|
|
|
ميزگرد تاملاتي
درباره تمايز جنسي و احكام مجازات
در اسلام موضوع تفاوتهاي
حقوق زن و مرد است كه در تاريخ
16/2/1378 در قم برگزار شده است. در
اين گفتوگو، آيتالله بيات (رئيس
گروه انديشه سياسي پژوهشكده) آقاي
دكتر حاضري(رئيس وقت پژوهشكده و
مدير مسئول پژوهشنامه متين، و
رئيس گروه جامعهشناسي انقلاب
اسلامي) و حجتالاسلام حاضري(عضو
دفتر موسسه تنظيم و نشر آثار امام
خميني(س) در قم) از سويهيات
تحريريه پژوهشنامه متين حضور
داشتند.
طرح رويكردهاي متفاوت و
اجتهادي در زمينههاي علمي به
منظور دامنزدن به مباحث
عالمانه درباره موضوعات مبتلا به
جامعه يكي از مهمترين دغدغههاي
هيات تحريريه در درج اين گفت و
گو است و پژوهشنامه متين آمادگي
دارد تا با دريافت و انتشار نقدهاي
عالمانه درباره محتواي گفت و
گوي ياد شده، مباحث پيرامون اين
موضوع را پيگيري كند.
تاملاتى
درباره تمايز جنسى و احكام مجازات
در اسلام
اشاره:
آنچه در پى مىآيد برآمده از
گفتگوى آقاى دكتر مهرپور با آيتالله
العظمى صانعى درباره موضوع
تفاوتهاى حقوق زن و مرد است كه در
تاريخ16/2/78 در قم برگزار شد. در اين
گفتگو آيتالله بيات (رئيس گروه
انديشه سياسى پژوهشكده) آقاى دكتر
حاضرى (رياست پژوهشكده و مدير مسئول
پژوهشنامه متين) و حجتالاسلام
حاضرى (عضو دفتر مؤسسه تنظيم و نشر
آثار امام در قم) از سوى هيات
تحريريه پژوهشنامه متين حضور
داشتند.
طرح
رويكردهاى متفاوت و اجتهادى در
زمينههاى علمى به منظور دامن زدن
به مباحث عالمانه درباره موضوعات
مبتلابه جامعه يكى از مهمترين
دواعى هيات تحريريه در درج اين
گفتگوست. از اين رو پژوهشنامه متين
آماده است تا با دريافت و انتشار
نقدهاى عالمانه درباره محتواى اين
گفتگو مباحثه پيرامون اين موضوع را
پى گيرد.
مهرپور
(×) : يكى از مسائل مهمى كه امروزه
در دنيا مطرح است مساله تساوى زن و
مرد در حقوق و احكام اسلامى است. در
قوانين بينالمللى و اعلاميه
جهانى حقوق بشر و ديگر مقررات بينالمللى
بر تساوى حقوق زن و مرد و عدم تبعيض
بين آنها تاكيد شده است; اما همانطور
كه مىدانيد در احكام اسلامى، زن و
مرد از نظر حقوقى تفاوتهايى دارند.
البته تفاوتهاى طبيعى ميان زن و مرد
مسلم است; اما سؤال اين است كه آيا
اين تفاوتها به تفاوت در احكام و
قوانين منجر مىشود يا نه؟ با توجه
به قوانينى كه در بسيارى از كشورهاى
اسلامى در مورد زنان وضع شده است
نوعى فرونگرى و تبعيض نسبتبه آنان
ديده مىشود كه از جنبه بينالمللى
سؤال برانگيز است.
به
طور كلى، مهمترين تفاوتهايى كه
ميان زن و مرد وجود دارد به چهار
دسته تقسيم مىشود كه آنها را به
طور مستقل مطرح مىكنم و تفاضا
دارم نظرتان را در مورد آنها ارائه
فرماييد.
اولين
مساله در مورد «سن و مسئوليت كيفرى»
است. يكى از مسائلى كه در مسئوليت
كيفرى افراد نقش دارد سن آنهاست.
