|
|
|
ابن عربي و
امام خميني(س)
علي شيخالاسلامي
مطالب اين بخش، متن
سخنراني آقاي دكتر علي شيخالاسلامي
ميباشد كه در تاريخ 5 آبان 1376 در
پژوهشكده امام خميني(س) و انقلاب
اسلامي ايراد شده است. در اين
سخنراني بحثهاي عقلي با لحني
هنرمندانه و دلنشين بيان ميشود
و بعد عرفاني شخصيت امام خميني (س)
با ابن عربي مقايسه ميگردد. به
اعتقاد اين استاد، به وسعت تاريخ
عرفان از ابن عربي تا امام خميني(س)
مجال كاراست. بسياري از انديشههاي
ابن عربي در طول زمان تعديل
شده و با همواري خاصي به دست
ديگران رسيده است. هنگامي كه
اين انديشهها مورد مطالعه و
مداقه امام كه پرواي شريعت
ايشان قابل مقايسه با ابن عربي
نيست، قرار ميگيرد، تلائم و
سازگاري شريعت و عرفان بسيار
پذيرفتنيتر ميشود. بنابراين،
شايد يكي از وجوه گرايش امروزين
به عرفان ابن عربي و تعديل
داوري در مورد آن زاييده همين
همواريها و تلقيهاي مناسب با سليقههاي
مذهبي و شريعتي باشد.
ابن
عربى و امام
على
شيخ الاسلامى (×)
اشاره:
آنچه در پى مىآيد متن سخنرانى
آقاى دكتر على شيخالاسلامى است كه
در تاريخ 5/8/76 در پژوهشكده امام
خمينى(س) و انقلاب اسلامى ايراد
كردند.
بحث
درباره ابن عربى و حضرت امام خمينى(س)
بحثبسيار مفصلى است; چون هم وسعتشخصيت
و عمق انديشههاى عرفانى امام چنين
گسترشى را ايجاب مىكند و هم موضع و
موقع محىالدين عربى و مكتب آفرينى
او در عرفان.
برخى
موضوعات در عرفان ابن عربى برجسته و
مبنايى هستند. تعدادى از آنها
عبارتند از:
-
نگرش به عالم و هستى;
-
بحث درباره موضع اسماء و صفات در
خلقت;
-
تاثير اسماء و صفات در متن آفرينش;
-
بحث درباره معرفتبشرى و انتهاى آن;
-
نظام فكرى و فلسفى كه به نام ايشان
عنوان پيدا كرده است;
-
حضرات خمس;
-
موضع انسان در هستىشناسى تحت
عنوان انسان كامل;
-
محبت و عشق در نظام خلقت;
-
آخرت و معاد.
ابتدا
توضيح مختصرى در مورد بعضى از اين
موضوعات مبنايى ارائه مىكنم و سپس
به بحث اصلى خود مىپردازم.
يكى
از اين مباحث در مورد «انسان كامل»
است. افراد بسيارى درباره انسان
كامل بحث كردهاند. يكى از محورهاى
تعاليم عرفانى مولوى بحث انسان
كامل است. البته مولوى انسان كامل
را در موضع هستىشناسى و در ساحتى
مشخص مورد بررسى قرار نداده است،
بلكه از آن در جاى جاى مثنوى به هر
مناسبتى، با همان حساسيتى كه ابن
عربى انسان كامل را مطرح مىكند،
سخن به ميان آورده است. ابن عربى
وقتى مىخواهد بحث انسان كامل را
مطرح كند ابتدا از عالم اسماء و
صفات بحث مىكند. سپس حضرت جبروت و
عالم عقول را مطرح مىكند. بعد در
مورد حضرت ملكوت و عالم نفوس بحث مىكند.
