|
|
|
مذهب و توسعه
در ايران:بررسي سه ديدگاه پس
از انقلاب اسلامي ايران
يحيي فوزي
بعد از جنگ جهاني دوم،
نظريات مختلفي در خصوص توسعه
جهان سوم ارائه شده است. يكي
از مكاتب غالب در اين حوزه، مكتب
مدرنيزاسيون است كه در اين
مقاله ضمن بررسي و نقد نسبت مذهب
و توسعه در اين مكتب، به ديگر نظريات
جديد در مطالعات توسعه نيز اشاره
شده است كه در اين نظريات
جديد، بر مطالعه تاريخي و موردي
كشورها به منظور ارائه راهكارهاي
مناسب
براي توسعه آن جوامع
تاكيد ميشود و نقش ارزشهاي بومي
و مخصوصا مذهب، به عنوان يكي از
عوامل تاثيرگذار بر كنش افراد در
روند توسعه مورد توجه قرار ميگيرد.
در ادامه مقاله، نگرشهاي
مختلفي كه بعد از انقلاب اسلامي
در مورد راهكارهاي توسعه در ايران
ارائه گرديده است، تحت دو مقوله
نگرش نئومدرنيزاسيوني به توسعه،
و نگرش بومي ــ مذهبي به توسعه
بررسي ميشود. به اعتقاد نويسنده،
نگرش دوم بيشتر با نظريههاي
جديد در خصوص توسعه انطباق دارد
و از حمايت نظري بيشتري نيز
برخوردار است. در پاسخ به اين
پرسش كه مذهب تا چه اندازه در
اهداف و يا راهكارهاي توسعه در
ايران نقش دارد، نگرش دوم به
سه ديدگاه فرعيتر تقسيم ميشود
كه به نظر نويسنده تنها يكي از
اين ديدگاهها توانايي نظريهپردازي
براي مباني توسعه بومي در كشور
را داشته، قدرت انطباق بيشتري
با ويژگيهاي مذهبي، ملي كشور و
نظام بينالملل دارد كه حمايت و
تقويت اين نگرش ميتواند به
توسعه پايدار، مداوم و مشروع در
جمهوري اسلامي ايران بينجامد.
مذهب
و توسعه در ايران:
بررسى
سه ديدگاه پس از انقلاب اسلامى
ايران
يحيى
فوزى
چكيده:
بعد
از جنگ دوم جهانى نظريات مختلفى در
خصوص توسعه جهان سوم ارائه شده است.
يكى از مكاتب غالب در اين حوزه مكتب
مدرنيزاسيون است كه در اين مقاله
ضمن بررسى و نقد نسبت مذهب و توسعه
در اين مكتب، به ديگر نظريات جديد
در مطالعات توسعه نيز اشاره شده است
كه در اين نظريات جديد بر مطالعه
تاريخى و موردى كشورها به منظور
ارائه راهكارهاى مناسب براى توسعه
آن جوامع تاكيد مىشود و نقش
ارزشهاى بومى و مخصوصا مذهب به
عنوان يكى از عوامل تاثيرگذار بر
كنش افراد در روند توسعه مورد توجه
قرار مىگيرد.
در
ادامه مقاله، نگرشهاى مختلفى كه
بعد از انقلاب در مورد راهكار توسعه
در ايران ارائه گرديده تحت دو مقوله
نگرش نئومدرنيزاسيونى به توسعه و
نگرش بومى - مذهبى به توسعه بررسى مىشود.
به اعتقاد نويسنده نگرش دوم بيشتر
با نظريههاى جديد در خصوص توسعه
انطباق دارد و از حمايت نظرى بيشترى
نيز برخوردار است. در پاسخ به اين
پرسش كه مذهب تا چه اندازه در اهداف
و يا راهكارهاى توسعه در ايران نقش
دارد، نگرش دوم به سه ديدگاه فرعىتر
تقسيم مىشود كه به نظر نويسنده
تنها يكى از اين ديدگاهها توانايى
نظريهپردازى براى مبانى توسعه
بومى در كشور را داشته، قدرت انطباق
بيشترى با ويژگيهاى مذهبى، ملى
كشور و نظام بينالملل دارد كه
حمايت و تقويت اين نگرش مىتواند
به توسعه پايدار، مداوم و مشروع در
جمهورى اسلامى ايران بينجامد.
مبانى
نظرى بحث
مباحث
مربوط به توسعه اساسا بعد از جنگ
جهانى دوم بويژه در امريكا مطرح شده
زمينههاى تاريخى خاص همچون
استقلال مستعمرات در آسيا، افريقا
و امريكاى لاتين و ظهور دولت -
ملتهاى جديد در جهان سوم باعث گرديد
كه اين كشورها به دنبال الگوى توسعه
مناسب براى بهبود اقتصادى و
اجتماعى خود برآيند. در چنين شرايطى
امريكا كه رهبرى جهان سرمايهدارى
بعد از جنگ را به عهده گرفته بود
تلاش كرد تا با ارائه توصيهها و
الگوهاى لازم ارتباط اين كشورها را
با نظام سرمايهدارى جهانى حفظ
كرده و از وابستهشدن آنها به بلوك
شرق و شوروى جلوگيرى نمايد.
در
اين راستا، نخبگان سياسى امريكا،
علماى اجتماعى سياسى و اقتصادى
تشويق شدند تا به مطالعه كشورهاى
جهان سوم پرداخته و توسعه اقتصادى و
سياسى با ثباتى را به آنان توصيه
كنند. بر اين اساس يك نسل جديد از
اقتصاددانان، سياستشناسان و روانشناسان
و متخصصين آمارى بسيجشده و به
مطالعه دولتها و مواضع توسعه در
جهان سوم به سرپرستى آلموند بود.
