است:
«متين:
از نظر شما چگونه امام ميان عرفان
و حكومت جمع كردند؟ و آيا نظريه
ولايت فقيه كه ايشان مطرح كردند،
منبعث از عرفان ايشان نبود؟
آشتيانى:
در جلسات درسى كه من حضور داشتم،
بحثى به عنوان ارتباط عرفان و
حكومت از ايشان نشنيدم.
متين:
به نظر خود شما [آيا] عرفان و حكومتبا
هم ارتباط دارند؟
آشتيانى:
بعضى چنين اعتقادى ندارند.
متين:
ابن عربى بحثى درباره تدبير مملكت
انسانيت[×]دارد. آيا اين انديشه در
فكر امام، با آن روحيه كه داشتند،
اثرى داشته است؟
آشتيانى:
گمان نمىكنم. آنها به مسائلى فوق
اين [امور] مىانديشيدند.» (رك:
ديدار با سيد جلال الدين آشتيانى،
در پژوهشنامه متين، سال اول،
شماره دوم، بهار 1378، ص 260.) [×] رك:
محى الدين بن عربى، الفتوحات
المكية، تحقيق عثمان يحيى، بيروت،
1994، جلد 14، الباب الثالث و الخمسون
و مائة، فى معرفة مقام الولاية
البشرية و اسرارها. و نير هم او،
الفتوحات المكية، جلد 2 (دوره 13
جلدى)، الجزء الثانى عشر، الباب
العاشر، فى معرفة ذوالملك.
4)
برداشتى از مقاله مهم جان
پلامناتس با اين مشخصات:
جان
پلامناتس، «كاربرد نظريه سياسى»
در فلسفه سياسى، ويراسته آنتونى
كوئينتن، ترجمه مرتضى اسعدى،
تهران: انتشارات بينالمللى
الهدى، چاپ اول، 1471، صص 43 - 65.
نويسنده در اين مقاله كليدى، بر
مذاق فيلسوفان تحليلى به موضوع
سياست و نظريههاى سياسى پرداخته
است.
5)
براى تعريف معرفت عرفانى، براى
نمونه رك:
محمد
داوود قيصرى رومى، شرح فصوص
الحكم، به كوشش سيد جلالالدين
آشتيانى، تهران: شرك انتشارات
علمى و فرهنگى، چاپ اول، 1375، ص 345،
متن محى الدين و شرح قيصرى.
6)
مرتضى مطهرى، آشنايى با علوم
اسلامى، تهران: انتشارات صدرا، 1378،
چاپ يازدهم، جلد 2، صص 83 و 84.
7)
شرح احوال اين طرق و سلاسل را مىتوان
در اين كتاب، به نحو اجمال يافت:
كليفورد
ادموند بوسورث، سلسلههاى
اسلامى، ترجمه فريدون بدرهاى،
تهران: پژوهشگاه علوم انسانى و
مطالعات فرهنگى، 1371.
8)
رند عالم سوز را با مصلحتبينى چه
كار كار ملك است آنچه تدبير و تامل
بايدش
9)
منظور از رابطه طولى، رابطه على
ميان دو طرف نسبت است كه هم علل
معرفتى (ادله) و هم علل غير معرفتى (جامعهشناختى
و روانشناختى) را شامل مىشود.
قيد توليدى - معرفتى براى تفصيل
اين اجمال بر آن افزوده شده است.
براى تعيين مراد از رابطه توليدى
از بيان مرحوم آيت الله مطهرى بهره
مىگيريم. مرحوم علامه طباطبايى
در كتاب دوم اصول فلسفه و روش
رئاليسم، مقاله ششم، با عنوان «اعتباريات
و علوم غير حقيقية يا انديشههاى
پندارى» و مرحوم مطهرى در حاشيه
همين مقاله با عنوان «ادراكات
اعتبارى» به «ارتباط توليدى» و
شرح آن پرداختهاند. مرحوم مطهرى
در بخشى از اين مقاله مىگويند: «...
افكار و ادراكات جديدى كه به وسيله
عمل تفكر براى ذهن حاصل مىشود،
همواره از نوع همان معلومات و
اطلاعات قبلى است و بين آنها سنخيتبرقرار
است.» (رك: مرتضى مطهرى، مجموعه
آثار، تهران: انتشارات صدرا، 1371،
چاپ اول، جلد 6، ص 395 و 396.)