به دنبال آن از عالم ناسوت و دنياى
جسم و طبيعتسخن مىگويد. گويى همه
اين تنزلات را از اين بابت مطرح مىكند
كه به حضرت جامع برسد و بگويد كه اين
هستىشناسى همچنان كه مبدئى به نام
الله دارد، منتهايى نيز به نام
انسان دارد. نظام هستى در قوس نزول
به انسان خاتمه مىيابد و در قوس
صعود دوباره به ساحت لاهوت و عالم
اسماء و صفات منتهى مىشود. انسان
در اين نظام فكرى جايگاه هستىشناسى
دارد كه از آن به حضرت جامع تعبير مىشود
و همين تعبير نشان مىدهد كه انسان
تنها موجودى است كه حق سفر به همه
عوالم و گذر از همه مراتب را دارد.
بنابراين ما انسان كامل را از
ديدگاه ابن عربى علاوه بر موضع
معرفت و هدايتش از ديدگاه خلقت و
نظام فلسفى هستىشناسى مورد
مطالعه قرار مىدهيم.
ابن
عربى حتى در مورد انتخاب صفت «كامل»
براى انسان تعمد دارد و به صورت
حساب شده از آن استفاده مىكند.
معروف است اولين كسى كه اين تغيير
را به كار برده ابن عربى است. او
اصرار دارد در نظام عرفانى - فلسفىاش
صفت كامل را به انسان نسبت دهد.
البته در آثار قديم و جديد عرفانى
اوصاف متفاوتى در مورد انسان به كار
برده شده است. مثل انسان الهى، عالم
ربانى و انسان آرمانى; اما هيچ كدام
از اين تعابير در آثار ابن عربى
نيست و او فقط از انسان كامل سخن مىگويد
و روى صفت «كامل» درنگ و تعمد دارد.
مراد ابن عربى اين است كه به انسانى
كه به كمال دوم رسيده توجه دهد، نه
هركسى كه در چهره انسانى در عالم
ظهور مىكند. برخلاف آنچه معروف
است و بعضى فكر مىكنند كه زبان راز
و رمز محى الدين و وسعت كار او خيلى
از دقتهاى فلسفى و عرفانى را ايجاب
نمىكرده است. اما دست كم، در اين
گونه مباحثى كه جنبه مبنايى و محورى
براى محى الدين دارد تركيبات را
حسابشده به كار برده است.
از
ديگر مباحث مبنايى ابن عربى بحث «محبت
و عشق در نظام خلقت» است: «حركة
العالم حركة حبية»، مبناى آفرينش
بر محبت است. عرفان عملى و سير و
سلوك ابن عربى را محبت تنظيم مىكند.
به نظر ابن عربى هيچ سالكى جز سالك
راه محبتبه مقصد نمىرسد; زيرا
سير و سلوك عرفانى، هماهنگى و
همخوانى با نظام هستى است و نظام
هستى در زبان مذهب بر اصل ولايت مىچرخد.
اگر عالم طبيعت را جاذبه عمومى
اداره مىكند جان هستى را عشق و
ولايت اداره مىكند.
هرچه
گويم عشق از آن برتر بود عشق
اميرالمؤمنين حيدر بود
(عطار)
يكى
ديگر از مباحث مبنايى ابن عربى بحث
«آخرت و معاد» است. شما صحنههاى
عالم آخرت و فراز و نشيبهاى گذر از
اين ساحت و حتى تصويرهاى بهشت و
دوزخ را در هيچ يك از آثار عرفانى
گستردهتر از فتوحات مكيه ابن عربى
نمىبينيد. چنين شخصيتى با اين
وسعت دامنه مباحث، مورد علاقه و
توجه امام (به دليل حساسيت استادان
بزرگوار ايشان در عرفان) قرار مىگيرد.
بنده تعليقات امام بر فصوص را ديدم.
امام در اكثر حاشيهها و تعليقاتى
كه بر فصوص نوشتهاند از استادشان
مرحوم شاه آبادى ياد كردهاند.
