ميزگرد تاملاتي‌ در انديشه‌ سياسي‌ انقلاب‌ اسلامي

‌مطالب‌ اين‌ بخش‌، حاصل‌ چندين‌ نشست‌ مستقل‌ يا مصاحبه‌ علمي‌ با استادان‌ محترم‌، آقايان‌ اسدالله بيات‌، عبدالكريم‌ سروش‌، محمدتقي‌ مصباح‌ يزدي‌ و سيدمحمد موسوي‌ بجنوردي‌ است‌. در واقع‌ اين‌ ميزگرد، متن‌ بازسازي‌ شده‌ و حاصل‌ تلخيص‌، ويرايش‌، گزينش‌ و دسته‌بندي‌ موضوعي‌ پاره‌اي‌ از پاسخهايي‌ است‌ كه‌ اين‌ استادان‌ محترم‌، هر يك‌ در نشستي‌ مستقل‌ به‌ پرسشهاي‌ گروه‌هاي‌ علمي‌ مصاحبه‌گر كه‌ خود اغلب‌ از استادان‌ و صاحبنظ‌ران‌ حوزه‌هاي‌ مرتبط‌ با موضوع‌ بوده‌اند، ارائه‌ كرده‌اند. اين‌ پرسشها، لزوما در محورهاي‌ كاملا مشترك‌ و يا به‌ شكل‌ و صورت‌ واحدي‌ ط‌رح‌ نشده‌اند. تفاوت‌ و پيگيري‌ آنها و سمت‌ و سويي‌ كه‌ هر يك‌ از آنها در مصاحبه‌ يافته‌ است‌، متناسب‌ با فضاي‌ مختلف‌ هر يك‌ از مصاحبه‌ها و نيز تركيبهاي‌ گوناگون‌ مصاحبه‌گران‌ است‌. در هر يك‌ از اين‌ مصاحبه‌ها محورهاي‌ متنوعي‌ مورد بحث‌ قرار گرفته‌ است‌، اما به‌ تناسب‌ موضوع‌ كانوني‌ پژوهشنامه‌ متين‌، مباحثي‌ كه‌ در هر مصاحبه‌ با محور انديشه‌ سياسي‌ ط‌رح‌ شده‌ است‌، پس‌ از تلخيص‌، در اين‌ ميزگرد بازسازي‌ شده‌، گنجانده‌ شده‌ است‌. متن‌ كامل‌ و اصلي‌ اين‌ مصاحبه‌ها كه‌ در همايش‌ بين‌المللي‌ تبيين‌ انقلاب‌ اسلامي‌ و از ط‌ريق‌ اعضا و همكاران‌ محترم‌ كميته‌ علمي‌ آن‌ همايش‌ صورت‌ پذيرفته‌ است‌، در مجموعه مستقلي‌ از سوي‌ دبيرخانه‌ اين‌ همايش‌ منتشر مي‌گردد.

در استخراج‌ و ارائه‌ مط‌الب‌، امانتداري‌ همه‌ جانبه‌ رعايت‌ شده‌ و، به‌ اصلاح‌ مختصر اصلاحات‌ عبارتي‌، متن‌ به‌ ط‌ور دقيق‌ شامل‌ كليت‌ هر يك‌ از مصاحبه‌هاست‌ و به‌ جز جابه‌جايي‌، حذف‌ يا عدم‌ گزينش‌ بخشهايي‌ از مباحث‌ كه‌ از مضمون‌ كانوني‌ اين‌ ميزگرد دور بوده‌ است‌، دخل‌ و تصرف‌ ديگري‌ صورت‌ نگرفته‌ است‌.

تاملاتى در انديشه سياسى انقلاب اسلامى

اشاره: آنچه در پى مى‏آيد برآمده از چند نشست مستقل يا مصاحبه علمى با استادان محترم، آقايان اسد الله بيات، عبد الكريم سروش، محمد تقى مصباح يزدى و محمد موسوى بجنوردى است. در واقع اين ميزگرد، متنى بازسازى شده و حاصل تلخيص و ويرايش گزينشى و دسته‏بندى موضوعى پاره‏اى از پاسخهايى است كه اين استادان محترم، هر يك در نشستى مستقل به پرسشهاى گروههاى علمى مصاحبه‏كننده كه خود غالبا از استادان و صاحبنظران حوزه‏هاى مرتبط با موضوع بوده‏اند، ارائه نموده‏اند. اين پرسشها لزوما در محورهاى كاملا مشترك و يا به شكل و صورت واحدى طرح نشده‏اند. تفاوت و پيگيرى آنها و سمت‏وسويى كه هر يك از آنها در مصاحبه يافته است متناسب با فضاى مختلف هر يك از مصاحبه‏ها و نيز تركيبهاى گوناگون مصاحبه‏گران است. در هر يك از اين مصاحبه‏ها محورهاى متنوعى مورد بحث قرار گرفته است، اما به تناسب موضوع كانونى اين پژوهشنامه متين، مباحثى كه در هر مصاحبه با محور انديشه سياسى طرح شده است، پس از تلخيص، در اين ميزگرد بازسازى شده، گنجانده شده است. متن كامل و اصلى اين مصاحبه‏ها كه مرتبط با همايش بين‏المللى تبيين انقلاب اسلامى و از طريق اعضا و همكاران محترم كميته علمى آن همايش صورت پذيرفته است، در مجموعه مستقلى از سوى دبيرخانه اين همايش منتشر خواهد شد. با توجه به اين مقدمات، خوانندگان محترم بايد در مطالعه اين متن، به نكته‏هاى زير توجه فرمايند:

- صاحبنظران به هنگام مباحثه و مصاحبه علمى يا طرح مواضع خود، از مواضع خاص ساير صاحبنظران شركت‏كننده در اين ميزگرد مطلع نبوده‏اند;

- حداكثر ارتباطى كه از نظر مضمونى و محتوايى اين گفتگوها را به يكديگر پيوند زده‏است پرسشهاى گروههاى مصاحبه‏كننده‏اى بوده است كه البته در همه موارد تركيب ثابتى نداشته‏اند;

- جدا از پرسشهاى هفتگانه اصلى كه بازسازى شده‏اند، در خلال پاسخهاى هر يك از صاحبنظران، احيانا پرسشهاى فرعى طرح شده است كه در اغلب موارد، اين پرسشها به طور مستقيم در متن اصلى گفتگو طرح شده است; اما صاحبنظران شركت‏كننده لزوما با عين عبارات آن هفت پرسش اصلى كه ناظر بر وجوه اغلبى و مشترك مطالب هر قسمت است، به اين شكل روبه‏رو نبوده‏اند. از اين رو احتمال عدم تناسب همه جانبه و قابل انتظار متن پاسخها با پرسشها وجود دارد;

- شيوه طرح پرسشهاى فرعى با توجه به شيوه و سبك يا رويه خاص پاسخگو در پرداختن به بحث، موضوع فرعى بحث و احتمالا تركيب هيات علمى و شيوه مباحثه مصاحبه‏كنندگان، متفاوت است;

- كانونهاى فرعى هر پرسش اصلى از سوى همه صاحبنظران شركت‏كننده به طور همگن و يكنواخت مورد بررسى قرار نگرفته است. اين ناهمگونى يكسره به شيوه‏هاى گوناگون طرح پرسشها و تركيب متفاوت گروههاى علمى مصاحبه‏كننده باز مى‏گردد;

- درك كامل و همه جانبه مواضع شركت‏كنندگان در اين ميزگرد بازسازى شده، تا حدودى در گرو مراجعه به متن كامل مصاحبه‏هايى است كه در آينده از سوى دبيرخانه همايش تبيين انقلاب اسلامى در كنار مصاحبه‏هاى ديگر منتشر خواهد شد;

- پيشاپيش از همه استادان محترم كه ممكن است اين نحوه گزينش و تنظيم مطالب به جامعيت‏بيان آنها آسيب رسانده باشد، پوزش مى‏خواهيم و اطمينان مى‏دهيم كه در استخراج و ارائه مطالب امانتدارى همه جانبه رعايت‏شده است و به استثناى مختصر اصلاحات عبارتى، متن دقيقا برگرفته از كليت هر يك از مصاحبه‏هاست و به استثناى جابه‏جايى، حذف يا عدم گزينش بخشهايى از مباحث كه از مضمون كانونى اين ميزگرد دور بوده است، دخل و تصرف ديگرى صورت نگرفته است.

- مصاحبه‏هايى كه مبناى تدوين اين متن بوده‏اند، با شركت استادان و همكارانى صورت گرفته‏اند كه فهرست الفبايى نامهاى ايشان در پى مى‏آيد:

محمد حسين جمشيدى (عضو هيات علمى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى)، على محمد حاضرى (دكترى جامعه‏شناسى، عضو هيات علمى دانشگاه تربيت مدرس)، ، فاطمه طباطبايى (عضو هيات علمى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى)، بيوك عليزاده (دكترى فلسفه و عضو هيات علمى دانشگاه امام صادق(ص))، نورالله قيصرى (عضو هيات علمى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى)، محمد مهدى مجاهدى (عضو هيات علمى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى)، فرشاد ملك احمدى (دكترى جامعه‏شناسى، عضو هيات علمى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى)، عباس منوچهرى (دكترى علوم سياسى، عضو هيات علمى دانشگاه تربيت مدرس).

پرسش اول: انقلاب اسلامى را در سطوح مختلف و از وجوه گوناگونى مى‏توان مورد بررسى قرار داد. زاويه مورد بحث ما تحليل وجه انديشه‏اى و ايدئولوژيك وقوع انقلاب اسلامى است. پرسشى كه در اين حوزه، بررسى آن بسيار تعيين‏كننده به نظر مى‏رسد اين است كه اولا انقلاب اسلامى بر اساس چه عواملى يا متكى به چه پشتوانه‏هاى فكرى شكل گرفت و ثانيا آن طرز تلقى از اسلام كه توانست در اين زمينه نقش ايدئولوژى انقلاب اسلامى را بازى كند آيا با طرز تلقى سنتى و رايج از اسلام سازگار بود يا نوعى بازانديشى و نوانديشى دينى در ميان بود; مثلا برداشت‏حضرت امام از اسلام را در اين زمينه چگونه مى‏توان تحليل كرد؟

مصباح يزدى: اصل ايده ولايت فقيه و اينكه در زمان غيبت امام معصوم(س) امور حكومتى به فقها ارجاع شود، ظاهرا در فقه شيعه هيچ مخالفى نداشته است. منتها امور حكومتى دايره گسترده‏اى دارد كه از مسائل قضايى و قيموميت اطفال و سفها شروع مى‏شود تا حدود و قصاص و ديات، و نهايتا كليه امور حكومتى كه البته اين محدود به زمان غيبت معصوم هم نيست. در زمان حضور هم وقتى دسترسى به امام معصوم(ع) نداشتند، وظيفه مسلمانان اين بود كه به فقها مراجعه كنند. خوب روشن است كه در آن زمان فقها نمى‏توانستند يك حكومت تمام عيار تاسيس كنند; زيرا اگر امكان آن بود كه خود ائمه معصومين(ع) اين كار را مى‏كردند. آنچه در زمان حضور امام معصوم مورد حاجت‏بود و به فقها ارجاع مى‏شد، در واقع به نوعى دولت در دولت مى‏انجاميد. يعنى وقتى شما نمى‏توانيد يك حكومت اسلامى تمام عيار و كامل تشكيل دهيد، تا آنجا كه ممكن است در مسائل عمومى و حكومتى به فقيه مراجعه كنيد. اين در واقع يك ولايت مقيد است، ولايتى محدود كه شامل همه مسائل حكومتى نمى‏شود.

خود اين نظريه، نظريه‏اى است كه اجبار و الزام به اجرا دارد. اين نظريه‏اى است كه ولى‏فقيه از نظر شرعى مشروعيت‏حكومت دارد; اما وقتى كه حكومت او آغاز شد چگونه بايد حكومت كند، اين تازه اول كار است. تئورى ولايت فقيه يك تئورى انقلاب بود و امام نيز آنچه را كه مى‏خواست در مبارزاتش با رژيم پهلوى تحقق ببخشد همين بود كه نظام ولايت فقيه را مستقر سازد. اعمال احكام و مصالح حكومتى هم به هيچ وجه نظريه تازه‏اى نيست. اولا عنصر مصلحت‏به تازگى وارد فقه ما نشده است; بلكه از ابتدا در آن بوده است. بنده در سال 31 يا 32 در بحث فقهى حضرت امام شركت مى‏كردم، يكى از مثالهايى كه ايشان زياد مطرح مى‏كردند اين بود كه فقيه يا حاكم شرع اگر بگويد اين عبايت را بايد بدهى، حكم او لازم الاجراست. اين مثال بر چه اساسى بود؟ بر اين اساس بود كه دايره ولايت و حكومت را آنقدر گسترده مى‏ديدند كه وقتى مصالح جامعه اسلامى چيزى را اقتضا كند، فقيه بايد آن مصالح را رعايت كند و حق دارد كه اعمال ولايت كند. مبناى حكم مصلحتى هم از باب اهم و مهم است.

بيات: به نظر من امام بزرگوار پشتوانه فكرى انقلاب بودند. امام توانستند با تكيه بر پشتوانه قوى اسلام، مردم را به اساس و ريشه و بنياد دين برگردانند و مردم هم از اين امر استقبال كردند و حالتى معنوى در آنها ايجاد شد. در نتيجه، مردم نوعى بازگشت‏به خويشتن بازگشت‏به فطرت، اصالت و بنياد را كه پيامبر(ص) بنيانگذارش بود در خود احساس كردند.

