|
|
|
مبحث فطرت
از ديدگاه امام خميني(س)
فاطمه طباطبايي
انديشمندان و متفكران
بزرگ اسلامي، نكات و دقايق
بسياري در مورد فطرت بيان كردهاند
كه در اين ميان، ميتوان از
امام خميني(س) ياد كرد. ايشان در
كتابهاي عرفاني خود از جمله شرح
حديث جنود عقل و جهل و چهل حديث
و همچنين در نامههاي عرفاني كه
نگاشتهاند، به بررسي فطرت
پرداختهاند. در اين مقاله، پس از
بررسي اجمالي ديدگاههاي متفكران
غربي، پرسشهايي طرح شده است كه
سعي نگارنده يافتن پاسخهاي
مناسب براي آنها است. در ادامه،
از تقسيمات فطرت و خصوصا فطرت
محجوبه و فطرت مخموره سخن به
ميان آمده، و در پايان، برخي از
احكام فطرت مورد بررسي قرار
گرفته است.
مبحث
فطرت از ديدگاه امام خمينى(س)
فاطمه
طباطبايى (×)
چكيده:
انديشمندان و متفكران بزرگ اسلامى
نكات و دقايق بسيارى در مورد فطرت
بيان كردهاند كه در اين ميان مىتوان
از امام خمينى(س) ياد كرد. ايشان در
كتابهاى عرفانى خود از جمله شرح حديث
جنود عقل و جهل و چهل حديث و همچنين
در نامههاى عرفانى كه نگاشتهاند
به بررسى فطرت پرداختهاند. در اين
مقاله پس از بررسى اجمالى ديدگاههاى
متفكران غربى پرسشهايى طرح شده كه
سعى نگارنده يافتن پاسخهاى مناسب
براى آنهاست. در ادامه، بحث از
تقسيمات فطرت و خصوصا فطرت محجوبه و
فطرت مخموره به ميان آمده، و در
پايان برخى از احكام فطرت مورد بررسى
قرار گرفته است.
بحث
فطرت از جمله مباحث پراهميتى است كه
در قلمرو انديشههاى دينى و غيردينى
مطرح است و در دوران اخير نيز برخى از
متفكران ايرانى و خارجى از جنبههاى
مختلف علمى، فلسفى و روانشناختى در
مورد آن تحقيق و تفحص كردهاند. (1)
مبحث فطرت را مىتوان در دو حوزه
متمايز و متفاوت قابل طرح دانست:
الف)
حوزه امور اعتبارىب) حوزه امور غير
اعتبارى كه خود شامل دو شاخه
وجودشناختى (ontological)
و معرفتشناختى (epistemological)
است.
برخى
از معتقدين به فطرت كه آن را در حوزه
وجودشناسى جستجو مىكنند برآنند تا
با استناد به فطرت، خداوند را در
عالم خارج و خداخواهى و كمال خواهى
را در عالم انسانى اثبات كنند. به نظر
اينان اعتقاد به خدا فطرى است و هيچ
گونه احتياجى به استدلال و برهان
ندارد.
اهميت
اين بحث از آن جهت است كه با انسانشناسى
ارتباط كامل دارد و تلقى صحيح از آن
به تبيين جايگاه انسان و تعريف و
شناخت او كمك مىكند. يكى از مكتبهاى
فلسفى كه به انسان و نحوه وجود او
توجه خاصى نشان داده،
اگزيستانسياليسم است.
اگزيستانسياليسم به اصالت انسان
اعتقاد داشته و آنچه از نوشتههاى
كىيركگارد ( و ياسپرس (Yaspers)
- كه در حقيقت پيشروان نهضت فكرى
اگزيستانسياليسم مىباشند - برمىآيد
آن است كه انسان به هنگام تولد
استعدادى بيش نيست و نمىتوان براى
آن ماهيتى فرض كرد چون ماهيتحقيقتشىء
است و چيزى كه هنوز كامل نشده است
معلوم نيست كه چه خواهد شد... انسان حس
مىكند كه آزاد است هر گونه كه مىخواهد
وجود خود را بسازد و كامل كند. (2) آنان
معتقدند انسان اصالتا آزادى دارد و
هيچ قيد و بندى او را محدود نكرده است
و در پناه همين آزادى با تلاش و كوشش،
خود را مىسازد و به شخصيتخويش
قوام مىبخشد. در نظر اين گروه هر
قيد و صفتى كه انسان را مقيد كند،
مخالف آزادى است. بر اين مبنا آيا
فطرت، خواه كمالجو باشد و خواه
مطلقگرا، آزادى انسان را مخدوش نمىسازد؟
معتقدان به فطرت - از جمله علماى
مسلمان - براى اثبات نظريه خويش ضمن
طرح مسائل مربوط به فطرت به مناقشههاى
منكران امور فطرى نيز پاسخ مىدهند.
عمده مسائلى كه آنان مطرح مىكنند
عبارت است از:
1-
فطرت چيست؟
2-
امور فطرى كدامند؟
3-
رابطه فطرت با آزادى انسان چيست؟ آيا
فطرت براستى آزادى انسان را مخدوش مىسازد؟
آيا اساسا آن نوع آزادى كه پيروان
مكتب اصالت انسان مطرح مىكنند،
صحيح است؟ و بر فرض صحت، كمال محسوب
مىشود؟
4-
آيا تلاش و عمل انسان براى رسيدن به
كمال مطلوب با فطرت و سرشت او ارتباط
دارد؟ آيا اين عمل او موجب شكوفاشدن
امور فطرى مىشود يا امر جديدى در او
به وجود مىآيد و هيچگونه ارتباطى
بين آنها وجود ندارد و اگر عمل را
معلول آن واقعيات درونى از پيش تعبيه
شده بدانيم، نفى آزادى انسان شده استيا
نه؟
حضرت
امام خمينى(س) به عنوان يكى از
معتقدان به فطرت در پارهاى از آثار
خويش اين مساله را مورد بحث قرار
دادهاند و سعى ما نيز در اين مقاله
بر آن است تا بر اساس نظريات ايشان در
اين خصوص، پاسخهايى براى پرسشهاى
يادشده بيابيم. اينك بحثخود را با
تعريف واژه فطرت و پاسخ به سؤال اول
آغاز مىكنيم.
