دنياگرايي‌، صنعتي‌ شدن‌ و جمهوري‌ اسلامي

چريل‌ بنارد و زالماي‌ خليل‌زاد

ترجمه‌: عباس‌ كشاورز شكري‌

تحولات‌ سياسي‌ و انقلابي‌ در ايران‌ در دهه هفتاد ميلادي‌، نظريه‌هاي‌ توسعه‌ را زير سوال‌ برده‌ است‌. استقرار جمهوري‌ اسلامي‌ با الگوهاي‌ نظ‌ري نوسازي ليبرالي‌ و ماركسيستي‌ قابل‌ پيش‌بيني‌ نبود. انقلاب‌ اسلامي‌ در ايران‌ يكي‌ ازاساسي‌ترين‌ مفروضهاي‌ نظ‌ريه نوسازي‌ را كه‌ بر اساس‌ آن‌ صنعتي‌ شدن‌ و تغيير اجتماعي‌ با دنياگرايي‌ همراه‌ است‌، ابط‌ال‌ كرده‌ است‌. نويسندگان‌ اين‌ مقاله‌ در پي‌ آن‌ هستند كه‌ نشان‌ دهند، با ظ‌هور مجدد جنبشهاي‌ سياسي‌ ــ مذهبي‌، نظ‌ريه‌ نوسازي‌ قادر به‌ بازسازي‌ خود براي‌ تبيين‌ اين‌ جنبشها نيست‌. همچنين‌، بررسي‌ تحولات‌ جريان‌ اصلي‌ نظ‌ريه‌پردازي‌ در واكنش‌ به‌ تحولات‌ انقلابي‌ در ايران‌ و ارائه‌ فرضيه‌هايي‌ به‌ منظ‌ور تبيين‌ وقوع‌ جنبشهايي‌ كه‌ بيانگر نارضايي‌ سياسي‌ واجتماعي‌ بوده‌اند و تمايل‌ به‌ بازگشت‌ به‌ ارزشهاي‌ مذهبي‌ ـ اسلامي‌ دارند، از جمله‌ مباحث‌ اصلي‌ اين‌ مقاله‌اند.


دنياگرايى، صنعتى شدن و جمهورى اسلامى

چريل بنارد و زالماى خليل‏زاد

ترجمه عباس كشاورز شكرى

چكيده: تحولات سياسى و انقلابى در ايران در دهه هفتاد ميلادى نظريه‏هاى توسعه را زير سؤال برده است. استقرار جمهورى اسلامى با الگوهاى نظرى نوسازى ليبرالى و ماركسيستى قابل پيش‏بينى نبود. انقلاب ايران يكى از اساسى‏ترين مفروضهاى نظريه نوسازى را كه بر اساس آن صنعتى شدن و تغيير اجتماعى با دنياگرايى همراه است ابطال كرده است. نويسنده در اين مقاله در پى آن است كه نشان دهد با ظهور مجدد جنبشهاى سياسى - مذهبى، نظريه نوسازى قادر به بازسازى خود براى تبيين اين جنبشها نيست. همچنين بررسى تحولات جريان اصلى نظريه‏پردازى در واكنش به تحولات انقلابى در ايران و ارائه فرضيه‏هايى به منظور تبيين وقوع جنبشهايى كه بيانگر نارضايى سياسى و اجتماعى بوده‏اند و تمايل به بازگشت‏به ارزشهاى مذهبى اسلامى دارند از جمله مباحث اصلى اين مقاله‏اند.

تحولات سياسى اخير در ايران بازتاب شكست‏سياست و كياست امريكا و ديگر كشورهاى سرمايه‏دارى و نقض نظريه‏هاى ارتدكس توسعه است. استقرار جمهورى اسلامى به واسطه جنبش توده‏اى در ايران در سال‏1979 - و علائم توان بالقوه مردمى مشابه در كشورهايى نظير مصر، عربستان سعودى، افغانستان و حتى تركيه - با مدلهاى نظرى نوسازى ليبرالى و ماركسيستى قابل پيش‏بينى نبود. اكنون زمان ارزيابى مجدد يكى از اساسى‏ترين مفروضه‏هاى جريان اصلى نظريه‏پردازى فرا رسيده است: اينكه دنياگرايى (secularization) با صنعتى شدن و تغيير اجتماعى همراه است كه در آن نخبگان سنتى و نظام عقيدتى راه را براى دولت مدرن هموار مى‏كنند و مذهب به حوزه مسائل خصوصى رانده مى‏شود.

نظريه‏پردازان توسعه، پيش از آن در برخورد با جنبشهاى اسلامى با سهولت‏بيشترى مى‏توانستند كاربردهاى سياسى اسلامى، ماهيت ارزشهاى اسلامى و هويت اسلامى را تبيين كنند. براى مثال، در مورد ليبى قذافى، استقرار مجدد قانون اسلامى به مثابه كوششى جهت‏به دست آوردن حمايت ايدئولوژيكى و مردمى براى حكومتى نوساز و نظامى تفسير مى‏شد. نظريه‏پردازان اسلام را به مثابه بنيادى سنتى براى جامعه‏اى در حال انتقال كه نظام ارزشى آن از عناصر ناهمگونى از جمله سوسياليسم، دنياگرايى و ايده ترقى تشكيل يافته است ترسيم مى‏كردند. در مورد فلسطينى‏ها، تركيب مذهبى درهم و مخلوط، حتى در مورد تندروترين شاخه‏هاى سازمان آزاديبخش فلسطين اين اجازه را مى‏دهد كه آن را به مثابه جنبشى ناسيوناليست و نه يك پديده خالص اسلامى طبقه‏بندى كنيم.

اين مقاله بر اساس انقلاب ايران و برداشت [امام] خمينى از جمهورى اسلامى تلاش مى‏كند تا عدم توانايى نظريه نوسازى را در سازگارى با ظهور مجدد جنبشهاى سياسى مبتنى بر مذهب، كه نمى‏توان آنها را به مثابه نوسانات كوتاه مدت در فرآيند دنياگرايى به حساب آورد، تبيين كند و در مورد جهتى كه جريان اصلى نظريه‏پردازى در پاسخ به تحولات ايران و مناطق اطراف ممكن است‏به خود بگيرد تامل نمايد و برخى فرضيه‏هاى ممكن را براى تبيين ضرورت سيج‏سياسى در شكل جنبش مذهبى مطرح كند. انقلاب ايران سؤالات زيادى را براى نظريه‏هاى توسعه سياسى ايجاد نمود و بسيارى از كاستيهاى آنها را روشن ساخت. هدف نويسنده در اين مقاله به جاى فراهم آوردن جوابهاى قطعى به اين سؤالات، پى‏ريزى بحثى درباره سرنوشت نظريه نوسازى در پرتو تحولات ايران است.