(2) اين گروه در نهايت مكتب مسلطى
را در مطالعات توسعه پايهريزى كرد
كه از آن به عنوان مكتب مدرنيزاسيون
Modernization
ياد مىشود. (3)
محققين
مكتب بين رشتهاى مدرنيزاسيون
بتدريجبا انتشار مقالات و نشريات
و ارائه سمينارهاى مختلف به طرح
نظريات خود پرداختند و نسلى از
محققين را در خود پرورش دادند كه با
نفوذ در دستگاههاى تصميمگيرى
كشورهاى جهان سوم، اين نگرش به
توسعه را هدايت و پياده نمودند.
(4)
نظريهپردازان
مكتب مدرنيزاسيون جوامع را به سنتى
و مدرن تقسيم كرده و معتقد بودند كه
همه جوامع سنتى به طور اجتنابناپذير
حركت تكاملى خود را به سمت جامعه
مدرن، كه نقطه اوج آن كشورهاى غربى
هستند، طى مىكنند. به اين معنا كه
يك خط واحد پيشرفت تاريخى وجود دارد
كه ضرورتا در همه جا تكرار خواهد شد.
به نظر آنان جامعه مدرن بتدريجبا
زوال جامعه سنتى بر جهان سوم حاكم
خواهد شد. آنان درباره مكانيسم
تبديل جامعه سنتى به مدرن بر دو
راهكار تاكيد مىكردند. اولين
راهكار مبتنى بر تحولات روانشناسانه
و فردى بود. به اين معنا كه تحول در
ارزشها و باورهاى افراد در جامعه
سنتى باعث تحول در كنش افراد در
جامعه و در نتيجه باعث تحول در
جامعه سنتى خواهد شد. دومين راهكار،
كه مبتنى بر نگرش ساختارى و
كاركردگرايانه بود، بر تحول در
سطحى كلانتر يعنى در فرهنگ جامعه
سنتى اشاره داشت و بر اساس آن تحول
در حوزه فرهنگ باعث تحول در ديگر
حوزههاى اجتماعى، اقتصادى و
سياسى خواهد شد. (5) در نتيجه
مدرنيستها مقدمه تحول در جامعه
سنتى را تحول در ارزشها، باورها و
فرهنگ جامعه سنتى دانستند. به نظر
آنان جوامع سنتى ويژگيهاى جامعه
قرون وسطاى اروپا را دارند. يعنى:
-
سنت گرايى در آنها ارزش مسلط است.
-
افراد فاقد توانايى فرهنگى و قدرت
انطباق با شرايط جديد مىباشند.
-
نظام خويشاوندى مرجع اعمال اجتماعى
است نه شايسته سالارى.
-
اصل و نسب و ارتباطات خانوادگى از
اهميتبرخوردار است.
-
مذهب و سياست در همآميخته و
ارزشهاى غيرعقلانى و خرافى بر
جامعه حاكم است. (6)
بر
عكس در جوامع مدرن ارزشهايى همچون
عقلگرايى، فردگرايى، جدايى دين
از دولت، سكولاريسم، ليبراليسم،
علمگرايى و شايستهسالارى حاكم
است. (7)
بر
اساس مبانى نظرى مذكور، نگرش
مدرنيستها به مذهب كاملا مشخص است.
آنان با غيرعقلانى و خرافى دانستن
پندارهاى مذهبى آن را عامل مؤثر بر
حفظ نظام موجود ارزشى در جوامع سنتى
مىدانند. بنابراين پندارها و
ارزشهاى مذهبى به عنوان مهمترين
موانع توسعه و زوال جامعه سنتى
قلمداد مىشود. آنان معتقدند مذهب
براى آبادى آخرت آمده است; در حالى
كه هدف توسعه آبادى دنيا است.
بنابراين گرايشهاى مذهبى با بىتوجهى
نسبتبه دنيا، آخرتگرايى و
همچنين قدرگرايى اصولا سد راه
انباشت ثروت و نگرش اثباتى به جهان
و مانع حركتبه سوى توسعه است. (8)
معتقدان به مدرنيزاسيون عمدتا
به رشد اقتصادى نظر دارند و معتقدند
كه توسعه روندى سرايتكننده و
فراگير است كه بتدريج از حوزه
اقتصاد به حوزههاى ديگر سرايت مىكند
و رشد اقتصادى به رشد گروههاى مستقل
اجتماعى و ايجاد دمكراسى منجر
خواهد شد.
اين
تفكرات مدرنيستى كه متاثر از
نظريات تكاملگرايانه قرن19 و
همچنين نظريههاى كاركرد گرايانه
بود در دهههاى 50 و 60 بر ادبيات
توسعه حاكم بود و متفكرانى همچون
روستو، آلموند، پاى و ديگران از
نظريهپردازان اين ديدگاه محسوب
مىشوند.
پياده
شدن اين ديدگاه در كشورهاى جهان
سوم، از جمله ايران، پيامدهاى خاصى
را به دنبال داشت كه تشكيكهاى جدى و
انتقاداتى را در خصوص كارايى و
مبانى نظرى اين نگرش به وجود آورد.