فطرت
مشتق از «فطر» است كه در لغتبه معنى
آغازكردن و شكافتن و در قرآن كريم به
معنى آفريدن و خلقكردن به كار رفته
است. امام در توجيه اين معنى مىفرمايند:
«خلقت گويى پارهنمودن پرده عدم و
حجاب غيت است». (3)
برخى
گفتهاند «الفطرة اى الخلقة» (4)
فطرت دلالتبر خلقت ابتدايى
موجودات دارد، و شكل و هيات خاصى است
كه خداوند در ابتداى آفرينش به
مخلوقات عطا مىكند و از آنجا كه
انسان يكى از مخلوقات است مىتوان
چنين نتيجه گرفت كه فطرت انسانى
حقيقتى است كه با اعطاى آن، انسان،
انسان مىشود و از ساير پديدهها
ممتاز مىگردد، همچنان كه هر يك از
مخلوقات نيز با فطرت خاص خود از ديگر
موجودات متمايز مىشوند. البته فطرت
انسان ويژگيهايى دارد كه مخصوص خود
اوست و ساير موجودات يا از آن بهره
ندارند يا حظ كمى دارند. (5) برخى
فطرت را مختص انسان و گروهى مشترك در
همه موجودات مىدانند ولى از كلام
امام در ره عشق چنين برمىآيد كه
ايشان فطرت را خاصه همه موجودات مىدانند
آنجا كه مىفرمايند:
از
كجا شروع كنم بهتر آن است كه از فطرت
باشد. «فطرة الله التى فطر الناس
عليها لاتبديل لخلق الله» در اينجا
به فطرت انسانها بسنده كرده گرچه اين
خاصه خلقت است. (6)
بنابراين،
فطرت عبارت است از هستىيافتن،
پديدار شدن، و از كتم عدم به درآمدن;
و مراد از امور فطرى مجموعه خصوصياتى
است كه پديدهها با آن آفريده مىشوند
و حقيقت آنها از يكديگر ممتاز مىگردد.
در اين ميان انسان از كششهاى فطرى
خاصى همچون كمالخواهى، مطلقگرايى،
خداجويى و نقص گريزى برخوردار است كه
او را به نحو تمام و كمال بر ديگر
موجودات برترى مىبخشد. حضرت امام
ضمن نقل حديث زراره از امام صادق(ع)
در بيان معناى آيه «فطرة الله التى
فطر الناس عليها» فرمودهاند معناى
اين كريمه شريفه اين است كه همه مردم
بر فطرت توحيد خلق شدهاند. امام از
اين حديث استفاده كرده و مىفرمايند:
گرچه
در اين حديث و برخى احاديث ديگر فطرت
را به توحيد تفسير نمودهاند ولى
اين از قبيل بيان مصداق استيا
تفسير به اشرف اجزاى شىء است.
ايشان
با نقل حديث ديگرى از امام محمد باقر(ع)
كه حضرت فطرت را در حسنه زراره به
معرفت تفسير نمودهاند، چنين نتيجه
مىگيرند كه فطرت اختصاص به توحيد
ندارد بلكه جميع معارف حقه را شامل
مىشود كه خداوند بندگان را به آن
مفطور فرموده است. (7) حضرت امام(س)
در مورد خلقت انسان مىگويند وقتى
خداوند طينت آدم اول را مخمر فرمود
دو فطرت و سرشت و جبلتبه انسان عطا
كرد:
الف)
فطرت اصلى
ب)
فطرت تبعى
اين
دو فطرت به منزله پايه و اصل ساير
فطريات هستند كه در انسان مخمر
گرديده است و ديگر فطريات فروعند و
به منزله شاخههاى آن دو. ايشان در
توجيه اين دو فطرت مىنويسند:
يكى
فطرت مخموره غير محجوبه است كه سمت
اصليت دارد و آن عبارت است از فطرت
عشق به كمال مطلق و خير و سعادت مطلقه.
(8)
كه
به نظر حضرت امام(س) اين فطرت در نهاد
همه آدميان موجود است:
و
ديگرى فطرت محجوبه است كه سمت فرعيت
و تابعيت را دارد و همان فطرت تنفر از
نقص و انزجار از شر و شقاوت است كه
اين مخمر بالعرض است. (9)
حضرت
امام فطرت مخموره را وزير عقل و مبدا
و منشا خير بلكه خود «خير» مىدانند
و فطرت محجوبه و گرفتار حجب طبيعت را
وزير جهل و مبدا و منشا شر بلكه خود
شر معرفى مىكنند (10) از منظر
امام، ايمان، شكر، توكل، صبر، رافت،
علم، خوف، تواضع، تانى و استسلام از
«جنود عقل» و لوازم فطرت مخموره
هستند و در مقابل كفر، جهل، گستاخى،
تكبر، شتابزدگى، بىثباتى، بىقرارى،
جزع و ... از «جنود جهل» و لازمه فطرت
محجوبه مىباشند.
در
پاسخ به سؤال دوم، حضرت امام خمينى(س)
در كتاب شريف شرح حديث جنود عقل و جهل
به ذكر برخى از امور فطرى پرداختهاند
از جمله:
الف)
توحيد و ولايت. امام(س) با بيانى
كوتاه ولايت را شاخهاى از شجره
توحيد معرفى مىكنند. توضيح اين
مطلب كه چگونه حضرت امام(س) ولايت را
از امور فطرى شمردهاند آن است كه با
توجه به استدلالى كه در مصباح
الهدايه در حثخلافت و ولايت مطرح
مىكنند، خلافت را بزرگترين شان
الهى مىدانند كه به وسيله آن
رهيابى به ساحت غيب امكانپذير مىشود
اين خلافت را همان روح «خلافت محمدى»
مىدانند. از نظر امام «خلافت»
ظهوربخش ساير اسماء الهى است زيرا
مظهر اسم جامع «الله» است. چنين
خليفهاى منعكس كننده تمام اسماء و
صفات الهى است. امام در مصباح
الهدايه مىگويند: «فالنبوة مقام
ظهور الخلافة و والولاية و هى مقام
بطونها». (11) از ديد امام خلافت
و ولايتباطن نبوت است و نبوت مقام
ظهور خلافت و ولايت. حال با تلفيق اين
مطلب با مطلب ديگرى از امام در كتاب
چهل حديث كه نبوت و انزال كتب هدايت
را از امور فطرى دانستهاند، مىتوان
اين دو مطلب را صغرى و كبراى استدلال
قرار داد و چنين نتيجه گرفت كه اگر
ولايت، باطن خلافت و خلافت، باطن
نبوت است، و نبوت امرى فطرى است پس
ولايت هم كه باطن نبوت است امرى فطرى
است. پس فطرت غير محجوبه بر ضرورت
ولايت نيز حكم مىراند.
حقيقت
ولايت فيض مطلق است، و فيض مطلق ظل و
سايه وحدت مطلقه و فطرت بالذات متوجه
كمال اصلى، و بالتبع متوجه كمال ظلى
است. (12)
در
انديشه امام فهم و پذيرش ولايت، منوط
به فهم و درك توحيد است.