تشخيص و تلقى شخصى و فردى بنده اين
است كه حتى گاهى حرفهايى را كه
خودشان مىخواستند در مباحثحساس
عرفانى در ساحتشرع بزنند، سخن خود
را با نقل قولى كه برگرفته از سخن
استاد بوده ارائه كردهاند. ظرافتى
در طرح مسائل به كار بردهاند كه
نشان مىدهد تا چه اندازه مبناى
تفكرى امام از اين استاد بزرگوار
مايه گرفته است.
به
هر حال، اگر كسى در اين انديشه باشد
كه ميان عرفان امام و عرفان ابن
عربى مقايسه كند، به عقيده بنده به
وسعت تاريخ عرفان از ابن عربى تا
امام مجال كار است. بسيارى از
انديشههاى ابن عربى در طول زمان
تعديل شده و باهموارى خاصى به دست
ديگران رسيده است. وقتى اين انديشهها
مورد مطالعه و مداقه شخصيتى مانند
امام، كه پرواى شريعت ايشان قابل
مقايسه با ابن عربى نيست، قرار مىگيرد،
تلائم و سازگارى شريعت و عرفان
بسيار پذيرفتنىتر مىشود تا آنجا
كه شايد يكى از وجوه گرايش امروز ما
به عرفان ابن عربى و تعديل داورى در
مورد آن زاييده همين همواريها و
تلقيهاى مناسب با سليقههاى مذهبى
و شريعتى ما باشد.
اينها
مباحثى است كه بايد دقيقا در مورد
آن كار كرد و تفاوت آرا و تلقى هر
يكى از اين دو وزنه عرفان اسلامى را
نسبتبه آنها سنجيد و حتى به خدمت
اينگونه بزرگان در تكامل انديشههاى
عرفانى پى برد. آنچه امروز به عنوان
يك طرح به نظر بنده رسيد و قصد دارم
آن را مطرح كنم تلقى تازهاى است -
البته تازه از نظر بنده - كه به نظر
من محورىترين مباحث محىالدين از
ديدگاه امام است. پيشاپيش عرض مىكنم
كه اين بحثبايد به طور مفصلتر
مورد بررسى قرار گيرد; چون هنوز به
جا افتادگى ساير مباحث عرفانى -
لااقل در ذهن بنده - نيست. پس اگر
ابهامى در عرض بنده احساس مىشود
دليل موجهى خواهد داشت.
همان
طور كه مىدانيد شهرت ابن عربى و
عظمت معنوى و رد و قبولهايى كه نسبتبه
اين عارف بزرگ انجام گرفته حول محور
اصلى «وحدت وجود» است. اگر چه به
گفته متتبعان حتى يكبار هم ما تعبير
وحدت وجود را در آثار ابن عربى نمىبينيم.
اين اصطلاح نه در كلام ابن عربى كه
در پيام اوست. از كوچكترين رسالههاى
يك ساعته ابن عربى مثل حلية الابدال
تا كتابهاى سى ساله او مثل فتوحات،
تكيهگاه مباحث چيزى جز وحدت وجود
نيست. دقيقا نمىتوان گفت ابن عربى
چند كتاب و رساله نوشته است; ولى به
عنوان يك جمله معترضه اگر تعداد
صفحات آثار مسلم ابن عربى را بر
ايام عمر او تقسيم كنيم وجود اين
همه آثار يك استثنا در شخصيت او را
مسلم مىسازد. محقق و عارفى به اين
پركارى در كار تاليف نداريم. با اين
وسعت كار، موضوعى كه در هيچ يك از
آثار او مورد غفلت نبوده وحدت وجود
است. حتى در پيامهاى شخصى و
مكتوبهاى خصوصى او كه به شاگردان و
دوستانش و علماى زمانش نوشته است
ذهنيت او به قدرى نسبتبه اين امر
حساس و مشغول بوده است كه همواره،
چه به صورت تصريح و چه به صورت
تلويح، سخنى از اين پيام به ميان
آورده است.