اگر سن كسى كه خلافى انجام داده به
حد بلوغ شرعى نرسيده باشد طفل محسوب
مىشود و مسئوليت كيفرى متوجه او
نمىشود. مسئوليت كيفرى متوجه
افرادى مىشود كه به حد بلوغ شرعى
رسيده باشند. حد بلوغ شرعى براى
دختران9 سال تمام قمرى و براى
پسران 15 سال تمام قمرى مقرر شده است.
بنابراين دخترها6 سال قبل از پسرها
به بلوغ شرعى مىرسند و طبعا اگر
خطايى انجام دهند در سنى كمتر از
پسرها مجازات مىشوند; يعنى اگر
دختر 10 سالهاى خلافى مرتكب شود
خودش مجازات مىشود ولى اگر پسر 12
سالهاى جرمى انجام دهد مسئوليت
كيفرى ندارد.
آيتالله
صانعى: يكى از مسائلى كه در جهان و
اسلام حل شده اين است كه طفل
مسئوليت ندارد و وقتى به سن بلوغ
رسيد مسئول مىشود. اما شبهه شما در
اين مورد است كه چرا در اسلام سن
تكليف و مسئوليتپذيرى دختر و پسر
تفاوتش زياد است. دختر از9 سالگى
مكلف مىشود و پسر از 15 سالگى. اين
تفاوت سن تكليف هم در اعمال عبادى
مؤثر است و هم در مجازاتهاى قانونى.
اگر دخترى 8 ساله دزدى كند كمى از
ناخنش را خراش مىدهند و اگر دختر 10
ساله دزدى كند دستش را قطع مىكنند.
اما اگر پسر13 ساله دزدى كند ناخنش
را خراش مىدهند و دستش قطع نمىشود.
تفاوت سن بلوغ دختر و پسر را6 سال
دانستيد و آن را به جنسيت دختر و پسر
برگردانديد.
مسالهاى
كه طرح كرديد دو جنبه دارد: يكى
تفاوت دختر و پسر در سن تكليف و
ديگرى در سن مجازات. در مورد جنبه
اول بايد بگويم كه به نظر ما تفاوت
سن تكليف دختر و پسر6 سال نيست، بلكه
2 سال است. چون سن بلوغ دختر13 سالگى و
سن بلوغ پسر 15 سالگى است. پس دختر و
پسر در بلوغ عبادى و تكليفى دو سال
با هم فاصله دارند و اين به جايى هم
ضرر نمىرساند و با مسائل حقوقى هم
سروكار ندارد. در دنيا هم پذيرفتهاند
كه بلوغ جنسى زن قبل از بلوغ جنسى
مرد است و ثابتشده است كه 70 درصد
دخترها در13 سالگى بالغ مىشوند;
ولى پسرها در سن13 سالگى حالت
مردانگى پيدا نمىكنند و غدد جنسى
آنها ترشح نمىكند. بنابراين بلوغ
جنسى در دختر و پسر تفاوت تكوينى
دارد و قابل انكار هم نيست. غدد جنسى
دختر زودتر و غدد جنسى پسر ديرتر
ترشح مىكند. در اسلام در بحث
عبادات و سن تكليف ابتدا به رشد غدد
جنسى توجه شده و بعد از آن به سن
تكليف اشاره شده است، آن هم در
صورتى كه نشانهاى در غدد جنسى
بروز نكرده باشد. از نظر حقوق مدنى
همانطور كه مىدانيد فقط بلوغ
ملاك نيست و «رشد» هم مطرح است: «فان
انستم منهم رشدا فادفعوا اليهم
اموالهم». (1) در اجراى قانون
مدنى مهم نيستسن دختر و پسر چند
سال باشد، آنچه مهم است رشد است. طفل
وقتى رشيد شد اموالش در اختيارش
قرار مىگيرد و مىتواند در آن
تصرف كند.
از
نظر قانون مجازات هم رشد معتبر است.
رشد يعنى علم و آگاهى در حدى كه فرد
بداند كارى كه مىكند مجازات معين
دارد و جرم است. علم به اينكه كارش
جرم است و مجازات او چقدر است او را
مستحق مجازات مىكند نه سن و سال;
يعنى اگر پسرى16 ساله يا 18 ساله علم
به جرم نداشته باشد رشد نكرده است.