پيش‏فرضهاى نظريه نوسازى

نظريه‏هاى متداول توسعه سياسى، چه نظريه‏هاى ماركسيستى و چه ليبرالى، از يكسرى از مفروضه‏ها ناشى شده‏اند: اينكه يك مدل اصلى نوسازى، با حداقل اختلافات و تنوعات، وجود دارد كه تمام كشورها در انتقال جامعه خود از سنتى به مدرن از آن پيروى مى‏كنند. اين مدل مى‏تواند از مطالعه تجربه تاريخى و ساختارهاى نهادين كشورى كه از ساير كشورها پيشرفته‏تر است استنتاج شود و بنابراين به عنوان يك راهنما و هادى از آن استفاده شود. (اين كشور پيشرفته بنابر تمايلات مؤلف مى‏تواند ايالات متحده، شوروى و يا چين باشد). براى توسعه، جايگزين كردن ساختارهاى سنتى با ساختارهاى مدرن سازمان اجتماعى و اقتصادى الزامى است. الگوى توسعه شامل عناصر ضرورى «صنعتى شدن اقتصاد، دنياگرايى در انديشه و سازمان اجتماعى و حقوقى‏»، شهرنشينى، اتخاذ الگوهاى مدرن رفتار، شخصيت و ارتباط «گرايشهاى بين‏المللى‏»، دموكراتيك شدن حوزه سياسى و ادغام در «فرهنگ جهانى‏» است.

در چارچوب نظريه اجتماعى، ريشه الگوى جهانى توسعه، در اعتقادات و باورهاى درباره رشد، ترقى و همگرايى بين‏المللى است. مكتب «ملت‏سازى‏» بر اساس اين فرض عمل مى‏كند كه عناصر اصلى تجدد را - يعنى ارزشها، نهادها و دانش فنى - مى‏توان از غرب پيشرفته به بقيه جهان انتقال داد و اينكه نوسازى ساخته و پرداخته اين فرآيند انتقال است. بنابراين، مطابق با فرمول گابريل آلموند: «دانشمندان علوم سياسى كه مى‏خواهند به مطالعه نوسازى در مناطق غير غربى بپردازند بايد به مدل مدرن غالب كه به نوبه خود تنها از دقيقترين تحليلهاى رسمى و تجربى از كاركردهاى جوامع مدرن غربى قابل استنتاج است توجه كنند».

عقيده بر اين بود كه دنياى غير غربى بايد همان مسير توسعه اروپا و ايالات متحده را بپيمايد; اما علاوه بر اين، چنين فرآيندى بايد با دو چيز تسهيل شود. اول با كمكهاى اقتصادى و دوم با كاركردهاى پيشگامانه غرب كه نهادها و اشكال اجتماعى مدرن را پيش از اين ايجاد كرده بودند و بنابراين به عنوان يك الگو مى‏توانست‏به كار رود. كشورهاى در حال توسعه از دو جهت‏با «موج اول‏» صنعتى شدن - برهه‏اى تاريخى كه از سوى آنها طى شده است - متفاوت بودند: آنها با شكاف فزاينده‏اى بين خودشان و جهان مدرن كه اعطاى كمك را الزامى مى‏كرد مواجه بودند، و نمى‏توانستند از روش تجربه و خطا براى نيل به يك نظام مدرن سياسى استفاده نمايند; زيرا چنين نظامى پيش روى آنان وجود داشت.

نظر غالب در مكتب «ملت‏سازى‏» آن بود كه جامعه دموكراتيك مدرن از ساختارهاى نهادى مشخص و اشكال معين سازمان اجتماعى حاصل مى‏شود و ايجاد پارلمان، احزاب سياسى و نظامهاى قضايى جديد به تغيير شكل روشهاى زندگى، ابزار توليد و جامعه منجر خواهد شد. هنگامى كه بسيارى از حكومتهاى «دموكراتيك‏» جديد در دهه‏هاى 1950 و 1960 مضمحل و يا با كودتاهاى نظامى سرنگون شدند، مكتب «ملت‏سازى‏» با مشكلات جدى روبرو شد. تناسب ارزشهاى سياسى و نهادهاى مدرن تحميل شده از بالا هنگامى مورد ترديد قرار گرفت كه نتيجه اصول دموكراتيك وارداتى، انتخاباتى بود كه در آن‏9/99 درصد از راى دهندگان پيروزى حكومت نظامى را تاييد كردند. علوم اجتماعى در مقابل اين تحولات از دو طريق واكنش نشان داد. اول، نخبگان نظامى در الگوى نوسازى ادغام و به عنوان «طبقه متوسط جديد» طبقه‏بندى شدند. اين طبقه بنا به خصلت، در جهان سوم نماينده نوسازى محسوب مى‏شود. دوم، كشورهاى در حال توسعه، اكنون به عنوان كشورهايى با اشكال سياسى مشخص و متفاوت با اروپا و امريكا محسوب مى‏شوند. يعنى «يك فرآيند سياسى غير غربى‏» كه وجه مشخصه آن فهرستى از عناصر و از جمله پيدايش رهبران فرهمند (كاريزماتيك) و بسيج اجتماعى نامنظم است.