ب)
از امور ديگرى كه امام آن را فطرى مىدانند
عشق به بقاى ابدى و حريت و آزادى است
و معتقدند علت عدم ظهور عشق در ميان
بيشتر آدميان محجوب شدن فطرت مخموره
آنان است. آنان به اشتباه به دنيا و
امور فانى دل بسته و نهايتا از مرگ
بيزار شدهاند. درواقع مرگ براى
محجوبانى كه آن را فنا و نيستى مىپندارند
ناپسند است; چرا كه فطرت از فنا و عدم
تنفر دارد و از موت گريزان است. محىالدينبن
عربى نيز معتقد است معشوق فطرت، امرى
دائمى و زوالناپدير است «و نشئه
باقيه معشوق فطرت است». (13) پس
منشا نفرت و گريز از مرگ، محجوب شدن
فطرت مخموره است. در اينجا سؤالى
مطرح مىشود كه اگر نفرت از موت به
سبب محجوب شدن فطرت است پس با حال
مؤمنانى كه گريزان از مرگ هستند و آن
را مكروه مىشمرند چگونه سازگار
است؟ به تعبير ديگر اگر پذيرفتيم كه
كسانى از مرگ بيزار و متنفرند كه آن
را فنا و نيستى مىپندارند پس
مؤمنين چگونه مىتوانند با اتصاف به
صفت ايمان از موت نيز كراهت داشته
باشند؟ در جواب بايد گفته شود كه
كراهتبرخى از مؤمنين و بندگان خاص
خدا از موت، و گرايش آنان به بقا و
زنده ماندن صرفا به دليل خوشهچينى
و برگرفتن زاد و توشه بيشتر و نهايتا
از خوفى است كه نشانه ايمان آنان است.
در اثبات اكراه مؤمنين از موت مىتوان
به حديث تردد استناد كرد. در حديث
تردد خداوند سبحان به اين نوع كراهت
اشاره مىفرمايد:
ما
ترددت فى شىء انا فاعله ترددى فى
قبض عبدى المؤمن يكره الموت، و انا
اكره مساءته و لابد له من لقائى (14)
هرگز
در امرى كه فاعل آن بودم ترديد
نداشتم آنچنانكه در مورد گرفتن جان
بنده مؤمنم كه او از آن گريزان است و
من ناخوشايندى او را ناخوش دارم اما
او را راهى جز ديدار من نيست.
بنابراين
خداوند تصريح مىكند كه دوست ندارد
فاعل فعلى باشد كه براى بنده مؤمنش
ناخوشايند است; زيرا «المحب يكره
مايكرهه محبوبه» عاشق از آنچه
محبوبش را مىآزارد دورى مىجويد;
اما چون لقا و ديدار حضرت حق بدون موت
حاصلشدنى نيست چنانچه در حديث دجال
آمده است كه: «ان احدكم لايرى ربه حتى
يموت» سرنوشت محب و محبوب من ديدار
من است و اين ديدار جز با موت حاصل
نمىشود كه فرمود: «لابد له من لقائى».
بنابراين براى حصول اين ديدار اگر چه
مكروه محبوب من است جان او را مىستانم.
براستى لطافتحديث وجدآور است; زيرا
نمىفرمايد بالاخره او را مىميرانم
بلكه مشروط را كه ديدار و لقا است ذكر
مىكند و مىفرمايد بالاخره من در
اين ترديد باقى نمىمانم و لذت
ديدار خود را به او مىچشانم; زيرا
من به ديدار او مشتاقترم « انى اشد
شوقا اليهم». (15) البته روشن
است كه اين شوق و اشتياق در مقام كثرت
و تفصيل است نه در ساحت وحدت و اجمال.
مىتوان
به اين نكته توجه نمود اين اوصافى را
كه حضرت امام(س) تحت عنوان جنود عقل و
لوازم فطرت مخموره ياد كردهاند در
كتب اخلاقى، در شمار صفات پسنديده
مطرح شده است آيتالله مطهرى تمامى
اين اوصاف ياد شده را از مقوله اخلاق
(حكمت عملى) دانسته و تحت عنوان گرايش
به خير و فضيلت كه يكى از گرايشهاى
مقدس فطرى استياد كردهاند. (16)
و
اما در مورد سؤال سوم كه رابطه فطرت و
آزادى چيستبايد گفته شود پذيرش اين
نكته كه هر موجودى با خصوصياتى خلق
مىشود و به واسطه آن از ديگران
ممتاز مىگردد، و يا اينكه انسان،
حقيقتى (يا موجودى) است كه بدون حد و
مرز و ويژگيهاى خاص آفريده نشده است،
بدان معنى نيست كه فطرت با آزادى
مغايرت داشته باشد زيرا در انسانشناسى
عرفانى - دينى به نقطهاى مىرسيم
كه انسان را عصاره همه موجودات و
اشرف مخلوقات و نهايتا خليفه خداوند
بر روى زمين مىدانيم. خليفهاى كه
سجده او بر همه آفريدگان واجب مىگردد،
تا آنجا كه عبادت چندين هزار ساله
ملكى (17) از ملائك به جرم سجده
نكردن بر او محو مىشود و در پيشگاه
مقام خليفه الهى و بارگاه كرامت
انسانى بردار مىشود. (18) موجودى
كه اطاعت از او چون اطاعت از خالق است
و خداوند در مورد آفرينش او مىگويد:
«خلقته بيدى». به راستى انسان تنها
موجودى استبا دو دست جمال و جلال
خداوند به منصه ظهور و خلقت راه
يافته و سپس خالق هستى به اين خلقتخود
بر خويش مباهات نموده و «فتبارك الله
احسن الخالقين» مىگويد و انسان
تنها موجودى است كه بر صورت خداوند
آفريده شده است كه «ان الله خلق آدم
على صورته». (19)
بنابراين
وقتى انسان به صورت خداوند خلق مىشود
و نماينده او در زمين مىگردد - و اين
خلافت كه خلافت تكوينى است نه
اعتبارى - پس انسان نيز همانند
آفريدگارش داراى اختيار، قدرت و
آزادى خواهد بود و هيچ امرى تكوينا
نمىتواند آزادى او را مخدوش سازد.
حضرت امام(س) در مورد انسان مىگويند:
عين
ثابت انسان كامل (حقيقت محمديه) بر
ساير اسماء خلافت دارد و حكم او در
همه مراتب نافذ است. به تعبير ديگر
ساير اعيان ثابته مظاهر همين حقيقت
كليه مىباشند عين ثابت انسان كامل
بر همه اعيان معيت قيومى دارد اين
مظهريت در نظام تكوينى سارى و جارى
است. (20)
و
از آنجا كه خداوند صاحب قدرت و اراده
و اختيار است، نماينده و خليفه او
نيز به اين صفت موصوف مىباشد و تا
آنجا پيش مىرود كه گيرنده نامهاى
از خالق خويش مىشود با اين مضمون: «من
الحى القيوم الذى لايموت الى الحى
القيوم الذى لايموت» در اين عبارت
از جاودانگى انسان ياد شده استسپس
به قدرت خلاقيت انسان اشاره مىفرمايد
كه همانگونه كه من به شىء مىگويم
بشو، مىشود تو نيز چنين خواهى شد كه
اگر به شىء بگويى «كن»، «فيكون»
خواهد شد. «فانى اقول لشىء كن فيكون
فقد جعلتك تقول للشىء كن فيكون»
(21) بايد توجه داشت كه تنها تفاوت
در استقلالى و تبعى بودن اين اوصاف و
ويژگيهاست.