سپس
در ادامه مىافزايند: «ذهن تحت
تاثير غريزه حقيقتجويى يا عامل
ديگر، دو مفهوم را با يكديگر
مقايسه مىكند و مىخواهد رابطه
واقعى آنها را از «تلازم»، «تعاند»،
«اندراج» يا «تساوى» بيابد. در
اين مقايسه گاهى به اشكال برنمىخورد
و بدون آنكه احتياج به تكاپو و
جنبش داشته باشد، رابطه را مىيابد
(از قبيل بديهيات اوليه و محسوسات
و وجدانيات) و گاهى به اشكال برمىخورد
يعنى احتياج به تكاپو و جنبش دارد.
اين تكاپو و جنبش براى پيدا كردن
واسطه است كه در اصطلاح منطق «حد
اوسط» خوانده مىشود..... نقشى كه
حد اوسط دارد اين است كه با هر دو
مفهوم مورد نظر رابطه روشن و واضح
دارد و به واسطه ميانجى واقع شدن
خود، آن دو را به يكديگر مربوط مىسازد.»
(رك: همان، ص 398 و همچنين 399 و 401)
به
اين ترتيب ارتباط توليدى نه تنها
در ميان ادراكات حقيقى و ادراكات
اعتبارى برحسب قواعد منطق صورت،
ممكن نيست، بلكه در ميان خود
ادراكات حقيقى هم عدم هم سنخى مواد
قضايا مانع رابطه توليدى مىتواند
باشد، چنانكه از مقدمات فلسفى
صرف، به نتايج تجربى نمىتوان
رسيد و بالعكس. چنين نسبتى ميان
قضاياى شهودى صرف با قضاياى
برهانى يا حسى - تجربى نيز، از هيچ
سو، برقرار نيست. (همچنين رك:
عبدالكريم سروش، «بحث تطبيقى
درباره ادراكات اعتبارى»، در
تفرج صنع، تهران: انتشارات سروش،
1370، چاپ دوم، ص 347)
10)
غزالى در كتاب احياء علوم
الدين،خصوصا در كتاب ذم الجاه و
الريا، هرگونه ميلى را به رياست
دنيوى منع مىكند و در كتاب ذم
الغرور در برابر اين پرسش مقدر كه
اگر همه مخاطبان او به اين توصيه
او گوش فرا دارند، تدبير امور
دنيوى، سامان نمىگيرد، پاسخ مىدهد
كه حب جاه چندان بر خلايق مستولى
است كه همواره كسانى بدين امور
اشتغال خواهند ورزيد، بنابراين
بايد نگران احوال خود بود، امور
دنيا اهل خود را خواهد يافت. (رك:
ابوحامد محمد غزالى، احياء علوم
الدين، جلد 3، كتاب ذم الجاه و
الريا، و همانجا، كتاب ذم الغرور)
اما اعراض از دنيا را نمىتوان به
نحو كلى به حوزه عرفان نسبت داد. در
آثار برخى از عرفاى بزرگ به رياست
دنيوى عارفان به معنايى خاص،
اشاره شده است. (رك: محسن كديور،
حكومت ولائى، تهران: نشر نى، 1377،
بخش اول، فصل دوم، صص 22 - 31. نويسنده
در اين فصل به برخى از آراء
عارفانه كه به نحوى بر نسبت مثبت
ميان ولايت عرفانى و لايتسياسى
دلالت دارند اشاره كرده است.)
11)
آقاى محمد رضا قمشهاى، رسالة فى
تحقيق الاسفار الاربعة، (چاپ
سنگى، در حاشيه كتاب شرح الهدايه
ملاصدرا)براى ملاحظه متن تحقيق
شده اين رساله رك: مصطفى محقق
داماد، «نخبگان علم و عمل ايران:
عارف و حكيم متاله، آقا محمد رضا
قمشهاى اصفهانى، متخلص به صهبا»
در نامه فرهنگستان علوم، دوره
چهارم، شماره 6 - 7، آبان 1376، صص 47 -
135.