براى
اينكه سريعتر به نتيجه برسيم مىگويم
كه هيچ صفحهاى از فصوص را نمىخوانيد
مگر آنكه ببينيد مقدمات آن چنان
تنظيم شده است كه به اين نتيجه برسد:
ليس
فى الدار غيره ديار.
در
مباحث ابن عربى چه بسا به نظر برسد
كه شروع يك مطلب چقدر با وحدت وجود
بيگانه است; اما او طورى در مورد آن
بحث مىكند كه همه مباحث اصلى در
مورد آن موضوع جنبه فرعى پيدا كرده
و وحدت وجود اصل مىشود.
بنده
حتى مىخواهم عرض كنم تمام مباحث
محورى ديگر ابن عربى هم ظل و سايهاى
براى وحدت وجود است. به هيچ امرى به
اندازه اين امر توجه و توصيه نكرده
است. از ديدگاه ابن عربى، وحدت وجود
يك اصطلاح فلسفى است، و همانطور
كه مىدانيد موضوع فلسفه وجود است.
با توجه به اين نظر، مساوقت وحدت
وجود با وجوب وحدت نيز امرى فلسفى
است. بدين ترتيب وحدت وجود يك نظريه
و نگرش نسبتبه هستى است كه عرفان
ابن عربى را شكل مىدهد.
اين
نحوه نگرش به عالم و ساحتخالق و
خلق، ظاهر و مظهر را چنين مورد
مطالعه و مداقه قرار دادن، چه معركهها
در عرفان محىالدين آفريده است.
اين نظريه، چه رد و قبولها به همراه
داشته است. چه ذهنهاى وقادى را در
معارف دينى سالهاى سال به خود مشغول
كرده است. چه شرحها بر آراى ابن عربى
در اين زمينه نوشته شده است. بنده
تصور مىكنم اگر در مباحثى كه راجع
به وحدت وجود از زمان ابن عربى تا به
امروز انجام گرفته است و همچنان
ادامه دارد تتبعى انجام پذيرد، اگر
نگوييم اين بحث گستردهترين بحث
است مىتوانيم بگوييم يكى از
گستردهترين مباحث هم در فلسفه و
هم در عرفان و هم در مبحث وحدت وجود
است.
بنده
به دليل تدريس فصوص مختصر مطالعهاى
در مورد ابن عربى داشتهام و برايم
ثابتشده است كه محى الدين از تمام
مقدمات متفاوت و متنوع همواره به يك
نتيجه مىرسد و آن اينكه به طريقى
وحدت وجود را اثبات كند. من عمدا روى
اين نكته تاكيد مىكنم تا بحث اصلى
خو را مطرح كنم. آنچه مىخواهم
درباره عرفان ابن عربى و امام عرض
كنم اين است كه اين انديشه با همه
عظمت و جلال نظريش وقتى به عنوان
ميراث به دست امام مىرسد، با
اينكه تمام مبناى نظرى، مقدمات
فلسفى و مباحث عرفانى آن از ديدگاه
معظمله شناخته شده است، به نظر مىرسد
كه ايشان اصرار دارد، اين نظريه را
به ساحت عمل بكشد.
همه
عرض بنده همين است و اگر بتوانم اين
را توضيح بدهم، لااقل چشماندازى
را كه براى خودم تازه است، در
اختيار شما گذاشتهام كه روى آن
فكر كنيد. وحدت وجود نظريه عرفانى و
عقلانى است و امام با ظرافتخاصى
سعى مىكند آن انديشه را در عمل و
حوزه عرفان عملى پياده كند، به اين
معنا كه حال وحدت وجود را در ديگران
زنده كند.
توحيد
وجودى تقريبا آخرين نظريهاى است
كه در مراحل توحيد مطرح كردهاند.
اگر قدرى كلام و فلسفه و عرفان را با
هم بياميزيم و بگوييم توحيد ذاتى،
توحيد صفاتى، توحيد افعالى، توحيد
عبادى، توحيد شهودى و توحيد وجودى
داريم، همه اينها در جايگاه خودش
درست است و هر كدام اصطلاح خاص خودش
را دارد.