محىالدينبن
عربى درباره انسان مطلب زيبايى
آورده است كه پس از شرح مختصرى
درباره آن به اثبات سازگارى فطرت با
آزادى مىپردازيم. ابن عربى مىگويد:
«انسان حادث ازلى است». (22) انسان
حادث است از آن جهت كه ذاتا محتاج به
غير است و ازلى است از آن جهت كه
معلوم خداوند است و چون خداوند ازلا
عالم است، علم او نيز ازلى خواهد بود
و معلوم او كه انسان است نيز ازلى
خواهد بود و همانگونه كه ازليت نفى
حدوث نمىكند حدوث نيز نفى ازليت
نمىكند - توضيح بيشتر اين موضوع را
مىتوان در آثار عرفانى اسلامى در
ذيل بحث اعيان ثابته جستجو كرد - در
فلسفه نيز ثابتشده است كه حادث
ذاتى قديم زمانى است. حادث ذاتى
مسبوق به عدم زمانى نيست ولى چون
هستى خويش را از سوى علتخود يافته
است، بدون اينكه غير آن را ايجاد
نمايد، هرگز نمىتوان آن را موجود
ناميد. پس حادث ذاتى پيوسته از سوى
علت، موجود است و چون به خويش
واماند، معدوم استيعنى در مرتبه
ذات و ماهيت معناى نيستى را حكايت مىكند.
پس حادث زمانى مسبوق به عدم زمانى
است اما حادث ذاتى جز از نيستى در
مقام ذات حكايت نمىكند. پس بين حدوث
ذاتى و قدم زمانى منافاتى نيست. «موجود
ممكن» مىتواند ذاتا حادث باشد
هرچند كه زمانا قديم است و اين حقيقت
از ناحيه علتيا فاعل هستى قابل
تفسير عقلى است. (23) بر اين اساس
عدم منافات حدوث و ازليت كه در بيان
محى الدين آمده است، روشن مىشود.
حال
بر مبناى اين تعبير دوگانه از انسان -
حادث بودن در عين ازلى بودن - مىتوان
به پاسخى معقول در مورد پرسش گذشته
رسيد. چه، همانگونه كه صرف تعلق
انسان به ازليت موجب تحقق استعدادها
و فعليتيافتن تواناييهاى نهفته او
نيستبه همان سان، وجود امور فطرى و
از پيش تعبيهشده در انسان، راه او
را براى انتخاب آينده زندگى سد نمىكند،
در نتيجه همچنان كه ازلى بودن نفى
حدوث، و حدوث نفى ازلى بودن نمىكند،
امور فطرى هم نفى آزادى نمىكند و
آزادى نيز نافى امور فطرى نمىباشد.
با
توجه به آنچه در مورد خلقت انسان ذكر
شد اين سؤال مطرح مىشود كه آيا همه
انسانها متعالى هستند؟
در
پاسخ مىتوان گفت اين اعتقاد كه
سرشت و فطرت انسان بر كمالخواهى و
خداخواهى و ... استبه اين معناست كه
اينگونه امور به صورت بالقوه در
انسان وجود دارند و امر بالقوه ممكن
استبه فعليتبرسد يا نرسد و به
فعليت رسيدن امر بالقوه، مستلزم
وجود شرايط است. در اينجاست كه نقش
تعليم و تربيت و هدايت انبيا و اوليا
در به ثمررساندن و شكوفاكردن آن
حقايق بالقوه مطرح مىشود. هنر
انبيا در مدد رساندن به مردم است تا
حجابها را كنار زنند و زنگار تعينات
را بزدايند. از اين رو برخى از معلمان
اخلاق و حتى انبياى الهى معتقدند كه
در تعليم و تربيت چيزى از خارج به
انسان افزوده نمىشود بلكه تنها
نيروهاى بالقوه اوست كه به فعليت
درمىآيند. بنابراين نقش عوامل
بيرونى - اعم از شرايط محيطى و تربيتى
- اين است كه خصوصيات نهفته آدمى را
شكوفا كند و انرژى متراكم در وجود او
را در مسير صحيح و درست آزاد سازد نه
اينكه خصوصياتى را در فرد ايجاد كند.
بر خلاف آمپريستهايى همچون هيوم و
جان لاك كه معتقدند هيچ معلومى در
ضمير انسان نيست و همه چيز را انسان
از عالم خارج دريافت مىكند و به
عبارت روشنتر اينان معتقدند همه
چيز آموختنى است و يا كانت كه براى
عقل و معنى اصالت قائل بوده و مكتب او
به مكتب انتقادى معروف استبه دو
نحوه معلوم ماتقدم (apriori)
و ماتاخر (aposteriori)
معتقد مىباشد. به همين دليل اساس
دعوت بزرگان دينى، دعوت به خويشتن
خويش و خودشناسى است پس «از خود بطلب
هر آنچه خواهى كه تويى» و در سروده
منسوب به امام على(ع) چنين آمده است:
اتزعم
انك جرم صغير و فيك انطوى العالم
الاكبر
و
در پاسخ به پرسش چهارم مىتوان گفت،
اساسا واجد فطريات بودن منافات با
آزادى ندارد بلكه بالعكس، آزادى با
فقدان فطريات ناسازگار است، و اگر
گفته شود انسان با فطرتى سالم،
خداجو، نيكطلب، گريزان از شر
آفريده شده است اين مطلب هيچگونه
منافاتى با نيكشدن، سالمشدن و
عالمشدن او ندارد. همچنانكه با
ظالمشدن و جاهلشدن او منافاتى
ندارد، درواقع اعمال اختيارى انسان
نشانه آزادى عمل اوست كه با بهرهگرفتن
از آنها به شكوفا ساختن آن صفات همت
مىگمارد. گاه با عمل صحيح و شايسته
كه موافق طبيعت انسانى اوست، اين
امور وجودى در او منشا اثر مىشوند و
گاه با عمل خلاف طبيعت انسانى، بىاثر
مىگردند. پس اين انسان است كه
آزادانه و با عمل اختيارى كمالات
نهفته خويش را بارور مىسازد و يا
آنها را مىپوشاند و صفات متضادش را
در خود مىپروراند، يا عالم مىشود
و يا جاهل نام مىگيرد. يا عادل مىشود
يا به ظلم متصف مىشود. پس اگر اين
نيروى بالقوه در نهاد انسان نمىبود
هرگز متصف به اين صفات كماليه نمىشد;
زيرا توانايى كسب آنها را نداشت و از
طرف ديگر مىتوان گفت كه با حق
انتخاب و مخيربودن او نيز منافات
پيدا مىكرد. وقتى انسان بتواند از
ميان خير و شر يكى را برگزيند به اين
سبب است كه در ساختار وجوديش توان
پرورش چنين صفاتى نهاده شده است و
البته روشن است كه اين كمالات به نحو
بالفعل نيستبلكه ميل به آنهاست كه
در اثر عمل به فعليت مىرسند.