در حالى كه اين مكتب تلاش مى‏كرد تا عناصر متمايز فرآيند سياسى غير غربى را كه ثبات اجتماعى را تخريب مى‏كردند و بيشتر علامت‏بحران يا تغيير اجتماعى سريع بودند تا شاخص تنوعات فرهنگى، فهرست نمايد رهيافت كاركردگرا سعى مى‏كرد تا با شناسايى «كاركردهاى سياسى مشابه‏» و «بيطرفانه‏» و با مطالعه جوامع به منزله «واحدهاى عمل‏» و با نپذيرفتن تمايزاتى نظير تفاوت بين جوامع داراى دولت و فاقد دولت و با تحليل عملكردهاى سياسى، علوم سياسى را از تعصبات قوم مدارانه‏اش تصفيه كند. با وجود اين، در اين مكتب ديدگاه سلسله مراتبى و تكاملى غالب بود و اين ديدگاه حتى در مقايسه‏هاى بيولوژيك نيز به كار مى‏رفت - دانشمندان علوم سياسى كاركردهاى سياسى را با هم مقايسه مى‏كردند، به همان شيوه‏اى كه بيولوژيست‏ها «تك سلولى‏ها و پستانداران‏» را مقايسه مى‏كنند - اين دانشمندان جوامع مدرن و سنت‏گرا را به عنوان قطبهاى مخالف در يك مقياس تكاملى معرفى مى‏كردند.

يك عنصر مهم نظريه توسعه اين باور است كه نوسازى (هم به مثابه يك نظام ارزشى كه رفتار سياسى و مشروعيت را هدايت مى‏كند و هم در گرايشهاى شخصى) دنياگرايى را همراهى مى‏كند و يا به آن منجر مى‏شود - اجماع عمومى در مورد غير قابل اجتناب بودن دنياگرايى، تحت تاثير جرح و تعديلهاى كاركردگرايانه نظريه، قرار نگرفت. براى مثال دانكوارت روستو شكى نداشت كه اكثريت غالب جمعيت‏شهرى، چه طبقه بالا و چه طبقه پايين (در شرق نزديك) در يك بستر دنياگرا و مدرن زندگى مى‏كنند. سيريل بلك استدلال مى‏كند كه گرايشهاى عقلايى و پيامد ضرورى آن يعنى دنياگرايى، «هسته مركزى نوسازى‏» است. نويسندگانى چون لرنر، آلموند، پاول، آيزن اشتات، اسملسر و شيلز مدل اجتماعى ايستا، «ضعيف‏»، اقتدارگرا و سنت‏گرا را در كنار «فرهنگ سياسى دنياگرا» گذاشتند. فرهنگ سياسى دنياگرا به منزله فرهنگى «چند ارزشى‏»، «محاسبه‏گر عقلايى‏»، «چانه‏زن و تجربه‏گرا»، پويا، ابتكارى و همگرا تعريف شده است.

نظريه غالب حتى به طور نظرى حوادث ايران را در نظر نگرفته است. زيرا اگر تنها يك كشور باشد كه به طور واضح با راه نوسازى مطابق باشد، آن ايران است. اگر شاخصهاى توسعه را در نظر بگيريم، ايران در موقعيت رهبرى جهان سوم قرار دارد: شخصيتهاى تحصيلكرده، شهرنشينى، نقش رهبرى در ارتباط با همسايگان، رشد توليد ناخالص ملى، زير بنا و ارتباطات و صنعتى شدن (شاخصهايى كه مطابق نظر لرنر و ديگران به طور غير قابل انفكاكى متصل به دنياگرايى هستند) به طور اساسى از ميانگينهاى جهان سوم بالاترند. شاه حتى برنامه‏هاى اقتصادى و نظاميش را با فرانسه تا1993 اعلام كرده بود.

توليد ناخالص ملى ايران بين سالهاى‏1973 و1976 با دلار ثابت‏بيش از 50 درصد رشد كرد. درآمد سرانه ساليانه به ركوردى در جهان سوم يعنى 2000 دلار رسيد و جمعيت‏شهرى بين سالهاى‏1956 و1966 دو برابر شد (از 5 ميليون به 10 ميليون رسيد) و انتظار مى‏رفت كه تا سال 1980 به 20 ميليون برسد كه بدين ترتيب 50 درصد از جمعيت ايران شهرى مى‏شدند. جمعيت دانش‏آموزان (از ابتدايى تا دانشگاه) بالغ بر 10 ميليون نفر بود كه شامل 100 هزار دانشجو و 500 هزار دانش‏آموز دبيرستانى بود. به‏3 ميليون خانواده روستايى، 75 درصد زمينهاى قابل زرع اختصاص يافته بود. طبقه متوسط تحصيلكرده بين سالهاى‏1956 و1976 دو برابر شد، يعنى از6 درصد به‏13 درصد كل جمعيت استخدام شده رسيد - اگر تجار و بازرگانان نيز اضافه شوند، طبقه متوسط 25 درصد جمعيت را تشكيل مى‏داد.

در حالى كه برخى از شيوه‏هاى اقتدارگرايانه و اقدامات سركوبگرانه شاه جاى انتقاد داشت; اما از نظر تحليلگران توسعه، شاه ضامن ثبات سياسى قلمداد مى‏شد. ثباتى كه از نظر بسيارى از نظريه‏پردازان به عنوان پيش شرط رشد تدريجى به سوى شيوه‏هاى انسجام دموكراتيك تلقى مى‏شود. بر اساس چنين شاخصهايى، بسيارى از رهبران سياسى و علماى اجتماعى اعتقاد داشتند كه ايران نمونه اميدوار كننده‏اى از رشد برنامه‏ريزى شده است. جرج لنزوسكى در سال 1964 در ستايش از برنامه‏هاى شاه براى ايجاد ساختارهاى زيربنايى مدرن نوشت:

ايران از مصونيتهايى برخوردار است كه احتمالا اين كشور را از تغييرات شديد خشونت‏آميز نظير عراق حفظ مى‏كند. اين مصونيتها را مى‏توان تحت اين عناوين فهرست كرد:

عدم پيوند با پان عربيسم انقلابى، تداوم تهديدات امپرياليسم شوروى كه وقتى فشارها زياد و آشكار هستند به يكپارچه كردن ترتيبات ملى گرايش دارد و تداوم تاريخى نهاد سلطنتى.

سالها بعد، در اوت 1978، سيا در «برآوردهاى اطلاعات ملى‏» عنوان كرد كه ايران هنوز نبايد به عنوان يك جامعه قبل از انقلاب (داراى زمينه‏ها و پيش‏شرطهاى انقلاب) قلمداد شود و آنهايى كه در موضع مخالف هستند - چه به صورت خشونت‏آميز و چه مسالمت‏آميز - توانايى اينكه بتوانند چيزى بيش از مزاحمت ايجاد كنند ندارند ... ناخشنوديهايى از بابت كنترل شديد شاه بر فرآيندهاى سياسى وجود دارد اما اين ناخشنوديها نمى‏تواند حكومت را تهديد كند.