يك
نحوه توحيد هم داريم به نام توحيد
حالى كه در مصباح الهدايه عزالدين
محمود كاشانى نيز مطرح شده است.
ايشان در توضيح توحيد حالى مىگويد:
با پيدا شدن و پيدا كردن حالتى كه
هيچ چيز و هيچ كس جز خدا قابل عنايت
و اعتنا نيست، حال انسان حالى
توحيدى مىشود. چنين موحدى، آفاق و
انفس را در رابطه با وحدانيتحق مىشناسد.
در توحيد حالى خدا بر احوال موحد
حاكم است. البته شايد به ذهن برسد كه
در اين مرحله به هر حال شخص صاحب
حالى هست كه اين حال بر او حاكم است
و هنوز به مقام فنا نرسيده است كه
اين هم در مرتبه بعد نفى مىشود. يك
مرتبه برترى را در توحيد مطرح مىكنند
كه هم خواجه عبدالله انصارى در «منزل
صدم» كه توحيد است و هم صاحب مصباح
الهدايه از آن ياد مىكند و آن
توحيد الهى است. امام در مساله وحدت
وجود كه محور همه مباحث است، پيام و
كلامى دارد كه خواننده خويش را به
حالتى وا مىدارد و او را به نشئه و
فضايى مىكشاند كه مساله حاضر و
محضر هم تفكيك ناشدنى مىشود. به هر
نسبتى درانديشه توحيدى خدا همه جا
حاضر است، سالك خود را به همان نسبت
در محضر خدا حاضر مىبيند. اين نشئه
و حالت عرفانى شايد قابل توصيف
نباشد; اما براى اينكه نشانههاى
قرآنى را در اختيار شما قرار داده
باشم، توجه شما را به آيات توحيدى
قرآن جلب مىكنم. در تمام اين آيات،
كه ما را به تمام پديدهها توجه مىدهد،
حضور خدا مقدم برمحضر او مطرح مىشود.
الله
نور السموات و الارض: اگر سماوات و
ارضى هستبا الوهيت و نور حق توجيه
مىشود.
«له
ملك السموات و الارض»: اگر ملكى و
سماوات و ارضى هستبا «له» توجيه
مىشود.
«هو
الاول و الاخر و الظاهر و الباطن»:
نه «هو الاول و هو الاخر» و «هو
الظاهر و هو الباطن». در «اولها و
آخرها» و «ظاهرها و باطنها» حضور
دارد.
آيا
اين همه اصرار در منطق وحى براى
مطالعه خلقت از باب خود خلقت است؟
كدام سوره را در قرآن مىخوانيد كه
خدا به خود نباليده باشد كه ماييم
كه آسمان را آفريدهايم، ماييم كه
زمين را خلق كرديم، ماييم كه امواج
هوا و بادها را اداره مىكنيم،
ماييم كه نزول باران را تامين مىكنيم،
ماييم كه كشتيها را در درياها به
حركت در مىآوريم، ماييم كه آفتاب
و ماه را مسخر خود و به امر خود مسخر
شما قرار داديم؟ اين همه تاكيد در
تماشاى خلقتبراى خود خلقت استيا
براى «نحن» و «ما»ست، كدام؟ به
آسمان بنگريد كه چه شود؟ آسمان را
نبينيد يا ببينيد؟ به نظرمىرسد كه
تمام اين تاكيدها براى اين است كه
از پديدهها منصرف شوى و در حقيقتبه
پديده آفرين متوجه شوى و اين حال
حضور را نسبتبه مبدا كه حضور او را
در همه چيز پذيرفتهاى براى خود
استمرار ببخشى. اين چيزى است كه به
نظر مىرسد بيش از آن كه عرفان نظرى
باشد عرفان عملى است.