فطرت
عاشقانه
انسان
داراى فطرتى علمجو است و به همين
سبب در پى كشف حقيقتخود و ادراك و
شهود خويشتن خويش است و در اين راه
درمىيابد كه وراى جسم مادى او
واقعيتى ديگر نهفته است كه او را از
حوزه طبيعت مادى خارج مىكند و سپس
نتيجه مىگيرد كه آن حقيقت غيرمادى،
لوازم و احكامى غير از موجوديت مادى
او دارد. يعنى، علاوه بر ظاهر، باطن و
معنويتى نيز هست كه درك آن بستگى
تنگاتنگى با ميزان علم و آگاهى او
دارد. پس با فطرت عالمانه، نخستخود
را درك مىكند و آنگاه به درك رب
خويش نايل مىشود و به نقص و نياز
خود و كمال و غناى خالق خويش پىمىبرد.
از
تفحص در آثار مختلف حضرت امام مىتوان
چنين استنباط كرد كه يكى از امورى كه
انسان به آن مفطور است فطرت عاشقانه
است. در آداب الصلوة مىنويسند:
در
فطرت تمام موجودات حب ذاتى و عشق
جبلى ايداع و ابداع فرموده، كه به آن
جذبه الهيه و آتش عشق ربانى متوجه به
كمال مطلق و طالب و عاشق جميل علىالاطلاق
مىباشد و براى هر يك از آنها نورى
فطرى الهى قرار داده كه به آن نور،
طريق وصول به مقصد و مقصود دريابند.
(24)
در
قسمتبعد به توضيح و تبيين «جذبه
الهيه» و «آتش عشق ربانى» مىپردازند
و از آن دو به «نار» و «نور» تعبير مىكنند
و يكى را رفرف وصول و ديگرى را براق
عروج مىخوانند. (25)
از
منظر امام، همه انسانها دلبسته و
سرگشته جمال مطلقند، گمشدهاى جز او
و تمنايى غير او ندارند، و در ديوان
خود مىگويند:
جز
رخ دوست نظر سوى كسى نيست مرا (26)
و
يا
به
تو دل بستم و غير تو كسى نيست مرا
(27)
در
مكتب امام، رسيدن به محبوب و ديدار
جمال او خواسته فطرى بشر است و ريشه
در پيمان روز الست دارد:
عشق
جانان ريشه دارد در دل از روز الست
عشق را انجام نبود چون ورا آغاز نيست
(28)
از
ديد امام، انسان هم زاده عشق است و هم
مفتون آن:
مازاده
عشقيم و پسر خوانده جاميم (29)
و
جانبازى در راه معشوق را بازى
كودكانه مىدانند كه در اوايل سير
براى سالك كوى حقيقت دست مىدهد:
در
ره معشوق جان را باختن بازى طفلانه
مىدانيم ما
يكى
از علماى اهل معرفت در اين باره گويد:
هيچ
دلى نيست كه از لمعه محبت در آن نورى
نه و هيچ سرى نيست كه از نشات آن در او
شورى نه. (30)
بارى،
عشق جوهره وجودى انسان است و علت
آفرينش كاينات، و به تعبير امام در
مصباح الهدايه، «فان بالعشق قامت
السموات» (31) آسمان بر پايه
عشق استوار است.
و
ديگرى مىگويد:«لولا العشق ماتكون
متكون» (32) اگر عشق نبود هيچ
موجودى تحقق پيدا نمىكرد. بنابراين
حركت عالم از نيستى به هستى برخاسته
عشق است.
از
ديدگاه حضرت امام، عشق حقيقتى است كه
با جان بندگان عجين شده، با آن زاده
مىشوند و با آن به معشوق مىرسند:
عشق
جانان ريشه دارد در دل از روز الست
(33)
و
يا:
ساكنان
در ميخانه عشقيم مدام از ازل مست از
آن طرفه سبوييم همه (34)
با
اين تعريف، جز از طريق عشق به محبوب
نتوان رسيد كه:
جز
عشق تو را رهرو اين منزل نيست
كوتاه
سخن آنكه، همه موجودات خواهان جمال
مطلقند و جمال محدود و ناقص خواسته
فطرت نيست. پس جمال مىطلبند آن هم
جمال مطلق و تا به معشوق فطرى خويش
نرسند آرام و قرار نمىيابند. پس حب
به خود و حب به كمال و جمال مطلق و
آرامش در كنار محبوب و معشوق، خواسته
فطرت عاشقانه انسان است و يافتن راه
عشق پاسخى استبه خواسته فطرت.
فطرت،
طينت و تربيت
حضرت
امام(س) مساله فطرت را از جنبه ديگرى
مورد بررسى قرار دادهاند و معتقدند
كه اولا فطرت و احكام آن (35) از
لوازم وجود است كه در اصل طينت و خلقت
آدمى نهاده شده است، و همه انسانها
در آن، اتفاق نظر دارند اما على رغم
اين همداستانى در مساله فطرت بعضى از
آن غافلند. قرآن كريم نيز به اين
حقيقت اشاره دارد كه «ولكن اكثر
الناس لايعلمون» مگر اينكه
هشداردهندهاى آگاه از اين حقيقت
پرده بردارد و موجب بيدارى و آگاهى
آنان شود سپس مىفرمايند، هيچ چيزى
نمىتواند بر اين فطريات اثر بگذارد
و آنها را دگرگون سازد. (36)
ثانيا،
«لاتبديل لخلق الله ... ذلك الدين
القيم»، چيزى آنها را تغيير نمىدهد.
بدين ترتيب فطرت هركس، همان نحوه
وجودى او، و در واقع حقيقت اوست و نظر
به اينكه ذاتى شىء، تبدلپذير
نيست (37) فطرت نيز تغييرپذير
نخواهد بود و اما اشتغالات مادى و
نفسانى، فطرت انسان را در حجاب فرومىبرد
(38) و تنها راه رهايى و نجات از اين
حجابها پرورش فطرت است و تا زمانى كه
توفيق چنين عملى حاصل نشود همچنان
محجوب باقى خواهد ماند. (39) .