اشتباه نظريه رايج در مورد ارزيابى روند توسعه در ايران ممكن است مربوط به يكى از سه تبيين اجتماعى زير باشد:

1- اين مفروضه اصلى حقيقت دارد كه صنعتى شدن، شهرى شدن، تحصيلات و دنياگرايى، عناصرى بودند كه به طور همزمان و مرتبط با يكديگر موجب نوسازى شدند. اما در عوض ممكن است‏برخى از اين پيشرفتها با درجات و تركيبات متفاوتى به اجرا در آمده باشند و يا اينكه ممكن است نوسازى اقتصادى اتفاق افتاده باشد بدون اينكه الزاما پيشرفت در زمينه‏هاى ديگر را به همراه داشته باشد.

2- اين فرضيه كه صنعتى شدن، شهرى شدن و تحصيلات موجبات نوسازى را فراهم آورده‏اند ممكن است‏يا واقعيت داشته باشد و يا خير، اما ممكن است آنچه موجب اشتباه نظريه شده است‏به كارگيرى چنين مقوله هايى براى تشخيص پيشرفتهاى ايران باشد. [مثلا] حركت جمعيت روستايى به شهرها (مهاجرت) [به اشتباه] شهرنشين شدن قلمداد شود و يا ميزان توليد ناخالص ملى به عنوان شاخصى براى بالارفتن استانداردهاى زندگى در نظر گرفته شود.

3- نوسازى اقتصادى و برخورد با غرب مى‏تواند جوامع جهان سوم را به دو نوع عكس‏العمل وادار نمايد: يك عكس‏العمل، عبارت است از كوشش براى تطبيق با مدل نظم اجتماعى و ارزشهايى كه به عنوان جلوه‏هاى مادى و ايدئولوژيك برترى غربيها انگاشته مى‏شوند. عكس‏العمل ديگر مى‏تواند تثبيت و اثبات مجدد ارزشهاى بومى، ملى، فرهنگى، قومى و يا مذهبى به منظور تقويت جامعه در مقابل سلطه قدرت خارجى و شيوه‏هاى بيگانه زندگى باشد. گروه دوم به جاى باورداشتن برترى قدرت خارجى به عنوان شاهدى بر حقارت ذاتى نظم اجتماعى خودشان، ضعف نسبى خود را معلول انحراف از ارزشهاى ذاتى خودشان و رها كردن اين ارزشها مى‏دانند.

نظريه اجتماعى هم اكنون با ضرورت تبيين روندهاى توسعه در جهان اسلام روبروست. پاسخ آشكار نظريه به رويدادهاى پيش‏بينى نشده جارى آن است كه اين رويدادها را با خود همساز نمايد. ساموئل پى. هانتينگتون درباره اين گرايش نظريه‏پردازان نوسازى كه «تحولات انحرافى‏» را تاييدى بر عقايد خود تلقى مى‏كردند، مى‏نويسد: «تقريبا هر چيز كه در كشورهاى در حال توسعه اتفاق مى‏افتد، اعم از كودتاها، كشمكشهاى نژادى و قومى و جنگهاى انقلابى، همه به صورت بخشى از فرآيند توسعه در مى‏آيد، اما تناقض و يا قهقرايى بودن آن ممكن است‏بزودى خود را نشان دهد».

چنين تلفيقى از نظريه‏ها و رويدادها، در مورد گسترش غير منتظره رژيمهاى نظامى در دو دهه 1950 و 1960 به وقوع پيوست. قابل قبول به نظر مى‏رسد كه اين موضوع مى‏تواند به مثابه كشمكش مجدد نظريه‏پردازان نوسازى در مورد بسط تفسيرهايى باشد كه براى جنبش مذهبى اسلامى و رهبران آن، «نقش نوساز» قائل مى‏شوند. اخيرا نويسندگانى نظير ريچارد فالك و جيمز كوكرافت اين قابليت انطباق را نشان داده‏اند: توصيف [امام] خمينى به عنوان نوعى فيلسوف / دولتمرد پرهيزگار و نيكوكار كه از به كارگيرى قدرت به صورت فسادانگيز و در جهت منافع شخصى مبراست، و توصيف او به عنوان نماد نوعى زندگى شجاعانه و بى‏تجمل. فالك در يك مقاله تاكتيكى كه در آن از طرح موضوعات مورد مناقشه و دردسرزا نظير حقوق زنان و اقليتها در ايران اجتناب مى‏كند، [امام] خمينى را به عنوان يك رهبر روحانى ملايم، درستكار و باز، تصوير مى‏كند و حتى با احساسات مى‏گويد كه «ممكن است هنوز ايران مدلى از شيوه حكومت انسانى در يك كشور جهان سومى را به دست دهد».

مى‏توان يك قطب‏بندى دقيق را در تجزيه و تحليل رهبران و جنبشهاى سياسى جهان سوم مورد توجه قرار داد. ظاهرشدن رهبرانى با وضعيتهاى سياسى و روشهاى شخصى مشابه يا تحت عنوان شخصيتهاى غير قابل كنترل و غير عقلايى (نظير قذافى وعيدى امين) و يا تحت عنوان رهبران اقتدارگرا اما نوساز و خيرخواه (نظير آتاتورك و شاه).

ايران، اسلام و انقلاب جهان سوم

از هم گسيختگى فرهنگ سياسى در فرآيند توسعه اقتصادى و در روابط متقابل با جوامع خارجى و مسلط فرهنگ سياسى رخ مى‏دهد. يك نتيجه، ظهور دسته‏بنديهاى متعارض و مفهوم مشروعيت‏سياسى - اجتماعى منازع [با مشروعيت موجود] است كه باعث‏بروز بحرانهاى مشروعيت مى‏شود. با در نظر گرفتن اين مطلب، دو شكل (موازى و مرتبط با هم اما متمايز از) مشروعيت‏سياسى در بسيارى از كشورهاى جهان سوم رخ مى‏دهد. اولين نوع بحران مشروعيت، شامل فقدان بنيادى اجماع بر ماهيت و اساس نظم سياسى و فرآيند سياسى است. گروههاى اجتماعى متفاوت، مانند گروههاى نظامى، دودمانى، قبيله‏اى، قومى، مذهبى و سنتى با مفاهيم مغاير مشروعيت‏سياسى، اغلب بلوكهاى رقيب را تشكيل مى‏دهند. بحران مشروعيت در چنين شكلى، ويژگى جوامعى است كه در حال تغيير سريع هستند و نظير آن در كشورهاى صنعتى معاصر، كه در آنها اجماع در مورد ساختارها و ابزار نظام سياسى وجود دارد، ديده نمى‏شود. علاوه بر اين، بحران مشروعيت ميان نظامهاى مفهومى رقيب، درباره مواردى كه دسته‏بنديها يا اشخاص بيشترين ادعا را براى ارائه شكل [مورد ادعاى خودشان] دارند نيز وجود دارد.