اين انتقادات از اواسط دهه 60 تاكنون
از چند منظر متفاوت بيان شدند. از
يكسو دانشمندان مكتب غالب علوم
اجتماعى همچون بنديكس (1967)، ايزشتاد
(1974)، گازسفيلد (1967)، نينربت (1969)،
هانتينگتون (1976) تيپ (1976) به نقد
مبانى نظرى و فرضيات كاركردگرايانه
و تكاملى مدرنيستها و نتايج عملى
اجراى آن در كشورهاى جهان سوم
پرداختند. از سوى ديگر، نظريهپردازان
نئوماركسيستبا طرح مكتب وابستگى
اساس تفكر مدرنيستها را در خصوص
اهميت نقش عوامل داخلى در توسعه زير
سؤال برده و توسعه را مرتبط با
مساله وابستگى تعريف كردند. آنان
معتقد بودند كه عوامل خارجى و
امپرياليسيم عامل اصلى عدم توسعه
جهان سوم است و راهكارهاى
مدرنيزاسيونى را نوعى تفكر براى
تداوم سلطه غرب بر جهان سوم قلمداد
مىكردند. در نهايت، در دهههاى
اخير نيز پست مدرنها انتقادات
نهايى را بر تفكر مدرنيستى وارد
كرده و اعلام كردند كه اهداف
مدرنيستها مختص يك تمدن خاص است و
قابليت تعميم در بقيه جوامع را
ندارد. آنها اصولا الگوى مدرنيستى
را غير قابل انطباق با كشورهاى جهان
سوم مىدانستند.
در
مجموع مىتوان اين انتقادات را در
محورهاى زير خلاصه كرد:
1-
مفهوم دو واژه سنت و مدرن بسيار
مبهم است و تعريف جامع و مانعى از
آنها ارائه نشده است. بسيارى از
ويژگيهاى سنت در مدرن وجود دارد و
برعكس. به علاوه جوامع سنتى و مدرن
بسيار متنوعند و نمىتوان بر اساس
دو واژه مذكور آنها را طبقهبندى
كرد. (9)
همچنين
برخلاف گفته مدرنيستها، اروپاييان
براى رسيدن به جامعه مدرن همه
سنتهاى خود را به كنار نگذاشتند;
بلكه در اروپا مذهب و سنت نوسازى و
بازسازى شد و در خدمت جامعه مدرن
قرار گرفت. بنابراين، اين تصور كه
روند مدرنيزاسيون مستلزم در هم
شكستن سنتها و مذهب استبرخلاف
تجربه خود كشورهاى اروپايى است. پس
نبايد سنت و مدرن را روبروى هم قرار
داد; چون مدرنيسم چيزى جز تغيير شكل
سنت نيست. (10) به نظر بسيارى از
محققين دلايل خوبى وجود دارد كه رشد
اقتصادى و حركتبه سمت مدرنيسم
ضرورتا نياز به رها كردن الگوهاى
عمل ارزشى و اعتقادات سنتى ندارد.
(11)
2-
منتقدين همچنين پيشفرضهاى تكاملى
و كاركردگرايانه مدرنيستها را مبنى
بر اينكه حركت تكاملى جوامع از سنتى
به مدرن مداوم، تك خطى، موزون،
اطمينانبخش و سرايتكننده است
زير سؤال مىبرند و معتقدند بر
اساس نحوه تاثير و تاثر ارزشهاى
سنتى و مدرن در جوامع مختلف راههاى
مختلفى براى رسيدن به توسعه وجود
دارد. بنابراين الگوى تك خطى
مدرنيستها با تجربيات تاريخى
همخوانى ندارد. به نظر منتقدين
دگرگونى اجتماعى در شرايط ويژهاى
كه بر حسب هر جامعه تفاوت مىكند
صورت مىپذيرد. تجربيات كشورهاى
مختلف نشان داده كه روند توسعه در
كشورهاى گوناگون به نتايجيكسانى
منجر نشده است. به علاوه روند توسعه
همواره موزون، مداوم و اطمينانبخش
نخواهد بود و ممكن استبه بحرانهاى
مختلفى منجر گردد. (12)
3-
منتقدين همچنين مكانيسم و نحوه
دگرگونى جوامع سنتى را كه توسط
مدرنيستها مطرح مىشود بسيار سادهانگارانه
مىپندارند و آن را فاقد زمينههاى
تاريخى لازم و فاقد مولفههاى
ساختارى مىدانند و معتقدند آنها
از نابرابرى قدرت و طبقات اجتماعى و
ساختار اين روابط غافل ماندهاند.
همچنين تاكيد مدرنيستها بر عوامل
داخلى به عنوان تنها عامل تحول را
ناكافى دانسته و معتقدند كه بايد
نقش عوامل خارجى همچون استعمار،
نظام بينالملل، كنترل شركتهاى
چند مليتى در اقتصاد جهان سوم و
همچنين الگوهاى نابرابر تجارت در
جهان به عنوان عوامل مؤثر بر روند
توسعه در جهان سوم مورد توجه قرار
گيرد. (13) در اين خصوص نظريهپردازان
مكتب وابستگى بر اين مساله تاكيد
دارند كه انتقال دائمى مازاد از
جوامع توسعه نيافته به جوامع توسعه
يافته عامل اصلى عدم انباشتسرمايه
در جوامع توسعه نيافته مىباشد.
(14)
4-
منتقدين همچنين شناختشناسى و روششناسى
مدرنيستها را زير سؤال برده و
معتقدند روششناسى و متدولوژى
آنان انتزاعى است و توجهى به پيشينه
تاريخى و ويژگيهاى كشورها ندارد و
اصولا بر معرفتشناسى پوزيتيويستى
مبتنى بر اعتقاد به امكان علم
الاجتماع عارى از ارزش، اعتقاد به
قوانين علم اجتماعى فراگير، اعتقاد
به كميت انباشتى معرفت و امكان صدور
اين اعتقادات به جهان سوم بنا شده
است. (15)
5-
به علاوه منتقدين اصولا ايدئولوژى
مدرنيستها را نوعى ايدئولوژى جنگ
سرد و مبتنى بر نوعى قوممدارى بر
اساس غلبه غرب بر شرق مىدانند.