در
اينجا ذكر اين نكته لازم است كه براى
خروج از حجابهاى ظلمانى مىتوان از
سفر به درون خويش مدد جست:
بيا
با هم به سوى وجدان برويم كه ممكن است
راهى بگشايد (40)
راه
ديگر راه مجاهده و تزكيه و تصفيه با
تمسك به هدايت پروردگار است:
زيرا
خروج از اين منزل علاوه بر مجاهدات،
محتاج به هدايتحق تعالى است و اگر
اين هدايتشامل حال بنده نشود
رستگار نمىشود. (41)
انسان
با فطرتى پاك، عاشق، كمالجو و ... پا
به عرصه هستى مىگذارد; ولى براى
شكوفايى اين ويژگيهاى نهفته در وجود
خويش نياز به تعليم و تربيت و تلاش و
مجاهده دارد تا بتواند جامه حقيقى
انسانى بر تن كند و به عبارت ديگر
انسانى متعالى شود و نكتهاى كه از
سخنان امام برمىآيد توجه به حق و
استمداد از خداوند است زيرا بشر لحظه
به لحظه براى تحقق آرمانهاى خويش به
لطفى ويژه از جانب رب كريم نيازمند
است; همانگونه كه در ايجاد و بقاى
هستى خود به او نياز دارد، در كسب
فضايل و زدودن رذايل نيز همواره
محتاج پروردگار و لطف و احسان اوست.
انسان طالب كمال براى رفع حجابها از
صميم قلب مىگويد:
الهى
هب لى كمال الانقطاع اليك و انر
ابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى
تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل
الى معدن العظمة و تصير ارواحنا
معلقة بعز قدسك (42)
خدايا
كمال انقطاع از خلق را به سوى خودت به
من عطا كن و ديده دل ما را با روشنايى
نگاهش به سوى تو نورانى فرما، تا
جايى كه پردههاى نور را دريده و به
معدن عظمتت راه يابد و روانهاى ما به
عز قدس تو تعلق يابند. به تعبير امام:
اين
كمال انقطاع، خروج از منزل خود و
خودى و هرچه و هركس، و پيوستن به اوست
و گسستن از غير. (43)
اين
همان هبه الهى است كه پس از طى مراحل
به اولياى خلص عطا مىشود و گوشه
چشمى است كه از جانب معبود به آنان
افكنده مىشود. از ديدگاه امام چشم
قلب تا به نظره حق تعالى منور نشود
خرق حجب نتواند كند و «تا اين حجب
باقى است راهى به معدن عظمت نيست و
ارواح، تعلق به عز قدسى را درنيابند
و مرتبت تدلى حاصل نيايد (ثم دنى
فتدلى). (44)
از
منظر امام، انسان پس از «صعق و
اندكاك جبل هستى» (45) به
مرتبه و مقامى مىرسد كه حق تعالى با
او نجوا مىكند (46) از اين رو
پير طريق ما چنين رهنمود مىدهد كه:
صوفى
ز ره عشق صفا بايد كرد عهدى كه نمودهاى
وفا بايد كرد تا خويشتنى، به وصل
جانان نرسى خود را به ره دوست فنا
بايد كرد (47)
احكام
فطرت
حضرت
امام، فطرت را داراى احكامى مىدانند
كه با بهرهگيرى از بيانات ايشان به
شرح هريك مىپردازيم.
1)
پذيرش مبدا هستى و كامل مطلق
از
منظر امام، انسان فطرتا طالب كمالى
است كه نقص نداشته باشد، عاشق جمالى
است كه عيبى چهره او را مخدوش نسازد،
عاشق علمى است كه جهل در او راه
نداشته باشد، قدرت و سلطنتى را
خواهان است كه عجز همراه آن نباشد و
بالاخره حياتى را طالب است كه هرگز
فنا نپذيرد، از اين رو اگر عالمى را
مىستايد و دل به او مىبندد هرگاه
اعلمى را بيابد او را برمىگزيند و
اگر جمال رخسار دلفريبى او را فريفته
است هرگاه زيباترى يافتشود گوى
سبقت در دلربايى از او مىستاند. اين
خاصيت فطرت است كه متوجهاليه او
كمال مطلق است و از ديدگاه حضرت امام
اين عشق درميان تمامى افراد بشر از
هر ملت و نحلهاى وجود دارد و در
خميره آنان است و در همه حركات و
سكنات آنان موج مىزند. (48) گرچه
گاه در تشخيص مصداق دچار اشتباه مىشوند
زيرا همواره حجابهاى ظلمانى و
نورانى وجود دارند كه انسان را به
اشتباه مىاندازند و امر ناقص را
كامل جلوه مىدهند. (49)
اما
به محض درك نقص و يافتن معشوق و
معبودى كاملتر متوجه او مىشوند و
خود اين پويايى و خرسند نماندن به
معبودى ناقص دليل بر وجود معبود كامل
است. بنابراين معشوق مطلق، معشوق بىعيب
و نقص، معشوق ابدى و فناناپذير مطلوب
نهايى همه افراد بشر است و زبان حال
همه آدميان اين است كه:
ما
عاشق جمال مطلق هستيم، ما حب به كمال
و جلال مطلق داريم. ما طالب قدرت
مطلقه و علم مطلق هستيم. (50)
امام
پس از بيان مقدماتى نتيجه مىگيرند
كه اين عشق فعلى، معشوق فعلى مىخواهد
و هرگز نمىتواند چنين معشوقى امرى
متوهم و خيالى باشد; زير امر موهوم،
ناقص است و چنانچه گفته شد امر ناقص
نمىتواند متوجهاليه فطرت باشد.
پس عاشق فعلى و عشق فعلى جز با معشوق
فعلى امكانپذير نيست و جز ذات
كامل، معشوقى نمىتواند فطرت بشر را
راضى سازد. بنابراين لازمه عشق به
كمال مطلق، وجود كامل مطلق است. از
اين رو به تعبير حضرت ايشان، ترنم
آگاهان طريق هدايت و مژدگانى
بيدارشدگان از خواب غفلت اين است كه
معبودى داريم زوالناپذير. معشوقى
داريم بىنقص و مطلوبى داريم بىعيب.
منظورى كه «الله نورالسموات و الارض»
است و محبوبى كه سعه احاطهاش «لو
دليتم بحبل الى الارضين السفلى لهبط
على الله» است. (51)
2)
پذيرش توحيد
تنفر
و بيزارى ازنقص يكى ديگر از امور
فطرى است. طالب كمال مطلق از هر گونه
نقص و عيبى بيزار است و از آنجا كه هر
كثير و مركبى محدود است، در نتيجه
ناقص است و فطرت از آن دورى مىجويد،
بنابراين طالب كمال مطلق خواهان
معبود يگانه است. با پذيرش اين
مقدمات فطرى (ميل به كمال مطلق، تنفر
از نقص، ناقص بودن مركب) مىتوان
چنين نتيجه گرفت كه متوجهاليه فطرت
«واحد» است و «احد». (52)
3)
پذيرش اوصاف معبود
پس
از پذيرش معبود يگانه، اوصاف ششگانه
معبود مطلق كه در قرآن كريم در سوره
توحيد بدان اشاره شده و بر مبناى
اصول فطرى است چنين است: 1) الوهيت; 2)احديت
; 3) صمديت; 4) عدم انفصال چيزى از او; 5)
عدم انفصال او از چيزى; 6) نداشتن كفو
و همتا.