بنده
عرض خواهم كرد چرا در عرفان عملى
همه كسانى كه اهل سير و سلوك هستند
اولين گام را - حالا يا به عنوان
مقام و منزل و يا به عنوان مقدمه
مقام و منزل - «يقظه» دانستهاند؟
هيچ كس نيست كه منكر تقدم يقظه بر
توبه باشد. اگر توبه را هم اول مقام
در سير و سلوك بدانيم مقدمهاى
لازم دارد كه آن مقدمه يقظه است.
يقظه در لغتيعنى بيدارى; منتها آن
را به بيدارى بعد از خواب گويند.
يقظه يعنى بيدارى كه مقدمهاى به
نام خواب و خفتگى داشته است. يقظه
يعنى هوشيارى نسبتبه وحدت وجود و
بيدارى در حضور خدا.
اين
سرآغاز سير و سلوك است آدم خفته و
مهجور از حقيقت را بيدار مىكنند
كه موضع خود را بشناسد. دردمنديهاى
عارفان از همين احساس مهجوريتشروع
مىشود.
بشنو
از نى چون حكايت مىكند از جداييها
شكايت مىكند كز نيستان تا مرا
ببريدهاند از نفيرم مرد و زن
ناليدهاند
مگر
انقطاعى در كار است؟ مگر بريدنى در
كار است؟ مگر فاصله گرفتنى در كار
است؟ اين دورى و مهجورى زاييده
خفتگى و موضعناشناسى ماست. عالم
ما عالم غرور است. عالم غشوه است.
عالم غطاء است. عالم التباس است.
عالم اشتباه است. عالم خواب و خيال
است. روى همين خواب و خيالش درنگ
كنيد. خفتهاى كه موضع خويش را از
ياد برده است.
هركسى
كو دور ماند از اصل خويش باز جويد
روزگار وصل خويش من به هر جمعيتى
نالان شوم جفتخوشحالان و بد حالان
شوم
يقظه
يعنى رسيدن به چنين دردمندى در
هجران. اما اين هجرانى نيست كه با
سير و سلوك جغرافيايى به وصل
بينجامد. دقت كنيد! اين هجران از راه
آگاهى و معرفت است; يعنى بازشناسى
چيزى كه در متن آنيم و از آن غافليم.
سعدى مىگويد: داشتم آيه «نحن اقرب
اليه من حبل الوريد» را تفسير مىكردم،
تفسيرم كه تمام شد يكى از اهل مجلس
در حالى كه اين ابيات را زمزمه مىكرد
افتاد و غش كرد:
يار
نزديكتر از من به من است وين عجب بين
كه من از وى دورم چه كنم با كه توان
گفت كه او در كنار من و من مهجورم
ما
در اين بيدارى به دو قرب هشيار مىشويم:
قرب حق به ما، كه چه هشيار باشيم چه
نباشيم تحقق يافته است. اين قرب به
اندازهاى محقق است كه موجوديت ما
يعنى قيوميت او: «الله لا اله الا هو
الحى القيوم»، و قرب ما به حق.