(16)
6-
به دنبال انتقادات مذكور كه عمدتا
توسط نئومدرنيستها و يا نظريهپردازان
مكتب وابستگى مطرح شد، پست مدرنها
نيز در دهههاى اخير تنها نقطه
باقى مانده فرضيات مدرنيستها يعنى
هدف واحد براى توسعه همه جوامع را
مورد انتقاد قرار دادند. آنان
معتقدند كه مجموعه اهداف نظريات
توسعه و نوسازى (همچون آزادى، حقوق
بشر، دموكراسى و...) كه در غرب ساخته
و پرداخته شده مفاهيم كلى نيستند;
بلكه برخاسته از يك تمدن و تجربه
ناب هستند و تنها در متن همان تمدن
معنا پيدا مىكنند. به نظر آنان نمىتوان
در علوم اجتماعى به نظريهاى واحد
رسيد. تجربه غرب تنها يك تجربه
اتفاقى، محدود و مقيد به متن تمدنى
اروپاست. (17)
انتقادات
مذكور به نگرش مدرنيستها در مورد
توسعه نشان مىدهد كه الگوى
مدرنيزاسيونى توسعه بشدت زير سؤال
است و مفاهيم و مفروضههاى اصلى آن
با چالشهاى جدى مواجه گرديده است.
مطالعات توسعه بتدريج از آن
اصطلاحات و مفروضهها فاصله گرفته
و چهارچوب نظرى جديدى به وجود آمده
است كه تحليل پيچيدهترى را در
خصوص توسعه در جهان سوم ارائه مىدهد.
ويژگى مطالعات جديد بدين شرح است:
الف)
از آنجا كه دو واژه سنتى و مدرن را
براى تبيين موضوع ناكافى مىدانند
به دنبال اصطلاحات و مفاهيم جديدى
براى مطالعه كشورهاى جهان سوم مىباشند.
ب)
از آنجا كه بسيارى از ارزشهاى بومى،
و از جمله ارزشهاى مذهبى (يا آنچه در
نزد مدرنيستها سنتى ناميده مىشود)،
نقش مهمى در اهداف، راهكارها و روند
توسعه دارند بررسى و توجه به اين
ارزشها در نظريات جديد توسعه براى
سياستگذارى توسعه از اهميتخاصى
برخوردار است.
ج)
در مطالعات جديد با بازگشتبه
تاريخ، تلاش مىشود تا روششناسى
متفاوتى براى بررسى جهان سوم اتخاذ
شود. در اين روششناسى بر بررسى
موردى كشورها (به جاى تعميم الگوهاى
انتزاعى بر همه كشورها) تاكيد مىشود
و به زمينههاى تاريخى، اجتماعى و
اقتصادى هر كشور به طور مستقل توجه
مىشود. و در اين خصوص بر نقش تاريخ
جوامع در الگوهاى متفاوت توسعه در
راهكارهاى مختلف رسيدن به اهداف
توسعه تاكيد مىگردد و تجويز نسخه
واحد براى توسعه كشورها به كنارى
نهاده مىشود.
د)
در خصوص راهكارها و نحوه رسيدن به
توسعه، تحليلى پيچيدهتر و چند
متغيرى در خصوص تحول جوامع در جهان
سوم ارائه مىشود. در اين رابطه
عوامل و زمينههاى اقتصادى،
اجتماعى و سياسى در كنار عوامل
فرهنگى و همچنين نقش عوامل خارجى (در
روند توسعه) در كنار عوامل داخلى
مورد تاكيد قرار مىگيرد و معتقدند
براى تجويز توصيه به منظور ايجاد
تحول بايد به همه اين عوامل توجه
كرد.
و)
در مجموع در الگوى جديد توسعه بر
مطالعه موردى و بررسى تاريخى جوامع
و نقش عوامل بومى و مذهبى در تعيين
جهت، نوع و آهنگ توسعه در هر كشور در
جهان سوم تاكيد مىشود.
نگرشهاى
مختلف به جايگاه مذهب در توسعه بعد
از انقلاب
بعد
از انقلاب اسلامى دو نگرش عمده در
صحنه ادبيات توسعه در كشور بروز كرد
كه مىتوان آنها را تحت دو عنوان
نگرش نئومدرنيزاسيونى به توسعه و
نگرش بومى مذهبى به توسعه طبقهبندى
كرد.
نگرش
اول شامل نظريات متاثر از مكتب
مدرنيزاسيون و نئومدرنيزاسيون بود.
در اين نگرش توسعه اصل بود و
هواداران آن با ديدى ابزارى به مذهب
مىنگريستند. اصولا قرائتهايى از
مذهب براى اين گروه اهميت داشت كه
مىتوانست در خدمت توسعه باشد. بين
اين دو گروه، نئومدرنيستها بعد از
انقلاب اهميتبيشترى پيدا كردند;
زيرا شكست اقدامات مدرنيزاسيون شاه
كه متاثر از نظريه مدرنيستهاى
كلاسيك بود و مخالفت آن با مذهب،
زمينه رشد مجدد مدرنيستهاى كلاسيك
را با مشكل مواجه كرده بود.