12)
براى نمونه رك: مثنوى مصحح
نيكلسون، دفتر پنجم، ابيات 566 - 573:
عمر
در محمول و در موضوع رفت بىبصيرت
عمر در مسموع رفت هر دليلى بىنتيجه
و بىاثر باطل آمد در نتيجه خود
نگر جز به مصنوعى نديدى صانعى بر
قياس اقترانى قانعى مىفزايد در
وسايط فلسفى از دلائل باز برعكسش
صفى اين گريزد از دليل و از حجاب از
پى مدلول سر برده به جيب گر دخان او
را دليل آتش است بى دخان ما را در
آن آتش خوش است خاصه اين آتش كه از
قرب و ولا از دخان نزديكتر آمد به
ما پس سيه كارى بود رفتن ز جان بهر
تخييلات جان سوى دخان
و
نيز همان، دفتر سوم، ابيات 2643 - 2644:
از
پى اين عاقلان ذوفنون گفت ايزد در
نبى لايعلمون هر يكى ترسان ز دزدى
كسى خويشتن را علم پندارد بسى
و
نيز همان، ابيات 2648 - 2656:
صد
هزاران فصل داند از علوم جان خود
را مىنداند آن ظلومداند او
خاصيت هر جوهرى در بيان جوهر خود
چون خرى كه همىدانم يجوز و
لايجوز خود ندانى تو يجوزى يا عجوز
آن روا و آن روا دانى وليك تو روا
يا ناروايى بين تونيك قيمت هر كاله
مىدانى كه چيست قيمتخود را
ندانى احمقىست سعدها و نحسها
دانستهاى ننگرى تو سعدى يا
ناشستهاى جان جمله علمها اين است
اين كه بدانى من كيم در يوم دين آن
اصول دين بدانستى توليك بنگر اندر
اصل خود گر هست نيك از اصولينت،
اصول خويش به كه بدانى اصل خود اى
مرد مه
گرايش
به نفى علوم مبتنى بر خرد بشرى،
حتى به نفى تمسك به فقه و كلام براى
وصول به حقايق دينى نيز انجاميده
است; غزالى پرداختن به كلام را هم
صرفا از باب دفع افسد به فاسد روا
مىدانست و مىگفت: «ان الطريق
الى حقايق المعرفة من هذا الوجه
مسدود...» (رك: ابوحامد محمد غزالى،
احياء علوم الدين، جلد 2، ربع
عادات، كتاب قواعد العقايد) غزالى
كه خود از فقهدانان و فقهشناسان
بزرگ روزگار خود بود در باب نسبت
مشتغلان به فقه با سالكان معنوى مىگفت:
«و نسبة هولاء من السالكين لطريق
اصلاح القلب الموصل الى علم
المكاشفة كنسبة اولئك الى سالكى
طريق الحج او ملابسى اركانه...» (رك:
ابوحامد غزالى، همان، جلد 1، كتاب
العلم، ص 55).
13)
مثنوى مصحح نيكلسون، دفتر چهارم،
بيت: 1519. همچنين نك: همانجا، ابيات:
1515 - 1520:
جامههاى
زركشى را بافتن درها از قعر دريا
يافتن خرده كاريهاى علم هندسه يا
نجوم و علم طب و فلسفه كه تعلق با
همين دنياستش ره به هفتم آسمان
برنيستش اين همه علم بناى آخور است
كه عماد بود گاو و اشترست
14)
سيد محمد حسين طباطبايى، رسالة
الولاية.
15)
رك: نقل قول نخست از كتاب احياء
العلوم در شماره 9 همين يادداشتها.
16)
محمد اقبال لاهورى، احياى فكر
دينى در اسلام، ترجمه احمد آرام،
بىجا: كانون نشر و پژوهش اسلامى،
بىتا، ص 146: «ارزش عقلانى اين
اعتقاد [خاتميت] در آن است كه در
برابر تجربه باطنى، وضع مستقل
نقادانهاى ايجاد مىكند و اين
امر با تولد اين اعتقاد حاصل مىشود
كه حجيت و اعتبار ادعاى اشخاص به
پيوستگى با فوق طبيعت داشتن در
تاريخ بشرى به پايان رسيده است.
اين نوع اعتقاد، نيرويى روانشناختى
است كه رشد و نمو چنين شخصيتها[يى]
را متوقف مىسازد.»
17)
درباره طريقه اويسى سخنان بسيار
گفتهاند كه در اينجا به دو نمونه
اشاره مىكنيم:
«بدان
كه قومى باشند كه ايشان را اويسيان
گويند. ايشان را به پير حاجت نبود
كه ايشان را نبوت در حجر خود پرورش
دهد، بىواسطه غيرى چنانكه اويس
را داد. اگرچه به ظاهر خواجه انبيا
را نديد اما پرورش از او مىيافت «ذلك
فضل الله يؤتيه من يشاء.» (رك: شيخ
فريدالدين عطار نيشابورى، تذكرة
الاولياء، مصحح مرحوم ميرزا محمد
خان قزوينى، تهران: انتشارات
مركزى، چاپ پنجم، بىتا، تاريخ
آخرين مقدمه مصحح: 24/2/1336 ش، ص 33.)