علاوه بر امام، افراد ديگرى نيز در اين زمينه نقش داشتند كه مى‏توان از آنها با نام احياگران جديد ياد كرد. كسانى كه اسلام ناب را با توجه به شرايط روز تبيين و تحليل كردند. سيد جمال الدين اسدآبادى يكى از اين افراد است كه قبل از حضرت امام چنين حركتى را آغاز كرد. در اغلب نوشته‏هاى سيد، از جمله در عروة الوثقى چنين حركتى ديده مى‏شود. بعد از ايشان شاگردش رشيد رضا و مهمتر از او، عبده حركت او را ادامه دادند. مرحوم مجدد شيرازى هم از كسانى بود كه بينش نوينى ارائه داد.

در ميان معاصران مى‏توان از مرحوم دكتر شريعتى ياد كرد. او از كسانى بود كه انصافا در احيا كردن شهادت و زهد و برگرداندن روحيه ابوذرى مبارزه و انقلاب در كالبد جامعه و بازنگرى مجدد امت‏شيعه به اهل بيت و تشيع علوى نقش مؤثرى ايفا كرد. من در سال 49 زندان بودم. تا آن سال بيشتر افرادى كه به زندان مى‏آمدند گرايشهاى غير مذهبى داشتند; اما بعد از آنكه دكتر شريعتى حركتى را در حسينيه ارشاد شروع كرد اكثر كسانى كه به زندان وارد مى‏شدند گرايش اسلامى داشتند. بنابراين نقش دكتر شريعتى در ايجاد تحول در جامعه قابل انكار نيست. ما حتى نبايد نقش مهندس بازرگان را در احياى بسيارى از مفاهيم اسلامى ناديده بگيريم. آيت الله طالقانى هم از جمله روحانيونى بود كه انصافا در تلفيق ميان علوم حوزوى و دانشگاهى نقش بسيار مهمى ايفا كرد. ايشان در كتابهاى مالكيت، پرتوى از قرآن، تحشيه بر كتاب تنبيه الامه و تنزيه المله آيت الله نائينى مفاهيم و مسائل جديدى ارائه داد كه از مصاديق بارز نوعى بازبينى جديد در مفاهيم اسلامى است. از ديگر بزرگانى كه به طور برجسته در وادى مفاهيم اسلامى گام برداشتند مرحوم استاد بزرگوار شهيد مطهرى و استاد ايشان علامه بزرگوار طباطبايى است كه آثار بسيار گرانقدرى از آنان به جاى مانده است. نكته قابل توجه اين است كه امام را با هيچ يك از اين افراد نمى‏توان مقايسه كرد. من از امام به عنوان مصلح ياد نمى‏كنم و ترجيح مى‏دهم لقب مجدد به ايشان بدهم. بعد از ميرزاى شيرازى، امام تنها كسى است كه مى‏تواند اين لقب را داشته باشد.

ما فقهاى زيادى داريم كه در فقه و اصول متبحرند; اما از فلسفه و عرفان فاصله دارند. امام از جمله فقهايى است كه عرفانش با فقهش عجين است. فقهش با فلسفه‏اش عجين است. فقه و فلسفه‏اش با عرفانش عجين است. ادبياتش با مجموعه اينها عجين است. هم حكيم است هم فقيه است هم متكلم است و هم عارف. امام مرجع على‏الاطلاق و رهبر نظام و انقلاب بود. امام هم يك فرد انقلابى بود هم پايه‏گذار نظام. امام توانست طرح عرفانى و نظرى و فلسفى و كلامى و فقهى خود را در قالب يك نظام عينى و ملموس در جامعه شكل دهد و اين خصوصيت فقط منحصر به امام است و هيچ كس در اين خصوصيت‏با او شريك نيست.

سروش: بنده از تشريف فرمايى دوستان و طرح اين بحث علمى - سياسى بسيار سپاسگزارم و مى‏دانم كه سؤالات عالمانه برادران گرامى بيش از پاسخهاى بنده براى خوانندگان سودمند خواهد بود. در باب نكته‏اى كه فرموديد حقيقتا من رايى كه اختصاص به خودم داشته باشد و محصول تاملات ويژه خودم باشد ندارم. اولين نكته‏اى كه مى‏توانم عرض كنم اين است كه چون انقلاب قابل پيش بينى نيست، قابل تبيين تام و تمام هم نيست. فيلسوفان علم گفته‏اند كه تبيين و پيش‏بينى دو روى يك سكه‏اند. هرجا نتوانيم پديده‏اى را به طور كامل تبيين كنيم نمى‏توانيم آن پديده را به طور كامل پيش‏بينى كنيم و بالعكس. انقلابهاى بزرگ پس از آنكه رخ دادند چشمها را باز كردند و مساله‏هاى ذهنى و فكرى براى متفكران و جامعه‏شناسان و سياست‏شناسان آفريدند; اما چنان نبود كه به طور قطع و يقين قابل پيش‏بينى باشند. به همين سبب هر تبيينى از انقلابها و بالاخص انقلاب اسلامى ايران به دست‏بدهيم تبيينى تام و تمام نخواهد بود.

نكته ديگر اينكه به قول فيلسوفان تاريخ، ما در اينجا با شرطيهاى، (conditionals) خلاف واقع روبه‏رو هستيم; يعنى همواره بايد بگوييم اگر فلان حادثه رخ نمى‏داد يا اگر فلان حادثه رخ مى‏داد چه مى‏شد؟ تنها از اين راه مى‏توانيم سهم حوادثى را كه رخ دادن و رخ ندادنشان به دست ما نيست - زيرا تصرف در تاريخ گذشته براى ما به طور كامل محال است - به شكل تخمينى و تقريبى تعيين كنيم; ولى چنين كارى به طور دقيق ممكن نيست. اينكه عدم توازن توسعه اقتصادى و توسعه سياسى يكى از علل وقوع انقلاب است از نكاتى است كه بارها گفته شده و شايد خود من هم از نظر ذهنى به اين تحليل تمايل داشته باشم. به‏هرحال، اين ناهمگونى و ناسازگارى در كشور ما نهايتا به شكافى منتهى شد كه انقلاب از آن شكاف سربرآورد; ولى همچنان كه مى‏دانيم اين اتفاقات در كشورهاى ديگر هم مى‏افتد و افتاده است، اما لزوما به وقوع انقلاب منتهى نشده است. لذا ما بايد هم به دنبال علت انقلاب باشيم هم به دنبال دليل آن. يعنى هم حوادث بيرونى را مدنظر قرار دهيم و هم حوادث معرفتى و فكرى را. من گاهى پيش خودم فكر مى‏كنم كه اگر شاه در ايران مثلا شخصيت صدام را داشت، آيا واقعا باز هم انقلاب به آن سرعت رخ مى‏داد يا اصلا رخ مى‏داد؟ محاسبه چنين مساله‏اى مشكل است. ولى به‏هرحال مجموع آنچه رخ داده به ما مى‏گويد كه شكاف بين توسعه اقتصادى و عدم توسعه سياسى، رهبرى شخصيتى مثل امام، وجود شخصيتى مثل دكتر شريعتى، جوان بودن جمعيت كشور و ضعف شخصيت‏شاه باعث‏شد كه انقلاب در كشور ما رخ بدهد. شايد اگر هر كدام از اينها نبود انقلاب يا ناممكن مى‏شد و يا حركت اجتماعى ما به جانب ديگرى كشيده مى‏شد; شايد سر از يك رفراندم درمى‏آورد; شايد سر از چند شورش كور درمى‏آورد و دوباره رژيم شاه عاقلتر مى‏شد و شيوه‏هاى ديگرى را در پيش مى‏گرفت; شايد از سركوبهاى بسيار خونين و خشن سردر مى‏آورد و پس از مدتها دوباره ما به جانب انقلاب مى‏رفتيم. به‏هرحال نمى‏توان بر هيچ يك از اينها انگشت تاكيد و قطعيت نهاد; چون وقتى يكايك عوامل را وارسى مى‏كنيم همه اينها را كمابيش به درجات مختلف در وقوع انقلاب دخيل مى‏بينيم: يك ايدئولوژى انقلابى، يك شخصيت‏شجاع روحانى، يك شخصيت ضعيف سلطنتى و يك جامعه جوان و كاملا آماده براى تحول، آن هم به دليل عدم توازن و شكافهاى عميق سياسى - اقتصادى در جامعه.

وقتى كه ما يك علت مركب داريم هر يك از علل كه غايب باشند نتيجه‏اش غيبت معلول است. مهم نيست كه آن علت غايب ده درصد سهم داشته باشد يا نود درصد، مهم اين است كه نگذارد مجموع علل به صددرصد برسد. لذا غيبت علل معمولا به غيبت معلول منتهى مى‏شود. من فكر مى‏كنم همچنان كه عرض كردم اگر شخصيت روحانى و مرجعيت امام و شجاعت ايشان و فعاليتشان نبود انقلاب رخ نمى‏داد; اگر ايدئولوژى انقلابى محصول شريعتى نبود انقلاب رخ نمى‏داد; اگر شخصيت ضعيف شاه و اطرافيان و دربارش نبود احتمالا انقلاب رخ نمى‏داد يا به تاخير مى‏افتاد.

بحثى در فلسفه تاريخ و فلسفه علم‏الاجتماع است مبنى بر اينكه وقتى ما از لحاظ فلسفى مى‏گوييم عاملى سهم بيشترى داشته سخن موجهى نگفته‏ايم و از روى مسامحه چنين تعبيرى را به كار برده‏ايم، اما به لحاظ علمى، يعنى علم تجربى، سخن ما موجه و معنى‏دار است. معنايش اين است كه در شصت درصد موارد مشابه، فلان عامل حضور داشته و در ده درصد موارد مشابه فلان عامل ديگر حضور داشته است. به اين معنى مى‏شود گفت كه ضريب حادثه يكى ده است ديگرى چهل و ديگرى مثلا پنجاه. اما در يك حادثه واحد مثل يك انقلاب ويژه همه حوادث در عليت نقش يكسان دارند. به اين معنى كه اگر هر يك از آنها نبودند حادثه هم رخ نمى‏داد. اين البته معلوم است كه اگر امام خمينى(س) مبارزات را در شرايطى كه اجتماع آمادگى انقلاب نداشت، شروع مى‏كرد، انقلاب به نتيجه نمى‏رسيد. كما اينكه در سال 42 فعاليتهاى ايشان آغاز شد ولى به انقلاب نينجاميد و به دستگيرى، زندان و تبعيد منجر شد. اصلا به ظاهر شعله آن حركت‏خاموش شد; اما آتش زير خاكستر بود تا اينكه شرايط اجتماعى و نيروى انسانى تا حدودى آماده شد و آن آتش نيمه خاموش دوباره زبانه كشيد و نظام سياسى را در كام خود فرو برد. از اين رو بايد بگوييم كه انقلاب زمينه‏هاى ثابت دارد و زمينه‏هاى متغير. بعضى از زمينه‏هاى انقلاب از حدود سال 40 يا حتى جلوتر وجود داشت. زمينه‏هايى چون: دستگاه سلطنتى و كودتاى 28 مرداد و استبداد سلطنتى و شخصيت‏شاه و درباريانش و دخالتهاى بيگانه. از سال 42 عنصر جديدى كه حركت امام خمينى(س) باشد به اين مجموعه افزوده شد. از سال 45 به اين طرف دكتر شريعتى و ايدئولوژى انقلابى او افزوده شد. حدودا از سال 50 به بعد ورود درآمدهاى نفتى افزوده شد. به اين ترتيب اينها يكى پس از ديگرى مجموعه را تكميل كردند و هر يك از اينها اگر به وقت‏خود و به جاى خود به اين مجموعه افزوده نمى‏شد ما به آن مقصد نهايى نزديك نمى‏شديم. حتى ايدئولوژى انقلابى دكتر شريعتى اقتضاى زمانه بود; يعنى مردم مسلمان چنان چيزى را مى‏طلبيدند و مرحوم شريعتى آن را در اختيارشان گذاشت. حركت امام خمينى(س)، خود متناسب با اقتضاى زمانه بود. ديرى بود كه جامعه ما و مردم ما چنان حركتى را از ناحيه روحانيت مى‏طلبيدند. هر كجا كه چنين شخصيت روحانى‏اى پيدا مى‏شد مورد احترام جامعه دينى قرار مى‏گرفت. مرحوم آقا سيد ابوالفضل زنجانى، مرحوم آقا سيد محمود طالقانى هر يك در سطوح و مراتب خودشان كاملا از طرف جامعه دينى ما حرمت مى‏يافتند و معلوم بود كه اين تشنگى در جامعه ما وجود دارد. منتها آن اقطاب شخصيتى چنان نبودند كه توده‏گير باشند و بتوانند به صورت و صفت‏يك مرجع، فراتر از يك رهبر سياسى غربى يا يك پيشنماز محله‏اى يا يك محقق كتابخانه‏اى عمل كنند و مردم را جمع كنند. به اين ترتيب هم روحانيت‏به عطش مردم جواب داد هم روشنفكرى دينى به عطش مردم جواب داد و هم شرايط به دليل اختناق و استبداد روزبه‏روز آماده‏تر شد. به طورى كه انقلاب اجتناب‏ناپذير شد.