نئومدرنيستها ضمن پذيرش آرمانها و
اهداف مدرنيستهاى كلاسيك بر اين
نكته تاكيد داشتند كه ارزشهاى سنتى
از جمله ارزشهاى مذهبى نه تنها مانع
توسعه نيستند; بلكه مىتوانند حامى
روند مدرنيزاسيون در كشور نيز
باشند. بنابراين آنها تلاش مىكردند
قرائتهاى خاصى از مذهب و ارزشهاى
مذهبى را تقويت كنند كه بتواند با
روند توسعه هماهنگى داشته و آنها را
توجيه كند و بقيه قرائتها را
ضدتوسعه معرفى نمايند. از نظر اين
گروه مذهب بايد در خدمت توسعه قرار
گيرد و روند آن را تشديد نمايد. اما
در عين حال تاكيد داشتند كه اهدافى
كه توسعه در غرب به آن رسيد بايد
اهداف اصلى توسعه در كشور ما نيز
باشد و به قولى همه راهها به رم ختم
شود; هرچند كه آنها مىپذيرفتند
راههاى مختلفى براى رسيدن به رم
وجود دارد. بسيارى از بحثها و
مناظرهها و مصاحبههاى مختلف كه
از سوى برخى كارشناسان و محققين بعد
از انقلاب مطرح مىشد بخوبى بيانگر
اين نگرش حاكى از پذيرفتن اين پيشفرضها
توسط محققان مذكور بود.
نگرش
دوم نگرشى بومى - مذهبى به توسعه بود.
هواداران اين نگرش، كه عمدتا
نيروهاى انقلابى و مذهبى بودند، با
اصل قراردادن اهداف و آرمانهاى ملى
مذهبى معتقد بودند كه اهداف توسعه
بايد بر اساس ويژگيهاى خاص ايران،
از جمله ارزشهاى مذهبى، تعريف شود.
اين
نگرش با توجه به پيشفرضهاى خاصى
معتقد بود كه مذهب شيعى در ايران
اصولا يك مذهب منفعل در مقابل توسعه
نيست; بلكه جهتگيريهاى فعالى در
خصوص نحوه زندگى اين جهانى دارد و
داراى موضع خاص در خصوص اهداف و جهتگيريهاى
توسعه است. اما در عين حال هواداران
اين نگرش درباره نقش و جايگاه مذهب
در تعيين اهداف و يا راهكارهاى
توسعه به سه گرايش فرعى تجزيه مىشدند
كه ضمن بررسى اين سه گرايش به بررسى
كارايى و ميزان موفقيت هر كدام از
اين سه نگرش در برنامهريزى توسعه
جمهورى اسلامى ايران مىپردازيم.
ريشه
اين ديدگاههاى سهگانه به بحث
درباره جامعيتشريعت و ميزان
پاسخگويى و انتظار از دين برمىگردد.
شيعه اصولا معتقد به جامعيتشريعت
و كامل بودن دين است. به نظر شيعيان
اسلام مبتنى بر فطرت و پاسخگوى به
همه نيازهاى انسان است. ريشه اين
اعتقاد در روايات و در تفسير آيات
مختلف قرآن، از جمله آيه89 سوره
نحل كه در آن بر نزول كتاب آسمانى به
عنوان كتابى كه بيان كننده همه
نيازهاى انسانى است، مىباشد. در
تفسير اين آيات برخى مفسرين
معتقدند كه منظور از تبيان بودن
قرآن، بيان مسائل مربوط به دين و
هدايتهاى كلى است و برخى معتقدند كه
هر چيزى كه براى هدايت و سازندگى
انسان لازم است در قرآن آمده است.
اين مباحث تفسيرى در بين فقها نيز
به شكل مشابهى انعكاس يافته است.
آنان نيز در پاسخ به اين سؤال كه آيا
اسلام در خصوص تمامى ابعاد زندگى
مادى و معنوى انسان و نيازمنديهاى
آن حكم خاصى ارائه داده و يا اينكه
در برخى حوزهها انسان به خود
وانهاده شده است نظريات مختلفى را
ارائه دادهاند (18) و ادامه
اين مباحث در كلام نيز تحت عنوان «مبحث
انتظار از دين» منشا مباحث گستردهاى
بين انديشمندان اسلامى شده است.
به
هر حال مجموعه اين مباحث تفسيرى،
فقهى و كلامى سه نظريه مختلف را در
بين هواداران نگرش بومى مذهبى به
توسعه كه معتقد به اهميت نقش مذهب
در برنامهريزى توسعه بودند به
وجود آورده است كه به شرح زير مىباشند:
1-
گروهى كه مىتوان از آنها تحت
عنوان «حداقلگرايان مذهبى» نام
برد معتقدند كه شريعت، اهداف و جهتگيريهاى
كلان زندگى اين جهانى و از جمله
توسعه را ترسيم كرده اما در خصوص
راهكارهاى رسيدن به آنها سخنى
نگفته است و آن را به تجربه و عقل
آدمى واگذار كرده است. متخصصان و
كارشناسان در هر عصر و زمان در
چهارچوب اصول و ارزشها مىتوانند
به هر طريق به طرح راهكارهاى رسيدن
به آن اهداف بپردازند. به نظر اين
گروه انتظار از دين نيز همين است و
كمال دين وارد نشدن به جزئيات است.
(19) بنابر اين مذهب تنها جهتهاى
كلى زندگى اين جهانى و توسعه را
تعيين مىكند و هيچ نقشى در تعيين
جزئيات آن ندارد. اين گروه كه
جايگاه مذهب را تنها در تعيين اهداف
كلان معين مىكنند عملا مشابهتهاى
زيادى با نئومدرنيستها دارند.
2-
گروه دوم كه مىتوان از آنها تحت
عنوان «حداكثرگرايان مذهبى» نام
برد معتقدند كه دين اسلام همه مسائل
فردى و اجتماعى از پيش از تولد تا
بعد از مرگ را در خود دارد و به
تكاليف و اجراى آنها نظر دارد.