در حالى كه اين تمايز مهم است، بايد خاطرنشان ساخت كه [ميان اين دو نوع بحران] تداخل و همپوشانى (overlap) ضرورى است و ادعاى مشروعيت [از طرف گروههاى منازع با حاكميت موجود] از منابع گوناگونى ناشى مى‏شود. براى مثال، رژيمهاى نظامى در جهان سوم، اغلب سعى مى‏كنند در زمينه‏هاى سنت فرهنگى و يا ملى، ادعاى مشروعيت نمايند يا اينكه ادعاى مشروعيت مذهبى مى‏كنند. بدين ترتيب كه خود را «مدافعين ايمان‏» معرفى مى‏كنند. در ايران، شاه ادعاى مشروعيت دودمانى مى‏كرد; يعنى سعى مى‏كرد سلسله پنجاه و سه ساله پهلوى را به حكومت‏سلطنتى دو هزار و پانصد ساله ايران بچسباند. (جشنهاى دو هزار و پانصد ساله براى چنين منظورى بود). همچنين شاه ادعاى شروعيت‏بر اساس قدرت نمايشى (demonstrative power) داشت‏بدين نحو كه توان نظامى خود را به نمايش مى‏گذارد و همچنين بر اساس «ترقى‏» و «نوسازى‏» ادعاى مشروعيت مى‏كرد. اين ادعاها، از طرف جنبشهاى مذهبى و يا چپى رد; و رژيم شاه «نامشروع‏» قلمداد مى‏شد. اين گروهها اولا مشروعيت‏شاه را در زمينه‏هاى مختلف رد مى‏كردند و ثانيا بيان مى‏داشتند كه شاه حتى در زمينه‏هاى مورد ادعايش موفق نبوده است. براى مثال، در سطح مشروعيت مذهبى، [امام] خمينى ادعاهاى شاه را رد كرد و بيان داشت كه شاه معتقد به مذهب نيست و شرايط يك رهبر را، مطابق با عقايد اصولى مذهب شيعه حايز نيست. اما شاه در عوض، استبدادى پادشاهى و اقتدارگرا كه به وسيله نيروى قهريه پشتيبانى مى‏شد پى‏ريزى كرده بود، زيرا وى هيچ گونه تعهد اخلاقى در مورد اطاعت از راى مردم و به دست آوردن حمايت آنان نداشت.

[امام] خمينى همچنين ادعاى شاه را در مورد «انسجام و يكپارچگى‏» رد مى‏كرد و بر اين اساس استدلال مى‏كرد كه به دليل وابستگى رژيم شاه به سلطه خارجى از يك طرف، و ماهيت اقتدارگراى حكومت او از طرف ديگر، اين حكومت نمى‏تواند ادعاى دموكراتيك بودن و پارلمانتارى بودن را نمايد. جايى كه نمايندگان پارلمان حتى مستقيما از سوى شاه انتخاب نشده‏اند، بلكه يا به واسطه رهنمودهاى حكومتهاى خارجى و يا از سوى گروههاى ذى نفوذ خاصى به مجلس راه يافته‏اند، ديگر نمايندگان مردم محسوب نمى‏شوند. ادعاى شاه در مورد بالا بردن استانداردهاى زندگى و كوششهاى مؤثر در پيش بردن يك برنامه نوسازى پيشتاز مورد مخالفت [امام] خمينى قرار داشت. [امام] خمينى اصرار مى‏كردند كه پانزده سال وقت لازم است تا خسارتها و زيانهايى كه از سوى حكومت پهلوى به ايران وارد شده است جبران گردد و ايران به وضعيت قبل از سلطنت پهلوى برگردد. [امام] خمينى مى‏گفتند كه شاه منابع كشور را تلف كرده و بيشتر از آنكه اين منابع را در جهت منافع مردم به كار گيرد در جهت منافع شخصى و خريد اسلحه به كار گرفته است. بر اين اساس، به نظر [امام] خمينى شاه در برنامه صنعتى كردن توفيقى به دست نياورده است، بلكه در عوض، ميليونها نفر را از روستاها و بخش كشاورزى به سمت‏شهرها مهاجرت داده و آنها در حاشيه شهرها در جستجوى بيهوده براى كار سرگردان كرده، و محله‏هاى بزرگ [مهاجرنشين] را به وجود آورده است. عدم مقبوليت و مشروعيت رژيم شاه در هر دو مورد در گفته‏ها و استدلالهاى [امام] خمينى به يكديگر مرتبط مى‏شدند، زيرا همان طور كه ايشان استدلال مى‏كردند، يك فرمانرواى كافر (ناپرهيزكار) فقط قادر است كشور را به سمت نابودى سوق دهد. يك رهبر فاسد فقط مى‏تواند مجريان فاسد را منصوب كند. رئيس يك دولت كه حكومت را بر مبناى اصول غلط اجرا كند فقط قادر است تصميمات غلط اتخاذ نمايد.