متين: عواملى را كه در بروز انقلاب معرفى كرديد مى‏توان به دو دسته تاثير انديشه‏ها و عوامل مادى - عينى تقسيم كرد، آيا مى‏توان رابطه اين عوامل را در يك تئورى كلى تبيين كرد؟

سروش: براى ارزيابى نقش خاص ايده‏ها و انديشه‏هاى دينى در انقلاب اسلامى مى‏توان از يك تئورى كلى پيروى كرد. اگر آن تئورى كلى پرسشهاى ما را پاسخ داد كه تبيين كامل از طريق آن ارائه مى‏شود; اما اگر پرسشهاى ما را پاسخ نداد آنگاه يا بايد به سوى يك تئورى بهتر برويم و يا انگشت تاكيد بر ويژگيها و تمايزات ويژه حادثه بگذاريم. يك تئورى كلى كه همه ما مى‏دانيم عبارت است از اينكه انديشه‏هاى دينى روبنا و عوامل عينى زيربنا هستند و از انديشه‏هاى دينى به صورت پوششى براى خواستهاى مقطعى استفاده مى‏شود. من اين ايده را در تبيين انقلابها و بخصوص انقلاب خودمان چندان ايده بيگانه و بى ثمرى نمى‏دانم. يعنى من معتقدم كه به هرحال اين سخن بهره‏اى از حقيقت دارد. البته نه به اين معنا كه همه حادثه را براى ما تبيين كند; اما چندان بيگانه با واقعيت هم نيست.

متين: آيا علاوه بر انديشه‏هاى دينى انديشه‏هاى غير دينى هم در وقوع انقلاب تاثير داشت؟

سروش: به‏هرحال جامعه ما يك جامعه دينى است. به اين معنى كه اكثريت مردم ما به طور تقليدى متدين هستند. ما در كشور خودمان علاوه بر انديشه‏سازان دينى، انديشه‏سازان غيردينى هم داشته‏ايم و بلكه حركت روشنفكرى غيردينى قبل از انقلاب به گمان من حركت پرقدرتى بود. دلايل و اسباب و علل مشخصى هم داشت. يكى اينكه توليدات روشنفكرى غيردينى در سطح جهانى توليدات بسيار گسترده و وسيعى بود و روشنفكر غيردينى ما حاجت‏به توليد مجدد و تازه‏اى نداشت. توليدات روشنفكرى غيردينى چه در جناح ليبرال و چه در جناح ماركسيست و سوسياليست‏بقدرى فراوان بود كه اينها حتى به خواندنش هم نمى‏رسيدند چه برسد به اينكه همه را هضم يا باز توليد كنند. از سوى ديگر، رژيم شاه هم تا حدودى با توليدات روشنفكرى غيردينى همگام و همراه بود. باز هم از دايره انصاف پايمان را بيرون نگذاريم براى اينكه روشنفكر غيردينى هم به‏هرحال موى دماغ و مزاحم رژيم شاه بود و مبارزان بزرگى هم از ميان آنان برخاستند، اما در جامعه ما ديندارى حالت فراگير و تقليدى داشت و توده‏ها پيرو رهبران بودند - هنوز هم همين‏طور است - و رهبرى هم در دست روحانيت و تا اندازه كمترى در دست روشنفكرى دينى بود.

متين: به نظر شما چه چيز باعث‏شد انديشه دينى به ظهور انقلاب منجر شود، آيا در انديشه دينى تحولى ايجاد شده بود؟

سروش: آنچه از ناحيه اين ديندارى سنتى برخاست‏به هيچ وجه يك نوع تفكر اصلاح دينى يعنى به اصطلاح صورت‏بندى تازه‏اى از انديشه‏هاى دينى نبود، بلكه نوعى ستم ستيزى بود و ستم ستيزى يك امر غريزى است كه فعليت‏يافتن آن حاجت‏به شجاعت دارد; ولى حاجت‏به صورت‏بندى تازه‏اى از عقايد دينى ندارد. شما مى‏توانيد مردم را عليه ظلم بسيج كنيد و هرچه ظلم قويتر باشد بسيج هم مؤثرتر و قويتر خواهد بود. مى‏توانيد از مردم بخواهيد كه به نام دين، به نام خدا، به نام رسول خدا(ص) و با الهام گرفتن از الگوهاى دينى قيام كنند و در مقابل ظلم آشكارى كه بر جامعه مى‏رود، بايستند و مبارزه كنند و نهايتا هم پيروز شوند; اما اين غير از آن است كه بگوييم از دل يك صورت‏بندى و درك تازه‏اى از دين اين حركت‏بيرون آمده است. اين دو با هم خيلى فرق دارد.

متين: آيا دين پشتوانه نظرى انقلاب بود؟

سروش: به نظر من دين پشتوانه نظرى براى ورود به دنياى مدرن را فراهم نكرد. رهبران انقلاب هم اين كار را نكردند; دين تنها پشتوانه‏اى براى ستم‏ستيزى از ناحيه روحانيان و در صدرشان امام خمينى(س) شد. آنچه در كشور ما به صورت انقلاب رخ داد يك قيام ضدديكتاتورى بود و اين قيام ضد ديكتاتورى خيلى هم موفق شد. اگر غرض از انقلاب عبور از يك مرحله تاريخى و ورود به يك مرحله تاريخى ديگرى در عرصه سياست، اقتصاد، نهادهاى اجتماعى و غيره باشد، بايد ديد كه آيا اين اتفاق افتاده است‏يا نه. اما اگر غرض از انقلاب، قيام ضد ديكتاتورى باشد در كشور ما اين البته اتفاق افتاد و با موفقيت تام هم اتفاق افتاد و نظام شاهنشاهى با آن سابقه طولانى‏اش مضمحل شد و نظام ديگرى به جاى آن نشست.

متين: شما فكر مى‏كنيد تلقى مردم از دين دگرگون شده بود كه در نتيجه آن انقلاب رخ داد؟ سروش: چنان كه گفتم مردم با يك تعبير تازه از دين وارد حركت انقلابى نشدند. حداكثر رايشان اين بود كه اولا همان‏طور كه عرض كردم ستمى بر اين خلق مى‏رود. اختناق دستگاه سلطنتى و ساواك چنان بالا بود كه دورافتاده‏ترين مردم در دورافتاده‏ترين نقاط كشور اين ستم و اختناق و اين فشار را به نحو ملموس حس مى‏كردند. لذا اكثريت مردم مى‏گفتند شاه بى‏دين است. بى‏دين بودن شاه و ملتزم نبودن به دين و ديانت اصلا مفهوم پيچيده و تئوريك براى عامه نداشت; اينكه شاه مثلا طرفدار بى‏حجابى است، اينكه شاه دادگاه خانواده باز كرده و مثلا زنها را بدون اجازه شوهرشان طلاق مى‏دهد، اينكه شاه جلوى پاره‏اى از مفاسد اخلاقى را نمى‏گيرد. قيام مردم بر عليه رژيم شاه در وهله اول به اين برمى‏گشت كه شاه ظالم است و ستم مى‏كند و مردم ستم او را به نحو ملموس چشيده و ديده بودند. دوم اينكه شاه بى‏دينى مى‏خواهد، با علما مخالف است، علما را زندانى كرده و بى‏حجابى آورده و دستورات دينى را عمل نمى‏كند و به آنها بى‏احترامى مى‏كند. اين به نظر من فوق العاده براى مردم ملموس بود و اين خيلى فاصله داشت‏با درك نظرى از آنچه شاه انجام مى‏داد. آن تحليلى كه روشنفكران داشتند و مى‏دادند از اينكه دوره نظام سلطنت‏سپرى شده است و نظام سلطنتى فى المثل با يك جامعه صنعتى سازگار نيست‏يا قائل به تفكيك قوا نيست، لذا ماندگار نيست. اين تحليلى نبود كه عموم روحانيان بر اساس آن وارد مبارزه شده باشند.

متين: رهبران سياسى انقلابهاى بزرگ جهان از تلفيق بينشهاى نظرى و عملكردهاى حكام مردم را تحريك كردند تا انقلاب به راه بيندازند، آيا در انقلاب ايران هم چنين اتفاقى افتاد؟

سروش: اگر انقلابهاى بزرگ جهان مثل انقلاب فرانسه يا انقلاب روسيه را در نظر بگيريم به نتايج جالب و آموزنده‏اى مى‏رسيم. محركهاى توده‏هاى مردم چه در انقلاب روسيه و چه در انقلاب فرانسه كمابيش يكسان بود; يعنى نابسامانى اقتصادى، ستم حكومت و ناامنى. ما در اينجا با يك مساله روش‏شناختى روبه‏رو هستيم كه آيا بايد حركت‏يك قوم را بر مبناى ذهنيت‏خود آن قوم تحليل كرد يا بر مبناى يك مفاهيم عامترى كه جامعه‏شناسان و سياستمداران آنها را بيان مى‏كنند. من الان دارم به آن شيوه اول عمل مى‏كنم. يعنى مى‏گويم خود مردم چنين مى‏انديشيدند. اما آنچه كه رهبران دارند آن هم مهم است. ببينيد رهبران سياسى انقلابى انقلاب فرانسه، پيروان فيلسوفان ليبرال فرانسه بودند كه مهمترين شعارهاى آنها آزادى و برابرى و برادرى بود; اينها متكى به روسو و لاك بودند، متكى به هابز بودند و متكى به فيلسوفانى از اين قبيل. شما ايده‏هاى اينها را كه بخوانيد مى‏بينيد اينها فقط ايده‏شان اين نبود كه نظام سلطنتى يا زور گفتن يا ظلم بد است. لازم نبود اين فيلسوفان بگويند كه زور و ستم و فساد بد است، اين را همه مى‏دانند. تبيين اينكه چرا اينها بد است‏خيلى مهم است و اينكه اينها با آدمى چه مى‏كنند و به جاى آنها چه چيز را بايد نشاند. اينها حرفهايى بود كه اين فيلسوفان داشتند. يك تجديد نظر در مبادى معرفتى، انسان‏شناسى و غيره كرده بودند. لذا انقلاب فرانسه بسط انديشه‏هاى فيلسوفان بود كه از زبان رهبران فكرى انقلاب فرانسه بيرون مى‏آمد و بعدا هم تقريبا به همان طرف رفتند. انقلاب روسيه هم معطوف بود به آن ايده‏هايى كه سوسياليستها قبلا داشتند. انقلاب اسلامى به اين معنا بسط انديشه‏هاى فيلسوفان سياست نبود.

شما بهتر از من مى‏دانيد كه حكومت‏شاه مثل هر حكومت ديگرى دو پايه داشت كه خرده خرده فرو ريخت: يكى كفايت عملى بود و يكى مشروعيت نظرى. مشروعيت نظرى شاه را دو طايفه ويران كردند: يك طايفه ديندارها بودند و يك طايفه غيرديندارها. دينداران با طرح مقولات دينى مشروعيتش را ويران كردند. غير دينداران هم با طرح مقولات لائيك و سكولار. عدم كفايت عملى‏اش هم از سال 51 به اين‏طرف خرده خرده آشكار شد; يعنى بالاخره دخل و خرج مردم با هم جور نبود. جامعه مستعد بروز آشوبهايى بود و ديگر پول نفت جواب نمى‏داد. سياستهاى اقتصادى شاه و سازمان برنامه و بودجه ديگر نمى‏توانستند دامنه مسائل را جمع كنند و روند ويرانى و فروپاشى كاملا مشهود بود. ديدند كه اين سيستم كار نمى‏كند و به لحاظ عملى موفق نيست و مشروعيتش را از دست داده است. امام هم در كارآمدى نظام اخلال كرد; يعنى باعث‏شد بى‏كفايتى شاه خوب فهميده شود. همان بى‏كفايتى كه ذاتى خودش بود. بعد هم آن برنامه‏هاى اقتصادى كه خيلى هم ركن مهمى در بروز شكاف و عدم توازن بود كه ما در ابتدا تحت عنوان عدم توازن توسعه سياسى و اقتصادى به طور كلى ذكر كرديم. امام همچنين به نظر من در سلب مشروعيت نظام شاه سهم مهمى داشت. يك مقدار سلب مشروعيت‏به‏نحو ناخواسته و ناآگاهانه بود يك مقدارى هم آگاهانه بود. حالا به چه معنا اين را عرض مى‏كنم. اينكه شاه آمد امام را دستگير كرد و با ايشان مقابله كرد، در واقع، اين لطمه‏اى بود كه خودش به خودش زد; يعنى چيزى بود شبيه حركت امام حسين با تحليل دكتر شريعتى. حركت امام حسين حركت‏سلب مشروعيت از نظام يزيد و دستگاه اموى بود و همين كه اينها امام(ع) را به شهادت رساندند، جامعه مسلمانان به خودش لرزيد كه اين چه دستگاهى است كه پسر پيغمبر را كشت! اين نوعى سلب مشروعيت‏بود كه تدريجا اثر خودش را ظاهر كرد. دستگاه شاه با دستگيرى امام، با حمله به فيضيه و با آن كارهاى شنيع و فجيعى كه انجام داد، خودش مشروعيت‏خودش را از بين برد. اين جنبه‏اى از كار بود كه ديگر هايت‏حماقت آن نظام بود.

متين: در مورد سلب مشروعيت آگاهانه امام از رژيم سلطنتى هم توضيح بفرماييد.