علاوه بر اينكه اصول و ارزشهاى حاكم
بر زندگى اينجهانى را ترسيم مىكند
براى نحوه رسيدن به اين آرمانها نيز
برنامه دارد. بنابراين براى اجراى
هر طرحى بايد نظر شريعت را در آن
مورد جستجو كرد. به نظر يكى از
معتقدين به اين نظريه:
قضاياى
دينىاى كه درباره سنتهاى تاريخى و
اجتماعى و طبيعى آمده است اصول و
ضوابط بنيادينى را براى هدايت و شكلگيرى
علومتجربىاى كه در پرتو آنها
رنگ و چهره دينى به خود مىگيرد در
اختيار بشر قرار مىدهد. (20)
قائلان
به اين نظريه معتقد به دينىشدن
علوم و اعتقاد به ضرورت ايجاد علم
اقتصاد اسلامى، علم سياست اسلامى،
و روانشناسى اسلامى مىباشند.
(21)
بدين
ترتيب، معارف دينى درواقع مبين
همان قوانين و سنن ثابتى هستند كه
علوم مختلف در جستجوى آنها هستند و
قرآن جامع و مبين قوانين مندرج در
علوم نظرى و تجربى است. به اين معنا
كه دين هم اصول كلى آفرينش را تبيين
مىكند و هم نسبتبه علوم و امور
جزئى نظر دارد.
نتيجه
اين نحوه تفكر اين است كه جايگاه
مذهب نه تنها در تعيين اهداف و
ارزشها بلكه در تعيين راهكارها و
نحوه رسيدن به هدف قرار دارد.
بنابراين هر راهكارى نيز بايد توسط
شرع توجيه شده و از درون آيات و
روايات و منابع استنباط احكام
بيرون آيد. اين نحله شايد به گرايش
پست مدرنى از توسعه شباهت زيادى
داشته باشد; زيرا معتقد است كه
توسعه جامعه دينى مىتواند داراى
اهداف و راهكارهاى منحصر به فرد
باشد و توسعه مخصوص به خود داشته
باشد. به نظر اين گروه تمدن اسلامى
مبتنى بر خدا محورى هيچ گونه وجه
مشتركى با تمدن غالب در جهان، كه
مبتنى بر اصالت انسان (اومانيسم)
است، ندارد و اين دو نگرش دو الگوى
مجزا هستند كه نمىتوان آنها را
مقايسه كرد. بنابراين به صرف وجود
برخى شباهتها بين دو تمدن غرب و
اسلام نمىتوان نهادها و
راهكارهاى غرب را در جامعه اسلامى
تجويز كرد و بايد راهها را در قالب
اسلام و شريعت توجيه كرد. (22)
عوامل
مؤثر در انگيزش فرد مسلمان، نحوه
انباشت ثروت و الگوى توليد و مصرف
كاملا در يك جامعه اسلامى با جوامع
غربى متفاوت است. بنابراين بايد اين
ويژگيها را شناخت و بر اساس آنها
الگوى توسعه را تعريف كرد.
3-
ديدگاه سوم ديدگاهى است كه مىتوان
آن را ديدگاهى «اعتدالى» ناميد و
بين دو ديدگاه پيشين قرار دارد. اين
ديدگاه توسط اكثريت فقهاى اصولى
شيعى از جمله امام خمينى(س) مورد
تاكيد قرار گرفته است. قائلان به
اين ديدگاه معتقدند كه چون مذهب
شيعى يك مذهب منفعل در خصوص نحوه
هدايت زندگى دنيوى از جمله روند
توسعه نيست، جهتگيريهاى اساسى در
خصوص نحوه اداره دنياى افراد داشته
و بر تعيين اهداف توسعه تاثير اساسى
دارد. اما در عين حال در خصوص
راهكارها هم بىتفاوت نيست; زيرا
استفاده از هر وسيلهاى را براى
رسيدن به هدف نمىپذيرد. اما
تاثيرگذارى مستقيم بر راهكارها در
موارد معدودى انجام مىگيرد و در
بقيه موارد تنها ابزارها و مكانيسم
رسيدن به راهكار را پيشبينى كرده
و به نتايج استفاده از آن ابزارها
مشروعيت داده است. به نظر اين گروه
ابزارهاى مذكور داراى انعطافپذيرى
لازم بر اساس شرايط زمان و مكان
بوده و همچنين با توجه به نقش عنصر
مصلحتبه عنوان حكمت جعل احكام از
واقعگرايى لازم در جذب عناصر مهم
تمدن و عقلانيت جهان امروز نيز
برخوردار است.
اين
ديدگاه نگرش خاصى نسبتبه رابطه
دين و دنيا دارد و معتقد است مذهب
شيعى هرگونه دنياگريزى را نفى مىكند
و دنيا را مزرعه آخرت مىداند و «تلاش
جدى براى رفع نيازهاى دنيوى انسان»
را به عنوان يك ارزش مطرح مىكند.
بنابراين نحوه سازماندهى دنياى
مردم نقش مؤثرى در تامين آخرت و
حيات معنوى آنها دارد. در اين راستا
توجه به اهداف و جهتگيريهاى توسعه
را بسيار مهم قلمداد مىكند.
اين
ديدگاه همچنين نگرش خاصى در مورد
رابطه دين و سياست دارد و آنها را دو
روى يك سكه مىداند. سياست عين
ديانت و ديانت عين سياست است. اين
انديشه ناشى از نگرش شيعى به نحوه
رابطه دين و دنيا و انديشه امامت در
مذهب شيعى است. تاكيد بر اين امر
زمينه حساسيتبه ماهيت توسعهگران
در راس هرم سياسى جامعه را فراهم مىآورد.