اينك
به شرح مختصرى درباره هر يك از اين
اوصاف مىپردازيم كه حضرت امام
پذيرش آنها را فطرى مىدانند.
الوهيت
محبوب يعنى محبوب هويت مطلقهاى است
كه كامل مطلق و مبرا از هر گونه نقص و
كاستى است; زيرا در غير اين صورت
محدود و ناقص است. او بسيط است و در
عين بساطت جامع جميع كمالات است. اين
بسيط يگانه «احد» است و از آنجا كه
لازمه احديت واحديت است، پس حضرت
محبوب «احد» است و «واحد» و چون از هر
گونه عيب و نقص مبرا و به همه اوصاف
كماليه متجلى است، پس «صمد» (سرشار و
توپر) است و به تعبير ديگر قائم به
نفس و بىنياز از غير است و متعالى
از كون و فساد (53) است و چون
مبدئى ندارد و از چيزى متولد نشده
بلكه خود مبدا و مرجع تمام خيرات و
موجودات است و توليدى نيز ندارد،
بنابراين به صفت «"لم يلد» و «لم
يولد» متصف است و از آنجا كه شان و
حقيقت «هويت مطلقه» تكررپذير نيست
- زيرا تكرر دليل نقص است و براى كامل
مطلق تصور ناشدنى است - پس كفو ندارد.
بنابراين « لم يكن له كفوا احد» صفت
محبوب مطلق است.
حضرت
امام پس از بيان اين صفات ششگانه
براى هويت مطلق(الله) كه معبود فطرى
بشر است نتيجه مىگيرند كه:
سوره
توحيد از احكام فطرت است. (54)
در
جايى ديگر اشاره مىفرمايند كه فهم
اين سوره براى متعمقين آخرالزمان
وارد شده است. (55)
حضرت
امام در آداب الصلوة در توضيح و
تبيين بيشتر اين اوصاف مىگويند:
اين
سوره با كمال اختصار مشتمل بر جميع
شؤون الهيه و مراتب «تسبيح» و «تنزيه»
است و در حقيقت نسبتحقتعالى استبه
آنچه ممكن است در قالب الفاظ و نسج
عبارات وارد شود، و باز توجه مىدهند
كه اين آيات خروج از حدين - يعنى حد «تنزيه»
و «تشبيه»- است. (56)
4)
اداى احترام نسبتبه منعم
حضرت
امام محترمشمردن منعم و ولى نعمت
را از امور فطرى بشر مىدانند و
معتقدند انسان، به طور طبيعى و فطرى
به كسى كه به او نيكويى كرده است
گرايش داشته و او را گرامى مىدارد.
بنابراين گذشته از شناخت ولى نعمت،
محترم شمردن كسى كه «وجود» و هستى
انسان را به او ارزانى داشته امرى
طبيعى و فطرى است (57) و مىافزايند
كه:
معلوم
است هرچه نعمتبزرگتر باشد و منعم
در آن انعام بىغرضتر باشد،
احترامش در نظر فطرت لازمتر و
بيشتر است. (58)
5)
پذيرش نبوت و كتاب هدايت
اگر
پذيرفتيم كه انسان با يك سلسله حقايق
كماليه به دنيا مىآيد و مىبايد با
عقل و خرد اين امور فطرى بالقوه را
عليتببخشد تا دعوى انسانيت و
اشرفيت او بر همه آفريدهها به ثبوت
رسد در اين صورت بهترين هادى و معلم
او است; اما از طرف ديگر مىدانيم كه
عقل نيز حدود و محدوده خاصى دارد و
بيشتر حكما و متفكران در ميزان
كارآيى و گستردگى عقل سخنها گفتهاند.
با آنكه عقل را پيامبر درون مىخوانند;
اما معتقدند برخى از مسائل و احكام و
حقايق عالم هستى از حوزه معرفت عقل
بيرون است و عقل قادر به شناخت آنها
نيست. بنابراين اتصال او را به عالمى
مافوق و استمداد او از آن عالم را
ضرورى مىدانند چنانكه فارابى،
معلم ثانى و حكيم ايرانى، پس از ذكر
خصايص زعيم مدينه فاضله كه آن را به
منزله عقل براى بدن مىداند، اين
سرورى و زعامت را شايسته انبياى الهى
و فرستادگان خاص خداوند مىداند. از
ديدگاه او «نبى» انسانى است كه با
عقل فعال كه همان «روح القدس» و «ملك
وحى» است اتصال يافته و با استمداد
و مشاركت آن به تدبير عالم هستى مىپردازد.
(59) ابن سينا، فيلسوف شهير
ايرانى، نيز در توضيح معاد جسمانى
خود را از تبيين عقلانى آن عاجز مىبيند
و علت آن را ناتوانى عقل مىداند و
جسمانى بودن معاد را تنها به دليل
ارزشى كه براى «وحى» قائل است از
طريق وحى مىپذيرد. بدينترتيب عقل
كه خود همواره فرمان مىراند، فرمانپذيرى
را شرط عقل مىداند و در مقابل به «وحى»
گردن مىنهد; يعنى «عقل» به
ناتوانايى خود اعتراف مىكند و با
فرمانپذيرى و اتصال به ملك «وحى»
به تعالى خويش همت مىگمارد و از
آنجا كه هر انسانى با آنكه خود را
برخوردار از عقل مىداند اما هرگز
خود را مصون از خطا و اشتباه نمىداند
فطرىبودن «دين» ثابت مىگردد.
بنابراين فطرت، به حضور «نبى» به
عنوان انسان كامل مرتبط با عقل فعال
و حضور ملائكه به عنوان رسانندگان
پيام الهى و انزال كتب آسمانى، كتاب
هدايت و ائمه اطهار به عنوان مفسرين
كتاب آسمانى و هشداردهنده آفات و
خطرات اذعان دارد و اينها مسائلى است
كه فطرت غير محجوبه به ضرورت آنها
حكم مىراند. (60)
6)
پذيرش معاد
حضرت
ايشان براى تبيين نظر خود يعنى فطرى
بودن معاد به دو دليل فطرى تمسك مىجويند:
الف)
عشق به آسايش و آرامش بىشوب،
خواسته هميشگى انسان است و اين
خواسته را در هركس و در هر چيز تصور
كند به دنبالش روان خواهد شود و از
آنجا كه چنين آسايش و آرامش مطلوب
انسان، در اين دنيا كه دار تزاحم
است، با همه نعمتهاى بيكرانش، امكانپذير
نخواهد بود و با تجربه درمىيابد كه
هرچه بيشتر مىجويد كمتر مىيابد،
زيرا لذتهاى دنيوى با آلام و شدايد
همراه است، پس آن خواسته فطرى كه
آسايش ابدى و مطلق است در اين دنيا
دستنيافتنى است. بنابراين بايد در
مكانى ديگر محقق شود آسايشى كه با
درد و رنج آميخته نباشد و استراحت
مطلق و بىآلايش در آنجا مفهوم و
معنى پيدا كند. آن مكان، عالم كرامت و
ساحت نعمتهاى بيكران ذات مقدس الهى
است. (61)
ب)
حريت و آزادى قدرت عمل داشتن و نفوذ
اراده نيز از امورى است كه انسان
همواره خواستار و مفطور به آن است، و
چون اين خواسته فطرى در اين دنيا
ظهور تام و تمام ندارد، بنابراين
عالمى را مىطلبد كه در آن عالم، «فعال
مايشاء» و «حاكم مايريد» باشد و
اراده او سارى و جارى بوده «كن» او
چون امر خالق به فعليتبرسد و «يكون»
گردد.