سه فرضيه

در واقع، [در ايران] چهار گروه عمده مدعى قدرت مشروع وجود داشت. گروههاى گوناگون چپگرا، جبهه ملى (مجموعه‏اى از گروههاى محافظه‏كار و ناسيوناليست دموكرات)، طرفداران سلطنت و حاميان شاه، و جنبش مذهبى. جنبشى كه به وضوح توانست توده‏ها را به حركت درآورد، جنبش اسلامى بود; يعنى همان جنبشى كه هم اكنون وقعيت‏خود را در جمهورى اسلامى تحكيم كرده است. اين واقعيت كه در آغاز براى ناظران غربى گيج كننده بود، موضوعى است كه نياز به آزمايش دارد. در اين قسمت از نوشته حاضر، به منظور تبيين وقوع جنبشهايى كه بيانگر نارضايى سياسى و اجتماعى بوده و تمايل به بازگشت‏به ارزشهاى مذهبى اسلامى دارند، سه فرضيه مرتبط با يكديگر ارائه خواهد شد:

1- اسلام بيش از آنكه از نظر جنبه‏هاى آشكار مذهبى و مضمونهاى اخلاقى آن درك شده باشد از نظر سياسى و به عنوان يك چارچوب نمادين و يك بنياد براى هويت جمعى و مخالفت‏با سلطه خارجى درك شده است. وضعيتى همانند آنچه در ايران فعلى وجود دارد، از سوى نظريه‏پردازان توسعه تحت عنوان جنبشهاى كاريزماتيك بررسى شده‏اند. هر چند برخى از پيش‏شرطها و پديده‏هايى كه اين نويسندگان به عنوان ويژگيهاى چنين جنبشهايى معرفى مى‏كنند با مورد ايران شباهتهايى دارد; اما در مورد توصيف جنبش مذهبى كه در حال حاضر در ايران جريان دارد به عنوان جنبشى كاريزماتيك، ترديدهايى وجود دارد. كاريزمايى كه در [امام] خمينى نهفته است و به ايشان قدرت مى‏بخشد، بعضا، كاريزماى نهادينه‏شده‏اى است كه در ذات آن، سنتى وجود دارد كه ايشان متعلق به آن هستند. ايشان جزئى از بدنه نهادهاى اقتدار و دانش مذهبى هستند كه حامى آن سنت است. مشكل بتوان اقتدارهاى كاريزماتيك، سنتى و قانونى - عقلايى را كه از سوى وبر تفكيك شده‏اند و يا حتى ملغمه‏اى از اين سه نوع اقتدار را در مورد رهبران مسلمان به كار برد. رهبرانى كه اقتدار آنها به طور متعادلى از زمينه‏هاى متعددى نظير عناصر كاريزماتيك - مهدويت‏شيعه، نقش رهبرى آنان در مخالفت‏با يك حكومت كافر، موقعيت‏سنتى علما و رهبران مذهبى در مسائل اجتماعى و سياسى، و از قانون مذهبى «شريعت‏» برآمده است. در مورد [امام] خمينى، ويژگيها و شهرتهاى شخصى ايشان به دليل محكوميت و زندانى شدنشان و به سبب عقايدى كه داشتند و نيز زندگى در تبعيد به زمينه‏ها و پيوندهاى مذكور اضافه مى‏شود. اين در حالى بود كه تصوير ايشان - به عنوان يك مرد فرزانه و فيلسوف و نه يك جوان پويا و بدعتگذار - او را از غربگرايان بى‏پايه متمايز مى‏ساخت و به طور مستحكمى با فرهنگ سنتى و ارزشها و حيثيتهاى ملى پيوند مى‏داد.

در دهه 1960، دانشمندان علوم اجتماعى و سياسى، مدلهاى نظرى را براى تبيين ظهور رهبران مردمى در كشورهاى جهان سوم بسط داده و تكميل كردند. طبقه‏بندى رهبرانى نظير ناصر و نكرومه كه در جايى بين ارزشهاى سنتى و جامعه نوين قرار مى‏گيرند، اين تبيين را مجاز مى‏سازد كه چنين رهبرانى به عنوان نقاط مركزى جهتگيرى شخصيتها در دوره‏هاى گذار به كار گرفته شوند. در موقعيتهايى كه هويت‏سنتى و همبستگى اجتماعى براى ضمانت انسجام گروه چندان كفايت نمى‏كند، رهبر كاريزماتيك به عنوان مركز وحدت تلقى مى‏شود. آنها در برهه‏هاى تغييرات شديد هنجارى و نهادى به منزله حلقه پيوند بين گذشته و آينده جامعه عمل مى‏كنند. اما مورد [امام] خمينى روشن مى‏سازد كه اين مدلها نيز ساده‏انگارانه هستند. اگر چه [امام] خمينى ممكن است‏به عنوان نقطه نمادين همبستگى براى جامعه‏اى كه از بحران در نظام ارزشى و هويت‏خود رنج مى‏برد، بخوبى مناسب باشد اما ايشان را نمى‏توان يك شخصيت انتقالى تلقى كرد كه يا به جامعه‏اى كه در حال دگرگونى سريع است آرامش و تسلى روانى بدهد و يا اينكه به جامعه‏اى كه بنيادهاى سنتى آن در حال فروپاشى است هويتى جمعى ببخشد. اما البته اين نيز توجيه‏پذير نيست كه ايشان را منحصرا به عنوان كسى بشناسيم كه جامعه را به سنتهاى گذشته برمى‏گرداند. فهرست آپتر در اين زمينه سودمند است.

2- در زمينه كارويژه مرجع نمادين شيعه براى ايجاد هويت گروهى مى‏توان به نقش تاريخى شيعه به عنوان يك جنبش مخالفت‏آميز نمادساز، كه در زمينه‏هاى متعددى مدعى مشروعيت است، استناد كرد. به منظور آزمون اين فرضيه، مرورى مختصر بر تاريخ اسلام ضرورى است. جانشينان حضرت محمد(ص) زمان كافى و مناسب براى تثبيت و تحكيم موقعيت‏خود نداشتند. ادعاى آنها براى جانشينى از سوى عموم تصديق و تاييد نشد. به طورى كه ابوبكر، اولين خليفه براى تثبيت مجدد انسجام منطقه‏اى اقتدار خويش به وسيله مذاكره و عمليات نظامى، تحت فشار قرار داشت. او بعد از دو سال درگذشت و جانشين او، عمر، كه در يك دوران پر از تنش بين اعراب و مردم مناطق تسخير شده بر سر ماليات، فرمانروايى بيگانه و وضعيت ناعادلانه مسلمانان عرب و غير عرب دچار مشكل بود، توسط يك برده ايرانى به قتل رسيد. عثمان جانشين او شد. عثمان كانديداى مطلوبى براى نخبگان مكه بود و اين در حالى بود كه گروههاى زيادى از مردم با او دشمن بودند. هنگامى كه عثمان كشته شد، امام على(ع) به عنوان جانشين او اعلام شد. اما مشروعيت‏حكومت امام على(ع) مورد چالش واقع شد. از همه بيشتر معاويه حاكم شام بود كه بر خود فرض مى‏دانست كه انتقام خون عثمان را بگيرد و لذا با امام على(ع) به مبارزه برخاست. نتيجه آن بود كه بعد از مواجهه نظامى سخت‏بين دو طرف و انجام مذاكرات، حكومت [در ظاهر و به نحوى غاصبانه] به معاويه رسيد. او حكومتى عرب و پادشاهى را پى‏ريزى كرد كه هت‏حركت «اسلام سنى‏» را در آينده تعيين نمود. حزب على(ع) از حزبى كه براى قدرت مى‏جنگيد به يك جنبش مقاومت تبديل شد كه فرض اصليش، عدم مشروعيت جرياناتى بود كه از خط اصلى و صحيح خلافت (كه همان امامت امام على(ع) و جانشينانش بود) منحرف شده و به يك پادشاهى عربى تبديل شده بودند.