كسانى
كه اين نگرش را پذيرفتهاند
معتقدند كه مبانى فقهى شيعى علاوه
بر اهداف، متعرض برخى جزئيات و
راهكارها براى ساماندهى دنياى مردم
و در نتيجه راهكارهاى توسعه نيز شده
است. اما در عين حال فقهاى شيعى
داراى مكانيسم لازم براى بازبينى
مجدد اين راهكارها بر اساس مصالح و
اهداف كشور مىباشند. به اعتقاد
اين گروه، در اين مكانيسم كه بر
اساس اجتهاد و بازبودن باب علم
طراحى شده نقش عقل به عنوان يكى از
منابع استنباط احكام و همچنين بناى
عقلا و عرف (در تعيين مصاديق) از
جايگاه ويژهاى برخوردارند و از
مصلحتبه عنوان ملاك احكام نام
برده مىشود; يعنى معتقدند كه
پشتوانه وضع احكام مصلحت و يا دفع
مفسده مىباشد. بنابراين در مسائل
اجتماعى، اقتصادى و سياسى كه اين
مصلحت تا حد زيادى قابل درك است مىتوان
حكم را تبديل كرد و يا تغيير داد.
اعتقاد به احكام ثانويه بر اساس
زمان و مكان و همچنين احكام حكومتى
قدرت مانور دولت را در اتخاذ
راهكارهاى واقعبينانه افزايش مىدهد.
(23)
اين
گروه همچنين با تاكيد بر «حوزه فراغ»
يا «مالانص فيه» معتقدند كه بخش
وسيعى از راهكارها در اين حوزه قرار
دارد كه از جانب شرع به عقل آدمى و
بناى عقلا واگذار شده است كه اين
امر كارايى و نقش عقل، و متخصصان را
در روند توسعه بر اساس مصالح
اجتماعى افزايش مىدهد. (24) قابل
ذكر است كه بر اساس نظر فقهاى شيعه
علاوه بر اينكه انسانها داراى
تكاليفى بوده و بايدها و نبايدهايى
در قالب واجبات، محرمات، مكروهات و
مستحبات براى آنان تعيين شده است;
حوزه ديگرى نيز تحت عنوان حوزه
مباحات وجود دارد كه آدمى در آن به
خود واگذار شده است. (برخى فقها
معتقدند اباحه از سوى خداوند وضع
شده است. بنابراين اصل اعطاى آزادى
نيز حكمى شرعى است. برخى معتقدند
اباحه محتاج جعل نيست). (25) به
اين حوزه «حوزه فراغ» يا «مالانص
فيه» گفته مىشود. به هر حال
نتيجه هر دو تفكر اين است كه در تفكر
شيعى بخش وسيعى از راهكارهاى توسعه
به بناى عقلا و مصالح تعيين شده از
سوى آنها واگذار شده است.
ارزيابى
نظريات مذكور و نتيجهگيرى
بررسى
نظريات مختلف در خصوص توسعه نشان مىدهد
كه نظريههاى مدرنيزاسيون از قدرت
تبيينى مناسب براى بررسى روند
توسعه در كشورهاى جهان سوم و ارائه
راهكارها به آنها برخوردار نيستند.
در حال حاضر، در نظريههاى جديد بر
بررسى موردى و تاريخى كشورها تاكيد
مىشود و نگرش بومى به توسعه هم
اكنون نگرش مسلط مىباشد. در اين
نگرش، توسعه در صورتى مداوم و
پايدار خواهد بود كه بر اساس
ويژگيهاى تاريخى و مرتبط با شرايط
بومى و بويژه ارزشهاى مذهبى تعريف
شود.
با
توجه به اين مطلب، بعد از انقلاب دو
نگرش عمده در ادبيات توسعه در ايران
به چشم مىخورد كه شامل نگرش
نئومدرنيزاسيونى به توسعه و همچنين
نگرش بومى مذهبى به توسعه بود.
هواداران
نئومدرنيزاسيون نگاهى ابزارى به
مذهب داشته و با اصالت دادن به
توسعه تلاش كردند كه از قرائتهاى
خاصى از مذهب كه مىتوانست روند
توسعه به معناى مدرنيزاسيونى را
تقويت كند حمايت كنند; اما اين نگرش
به دليل ضعف مبانى نظرى و فقدان
تجربه در ايران موفق نبود.
هواداران
نگرش بومى مذهبى به توسعه كه توسط
نظريههاى جديد توسعه حمايت مىشدند
معتقد بودند كه الگوى توسعه در
ايران بايد با توجه به ويژگيهاى
تاريخى و ارزشهاى بومى كشور مخصوصا
ارزشهاى مذهبى طراحى گردد.
هواداران
نگرش دوم درباره نقش جايگاه مذهب در
روند توسعه، به سه گروه فرعى تقسيم
مىشوند كه بررسى نظريات اين سه
جريان فكرى نشان مىدهد كه ديدگاه
گروه اول يا «حداقلگرايان مذهبى»
كه معتقدند مذهب تنها در تعيين
اهداف و جهتگيريهاى كلان نقش دارد;
با واقعيات مبانى فكرى شيعى (به
عنوان مذهب اكثريت مردم در ايران)
همخوانى ندارد. زيرا بررسى مبانى
فكر شيعى نشان مىدهد كه اين مذهب
بيش از آنچه توسط حداقلگرايان
مطرح مىشود به زندگى اينجهانى
توجه دارد و توصيههاى آن فراتر از
تعيين اهداف كلان توسعه است. بر اين
اساس اين گروه كه عملا به
نئومدرنيستها نزديك مىشوند از
مشروعيت لازم مذهبى براى ادامه
فعاليتخود برخوردار نبوده و در
مقام عمل با مشكلات جدى مواجه مىشوند.