از
منظر امام:جناح عشق به راحت و عشق به
حريت دو جناحى است كه به حسب فطرت
الله غير متبدله در انسان به وديعه
گذاشته كه با آن انسان طيران كند و به
عالم ملكوت اعلى و قرب الهى راه يابد.
در
پايان، پندى پدرانه از پير طريق را
حسن ختام اين مقال مىآوريم:
اى
سرگشتگان وادى حيرت، و اى گمشدگان
بيابان ضلالت! نه بلكه اى پروانههاى
شمع جمال جميل مطلق، و اى عاشقان
محبوب بىعيب بىزوال، قدرى به
كتاب فطرت رجوع كنيد و صحيفه كتاب
ذات خود را ورق بزنيد كه با قلم قدرت،
فطرت الهى در آن مرقوم است: «وجهت
وجهى للذى فطر السموات و الارض».
(62)
پىنوشتها:
×
) عضو هيات علمى و مدير گروه عرفان
اسلامى، پژوهشكده امام خمينى(س) و
انقلاب اسلامى.
1
) علامه طباطبايى در تفسير الميزان،
جلد 8، صص 404 و407 در اين زمينه بحث كردهاند.
2
) به نقل از الفباى فلسفه جديد تاليف
دكتر ذبيحالله جوادى. ص 111.
3
) روحالله موسوى خمينى، چهل حديث،
تهران: چاپ مؤسسه تنظيم و نشر آثار
امام خمينى، ص179.
4
) همان، ص179.
5
) همان، ص 180.
6
) روح الله موسوى خمينى، ره عشق،
تهران: مؤسسه نشر و تنظيم آثار امام
خمينى، ص 11.
7
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث،
حديث 11، ص 180.
8
) روح الله موسوى خمينى، شرح حديث
جنود عقل و جهل، تهران: مؤسسه تنظيم و
نشر آثار امام خمينى(س)،1377، ص76.
9
) همان، ص77.
10
) روح الله موسوى خمينى، شرح حديث
جنود عقل و جهل، ص77.
11
) روح الله موسوى خمينى، مصباح
الهدايه، انتشارات پيام آزادى، آذر
ماه 1360، ص77.
12
) روح الله موسوى خمينى، ره عشق، ص 100.
13
) محىالدين بن عربى، فصوص الحكم، فص
محمدى، انتشارات مكتبة الزهرا، ص 215.
14
) داود بن محمود قيصرى، شرح فصوص
قيصرى در شرح فص محمدى، انتشارات
انوار الهدى،1416 ق، ص 462.
15
) حديث قدسى كه خداوند به حضرت داود
مىفرمايد.
16
) آيتالله مطهرى، فطرت، انتشارات
صدرا، پاييز 1375، ص 78.
17
) برخى از بزرگان ابليس را از جنس
فرشتگان ندانستهاند; اما با توجه
به آيات شريفه كه از سجده ملائكه بر
انسان خبر مىدهد شيطان (ابليس) در
زمره ملائكه محسوب شده است «و اذ
قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا
الا ابليس». بقره(2): 34.
18
) نجمالدين رازى، مرصاد العباد، ص 88
-87.
19
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص
631.
20
) روح الله موسوى خمينى، مصباح
الهدايه، ص 60 - 61.
21
) همان، ص 111، در بحث لزوم حفظ مقام
عبوديت در تقديس.
22
) محىالدين بن عربى، فصوص الحكم، فص
آدمى، ص 50: «فهو الانسان الحادث
الازلى».
23
) غلامحسين ابراهيمى دينانى، قواعد
كلى فلسفى در فلسفه اسلامى، تهران:
مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى،
جلد3، صص249 - 251.
24
) روح الله موسوى خمينى، آداب
الصلوة، تهران: موسسه تنظيم و نشر
آثار امام خمينى، ص 288.
25
) همان.
26
) ديوان امام، تهران: مؤسسه تنظيم و
نشر آثار امام خمينى(س)، ص 41.
27
) همان.
28
) همان، ص 65.
29
) همان، ص167.
30
) ملااحمد نراقى، معراج السعاده، ص717.
31
) روح الله موسوى خمينى،مصباح
الهدايه، ص 160.
32
) ملا عبدالرحيم دماوندى، رساله
اسرار حسينى، منتخباتى از آثار
حكماى الهى ايران، تحقيق از سيد جلالالدين
آشتيانى، جلد3، ص 765.
33
) ديوان امام، ص 65.
34
) همان، ص179.
35
) در مبحث آتى به تفصيل به اين احكام
اشاره شده است.
36
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص
180.
37
) همان، ص 181.
38
) همان.
39
) همان.
40
) روح الله موسوى خمينى، محرم راز،
تهران: مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام
خمينى، ص23.
41
) همان.
42
) مناجات شعبانيه.
43
) ره عشق، ص 12.
44
) همان.
45
) همان.
46
) همان، (و به تعبير امام(س) نجواى سرى.
گرچه خود نجوا گفتگوى محرمانه است
ولى گويا در اين مرحله فراتر رفته و
نجواى سرى دارد).
47
) روح الله موسوى خمينى، ره عشق، ص 12.
48
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص
182.
49
) روح الله موسوى خمينى، ره عشق، ص 11.
50
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص
184.
51
) اگر با ريسمانى به ژرفناى زمين فرو
فرستاده شويد، بر خداوند فرود مىآييد:اافيض
كاشانى، علم اليقين، قم: انتشارات
بيدار، جلد 1، 1358، مقصود او2ل، باب3،
فصل 5، ص 54.
5
) همان، ص 185.
53
) روح الله موسوى خمينى، آداب
الصلوة، ص 315.
54
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص
185.
55
) روح الله موسوى خمينى، آداب
الصلوة، ص 312.
56
) همان، ص 314.
57
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص187.
58
) همان، ص 10.
59
) ابونصر فارابى، السياسة المدنية،
ترجمه دكتر سيدجعفر سجادى، تهران:
انتشارات انجمن فلسفه ايران، 1358، ص156.
60
) روح الله موسوى خمينى، چهل حديث، ص186.
61
) همان.
62
) همان، ص 184.
|
|
|

|
|
|
|
|
|