سروش: بله، عامل ديگر مقابله‏هاى آشكار و آگاهانه امام بود. امام سخنرانى مى‏كرد، اعلاميه مى‏داد، مقابله مى‏كرد، اين مقابله‏ها با چه بود؟ من فكر مى‏كنم كه مقابله‏هاى امام عنصر شجاعت داشت. چرا؟ مثلا براى اينكه امام با اسرائيل و دخالت اسرائيل در ايران مخالفت مى‏كرد. من فكر نمى‏كنم هيچ يك از علماى آن دوره با اين حركت امام مخالفت كرده باشند. با اين حرفها موافق بودند كه شاه نبايد نوكر باشد ولى نمى‏توانستند بگويند جرات گفتنش را نداشتند. وقتى كه نظام حمله مى‏كرد، آقايان ديگر جمع مى‏شدند و مى‏رفتند در زاويه‏ها; اما امام مى‏ايستاد و مى‏گفت ما حرفمان اين است و براى شهادت هم آماده‏ايم و من سينه خودم را براى سرنيزه‏هاى شما آماده كردم. البته آنها هم فهميده بودند حريفشان كيست. لذا بيشتر حمله‏ها را به اين طرف مى‏كردند. ايشان هميشه مساله‏اش اين بود كه اينها ظلم مى‏كنند، اينها خلاف دين عمل مى‏كنند، اينها فاسدند، اينها نوكرند. اين مفهوم نفى نوكرى نزد امام خيلى مهم بود. من اين را هم در بحثهاى ديگرم گفتم كه ايشان وقتى پايش را به ايران گذاشت و آن سخنرانى تاريخى را در بهشت زهرا كرد، گفت آقاى سپهبد! آقاى ارتشبد! ما مى‏خواهيم تو آقا باشى تو دلت نمى‏خواهد آقا باشى، مى‏خواهى زيردست‏باشى، مى‏خواهى نوكر باشى؟! مفهوم عزت و آقايى و نوكر نبودن و مزدور نبودن و زيردست نبودن يك مفهوم اصلى و به نظر من كليد فهم شخصيت امام خمينى(س) بود. با اين كليد مى‏توانيد صندوقچه فكر ايشان را باز كنيد. من اينچنين تصور مى‏كنم. من تمام دركى كه از شخصيت ايشان و نقششان در انقلاب دارم اين است. ايشان همه جا بر اين مفاهيم تكيه مى‏كردند. امام يك دفعه نگفتند كه در حكومت‏سلطنتى، مثلا فرض كنيد چرا تفكيك قوا نمى‏شود. به مفاهيم مدرن سياسى كارى نداشتند و اين نكته‏اى است كه حتى طرفداران ايشان قائل بودند. كليم صديقى - سياستمدارى كه طرفدار انقلاب و از دوستان من بود و قبل از انقلاب من عضو مؤسسه‏اش بودم، يك دانشمند علوم سياسى، (political scientist) بود كه كاملا با انديشه‏هاى سياسى جديد آشنا بود مقاله‏اى نوشته بود كه به نظر من مقاله بسيار جالبى بود. در آنجا صريحا گفته بود امام از مشخصاتش اين بود كه ذهنش آلوده به مفاهيم مدرن سياسى نشده بود. اين را جزء امتيازات ايشان آورده بود و تعبير corrupt را استفاده كرده بود. من فكر مى‏كنم امام صددرصد سنتى فكر مى‏كرد. شاه هم واقعا به دليل اينكه آدم فاسد خلافكار و بى دينى بود براى امام مطرود بود.

متين: تفسير سنتى از دين چه بود؟ يك تلقى اين بود كه امام زمان بايستى بيايند همه كارها را درست كنند و هرچه ظلم بيشتر باشد نشانه نزديكى فرج است. و وظيفه قيام بر عهده ما نيست. بسيارى از علماى سنتى هم كه مخالفت‏با شاه را اصلا درست نمى‏دانستند.

سروش: من اتفاقا اينجا با شما موافقت ندارم. من فكر مى‏كنم اين نحوه تفكر اقليتى بود كه خيلى هم اندك بودند. واقعا اين ايده نزد عموم مردم ما نبود. من واقعا فكر مى‏كنم كه مردم حركت امام خمينى(س) را تحسين مى‏كردند. قبل از پيروزى، همين مردم، دادهايى را كه امام سر شاه مى‏كشيد، تحسين مى‏كردند. همان علمايى كه شما مى‏فرماييد كه نشسته بودند، تحسين مى‏كردند. نمى‏گفتند كه شرعا حركتش باطل است. مى‏خواهم بگويم حتى مردم عامى، حتى مردمى كه چندان تقيد دينى نداشتند اين مبارزه را تحسين مى‏كردند. هيچ كس نمى‏گفت امام خمينى(س) به نادرستى مقابل شاه ايستاده، چون شاه جاده صاف كن امام زمان است. اين را كسى نمى‏گفت. اگر هم كسى مخالف بود - من كه واقعا از يك نفر نشنيده بودم، حالا اگر هم بودند - بقدرى نادر و قليل و منزوى بودند كه اصلا به حساب نمى‏آمدند.

من تصورم اين است كه حركت ايشان از ابتدا براى تشكيل حكومت اسلامى نبود; بلكه صرفا مبارزه بود. اينكه يك تزى، تئورى‏اى، ايده روشنى، هدف مشخصى در اين زمينه وجود داشته باشد، ظاهرا اينطور نبوده و بعدا امام اين ايده به ذهنشان رسيد كه البته امرى طبيعى است و هميشه در طول حركت چيزهاى نو به ذهن مى‏رسد.

يكى از افسوسهاى من اين است كه امام عمر كافى نكردند تا طرح ولايت مطلقه فقيه را كه در سنين كهولت ارائه دادند، كامل كنند. نه خودشان فرصت‏بسط اين نظريه و ايده را پيدا كردند و نه شاگردانشان آن را بسط دادند.

متين: با توجه به همه اين ملاحظات، در واپسين تحليل، نظر شما در مورد منشا انقلاب چيست؟

سروش: انقلاب اسلامى جوشيده از مجموعه هويت ما بود. تحليل من همان است كه در مقاله «سه فرهنگ‏» ارائه داده‏ام. فرهنگ ما بالفعل واجد اين سه شاخصه ايرانى، اسلامى و غربى هست. يعنى بالاخره ما يك مصبى هستيم كه اين سه رودخانه در آن مى‏ريزد. فرهنگ اسلامى و فرهنگ ايرانى ما در گذشته و تا قرن اخير چنان با يكديگر عجين بودند كه حقيقتا كسى بين آن دو جدايى نمى‏ديد و از لحاظ نظرى و عملى تفكيك و شكاف و رخنه‏اى بين اينها ديده نمى‏شد. در اثر آمدن فرهنگ غربى ما به تفاوت اينها آگاهى پيدا كرديم و امروز هم فرهنگ آگاهيم. در حالى كه در گذشته اين فرهنگ آگاهى به نحو امروزى‏اش براى متفكران ما مطرح نبود. هيچ كسى نمى‏گفت كه ما فرهنگ اسلامى داريم. فرهنگ ايرانى داريم، كدام بر كدام برترى دارد. اين حرفها اصلا در ميان ما مطرح نبود.

من فكر مى‏كنم عنصر ستم‏ستيزى در ميان ما تقويت‏شد و اين ستم‏ستيزى نقش بزرگى در پديد آمدن انقلاب داشت. يعنى ملموس‏ترين پديده‏اى كه براى ساده‏ترين و نازلترين قشرهاى اجتماعى هم محسوس و ملموس بود. در لايه‏هاى عميق‏تر تئوريك البته چيزهاى ديگرى بود كه متعلق به فرهنگهاى ديگر بود. آن تحليلهايى كه روشنفكران جامعه مى‏كردند همه‏گير نبود. قشر معدودى آنها را درك مى‏كردند و نظام شاه را بر مبناى آن محكوم مى‏كردند. عموم مردم جور ديگرى بودند. يكى اينكه احساس مى‏كردند كه شاه دينى نيست مخصوصا وقتى كه مرجع دينى فتوا داده و راى داده كه شاه دينى عمل نمى‏كند. دوم اينكه، مردم به‏هرحال زور و ناامنى و گرانى و بسيارى چيزهاى ديگر را به وضوح احساس مى‏كردند. لذا من مى‏خواهم عرض كنم كه فرهنگ دينى مردم، يا به بيان ديگر، فطرت انسانى مردم فتوا به انقلاب مى‏داد; اما آن تحليلهايى كه نزد پاره‏اى و قشرهاى محدودى از نخبگان جامعه وجود داشت، آنها سرچشمه‏هايش شايد فرهنگ غربى بود و همين‏طور هم پاره‏اى از مفاهيم مدرن كه وارد زندگى فكرى نخبگان جامعه شده بود.

موسوى بجنوردى: ما اگر به تاريخ تشيع در هزار سال اخير توجه كنيم مى‏بينيم غالب فقها و بزرگانى كه در اين دوره زندگى مى‏كردند هيچ مساله‏اى در مورد حكومت و زمامدارى مطرح نكردند; چون به نظر آنها وارد شدن در مسائل سياسى مساوى با خارج شدن از عدالت‏بود. اين افراد بعضى از روايات را مستمسك خود قرار مى‏دادند كه هركس پرچمى را براى تشكيل حكومت‏بالا ببرد، درواقع، پرچم ضلالت را بالا برده و محكوم است. اما در سده اخير برخى از بزرگان فعاليتهايى نه در حد حكومت، بلكه در حد مبارزه با طاغوت و مبارزه با ظلم انجام دادند; مثلا سيد محمد طباطبايى در كربلا حكم به جهاد داد و در جنگ ايران و روسيه شركت كرد براى اينكه با ظلم مقابله كند و به يارى اسلام برخيزد. اين حركت، تلالويى در روحانيت‏شيعه بود. بعدا مساله نهضت تنباكوى ميرزاى شيرازى پيش آمد كه در اين نهضت هم به طور رسمى با استعمار مبارزه شد و ناصرالدين شاه مجبور شد قراردادى را كه با انگلستان بسته بود لغو كند. اين هم يك پيروزى بزرگ براى روحانيت‏بود. سپس جريان مشروطه اتفاق افتاد. نهضت مشروطه نهضتى عميق و طولانى بود كه اقشار مختلف در آن شركت داشتند; اما سردمدار آنها روحانيت و مرجعيت‏شيعه بود. افرادى چون مرحوم آخوند خراسانى، آقاميرزا حسن آشتيانى، مرحوم سيد محمد طباطبايى، مرحوم آيت الله بهبهانى، مرحوم آيت‏الله مازندرانى و ديگر بزرگانى كه به شكل‏گيرى نهضت مشروطه كمك كردند تا اين نهضت‏به پيروزى رسيد و مجلس شوراى ملى تاسيس شد. ميرزاى نائينى در زمان مشروطه كتاب تنبيه الامه را نوشت و در آن چهارچوب حكومت اسلامى و كيفيت مبارزه با ظلم و مساله جامعه مدنى را بيان كرد. اين كتاب واقعا يكى از مفاخر شيعه است. اين هم پرتوى ديگرى بود كه در تاريخ شيعه درخشيد. علاوه بر ايران، در عراق مرحوم آقاميرزا محمد تقى شيرازى بر عليه انگليسيها نهضتى به راه انداخت (1920) كه منجر به استقلال عراق شد. عشاير و قبايل عراقى با فتواى رسمى ميرزا با انگليسيها جنگيدند و پادشاهى از اعراب زمام امور عراق را در دست گرفت.

همه اين وقايع نوعى ظلم‏ستيزى و مبارزه با استعمار بود و سخنى از مساله تشكيل حكومت اسلامى و اينكه اسلام سيستم حكومتى دارد در ميان نبود. تشكيل حكومت از جمله مسائلى است كه قبل از حضرت امام در تاريخ تشيع سابقه ندارد. حتى در دوران مشروطه كه مراجع تقليد در حكومت وارد شده بودند اينطور بود كه پنج تن از آنان به قوانين مجلس نظارت مى‏كردند; اما كار نداشتند به اينكه وزرا چه كسانى باشند، استاندارها چه كسانى باشند، ارتش وضعش چگونه باشد و اين حرفها مطرح نبود. اما در آغاز نهضت اسلامى در 1342 كه به قيام 15 خرداد و دستگيرى امام منجر شد، مساله تشكيل حكومت مطرح شد. ادعاى حضرت امام اين بود كه كل نظام شاهنشاهى بايد برود و يك حكومت اسلامى كامل جايگزين آن شود. در عين حال، امام از همان روز اول و از آغاز نهضت اسلامى يك كلمه اسلام مى‏گفت و يك كلمه مردم. من مدت 14 سال در نجف خدمت امام بودم و هيچ وقت نديدم امام مردم تنها بگويد يا اسلام تنها بگويد. نظام حكومتى كه امام راحل اولين طراح آن بود بر اساس اسلام بود و از كتاب و سنت الهام گرفته بود و بنابر آن امام اعتقاد داشتند كه مردم بايد نقش مستقيم در اداره مملكت داشته باشند.