برنارد لويس مى‏نويسد:

رشد واقعى جنبش [شيعه] شروع شد .... مذهب شيعه هنگامى كه به عنوان يك حزب عرب شكست‏خورد، به عنوان يك گروه اسلامى (و نه عربى) كه در پى پيروزى بود، مطرح شد. مبلغين شيعه موفقيت‏بزرگى را در جذب توده‏هاى ناراضى و به خصوص موالى به دست آوردند. براى موالى، اعتقاد به «مشروعيت جانشينى در خط پيامبر» بسيار جذابتر بود تا براى خود اعراب. مذهب شيعه ضرورتا به صورت ابزار مخالفت مذهبى با دولت و نظم موجود درآمد كه قبول اين نظم به معناى هماهنگى با اسلام سنى و يا به عبارت ديگر [هماهنگى با] آموزه مكتب اسلام غير شيعى است.

مذهب شيعه كه در اصل يك جنبش عرب بود، در ايران اشاعه و زمينه مساعدى را براى گسترش پيدا كرد. بخصوص در ميان مخالفين نخبگان حاكم كه عمدتا عرب بودند و از سوى نخبگان وابسته داخلى حمايت مى‏شدند.

3- مذهب شيعه در ايران به عنوان ابزارى براى بسيج مقاومت‏سياسى در مقابل سلطه خارجى و ساختار اجتماعى گروه سالار به كار رفته است. به دلايلى، مذهب شيعه شيوه‏اى مناسب براى ابراز نارضايتى در مخالفت‏با شاه محسوب مى‏شد. به غير از اين دليل كه اين شيوه‏اى سنتى براى ابراز اعتراضهاى اجتماعى و سياسى است، دلايل عملى ديگرى نيز وجود دارد. ويژگى ايران به عنوان يك كشور جهان سومى، اين است كه داراى سطحى از تمركز و همگرايى كه در كشورهاى صنعتى يافت مى‏شود نيست. اين از لحاظ نظريه نوسازى بدين معناست كه چنين جوامعى فاقد يك نظام ارتباطى يكپارچه كننده و يك زيربناى توسعه يافته‏اند - قضاوتى كه فقط در مقايسه با استانداردهاى جوامع غربى قابل حصول است. در حقيقت‏يك نظام ارتباطى و يك زيربناى ايدئولوژيكى و مادى وجود دارد، اما اين يك زيربناى سنتى است كه بر روى آن يك روبناى مدرن تحميل شده است، چون مفاهيم و واژه‏شناسى در دسترس، ساختارهاى سازمانى و اشكال برخورد و به كار گرفتن افراد، شيوه‏هاى ابراز و قاعده‏مند كردن علايق، شكايات و اهداف، بيشتر «اسلامى‏» هستند تا مردم‏انگيز، اقتدارگرا و يا ماركسيست لنينيست. نظام مذهبى با شبكه‏هاى ارتباطى، ساختارهاى نهادى و كاركنان خود، قادر است دست‏به گونه‏اى اقدامات سازمانى و مفهومى بزند كه وسايل مدرن قابل رقابت‏با آن نيستند.

حتى آنهايى كه در بنيادگرايى مذهبى سهيم نيستند به دليل ديگرى تحت جنبش مذهبى جمع مى‏شوند، كه البته هنوز اين غير ممكن است تا ارزيابى شود كه چنين گروههايى چه تعدادند و چقدر قدرت دارند. براى مثال، براى هر رژيمى در ايران غير ممكن است كه جنبشهاى مذهبى را با همان شدتى سركوب كند كه گروهها و سازمانهاى كمونيستى مظنون را سركوب مى‏نمايد. در ايران دسترسى به جمعيت از طرق مذهبى به سادگى امكان‏پذير است، در حالى كه امكان چنين كارى با به كارگيرى ابزار ماركسيستى وجود ندارد.

شيعه هم مى‏تواند نقشى متمايزكننده و هم نقشى يكپارچه كننده در مورد اسلام داشته باشد: براى مثال، شيعه كه در قرن‏16 به عنوان مذهب رسمى از طرف صفويه شناخته شد، ايران را از امپراتورى سنى مذهب عثمانى متمايز مى‏ساخت. امروزه، [امام] خمينى درباره اتحاد مسلمانان جهان در برابر امپرياليسم سخن مى‏گويد. ايشان به جاى تاكيد بر اختلافات شيعه و سنى، بر تمايز ميان اسلام و غير اسلام و دنياگرايى تاكيد مى‏كند. ناسيوناليسم در آموزه سياسى خود مفهومى بسيار متمايز از شكل غربى آن است. همان طور كه در مراحل اوليه جنبشهاى طرفدار وحدت اعراب و طرفدار وحدت آفريقا مى‏بينيم، استقلال ملى تنها اولين قدم جهت تاسيس يك واحد سياسى بزرگتر است; مثلا ملت آفريقا، ملت عرب و يا ملت اسلام. ناصر سوسياليست و طرفدار وحدت اعراب و قذافى طرفدار وحدت اعراب و طرفدار وحدت اسلام، هر دو اشكالى از سازمان سياسى و اتحاد اجتماعى را وراى دولت ترسيم مى‏كردند. [امام] خمينى اعتقاد داشت كه تاسيس جمهورى اسلامى ايران، اولين قدم در خلق يك كشور اسلامى فدرال است كه ايران يكى از استانهاى آن خواهد بود. اهداف وحدت گرايانه اسلامى [امام] خمينى، همچون جنبشهاى طرفدار وحدت اعراب و طرفدار وحدت افريقا، با وفاداريهاى ناسيوناليستى - ايرانى، قومى، منطقه‏اى و با پوياييهاى نگاهدارنده دولت - ملتها در تضاد است. حكومتهاى مستقر موجود و گروههاى سياسى كه داراى اهدافى ديگر هستند - مانند گروههاى ماركسيست، و عربهايى كه با ادعاهاى رهبرى ايران موافق نيستند - با چنين كوششهايى جهت ادغام، يعنى با تمايلات پان اسلامى مخالف‏اند.