بنده
در جلسهاى عرض كردم كه خدا چرا مىگويد:
«لا تاخذه سنة و لا نوم»؟ شما
حاضريد به جاى خدا بگوييد خدا خوابش
نمىبرد، خدا چرت نمىزند؟ اين چه
تعبيرى است از قول خداوند در
بزرگترين و بهترين آيات قرآن؟ از
زبان روايات «لا تاخذه سنة و لا نوم»
يعنى چه؟ مگر اين احتمال وجود داشته
كه خدا چرت بزند و يا خدا خوابى
داشته باشد؟ نظارت و احاطه هر چه
قويتر و حساستر باشد، خسته كنندهتر
و غفلتآورتر است. ولى خدا اعلام مىكند
ما براى يك لحظه از علم و احاطه و
اشراف و نظارت و خضوع در كوچكترين
پديده تا بزرگترين آفريده خويش نه
غافليم، نه ناسى و نه نائم. چنين
حالتحضورى در مورد خدا اعتقاد
ماست. اما عمل ما چه؟ آيا به چنين
ساحتى رسيدهايم كه ما هم چنين حال
حضورى را نسبتبه مبدا داشته
باشيم؟ اتفاقا آيهاى كه خواجه
عبدالله انصارى براى بحثيقظه
انتخاب كرده اين آيه است:
قل
انما اعظكم بواحدة ان تقوموا للهقدرى
در اين آيه دقت كنيد. «قل انما اعظكم
بواحدة» يعنى همه پيام من كه
جوهره تاريخ يكصد و بيست و چهار
هزار نبى است; اين است كه: «ان
تقوموا لله». تعبير خواجه اين است:
«القومة لله هى اليقظة من سنة
الغفلة»; يعنى از خواب برخاستن و
هشيار حضور شدن. اين هشيارى سالك را
به راه مىاندازد. به راه مىاندازد
يعنى چه؟ مىخواهم عرض كنم اين
انديشه چگونه سير و سلوك را ايجاد
مىكند يا حجابها را عقب مىزند؟
سالك را به راه مىاندازد; يعنى
لايهها را باز مىكند. طومار بستهاى
است كه اگر شما آن را باز كنيد،
اشراف به لايههاى نهانى آن پيدا
مىكنيد. نه چيزى به آن مىافزاييد
و نه چيزى از آن مىكاهيد. ديوارها
را فرو مىريزد و نورى كه بر سر
ديوار مىتابيد، اينك بر شما مىتابد،
و با اين فروريختنها به جايى مىرسد
كه خود آفاق و انفس، علم، نور، عمل و
سير و سياحت را در متن اين نور گم مىبينيد.
آخرين منزل بعد از تجريد و تفريد،
توحيد است. منزل صدم (توحيد) گسترده
كيفى منزل اول است و اين هشيارى به
فناى عبد در «رب» مىانجامد و اين
قرب فرائض است نه نوافل.
قرب
نوافل و قرب فرايض چيست؟ در قرب
نوافل «كنتسمعه و بصره» مطرح
است; يعنى شما هستيد اما با چشم
خدايى و با گوش خدايى. خدا چشم و گوش
بنده مىشود. در قرب فرايض بنده چشم
خدا مىشود و «انتميت» مطرح مىشود.
شما در غناى او فراموش مىشويد: «انتم
الفقراء الى الله و الله هو الغنى
الحميد». غنا و حمد او چنان تابشى
دارد كه انتميت و فقر شما را در خود
حل و هضم مىكند و شما زبان خدا مىشويد.
در اين حالت است كه وقتى سر از ركوع
برمىداريد مىگوييد: «سمع الله»،
و گرنه به شما چه كه خدا مىشنود يا
نه؟ شما چرا مىگوييد «سمع الله
لمن حمده»؟ اين بيان خداستيا
بيان شما؟ قرب فرايض، يعنى «سمع
الله لمن حمده» و قرب نوافل يعنى «الحمد
لله رب العالمين». بنابر اين، در
توحيد الهى به همان جا مىرسيد كه
آغازش اين است: «شهد الله انه لا اله
الا هو» و انجامش اين است «شهد الله
انه لا اله الا هو الملائكة و
اولواالعلم ...» يعنى «اولواالعلم»
و «الله» در شهادت يكى مىشوند.
متين:
جنابعالى بحثهاى عقلى را با لحن
هنرمندانه و دلنشينى بيان كرديد.