پرسش دوم: چند و چون جامعه دينى، حكومت دينى و معنى و محدوده و رابطه آن با امور عرفى و سيره عقلا امروزه مساله‏اى جدى است‏بويژه اين سؤال مطرح است كه مبانى تعيين‏كننده ماهيت‏حكومت دينى چيست و نظريه ولايت فقيه چه نسبتى با اين مبانى دارد؟

موسوى بجنوردى: اصل تشكيل حكومت، مساله‏اى عقلايى است و همه عقلاى عالم از حكومت‏به عنوان يك اصل اولى ياد مى‏كنند. در مراجعه به آراى فلاسفه (از سقراط، افلاطون، ارسطو گرفته تا فلاسفه اسلامى) جامعه‏شناسان، فقها، متكلمين مى‏بينيم كه همه درباره اين نكته متفق هستند كه حكومت جزء ضروريات اوليه جامعه است. بنابراين داشتن حكومت، در هر مدل و سيستمى و داشتن حاكم نياز اوليه هر جامعه‏اى است. در حال حاضر، ما با انواع حكومتها كار نداريم، سؤال شما در مورد نوع حكومتى بود كه امام راحل تاسيس كردند. نظر امام اين بود كه اسلام حكومت را به عنوان يك واقعيت و يك ضرورت قبول دارد. ايشان حكومت را جزء احكام اوليه مى‏دانست; يعنى همان طور كه اقامه نماز، گرفتن روزه، دادن خمس و مانند آن واجب است، تشكيل حكومت هم جزء واجبات اوليه است. از آنجا كه تشكيل حكومت‏يك امر عقلايى است، اسلام آن را امضا كرده و جزء احكام اوليه قرار داده است. بنابراين بر همه مسلمين واجب است كه كمك كنند تا حكومت اسلامى تشكيل شود. در تاريخ اسلام هم مى‏بينيم وقتى رسول اكرم(ص) هجرت كردند و از مردم بيعت گرفتند و به قدرت رسيدند، اولين اقدامى كه انجام دادند تشكيل حكومت‏بود. پيامبر وقتى توانستند حكومت تشكيل دهند كه مقبوليت عامه پيدا كرده بودند. حكومت‏بدون مقبوليت اصلا غير عقلايى است تا مقبوليت نباشد حكومت معنا ندارد. مقبوليت، قدرت ايجاد مى‏كند اما قدرت، مقبوليت ايجاد نمى‏كند. تا وقتى مقبوليت نباشد حكومت مردمى نيست.

نظر حضرت امام در مورد سيستم حكومت اين بود كه اسلام علاوه بر اينكه حكومت را جزء احكام اوليه مى‏داند، نوعى سيستم حكومتى دارد كه حكومت قانون بر مردم است. در اسلام، قانونگذار منحصرا ذات باريتعالى است; يعنى تنها اوست كه مى‏تواند تشريع قانون كند. پس در حقيقت، حاكم خداست. افراد حكومت نمى‏كنند آنها فقط مجرى قانون هستند. حتى در مورد شخص اول عالم امكان كه خود پيامبر(ص) است هم آمده كه «و ما على الرسول الا البلاغ‏». ايشان كه رسول الله است فقط احكام و قوانين الهى را ابلاغ مى‏كند و با راى خودش بر مردم حكومت نمى‏كند. تشريع احكام و قوانين بر عهده مشرع اعظم; يعنى ذات باريتعالى است. وقتى خدا مشرع اعظم است در واقع حاكم اصلى در جامعه اسلامى اوست. مدل حكومت‏خواه جمهورى باشد، خواه لطنت‏يا هر مدل ديگر فرق نمى‏كند. حاكم اصلى خداست. مرحوم ميرزاى نائينى در كتاب تنبيه الامه حكومت اسلامى را بر سلطنت مشروطه تطبيق كرده است. هر كسى با هر مدل حكومتى كه بتواند اصول كلى حكومت اسلام را بنا بر كتاب و سنت پياده كند در واقع اسلام را در جامعه به حكومت رسانده است.

سيستم حكومتى كه حضرت امام مطرح كردند ولايت فقيه است. اما اين به آن معنا نيست كه مدل حكومت اسلامى فقط حكومت ولى‏فقيه باشد. اصل حكومت عقلايى است‏حال چه معتقد به حكومت ولى‏فقيه باشيم چه نباشيم. آيا اگر حكومت ولى‏فقيه تشكيل نشود تكليف از مسلمانان ساقط مى‏شود؟ خير، چون بايد يك عده قانونگذار، ايدئولوگ، حقوقدان در راس امور قرار بگيرند و قوانين اسلام را پياده كنند. پس اينطور نيست كه اگر كسى به ولايت فقيه اعتقاد نداشت، به حكومت اسلامى اعتقاد نداشته باشد. امكان اين نيز هست كه حكومت اسلامى باشد، اما حكومت ولى‏فقيه نباشد. مثلا اينطور باشد كه گروهى از فقها در مجلس قانونگذارى به قوانين نظارت كنند تا قوانين غير اسلامى تصويب نشود و در اداره كشور هم وزرايى را به كار بگمارند كه به مسائل اسلامى وارد باشند. چنين حكومتى هم غير شرعى نيست. آنچه امام گفتند اين بود كه وقتى تشكيل حكومت، واجب است‏بايد ببينيم چه كسانى مى‏توانند به بهترين نحو قوانين اسلام را پياده كنند. طبعا بهترين فرد فقيه عادل و آگاه به زمان است و وقتى چنين كسى حكومت را به دست‏بگيرد حكومت ولى‏فقيه تشكيل شده است.

سروش: ما بايد اول روشن كنيم كه غرضمان از جامعه دينى و از حكومت دينى چيست. اما اينكه جامعه دينى چيست در دو بخش قابل طرح است. يكى در بخش فرايض و وظايف شخصى، يكى هم در بخش فرايض و وظايف اجتماعى. جامعه دينى جامعه‏اى است كه باطنا و حقيقتا دينى باشد نه فقط صورتا. به تعبير ديگر صورتها بايد تابع معانى باشند و از دل معانى بجوشند، اما فقهى بودن جامعه صرفا صورت دينى جامعه را تامين مى‏كند. حكومت مى‏تواند از مردم زكات بگيرد ولى پرداخت‏كنندگان زكات ممكن ست‏با اعتقاد و ايمان بپردازند و ممكن است‏با اعتقاد و ايمان نپردازند. اين عمل گاهى از سر ايمان و تسليم است و گاهى از سر اكراه. همه اينها امكان دارد. حكومت اصلا نمى‏تواند به معنا كارى داشته باشد. همان كه غزالى گفت: «القلب خارج عن ولاية الفقيه‏»; يعنى قلب از ولايت فقيه و از تصرف فقيه بيرون است. بالاخره اين يك مملكت كاملا خصوصى است و كسى نمى‏تواند به ميل و رغبت‏خود واردش بشود. حداكثر كارى كه حكومت‏با نام دين مى‏كند اين است كه يك رشته صورتها را براى مردم الزامى كند. مؤمنان آن صورتها را با رغبت پذيرا مى‏شوند و غير مؤمنان هم از سر اكراه و اجبار قانونى آنها را انجام مى‏دهند. لذا ببينيد ما بايد بين دو چيز فرق بگذاريم. بين حكومت دينى و بين جامعه دينى. جامعه دينى جامعه‏اى است كه به طوع و رغبت‏به دينى از اديان گردن نهاده است. جامعه دينى به ميزانى كه دينش الزام مى‏كند صورتها را هم عملى مى‏كند; يعنى نمازش را مى‏خواند يا فلان كارى كه گناه شمرده مى‏شود مرتكب نمى‏شود و غيره. اين جامعه دينى است و اما حكومت دينى كه من از اينجا به بعد بايد اسمش را بگذارم حكومت فقهى، كار ندارد به اينكه در دل مردم چه مى‏گذرد. وظيفه خودش مى‏داند كه حجاب را اجبارى كند يا بعضى از حدود و ديات و قصاص و اينها را اجرا كند; ولى با اجراى اينها كه جامعه دينى نمى‏شود.

شما فرض كنيد، مثلا يكى از جوامع اروپايى كه مسيحى هم هستند به اين نتيجه برسند كه احكام فقهى اسلام احكام خوبى است. مثلا دست دزد را ببرند يا حجاب داشته باشند. فرض كنيد بدون ذره‏اى اعتقاد به اسلام اين احكام را در قوانين كشورشان بگنجانند و قانونى و الزامى بكنند. پارلمان هم صحه بگذارد و مردم هم الزاما اجرا كنند. اين جامعه صورتا فقهى است ولى اسلامى نيست‏بله ولى داراى يك رشته مقررات شبيه مقررات جوامع اسلامى است. من مى‏خواهم بگويم كه اصلا اين دو تا را از هم جدا كنيد. اصلا اينها مربوط به دو مقوله‏اند. صورت‏گرايى مربوط به حكومت است، ديندارى مربوط به مردم. جامعه دينى با حكومت دينى فرق دارد. مى‏شود جامعه دينى داشت كه حكومت دينى نداشته باشد، مى‏شود حكومت فقهى در يك جامعه غير دينى داشت.

شما جاهايى مى‏توانيد شاخص ديندارى را تعيين كنيد كه عمل اختيارى وجود دارد; يعنى جايى كه مردم هم مى‏توانند دروغ بگويند و مى‏توانند نگويند و كسى نه پاداش مى‏دهد و نه كيفر، جايى كه مى‏توانند رشوه بدهند و مى‏توانند ندهند، جايى كه مى‏توانند غيبت‏بكنند و نكنند و امثال اينها. آن جاهايى كه اعمال اختيارى بدون پاداش و كيفر مطرح است در آنجاها شما مى‏توانيد عمق و غلظت‏يا رقت ديندارى را مشاهده كنيد.

به نظر من مهمترين كارى كه مى‏توانند براى دينى كردن مردم انجام دهند اين است كه راه تحقيق دينى را براى مردم باز كنند. جامعه قبل از اينكه دينى باشد يا مردمش دينى باشند خودش يك نهادهايى دارد يا ندارد؟ آنچه در تعريف يك جامعه مى‏گنجد، قبل از اينكه صفت دينى به آن بدهيم يا ندهيم چيست؟ آيا جامعه دينى يك نهاد تازه‏اى دارد كه آن را از جاهاى ديگر متمايز كند. بياييم سراغ حكومت دينى. حكومت قبل از اينكه دينى بشود يا نشود، خودش فى نفسه يك تعريفى دارد، يك مشخصاتى دارد يا ندارد؟ بالاخره حكومت از آن جهت كه حكومت است وظايفى دارد كه بايد انجام بدهد. من مى‏خواهم بگويم كه جامعه ماهيتا دينى و غير دينى‏اش يكى است. حكومت ماهيتا دينى و غير دينى‏اش يكى است; يعنى اينها يك مشخصاتى دارند كه اگر اين مشخصات را نداشته باشند، اصلا اسم حكومت و جامعه نمى‏شود بر آنها گذاشت تا نوبت‏برسد به دينى يا غير دينى خواندن آنها. درست‏شبيه انسان است. انسان دينى يا غير دينى اول بايد انسان باشد تا بعدا ما صفت دينى و غير دينى به آن اضافه كنيم. شخص براى انسان بودن بايد واجد خصوصياتى باشد تا نوبت‏به اوصاف بعدى او برسد. من در باب جامعه هم مى‏خواهم همين را عرض كنم و در باب حكومت هم همين‏طور. يك حداقلهايى وجود دارد كه اين حداقلها بايد محقق بشود تا ما جامعه، حكومت و يا چيز ديگر داشته باشيم. وقتى اين حداقلها محقق شد بايد ببينيم در اثر دينى بودن چه روى خواهد داد; يعنى جامعه چه تفاوتى خواهد كرد. پيامبران به جامعه و به تعريف جامعه و امثال آن كارى نداشتند. جامعه همان بود كه بود. قبل از آمدن دين هم جوامع و حكومتها بودند. پيغمبر كه تعريف تازه‏اى براى حكومت نياورد. هيچ پيغمبرى و هيچ دينى تعريف تازه‏اى بر جامعه و حكومت نياورد. دينى شدن جامعه در گرو چه بود؟ دينى شدن آن در گرو اين بود كه پيامبران يك محور براى زندگى تعيين مى‏كردند. پيامبران مى‏گفتند همه اين كارهايى كه مى‏كنيد براى خدا انجام بدهيد. اعمالى را هم كه انجام نمى‏دهيد يا ما مى‏گوييم انجام ندهيد آنها را هم از ترس جهنم و از ترس عقوبت اخروى انجام ندهيد. كار پيامبران خلق جامعه جديد و خلق حكومت جديد نبود. خلق محور جديد براى زندگى و حكومت‏بود. تعريف جامعه و تعريف حكومت در دين و بيرون دين فرقى نمى‏كند. آنچه فرق مى‏كند محورهاى تازه‏اى است كه دين مطرح مى‏كند. محورهايى كه رفتار آدمى را شكل ديگرى مى‏دهد، اين يك نكته.