محمد
معصوم شيرازى، نيز در كتاب طرائق
الحقايق، پس از ذكر شمهاى از
ترجمه احوال اويس قرنى، به شرح «معناى
اويسيان» مىپردازد و در شرح
راى رايج درباره اويسيان مىآورد
كه كسانى همچون شيخ ابوالقاسم
گركانى طوسىشيخ ابوالحسن
خرقانى، حافظ و نظامى گنجوى را از
اويسيان دانستهاند. و در اين باب
به دو بيت از نظامى استشهاد مىكند:
چو
از ران خود خورد بايد كباب چه گردم
به دريوزه چون آفتاب اگر به ز خود
گلبنى ديدمى گل سرخ يا زرد از او
چيدمى
اما
در ادامه و درج كلام، هم اساس ايده
بىنيازى به پير طريق و هم طى طريق
اويس قرنى بدون حضور در محضر مرشد
معنوى را جرح و تعديل مىكند. (رك:
محمد معصوم شيرازى معصومعلىشاه،
طرائق الحقايق، مصحح محمد جعفر
محجوب، تهران: كتابخانه سنائى، بىتا،
جلد دوم، صص 45 - 56.)
18)
ديوان حافظ، غزل نخست.
19)
رك: مثنوى معنوى مصحح نيكلسون،
دفتر اول، ابيات 2969 تا 2972 و دفتر
ششم بيت 4123:
چون
گرفتت پير هين تسليم شو همچو موسى
زير حكم خضر رو صبر كن بر كار خضرى
بىنفاق تا نگويد خضر رو، «هذا
فراق» گرچه كشتى بشكند تو دم مزن
گرچه طفلى را كشد تو مو مكن دست او
را حق چو دستخويش خواند تا «يد
الله فوق ايديهم» براند ... شرط
تسليم است نه كار دراز سود ندهد در
ضلالت تركتاز
و
خصوصا، رك: همان، دفتر اول، ابيات
2934 - 2958، با عنوان «در صفت پير و
مطاوعت وى».
20)
عبدالكريم سروش، «راز و راززدايى»
در كيان، سال هشتم، شماره 43، ص 21،
ستون دوم.
21)
عبدالكريم سروش، «ولايتباطنى و
ولايتسياسى» در كيان، سال
هشتم، شماره 44، صص 19 و 20.
و
نيز رك: بحار الانوار، جلد 32، ص 406،
ماجراى شركت نجستن ربيع بن خثيم به
همراه چهارصد نفر از اطرافيانش در
جنگ صفين، به علتشك در روائى
كشتن لشكريان معاويه و درخواست
ايشان از حضرت امير براى گسيل شدن
به جنگى كه در آن مطمئن باشند كه با
كفار مىجنگند و نهايتا گسيل شدن
شان از جانب حضرت امير به مرزهاى
رى.
و
نيز رك: نهجالبلاغه، مصحح دكتر
سيد جعفر شهيدى، ص 544، گفتگوى حارث
بن حوت با اميرالمؤمنين در باب
اصحاب جمل.
شواهدى
از اين دست دلالتبر آن دارند كه
معصومان(ع) دست كم خود را مخاطب چون
و چراهاى عقلايى و عرفى در امور
عمومى مىديدند و به اين چون و
چراها تن مىدادند. و از سويى عباد
و زهادى همچون ربيع بن خثيم نيز
خود را به متابعتبىچون و چرا از
ايشان در امور عمومى ملزم نمىديدند
و اين چون و چراها را منافى تبعيت
از امام زمان خويش نمىدانستند.
هرچند بحث در اين مقوله بايد در
سطحى ديگر و با توجه به ادله و نه
صرفا استشهادات تاريخى سامان
پذيرد.
22)
روح الله الموسوى الخمينى، مصباح
الهداية الى الخلافة و الولايه،
تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار
امام خمينى، چاپ اول، زمستان 1372، ص
87.
23)
از ولايت كليه مطلقه الهيه، در كتب
عرفانى بسيار سخن رفته است. از باب
نمونه مىتوان به مباحث زير
مراجعه كرد:
-
«حواشى ميرزا ابوالحسن جلوه بر
فصوص الحكم محى الدين» در شرح
فصوص الحكم قيصرى، تهران: شركت
انتشارات علمى و فرهنگى، 1375، صص 255
- 256.
-
و نيز همانجا، فص شيثى، ص 468.
24)
رك: بند نخست از يادداشتشمارههاى
1 و 2 همين مقاله.
25)
آقا محمدرضا قمشهاى، پيشين (يادداشتشماره
10).
26)
روح الله الموسوى الخمينى، پيشين (يادداشتشماره
21)، وميض دوازدهم، صص 89 و 90.
27)
آقا محمدرضا قمشهاى، پيشين.
28)
رك: يادداشتشماره 8، همين مقاله.
29)
اين مفهوم را در تطبيق با موضوع
اين بحث از اين منبع وام گرفتهام:
«ديانت،
مدارا و مدنيت»، گفتگو با
عبدالكريم سروش در كيان، سال
هشتم، بهمن و اسفند 1377، شماره 45،
صص 20 - 37.
|
|
|

|
|
|
|
|
|