به طور آشكار، مى‏توان از جنبش مذهبى به عنوان عاملى يكپارچه كننده استفاده كرد. عاملى كه نيروهاى مخالف را حول محور مشتركى از مقاومت در مقابل نظم موجود متحد مى‏كند. در حالى كه، مبارزه عليه رژيم شاه به پيش مى‏رفت، اهداف اجتماعى مبهم و كلى باقى مى‏ماند، به طورى كه اتحاد ميان گروههاى مختلف تحت چنين اهداف كلى و مبهمى امكان‏پذير بود. اما رفته رفته، آرمانهايى نظير «خير و صلاح مردم‏»، «ريشه‏كنى فساد»، «از زير يوغ سلطه خارجى در آمدن‏» و «خودكفايى درباره واردات كالاهاى ضرورى‏» به سياستهاى عينى، اختلافات ايدئولوژيكى، مبارزه براى نيل به قدرت و مشروعيت و سطوح مختلفى از توان بالقوه سياسى تبديل شد و توده‏هاى بى‏شكل مردمى كه در خيابانها اعتراض مى‏كردند به گروههاى متمايز با منابع حمايت داخلى و خارجى، و سطوح متفاوتى از مشاركت مستمر و بالقوه، و با ظرفيتهاى متفاوتى براى تبديل اهداف مبهم و پراكنده به سياستها و خواسته‏هاى مشخص بدل شدند.

نتيجه‏گيرى

جنبشهاى مذهبى مى‏توانند به ابزارى براى ابراز نارضايتى اجتماعى راديكال، گردهم آوردن احساسات پراكنده و گروههاى با التزامات مشترك و تنظيم كردن ارزشها و وفاداريهاى مثبت‏به كار روند. اين جنبشها همچنين مى‏توانند ابزارى براى حمايت از امتيازات، و يكپارچه كردن خواسته‏ها و علايق عينى و روابط قدرت تحت‏يك نظام عقيدتى باشند. جنبشهاى مذهبى همچنين مى‏توانند نابرابريها را عقلايى كنند و مردم را تحت پرچم واحدى با هدف تحقق «برابرى اجتماعى‏» بسيج كنند. مذهب، زمانى كه نخبگان مذهبى راست آيين، جنبشهاى بدعتگذار و گروههاى مذهبى نقش خود را در تشكيل دولت - ملتها ايفا نمودند، تمام اين وظايف را در تاريخ اروپا انجام داد. كاتوليك‏گرايى هنوز در اروپاى شرقى به عنوان نوعى پيش‏زمينه ملى، در امريكاى لاتين يعنى جايى كه «الهيات آزاديبخش‏» داراى لحن انقلابى است و در اروپاى غربى به عنوان يك التزام سياسى - اجتماعى براى سازمانهاى حزبى معين، اهميت دارد. در فلسطين اشغالى و پاكستان، مذهب توجيهاتى منطقى براى وجود دولت فراهم مى‏آورد. مفهوم «دنياگرايى‏» در نظريه توسعه، تمايل به چشم‏پوشى از نقشى كه مذهب، جنبشهاى مذهبى و گروههاى ذى نفوذ در فرآيند نوسازى اروپا ايفا كرده‏اند دارد. در مورد جهان سوم، مفهوم تركيب نشده و غير متمايز «دنياگرايى‏» توان بالقوه سياسى و اجتماعى ارزشها و نظامهاى عقيدتى و اشكال سازمانى را ناديده مى‏گيرد.

نمونه ايران مشخص مى‏كند كه اجراى برنامه‏هاى نوسازى لزوما منجر به كاهش نقش سياسى و ضرورت مذهب نمى‏شود. در نظريه نوسازى، تضاد بين مذهب (كه اخلاقى و مبتنى بر ارزش است) و دنياگرايى (كه واقع بين و مبتنى بر عقل است) مسلم و بديهى فرض مى‏شود و اعتقاد بر اين است كه در قلمرو اقتصادى و عمومى، اين دو نظام به طور ذاتى متناقض هستند - هر كدام الگوهاى رفتارى، ارزشها و محركه‏هاى خودشان را دارند. (رقابت در برابر هماهنگى و همكارى، جامعه واقع‏گرا به جاى جامعه احساسى، علاقه به خود به جاى علاقه به خانواده).

مفهوم نظم سياسى و نوسازى و احتياجات عقلايى و عملى نوسازى كه در غرب مشاهده مى‏شود، در ديدگاه [امام] خمينى تابع ارزشهاى مذهبى مى‏باشد. حد صنعتى شدن هم بر اين اساس است. هنوز بسيار زود است كه ديدگاه [امام] خمينى را به عنوان يك «بديل شرقى‏» به جاى فرآيند سياسى سنتى غرب تلقى نماييم; همان طور كه اعلام قبلى دنياگرايى زود هنگام بود. در حقيقت هر دو نوع جوامع، يعنى سنتى و صنعتى، بر اساس نظام ارزشى خود عمل مى‏كنند اگر چه ارزشها، خود متفاوت هستند. هر دو داراى ساختار قدرتى هستند كه اين ارزشها را تفسير كرده و به كار مى‏برند (براى مثال تكنوكراتها و علما); و هر دو با محدوديتهاى نظام بين‏المللى محدود مى‏شوند. ارزشهاى مذهبى مانند ارزشهاى اقتصادى، با قضاوتهاى اخلاقى، محدوديتهاى خارجى و علايق عينى تفسير مى‏شوند. در حالى كه گروه حاكم، تصميماتش را به عنوان دستورات اخلاقى ارائه مى‏دهد، لكن اغلب آنها نتيجه منازعه قدرت و انعكاس روابط آن هستند.