نكته ديگر اين است كه حكومتها حافظ جامعه‏اند. جامعه دينى مردمش ديندارند. تفاوتى كه جامعه دينى با جامعه غير دينى دارد اين است كه مردمش انتظار دينى دارند، اعتقاد دينى دارند. حكومت دينى چون از جامعه دينى است كارى مى‏كند كه اين جامعه محفوظ بماند; يعنى بايد اين كار را بكند. وقتى كه حكومتى منبعث از مردم و جوشيده از دل جامعه است، كار و وظيفه‏اش حفاظت از وضعيت جامعه است. جامعه ديندار دو چيز دارد: يكى اينكه مردمش ديندارند و ديگر اينكه جامعه است و منطبق بر تعريف جامعه. حكومت دينى مثل هر حكومتى در هر جاى ديگرى از دنيا ماهيتا حكومت است; اما چون متعلق به يك جامعه دينى است وظيفه حفظ اجتماع دينى را هم بر عهده دارد. به نظر من دينى بودن حاكمان در جامعه دينى بيش از هر چيزى در گرو اين است كه حق حكومتشان را از جاى ديگرى غير از مردم بدانند. غير از اين مورد حكومت دينى هيچ فرقى با ديگر حكومتهاى دنيا ندارد. تنها تفاوتى كه حكومت دينى با حكومتهاى ديگر دارد، اين است. حاكم چنين جامعه‏اى مثل حاكمان ديگر بايد نان و آب مردم و نظم و امنيت آنها را تامين كند. اصلا تعريف حكومت اين است. اگر حكومتى اين كار را نكرد اصلا حكومت نيست. به نظر من فارق حكومت دينى از غيردينى مشروعيت است. حكومتى دينى مى‏گويد حق ما و مشروعيت ما از جاى ديگر است. حالا اگر كسان ديگرى بخواهند اين مشروعيت را به نحو ديگرى تامين كنند من فكر مى‏كنم حكومت دينى ديگر مفهومى ندارد. من مهمترين مشخصه حكومتى دينى را اين مى‏دانم كه حاكمان آن مشروعيت نهايى خودشان را از جاى ديگرى غير از مردم كسب كنند; والا بقيه كارهايشان همان كارهايى است كه هر حكومت ديگرى بايد بكند. جامعه دينى جامعه‏اى است كه نهايتا رفتار خودش را حول محور ديگرى غير از محورهاى معمول مادى مستند مى‏كند; يعنى حول محور دستور يا رضاى خدا.

در يك جامعه دينى دين براى مردم نقش داور را دارد. آن هم داورى كه لزوما شكل دستگاه بيرونى و يك نهاد اجتماعى - سياسى معينى را ندارد; اما شما مى‏توانيد به شكلى كه مردم در آن دخالت داشته باشند، نهادينه‏اش كنيد; يعنى شما مى‏توانيد نقد سياسى به حكومت وارد كنيد و به آن شكل نهادينه بدهيد; مثلا در مطبوعات و روزنامه‏ها.

مصباح يزدى: فقها بر اساس دستور ائمه اطهار كه مردم را به فقها ارجاع داده بودند مسئوليت تاسيس حكومت را پيدا كردند. اگر به اين مبنا استناد شود ولايت محدود، در زمان غيبت كافى نيست. بعضى از فقها از تعبير قدر مقدور استفاده كرده‏اند و منظورشان اين است كه بيش از اين جاى تامل داريم. فتواى قطعى نمى‏توانيم بدهيم كه فقيه بيش از اين بتواند متصدى امور حكومتى شود. بعضى هم صريحا گفته‏اند كه فقيه مى‏تواند متصدى تمام امورى باشد كه امام معصوم متصدى آن مى‏شود. اما بعضى موارد استثنايى فقط به امام معصوم اختصاص دارد. خود حضرت امام هم با اينكه به ولايت مطلقه فقيه معتقد بودند، حكم جهاد ابتدايى را مختص امام معصوم مى‏دانستند; ولى در مورد بقيه امور ميان معصوم و غير معصوم تفاوتى قائل نبودند. اين معنى را بسيارى از فقها تصريح كرده‏اند; ولى خيلى از فقها هم تصريح نكرده‏اند. بعضى هم گفته‏اند قدر مقدور امور حسبيه است. از ميان فقهاى معاصر گفته مى‏شد كه مرحوم آيت الله خوئى قائل به ولايت مقيده و محدود هستند و ولايت مطلقه را نپذيرفته‏اند، ولى شاگردهاى ايشان مواردى از كتابهاى ايشان استخراج كردند كه اينطور نيست و مقاله‏هايى هم در مورد اعتقاد ايشان به ولايت مطلقه نوشتند. ممكن است ايشان در جايى وجهى را به عنوان يك نظر ذكر كرده باشند و بعد در جاى ديگر آن نظر را تكميل كرده باشند; اين در بين فقها مرسوم است. به‏هرحال، بعضى از فقها لااقل در مورد اين مساله تامل داشتند و فتواى صريح نمى‏دادند; ولى حضرت امام مثل مرحوم آيت‏الله بروجردى، آيت‏الله گلپايگانى و بسيارى از فقهاى بزرگ ديگر صريحا فتوا دادند كه ولايت فقيه در زمان غيبت مطلق است; مگر اينكه در يك موردى ما استثنائا دليل خاص داشته باشيم كه اين از اختصاصات معصوم است. بعضى حتى موافق نيستند كه جهاد ابتدايى اختصاص به معصوم داشته باشد. من يادم نيست ديده باشم ولى شنيدم كه مرحوم آقاى صدر معتقد بودند كه اگر شرايط مناسب بود فقيه مى‏تواند حكم به جهاد ابتدايى بدهد. ايشان اختصاص اين حكم به امام معصوم را قبول نداشتند; ولى فتواى حضرت امام اين بود كه امام معصوم امور مختص به خود هم دارد. پس نظريه ولايت مطلقه در مقابل كسانى مطرح مى‏شود كه تنها ولايت فقيه را در امور حسبيه مى‏دانند; يعنى با وجود يك حكومت غير اسلامى مى‏توان بعضى از امور حكومتى را به كس ديگرى ارجاع داد. مثل اينكه براى قضاوت حتما لازم است‏به دادگاه مراجعه شود اما شما به فقيه رجوع كنيد و هرچه فقيه حكم كرد به آن عمل كنيد. معنى‏اش اين است كه اينها معارض حكومت هستند. در زمان حضور ائمه معصومين اين اندازه ولايت‏به فقها داده شده بود اين يك ولايت محدود و يك دولت در دولت‏سرى است.

بعضى مثل حضرت امام و بسيارى از علماى ديگر معتقدند كه اگر در زمان غيبت چنين شرايطى نباشد و ايجاب نكند اطلاق آن باقى است و همه چيز با فقيه است. بنده آن دريافتى را كه از فرمايش حضرت امام دارم عرض مى‏كنم. ممكن است كسانى ديگر جورى ديگر برداشت كنند. بنده نظر خودم را عرض مى‏كنم. تمام احكام ولايتى كه ولى‏فقيه صادر مى‏كند بر اساس تقديم مصلحت اقوى است. ما هيچ جايى نداريم كه ولى‏فقيه حكم حكومتى صادر كند و بر اساس تقديم مصلحت اقوى بر مصلحت اضعف نباشد. مواردى را كه همه خودشان مى‏فهمند احتياجى به اعمال حكومت ندارد. مواردى كه مشتبه هست و در آن اختلاف مى‏شود يا احتياج به كارهاى تخصصى دارد، احتياج به يك تجربه دارد، احتياج به مبانى عملى دارد، اينجاست كه بايد اول فقيه به متخصصين مراجعه كند و موضوع را درست تشخيص دهد و براى اينكه اختلاف نشود حكم صادر كند تا اختلاف بين مردم پيش نيايد; و الا اگر موضوع شخصى باشد فقيه حكم رجوع به متخصص را مى‏دهد ولى حكم نمى‏كند; چون موضوع شخصى است. مثلا به شما مى‏گويند آقا اگر روزه برايتان ضرر دارد حرام است روزه بگيريد. فرد مى‏گويد من نمى‏دانم ضرر دارد يا نه؟ فقيه مى‏گويد برو پيش طبيب! اگر طبيب موثقى گفت روزه براى شما ضرر دارد شما نبايد بگيريد. خوب، حالا ديگر فقيه كه حكم نمى‏كند روزه گرفتن شما حرام است. نه، او فتوايش را داده شما هم به متخصصين مراجعه مى‏كنيد و طبق آن عمل مى‏كنيد. اين چه فرقى مى‏كند با آنجايى كه بگويند فلان موضوع اقتصادى را به متخصصش بايد مراجعه كنند؟ اين موضوع عمومى است، اجتماعى است.

دايره ولايت فقيه احكام حكومتى است، احكام حقوقى است، احكام اجتماعى است نه مسائل فردى، نه مسائل عبادى. در مسائل فردى و عبادى شخص مى‏تواند به مرجع ديگرى مراجعه كند. فقيهى كه ولايت دارد بايد در مسائل اجتماعى نظر بدهد. اعمال ولايتش مسائل اجتماعى است. در مسائل اجتماعى اگر همه مردم يكجور بفهمند فتوا مى‏دهد; اما اگر مساله اختلافى باشد، يكى بگويد مصلحت اين است ديگرى بگويد مصلحت آن است (مثلا فرض بفرماييد يكى مى‏گويد بهتر است تقسيم اراضى شود، ديگرى مى‏گويد تقسيم اراضى به كشاورزى ضرر مى‏زند، چون سرمايه‏هاى كلان و هنگفت‏بايد وجود داشته باشد تا كشاورزى پيشرفت كند) اينجا فقيه بايد به متخصص مراجعه كند تا خودش مطمئن شود. وقتى مطمئن شد حكم مى‏كند تا در جامعه اختلاف رفع شود. پس اين حكم براى مصلحت است. مصلحت‏يعنى چه؟ يعنى اين حكم كه كشاورزى جامعه توسعه داده شود اقوى است از حفظ مالكيت فردى. هر دو اينها حكم خداست، هر دو هم مصلحت دارد اما چرا فقيه حكم مى‏كند؟ چون او تشخيص داده كه اين مصلحت اقوى است. چرا احتياج به حكم دارد؟ چون موجب اختلاف بين مردم شده پس جاى اعمال ولايت است. در مواردى كه مسائل اجتماعى با فتوا حل نشود و اگر به فتوا واگذار شود اختلاف پيش آيد، فقيه آنجا ولايت مى‏كند. پس ولايت، اولا در حكم حقوقى اجتماعى است نه مسائل فردى و عبادى و شخصى. ثانيا طورى است كه اگر به عهده مردم واگذار شود كه خودشان تشخيص بدهند اختلاف پيش مى‏آيد و مصلحت جامعه تهديد مى‏شود. در چنين مواردى وظيفه ولى‏فقيه اين است كه متخصصين مورد اعتماد را جمع كند، آنها بحث و تحقيق كنند، بعد خودش كه مطمئن شد، حكم كند تا مصلحت جامعه تامين شود. اين حكم ثانوى است.

البته حكم اولى و ثانوى دو اصطلاح دارد يك اصطلاح در فقه، كه به احكام اضطرارى احكام ثانوى مى‏گويند. احكام ثانوى در جايى كاربرد دارد كه در خود شرع دو نوع حكم تعيين شده باشد، مثل تيمم و وضو كه وضو را حكم اولى و تيمم را حكم ثانوى مى‏گويند يا خوردن ميته در وقت اضطرار كه حكم اولى آن حرمت است و حكم ثانوى آن جواز يا وجوب است. هر دو اين احكام در خود قرآن آمده: «فمن اضطر غير باغ ولاعاد». اصطلاح ديگر احكام ثانوى در مورد احكام سلطانى است. اين احكام در خود متون شرعى نيامده است. در مورد احكامى كه عرض كردم، فقيه بايد برود تحقيق كند تا مطمئن شود كه مصلحتش اقوى از صلحت‏حكم اولى است. مثلا فرض كنيد فقيه تشخيص مى‏دهد كه اصلاحات ارضى ضرورت دارد و حكم مى‏دهد كه بايد اين كار را انجام بدهيد. اين مى‏شود حكم ثانوى. حكم ثانوى يعنى اينكه با دستور ولى‏فقيه اين كار واجب شده و اگر حكم نمى‏داد براى مردم واجب نبود. اما سؤال ديگرى كه مطرح است اين است كه فقيه از كجا حق دارد چنين حكمى بكند، آيا بر طبق حكم اولى چنين حقى را دارد يا بر طبق حكم ثانوى؟ پاسخ اين است كه بر طبق حكم اولى اين حق فقيه است. از احكامى كه شارع تعيين كرده يكى هم همين است كه به حاكم حق داده در اين موارد حكم صادر كند. امام كه فرمودند حكومت از احكام اوليه است‏يعنى همين. اصل مشروعيت‏حاكم و اينكه چنين حكومت كند از احكام اوليه است، اما مفاد حكمش از احكام ثانويه است; يعنى در متن شرع نيامده و با جعل فقيه واجب مى‏شود.

متين: پس به نظر شما احكام حكومتى از قبيل احكام ثانويه است؟

مصباح يزدى: طبق يك اصطلاح، بله، اما بعضى از فقهاى معاصر پانزده نوع حكم ثانوى برشمرده‏اند و تعداد و تعيين اين احكام بر اساس وضع و قرارداد است.