مسالهاى كه مطرح است اين است كه
شما به يك بعد از شخصيت امام اشاره و
آن را با ابن عربى مقايسه كرديد، آن
هم از منظر عرفان. ما امام را در
كنار ابعاد ديگرى كه شخصيت ايشان
دارد به عنوان يك عارف مىشناسيم و
اين را هم مى دانيم كه عرفا و نگاه
عارفانه در موارد زيادى از تاريخ
مورد نقد و انتقاد و در بعضى جاها هم
مورد سرزنش قرار گرفتهاند. بيشتر
اين نقد و انتقادها هم از طرف فقها
بوده است. حضرت امام هم فقيه بودند و
هم عارف. سؤال اين است كه آيا اين دو
وجه شخصيت امام در مقابل هم استيا
در كنار هم؟ حضرت امام چگونه اين دو
امر متضاد را در خودشان جمع كردند و
اين تضاد به كجا برمىگردد؟
شيخ
الاسلامى: البته سؤال شما مبنايى
است و جواب مبنايى هم مى طلبد. اما
لازم استبا نگاه عميقتر و دقيقترى
به فقاهت و عرفان بنگريم. درست است
كه ما در مقام اصطلاح، فقه را
استنباط احكام فرعيه از ادله
تفصيليه مىدانيم; اما اگر به
تاريخ فقاهت صرف نظر از اين عرف خاص
- كه جاى بحث هم دارد - نگاه كنيم،
فقه به فقه اكبر و اصغر تقسيم مىشود
و فقه اكبر يعنى معارف بنيادى اسلام.
يكى
از امتيازات امام اين است كه جوهره
عرفان را با جوهره فقاهت و جوهره
فقاهت را با نگرش عرفانى سازش مىدهند.
اگر شما تصور اختلافى در آن زمينه،
به آن معناى مورد نظر داشته باشيد،
اين نگرش به آن معنا نيست كه تاريخ
عرفان را از يك سلسله اشتباهات و
شبهه انگيزيها كه با فقاهتسازگار
نيستخالى ببينيم. بنده در درسهاى
عرفانى تصريح كردهام كه حتى
اصطلاح شريعت، طريقت و حقيقتبراى
اهلش يك اصطلاح اصيل و براى غير
اهلش شبههانگيز است. شما وقتى مىگوييد
شريعت پوسته، طريقت مغز و حقيقت
روغن است، بلافاصله اولين مسالهاى
كه از اين تمثيل براى يك تازه كار و
غير متخصص در عرفان پيش مىآيد اين
است كه كسى كه روغن در اختيار دارد
به مغز و پوست چه كار دارد؟
همين
چيزى كه متاسفانه شبهههاى عظيمى
برانگيخته است. اما اگر اين تمثيل
را اينطور توجيه كنيد كه مراد عرفا
هم همين است كه هيچ حقيقتى جز به
طريقى كه در حريم شريعت است دستيافتنى
نيست و هيچ روغنى از هيچ مغزى فراهم
نمىآيد مگر در پوسته مناسب خودش،
دنياى تمثيل شما عوض مىشود و مىبينيد
ملازمت ميان اين ابعاد يك حقيقت است.
مولوى در مقدمه سوم مىگويد: شريعتشمع
است و طريقت راه است و حقيقت مقصد و
منزل، بلافاصله خواننده به ذهنش
متبادر مىشود كسى كه به مقصد رسيد
استبا شمع و چراغ راه چه كار دارد؟
اين درست است; اما اگر اين تمثيل را
اينگونه معنا كنيم كه به هيچ مقصدى
نمىتوان رسيد مگر از راه هموارى
كه با شمع روشن شده باشد به پرسش
پاسخ داده شده است. به هر حال، تنازع
فقه با عرفان، نه با تصوف رسمى
تاريخى، نزاعى است مسلم و ابعاد
گوناگونى دارد كه قابل بررسى و بحث
و مذاكره است. ولى نبايد فراموش كرد
كه اين عرفان نابى كه در شخصيتهايى
مثل امام و نظاير ايشان مطرح مىشود
مطلقا با اين تنازع رسمى و تاريخى
ارتباط ندارد.
پىنوشت:
استاد و رئيس دانشكده ادبيات
دانشگاه تهران
|
|
|

|
|
|
|
|
|