ديدگاه
گروه دوم يا «حداكثرگرايان مذهبى»
كه معتقدند علاوه بر تعيين اهداف،
مىبايست همه جزئيات راهكارهاى
توسعه را در مذهب جستجو كرد، نيز با
واردكردن مذهب در همه عرصههاى
جزئى، از انعطافپذيرى لازم در
برخورد با بسيارى از واقعيتها
برخوردار نبوده و تجربههاى موجود
بشرى را به كنارى مىنهند. آنها
الگوى موجود توسعه را نفى مىكنند
اما در عين حال جايگزين مناسب و يا
مكانيزم مناسبى براى طراحى الگوى
جايگزين ارائه نمىدهند و در نهايت
نيز دچار انفعال مىگردند.
اما
ديدگاه سوم كه ديدگاهى «اعتدالى»
بود به دليل داشتن مبانى نظرى مناسب
از كارايى بيشترى برخوردار است.
طرفداران اين ديدگاه معتقدند كه
مذهب هم در تعيين اهداف و هم در
تعيين برخى از راهكارها دخالت دارد;
اما در عين حال داراى ابزارهاى لازم
براى بازنگرى آن راهكارها بر اساس
مصالح جامعه مىباشد. به علاوه اين
ديدگاه در حوزه وسيعى مشروعيت
تصميمگيرى عقلا را در خصوص
راهكارها پذيرفته است. در نتيجه مىتوان
گفت اين ديدگاه كه انطباق كاملى با
مبانى نظرى شيعى (از جمله برخورد
فعال با رابطه دين و دنيا، نگرش خاص
به سياست، مشروعيت توسعهگران،
جامعيت دين) دارد داراى مكانيسم
لازم براى انطباق شريعتبا مصالح
جامعه اسلامى مىباشد; زيرا از
يكسو با به رسميتشناختن عقل، بناى
عقلا، عرف و تاكيد بر مصلحتبه
عنوان پيشتوانه حكمت احكام و از سوى
ديگر با پذيرش نقش و نظر عقلا و
كارشناسان در حوزه مباحات (مالانص
فيه) از واقعگرايى، انعطافپذيرى
و مصلحتانديشى لازم برخوردار است.
به علاوه تاكيد بر عقل، عرف و مصلحت
و اهميت دادن به نظر متخصصان همگى
از جمله عواملى هستند كه قدرت گفتگو
با تمدنهاى ديگر و استفاده از
تجربيات ديگر را افزايش داده و
قابليت جذب گزينشى عناصر كارا را از
تمدنهاى ديگر فراهم مىآورد.
بنابراين
ديدگاه سوم جايگاه مذهب را در الگوى
توسعه به شكل مناسبترى ترسيم مىكند
و قابليتحمايت نظرى از الگوى
توسعه بومى مذهبى در كشور را داشته
و تقويت آن مىتواند ضمن تئوريزه
كردن مبانى الگوى بومى توسعه در
كشور، مشروعيت لازم را براى تداوم
آن و الگوى پايدار توسعه فراهم آورد.
يادداشتها:
1)
Y. so, Alvin,
Social Change and Development, U.S:Sage
Publication
Ltd. 1990, p.17.
2)
Viky Randall
and Robin Theobald, Political Change and
Underdevelopment,
London:Macmilan
Publication, 1991, p.22.
3)
Ibid.
4)
Alvin,Op.
Cit, p.18.
5)
Andrew
Webster, Introduction to the Sociology of
Development,
London: MacmillanPublication,
1990, p.47.
6)
Ibid, p.50.
7)
حسين بشيريه، دولت عقل، تهران:
موسسه نشر علوم نوين، 1374، ص287.
8)
Andrew
Webster, Op. Cit., p. 49.
9)
Viky Randall,
Op. Cit., p.34.
10)
حسين بشيريه، همان، ص289.
11)
Andrew
Webster, Op. Cit., p.57.
12)
Alvin, Op.
Cit, P.55.
13)
Andrew
Webster, Op. Cit., p.63.
14)
پل باران، اقتصاد سياسى رشد و ريشههاى
عقب ماندگى، ترجمه مهدى قراچه
داغى، تهران: انتشارات پاليان، 1358،
ص 28 و 78.
15)
Alvin, Op.
Cit., p. 56.
16)
lbid, p.58.
17)
محمد تقى قزلسفلى، «پست مدرنيسم و
فروپاشىذهنيت توسعه» اطلاعات
سياسى اقتصادى، شماره122 -121، ص 61.
18)
مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى
فقهى حضرت امام خمينى(س)، تهران:
موسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينى(س)،
جلد 10، 1374، ص 210.
19)
عبدالكريم سروش، فربهتر از
ايدئولوژى، تهران: نشر راد، 1368، صص
48، 58، 122.
20)
عبدالله جوادى، شريعت در آيينه
معرفت، تهران: مركز نشر فرهنگى
رجاء، ص163.
21)
مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى
فقهى حضرت امام خمينى(س)، جلد 10، ص
204.
22)
مرتضى آوينى، توسعه و مبانى تمدن
غرب، تهران: نشر ساقى،1376، صص9، 230.
23)
رجوع كنيد به: مجموعه مصاحبههاى
مندرج در كتاب نقش زمان و مكان در
اجتهاد، تهران: موسسه تنظيم و نشر
آثار امام خمينى(س)، جلد 14، 1374، صص216
- 238.
24)
محمد باقر صدر، اقتصادنا، بيروت:
انتشارات دارالتعارف للمطبوعات،
چاپ شانزدهم، 1401، ص 725.
25)
مجموعه آثار كنگره بررسى مبانى
فقهى حضرت امام خمينى(س)، جلد 10، ص
291.
|
|
|

|
|
|
|
|
|