بيات: برجسته‏ترين نظريه حكومت در جهان اسلام همان تعريفى است كه در قانون اساسى ايران آمده است. اين تعريف از يك سلسله مبانى فكرى و اعتقادى و فلسفى و قرآنى و روايى نشات گرفته است. اگر كسى با آن مبانى آشنايى نداشته باشد نمى‏تواند اين نوع تعريف را در باب حكومت‏بپذيرد. براى روشن شدن تعريف مورد نظر در باب حكومت، لازم به نظر مى‏رسد بعضى از مبانى آن را به صورت بسيار كوتاه و فشرده بيان كنم تا در پايان به تعريف مورد نظر برسيم. مبانى مورد نظر در تعريف حكومت‏به اين شرح است:

اول اينكه، از نظر نظام فلسفى حاكميت على‏الاطلاق و اعمال قدرت مطلقه از شؤون علم عام و قدرت مطلقه الهى است و چون ذات اقدس حق، قدرت مطلقه دارد و هيچ حدى براى قدرت او وجود ندارد و از علم عام و نامحدود برخوردار است اگر بخواهد قدرت خويش را اعمال كند از روى علم و حكمت اعمال مى‏كند. او داراى حاكميت و اقتدار مطلق است. بر اساس همين مبناى فلسفى در اصل 56 قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران آمده است: «حاكميت مطلق بر جهان و انسان از آن خدا است و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعى خويش حاكم ساخته است. هيچ كس نمى‏تواند اين حق الهى را از انسان سلب كند يا در خدمت منافع فرد يا گروهى خاص قرار دهد و ملت اين حق خداداد را از طرقى كه در اصول بعد مى‏آيد اعمال مى‏كند.»

دوم اينكه، انسان در ميان موجودات عالم اين مشخصه را دارد كه از روى فهم و خواست و اختيار و انتخاب، اعمال قدرت مى‏كند و كار ارادى انجام مى‏دهد. به همين دليل گفته‏اند انسان در مقام معامله با افراد ديگر و جامعه و مسائل گوناگونى كه مربوط به اين حوزه است از آزادى عمل برخوردار است; مملوك ديگرى نيست و استقلال دارد و تنها در مقام مقايسه با ذات حضرت حق است كه مخلوق و مفطور و مصنوع او است و در برابر او عبد است و او معبود. انسان از علم، قدرت و اقتدار برخوردار است. او حاكم بر سرنوشت اجتماعى و سياسى خويش است و اين حاكميت‏بر سرنوشت كه در قانون اساسى از آن به حق الهى تعبير شده است از مقومات ذات انسان و از عناصر سازنده جوهره انسان مى‏باشد و لذا نمى‏توان آن را از انسان سلب كرد و انسان را بدون آن در نظر گرفت.

سوم اينكه، اصل حكومت و اعمال قدرت و به‏كارگيرى اقتدار و رابطه فرماندهى و فرمانبرى از ويژگيهاى زندگى گروهى است. از آنجا كه تن دادن به زندگى اجتماعى بنا بر فرمان طبيعت است لازمه زندگى جمعى فرماندهى و فرمانبرى و بالاخره حكومت و اعمال قدرت و بهره‏بردارى از اقتدار است. بنابراين اصل حكومت امرى عقلايى و نشات گرفته از فطرت گرايش جمعى انسان است و حكومت‏يك امر مافوق طبيعى و آسمانى و فوق بشرى نيست و اگر در لسان روايات راجع به حكومت دستور و فرمانى وارد شده است - كه اتفاقا زياد هم وارد شده است - اين روايات درصدد بيان يك امر خارق‏العاده و ماوراء طبيعى نيستند. به عبارت روشن‏تر اين روايات درصدد تاسيس يك امر جديد و نو نمى‏باشند; بلكه درصدد بيان و امضاى يك امر اجتماعى و عقلايى هستند. اسلام در نوع هدايت اين امر طبيعى و نحوه بهره‏بردارى مطلوب از آن و ضوابط متصديان امور نظريات خاصى دارد كه بعدا در مورد آن صحبت مى‏كنم.

چهارم اينكه، درباره رابطه حكومت و مردم احتمالات و فرضيه‏هاى گوناگونى قابل طرح است كه هر كدام از اين فرضيه‏ها و احتمالات اثرات مختلفى دارد كه از نظر حقوقى با هم متفاوت است.

احتمال اول اين است كه حكومت رابطه ولايى و توليت و نوعى سرپرستى نسبت‏به ديگران داشته باشد طورى كه حكومت در جايگاهى قرار گيرد كه ديگران موظف باشند در برابر تصميمات حاكم و حكومت اطاعت كرده و از فرامين وى تبعيت كنند. اين نگاه به حكومت از يك ديدگاه ديگرى كه از نوع نگرش به اسلام و احكام اسلامى سرچشمه مى‏گيرد ناشى مى‏شود. آن نگرش اين است كه اگر انسان در احكام گوناگون اسلام به طور عميق مطالعه كند و احكام اقتصادى و سياسى آن را مد نظر قرار دهد و باور كند كه اين احكام تا قيامت‏باقى خواهد ماند، صرف باور به بقاى اين احكام حكم مى‏كند به اينكه اسلام حكومت مى‏خواهد و حكومت عهده‏دار ولايت و اختياردار تام و تمام و نگهبان و نگهدار سيادت و مجد و عظمت امت اسلام و جزء احكام الهى مى‏باشد.

در بسيارى از مواضع مى‏توان چنين استدلال كرد كه حضرت امام نماينده اين نوع نگرش به اسلام است و در اين باره مى‏فرمايد: «پس براى فقيه عادل ثابت مى‏شود تمامى آن اختيارات براى رسول خدا(ص) و امامان دين(ع) در امر حكومت و اداره كشور ثابت است و فرق ميان آن دو در اين جهت معقول نيست. براى اينكه والى هر كس باشد او اجراكننده احكام شريعت و حدود خداست. او عهده‏دار گرفتن ماليات است و طبق مصالح امت اسلام در آنها تصرف مى‏كند. اگر نبى اسلام(ص) در راس حكومت‏بود به زن زناكار، طبق ضوابط مقرر، صد تازيانه مى‏زد. امام معصوم(ع) هم اگر در راس حكومت‏بود همين را انجام مى‏داد. فقيه جامع شرايط هم همين حكم را اجرا مى‏كند. تمام حكام اسلامى صدقات واجبه را به يك روال و روش مى‏گرفتند و با رعايت مصالح، فرمانها و دستورالعملهاى مناسبى را براى مردم صادر مى‏كردند و بر مردم هم اطاعت از آنان واجب و لازم است.

در اين نگرش والى و حاكم اسلامى صاحب اختيار مسلمين و متصرف در امور آنان است; منتها در چهارچوب احكام و مقررات اسلامى. شرايط لازم براى او فقاهت و علم به احكام اسلامى و عدالت و امانت و كفايت است. ديدگاههايى كه براى فقها در عصر غيبت نوعى نيابت عمومى از طرف ولى عصر(عج) قائلند يا به نصب عمومى اعتقاد دارند (يعنى معتقدند كه در عصر غيبت امام عصر(عج) فقهاى جامع شرايط از طرف آنان براى اجراى احكام الهى به صورت عام منصوب شده‏اند) قاعدتا بايد به اين نوع ديدگاه گرايش پيدا كنند; مگر آنان كه در اصل نصب يا در محدوده آن حرف داشته باشند و آن را مخدوش معرفى كنند. در واقع در اين ديدگاه حكومت و ولايت امر در عصر رسول خدا(ص) براى شخص رسول خدا و در عصر امامان(ع) براى تك تك آنان جعل شده و در عصر غيبت نيز همان منصب به فقيهان عادل و جامع شرايط ديگر اعطا شده است و چون اين مقام از طرف امام معصوم(ع) به فقيه عادل تفويض شده است تمام اختياراتى كه امام دارد به فقيه عادل اعطا مى‏شود و رابطه فقيه كه مظهر و نماد حكومت اسلامى است‏با جامعه رابطه‏اى ولايى است كه گاه از آن به ولايت‏شرعى نيز تعبير مى‏كنند. حضرت امام چندين بار اين مطلب را مورد تاكيد قرار داده‏اند كه از باب نمونه به يكى از آنها اشاره مى‏كنم: بر حسب حق شرعى و حق قانونى ناشى از آراى اكثريت قاطع قريب به اتفاق ملت ايران كه طى اجتماعات عظيم و تظاهرات وسيع و متعدد در سراسر ايران نسبت‏به رهبرى جنبش ابراز شده است جنابعالى را مامور تشكيل دولت موقت مى‏نمايم. شما به وضوح مى‏بينيد امام براى خودش دو نوع حق قائل است: يكى حق شرعى و ديگرى حق قانونى. مطمئنا در نظر ايشان منشا حق شرعى از منشا حق قانونى جداست. اگر به نظر امام حق قانونى از آراى مردم به دست آمده است، پس حق شرعى بايد منشا ديگرى داشته باشد كه آن از ادله‏اى كه براى فقيه نوعى نيابت عامه از ناحيه معصوم(ع) اثبات مى‏كند، حاصل مى‏شود. البته اين ادله در نظر ايشان از نظر سند و دلالت تمام است. بنابراين امام با آراى مردم رهبرى جنبش را به عهده داشت و با ادله نيابت و انتصاب ولى شرعى بود. ولايت در اينجا به معناى صاحب اختيار بودن، حاكميت داشتن، حق اعمال قدرت داشتن است نه محبوب و مورد علاقه بودن. در اين ديدگاه ولايت در ارتباط با مسائل حكومتى محدود و مقيد نبوده، مطلق است.

ملاك تعيين فقيه، فقاهت، عدالت و كفايت است. ملاك شرعى حكومت وى ادله نيابت و انتصاب از طرف امام معصوم(ع) است و ملاك قانونيت‏حكومت وى آراى مردم و انتخاب اكثر آنان است. حدود اختيارات حاكم در مناصب حكومتى همان حدود اختيارات امام معصوم(ع) است.

در شكل‏گيرى نظام، هم جمهوريت‏به عنوان قالب و شكل و در عين حال به صورت اصل ثابت و تغييرناپذير ديده مى‏شود و هم اسلاميت‏به عنوان محتوا و نيز به عنوان يك اصل ثابت. هم گزينش مستقيم از ناحيه مردم براى تضمين جمهوريت صورت مى‏گيرد و هم گزينش غير مستقيم براى تضمين اسلاميت آن. كما اينكه در قانون اساسى اين روش ملاحظه و تبيين شده است. در نتيجه، مطابق اين ديدگاه حكومت رابطه‏اش با مردم ولايى است و رابطه مردم با حكومت رابطه انجام وظيفه و اطاعت است. حكومت فرمانروا و مردم فرمانبردارند. حكومت موظف است طبق مقررات اسلامى و احكام آن عمل كند و اگر تخلف نمايد و خلاف عدل و انصاف با مردم رفتار كند از مسئوليت‏بركنار و معزول خواهد شد.

احتمال دوم اين است كه حكومت رابطه توكيلى يا وكالتى داشته باشد. قبل از آنكه اين احتمال را توضيح بدهم لازم است عين عبارت حضرت امام را كه به اين احتمال اشاره دارد بيان كنيم و بعد از آن اين اصل را توضيح دهم و سپس اثرات و تبعات حقوقى نظريه وكالت و توكيل را بررسى كنم. در پايان هم نوعى مقايسه ميان رابطه ولايى و رابطه توكيلى انجام مى‏دهم. حضرت امام در تاريخ 21/11/57 فرمودند: ما به واسطه اتكاء به اين آراى عمومى كه شما الان مى‏بينيد و ديديد، تا كنون آراء عمومى با ما است و ما را به عنوان وكالت‏بفرمايند يا به عنوان رهبرى همه قبول دارند. از اين جهت ما يك دولتى را معرفى مى‏كنيم و من بايد يك تنبه ديگرى هم بدهم و آن اينكه من كه ايشان را حاكم كرده‏ام يك نفر آدمى هستم كه به واسطه ولايتى كه از طرف شارع مقدس دارم ايشان را قرار داده‏ام. ايشان واجب‏الاتباع است ملت‏بايد از او اتباع كند. من تنبه مى‏دهم به كسانى كه تخيل اين امر را بكنند كه كارشكنى بكنند يا خداى نخواسته قيام بر ضد اين حكومت‏بكنند من اعلام مى‏كنم كه جزاى آنها بسيار سخت است در فقه اسلام. اين عين عبارت حضرت امام است كه در آن عبارت روى آراى عمومى تاكيد شده و محصول آراى عمومى يكى از دو احتمال ذكر شده است. وكالت‏يا رهبرى يعنى يا مردم با آراى عمومى رهبرى را به امام واگذار كرده‏اند يا امام را به عنوان وكيل از طرف خود برگزيده‏اند. پس يكى از احتمالاتى كه در ارتباط با نحوه رابطه امام با امت‏يا حكومت‏با مردم مطرح است همان رابطه وكالت است و اين رابطه محصول آراى عمومى است. نظريه وكالت را از سه منظر مى‏توان تحليل كرد:

يك منظر اينكه حاكم مورد اعتماد مردم است و ملت‏به او راى داده‏اند. از اين نظر ممكن است‏حاكم به عنوان وكيل مردم از حقوق موكلين خودش دفاع كند. حال اينكه دامنه و گستره اين وكالت چقدر است تابع اين است كه حدود وكالت چقدر باشد و بناى وكيل و موكل بر چه مبنا و اساسى مبتنى شده باشد.

منظر دوم اين است كه اين وكالت‏يا رهبرى با توجه به آراى مردم باشد ولى حدود اختيارات و وظايف او مشروط به نظر موكلان نباشد.

منظر سوم به اين صورت است كه ممكن است كسى از ادله شرعيه اين نوع ولايت و اختيارات را استفاده نكند و محصول آراى مردم را هم وكالت‏بداند; ولى در وكيل و وكالت، اجتهاد و فقه و عدالت و كفايت را شرط بداند. البته اين شرايط درباره تمام وكلا و وكالتها معتبر و لازم الرعايه نيست; بلكه فقط در مورد وكلايى كه با سرنوشت ملت و امور مهم اجتماعى و سياسى سر و كار دارند لازم الرعايه مى‏باشد. در اين موارد اگر مردم به واجدان اين شرايط راى دادند و از طرف خود وكيل برگزيدند اسلام هم آن را مورد امضا قرار داده و مى‏پذيرد. در اين صورت، تصرفات چنين وكيلى هم قانونى است و هم شرعى. وليكن وكيل، وكيل مردم است و منصوب نشده است. در اين ديدگاه حدود اختيارات و محدوده تصرفات و تصميمات او را شارع معين نمى‏كند; بلكه توافق طرفين يا بناى عقلا و مقررات عام مورد قبول جامعه ملاك تعيين و تشخيص حدود وظايف و اختيارات خواهد بود. در واقع، وقتى از ادله انتصاب استفاده نشود و ولايت‏به آن معنى كه در احتمال اول مطرح شد پذيرفته نشود و از طرف ديگر رابطه توكيل و وكيل و موكل نيز خلاف ظاهر ادله به شمار برود و وكالت رهبر يا حكومت‏يا دولت امرى نامانوس و مخالف ظواهر ادله ديده شود بايد به سراغ راه حل ديگر و احتمال سومى غير از احتمال اول و دوم رفت و از آن طريق مساله را مورد بررسى و تحليل قرار داد.

احتمال سوم كه براى تبيين نوع رابطه حكومت و حاكم مى‏توان عنوان كرد و از آن طريق مساله را مورد بررسى علمى قرار داد بدين ترتيب است كه:

اولا، اصل حكومت و اعمال قدرت از مشخصه‏هاى اصلى زندگى اجتماعى و امرى فطرى است كه ريشه در فطرت انسان دارد و چون اصل حكومت امرى اجتماعى است و اجتماعى بودن از ابعاد وجودى انسان است طبعا حكومت امرى بشرى و نوعى تعامل اجتماعى است. بنابراين اسلام اگرچه احكام حكومتى دارد و استخوان‏بندى آن به گونه‏اى است كه بدون شكل‏گيرى حكومت تحقق واقعى پيدا نخواهد كرد، ولى حكومت جزء احكام تاسيسى اسلام نيست; بلكه از احكام امضايى و عقلايى آن به شمار مى‏رود.

ثانيا، سند بعضى از ادله شرعى كه درباره ولايت فقها به ما رسيده ضعيف است و بعضى از آنها از حيث دلالت درصدد نصب فقها به عنوان ولى فعلى در صورت واجد شرايط بودن نمى‏باشد; بلكه درصدد بيان صلاحيت آنان براى آن كار مى‏باشد. بنابراين، اين ادله در عين اينكه اصل حكومت را كه يك امر عقلايى و تعامل اجتماعى است مورد امضا و تاييد قرار مى‏دهد و سيره عقلا را امضا مى‏كند در عين حال يك سلسله شرايط را نيز در ابعاد مختلف آن اعتبار مى‏كند و با اين قيود مورد امضا قرار مى‏گيرد.

ثالثا، حكومت امرى مديريتى و سازماندهى و فرماندهى و هدايتى و حمايتى است. به تعبير فيلسوفان سياست، حكومت نوعى تدبير و اداره كشور و كشوردارى است. اين كار از همه ساخته نيست، توانايى علمى و فنى و تخصصى و استعداد ذاتى لازم دارد. حكومت‏بدون علم و تخصص و كفايت لازم جامعه را به سقوط مى‏كشاند. به همين دليل در اين تصوير رابطه حاكم و حكومت تنها اعمال قدرت و فرماندهى و فرمانبرى نيست; بلكه رابطه حاكم و حكومت و مردم رابطه عقل و ديگر قواى انسانى است. حكومت در اين ديدگاه نفس مدبر اجتماع است. نسبت فرد به جامعه عين نسبت نوع احسن به نوع اشرف است. در اين ديدگاه حكومت كه عقل مدبر است هم بايد مصالح نوع احسن را كه افرادند ملاحظه كند و هم مصالح نوع اشرف را كه اجتماع است و در ميدان تزاحم ميان مصالح فرد و جامعه مثل تزاحم ميان مصالح نوع احسن و نوع اشرف عمل كند.

حكومت در اين ديدگاه از ناحيه مردم برگزيده مى‏شود. حاكم نماينده خدا، ولى خدا و صاحب اختيار مردم نيست و در عين حال شايسته و صالح امت است و مردم در انتخاب او گاهى مستقيم و گاهى غير مستقيم دخالت دارند. رابطه او با مردم و مردم با او رابطه دو صاحب حق نسبت‏به همديگر است; يعنى همان طور كه او نسبت‏به مردم حق دارد مردم نيز نسبت‏به او حق دارند و اين رابطه متقابل است. اگر مردم وظيفه دارند از دستورات و برنامه‏هاى حكومت‏حمايت و دفاع كنند حكومت نيز موظف است از حقوق مردم دفاع كند. در اين ديدگاه بهترين نظام همان نظام جمهورى اسلامى است كه تبلور اراده مردم و نشانه اقتدار ملى است. نقش و خواست مردم براى تحقق يك نظام مردمى است كه داراى محتواى ارزشى و معنوى است. در اين ديدگاه خواست مردم هم ملاك قانونيت نظام است كه با ابراز نظر و راى خود به خواستهاى خويش شكل عينى داده و به صورت يك نظام حكومتى درآمده و هم ملاك مشروعيت است در صورتى كه آرا و نظريات آنان همراه با شرايط و خصوصياتى باشد كه در اسلام روى آن تاكيد به عمل شده است. وقتى كه مردم به يك انسان صاحبنظر مسلمان، عارف به حلال و حرام خدا، عادل، توانمند و با كفايت راى دادند اين راى عقلايى مورد امضاى اسلام هم هست. در نتيجه محصول اين كار هم قانونى است و هم شرعى. پس اين حكومت، حكومت مردمى است همراه با رعايت عدالت و فقاهت اسلامى و كفايت و توانايى اداره جامعه. اظهار نظر مردم در اين نظام براى انتخاب چنين فرد يا افرادى در دو مرحله صورت مى‏گيرد: يك مرحله از طرف عامه مردم و يك مرحله از جانب خبرگان و متخصصان امر. البته بعضى افراد خاص و نادر هستند تا آنجا كه عامه مردم هم با توجه به علائم و قرائن مى‏توانند خودشان آنها را انتخاب كنند.

در هر صورت اين نظام، نظام دموكراسى واقعى و نظامى اسلامى است. مردم با لحاظ يك سلسله اصول و ملاكها و تخصصها و معيارها اراده و خواست‏خودشان را متجلى ساخته و حكومتى را با آن ملاكها و معيارها تشكيل مى‏دهند. در اين دموكراسى بيشتر به بعد عقلانيت و ارزشى نظام توجه مى‏شود و به طور طبيعى اگر مردم به چنين نظامى راى دادند چنين نظامى هم شرعى مى‏شود و هم قانونى; اگر راى ندادند چنين نظامى شكل خارجى و عينى پيدا نخواهد كرد.

× × ×پرسش سوم: گستره معنايى ولايت مطلقه فقيه و سابقه اين موضوع نزد فقهاى سلف و اينكه اساسا وصف اطلاق در اين تعبير به معناى نفى كدام قيدها است از موضوعاتى هستند كه برداشتهاى گوناگونى درباره آنها مطرح شده است‏شخصا پرسش اين است كه مفهوم وصف اطلاق در «ولايت فقيه‏» چيست و نسبت ولايت مطلقه فقيه با الگوى جمهورى اسلامى و قانون اساسى چگونه است؟

سروش: من فكر مى‏كنم از مجموع تحولات چنين برمى‏آيد كه وقتى امام در نجف بودند و دروس حكومت اسلامى را تدريس مى‏كردند تا آنجايى كه من به ياد دارم و درسهاى نجف ايشان را خوانده‏ام، ذكرى از ولايت مطلقه در ميان نبود. انقلاب كه پيروز شد و ايشان به ايران آمدند و زمام حكومت و رهبرى انقلاب را به دست گرفتند و پس از مدتى كه با مشكلات عينى تدبير مملكت آشنايى حاصل كردند، به نظريه ولايت مطلقه رسيدند يا اگر قبلا هم رسيده بودند پس از اين دوران بود كه آن نظريه را ابراز كردند و با مردم و با علما در ميان نهادند. فكر مى‏كنم عمده‏ترين منظور ايشان از ولايت مطلقه اين بود كه فقيه گرفتار و دربند احكام اوليه اسلام نيست و ولايتش اطلاق دارد. به اين معنا كه حتى آن احكام را هم در صورت ضرورت و در صورت تشخيص مصلحت نظام اسلامى مى‏تواند تعطيل كند. در تئورى امام اين معنا مى‏گنجيد كه نظام اسلامى و دوام و پويايى و كمالش، هدف اول شارع است و اين نظام نمى‏تواند خود را گرفتار و دربند برخى از احكام بكند كه به طور مقطعى ممكن است‏براى او كندى و توقف پديد بياورد. لذا در اختيار ولى‏فقيه هست كه بر حسب مورد و با تشخيص مصلحت، برخى از اين احكام را موقتا تعطيل كند، تغيير بدهد و با اين كار به دوام و كمال نظام اسلامى كمك كند.

آنچه كه در كلام امام به نظر من بايد روشن بشود، يعنى كسانى كه اين تئورى را قبول دارند بايد روشن بكنند، اين است كه اين ولايت از آن يك شخص است‏يا يك دستگاه; زيرا هيچ اشكالى ندارد كه انسان قائل به ولايت‏باشد، قائل به ولايت فقيه هم باشد ولى همه اين اوصاف و اختيارات و انتظارات را از آن يك مجموعه و از آن يك هيات بداند نه از آن يك فرد. اين نكته‏اى است كه در ظاهر سخنان ايشان ديده نمى‏شود. نوعا وقتى كه صحبت از ولايت مى‏كنند، ولايت را از آن يك نفر مى‏دانند و وقتى كه صحبت از مرجعيت مى‏كنند، مرجعيت را از آن يك نفر مى‏دانند. اما شخص مى‏تواند قائل به ولايت‏باشد ولى اين ولايت را از آن يك نفر نداند، حتى مى‏تواند قائل به ولايت مطلقه باشد اما آن را از آن يك نفر نداند. من فكر مى‏كنم الان در بسيارى از نظامهاى سياسى جهان ولايت مطلقه وجود دارد، منتها ولايت مطلقه از آن يك دستگاه حاكم است نه از آن يك نفر. شما همين كه اين ولايت مطلقه را متعلق به يك دستگاه حاكمه بدانيد جمع عدالت‏با آن حتى تفكيك و توزيع قوا همه اينها را مى‏توانيد داشته باشيد و به راحتى انجام‏پذيرش كنيد بدون اينكه برخى از اشكالات بر او وارد شود. درك من از ولايت مطلقه كه ايشان مطرح كردند اين است.

متين: برخى اين معنى اطلاق ولايت فقيه را راهى به سوى سكولار شدن فقه سياسى شيعه معرفى كرده‏اند، نظر شما چيست؟

سروش: بعضى از نويسندگان به اين نظر متمايل شده‏اند كه يكى از پيامدهاى ناخواسته نظريه ولايت فقيه، سكولار شدن و عرفى شدن حكومت و قوانين و جامعه ما خواهد بود. آنها دليل خودشان را دارند و معتقدند كه نه انديشه مصلحت و نه انديشه منطقة الفراغ مرحوم آيت‏الله صدر هيچ يك وافى به اين مقصود نيستند و آنچه جامعه را در مسير سكولاريزاسيون پيشتر مى‏برد و به صورت قاعده‏وار و نه استثناوار سكولاريزاسيون را در اختيار حكومت و جامعه مى‏نهد، انديشه ولايت فقيه است. براى اينكه ولى‏فقيه به تعبير من به معنايى خاص تشريع را به دست مى‏گيرد و موافق با مصالح جامعه تشريع مى‏كند و به همين سبب جامعه را از قيد برخى از سنن دينى مى‏رهاند. اما به دست دين و به دست كسى كه صلاحيت دينى و مرجعيت دينى دارد. خوب، اين سخنى است قابل تامل جامعه‏شناسانه اما به گمان من در اين باب قدرى بايد بيشتر تامل كنيم.

من فكر مى‏كنم كه صرف نظر از برخى ملاحظات فلسفى كه در اين باب هست، جامعه دينى هميشه كار خودش را مى‏كرده; يعنى از حيث ظواهر يا از حيث‏بنيانها تفاوتى با جوامع ديگر نداشته. به‏هرحال نهاد ازدواج، نهاد تجارت، نهاد حكومت همه اينها را داشته و اينها مخلوق زندگى اجتماعى هستند نه خالق زندگى. چون آدميان احتياج دارند كه به نحو جمعى زندگى كنند، لذا تجارت و داد و ستد هم پديد مى‏آيد.

اگر منظور از سكولاريزاسيون آن است كه جامعه دينى واجد اين نهادها مى‏شود، اين درست نيست; براى اينكه جامعه دينى به حكم جامعه بودن واجد اين نهادها هست. فقط مى‏ماند مساله احكامى كه اين نهادها بايد از آنها پي