مثلا، كسى كه آدمكشى با سيلىزدن
در نظرش تفاوتى نداشته باشد علم به
جرم آدمكشى ندارد. كسى كه جرمى به
او تفهيم نشده باشد قابل مجازات
نيست.
ما
حتى به حديث «اما علمت ان القلم
يرفع عن ثلاثه: عن الصبى حتى يحتلم و
عن المجنون حتى يفيق و عن النائم
حتى يستيقظ» (2) هم اشكال
كرديم كه در آنجا صباوت مطرح است نه
سن بلوغ.
احتلام
به معنى جمعشدن حواس است وقتى كسى
محتلم شد عقلش مىرسد. احتلام
نشانه است و به همين دليل در كنارش
ديوانه و خوابيده آمده است. كسى كه
محتلم نشده هنوز افكارش جمع نشده
است; چون تصميم مىگيرد و بعد از
تصميمش برمىگردد. اگر ترشح غدد
جنسى باعث تغيير روحيه مىشود و
فرد را از حالت صباوت و كودكى و
تصميمگيرى عجولانه خارج مىكند;
ما تفاوتى ميان زن و مرد قائل نشديم.
اين تفاوت ميان آنها تكوينى است.
بنابراين شرط اصلى در مجازات رشد
است نه سن.
مقتضاى
اطلاق و عموم ادله قصاص و ديات آن
است كه صبى مميز كه اهل درك و تشخيص
است و خود خوبيها و بديها و مجازات
داشتن اعمال بد را درك مىكند
مسئول اعمال خويش است. آرى، غيرمميز
كه مانند ديوانه است و بايد خويشان
و اقوام و عاقلهاش از او مواظبت
نمايند مسئوليت مالى اعمالش بر
عاقله است و حديث «عمد الصبيان خطا
تحمله العاقلة» مربوط به چنين
موردى مىباشد و مطابق با قواعد و
مذاق شرع است چون بر عاقله است كه
جلو جنايتها و ضرب و جرحهاى او را
بگيرد... و اما وجه اينكه مميز مدرك
خوبيها و بديها، به نحوى كه در اول
بحث گذشت، عمدش با عمد ديگران در
مواد سبق تصميم و قصد قتل تفاوتى
ظاهرا ندارد، اطلاقات و عمومات
قصاص است; اما وجوهى كه براى الحاقش
به غير مميز ذكر شده يكى از آنها
همان حديث عمد الصبيان بود كه با
قطع نظر از ضعفى كه در سندش ممكن استباشد،
گذشت انصراف آن از مميز و اختصاص به
غيرمميز، و ديگرى حديث رفع قلم كه
آن هم از جهاتى مخدوش مىباشد.
قلم
قصاص على الافراد نمىباشد تا
مرفوع شود. بل على الموضوع است فان
القتل موجب للقصاص كما ان البول
موجب لنجاسة ملاقيه كما انه ناقض
للوضوء او ان اتلاف المال سبب
للضمان و غيرذلك ممايكون وضعا على
الموضوع لاعلى المكلف. (×)
به
هر حال، ما معتقديم طفل و صبى (نه در
دختر و نه در پسر) مطلقا مجازات
ندارد. جرم همراه با درك و شعور
مجازات دارد. كسانى كه مىخواهند
سن يعنى يك امر تكوينى را در
جلوگيرى از مجازات داخل كنند
كارشان از نظر عقلى اشكال دارد و هم
از جهت نقلى و شرعى كه اجمال هر دو
را عرض كردم.
مهرپور:
ما به هر حال يك ملاك خارجى ملموس
براى متمايزكردن صبى از بزرگسال
لازم داريم. اگر شما فقط بگوييد
رشد، تكليف مردم روشن نيست. در
قانون مدنى هم، در حال حاضر تكليف
روشن نيست. بالاخره بايد مشخص شود
تا چه زمانى اين شخص را كودك مىدانيم
و از چه زمانى او را بزرگ محسوب مىكنيم.
آيتالله
صانعى: مانعى ندارد سن قرار دهيد،
اينكه بحثى ندارد. چون مقررات
حكومتى است. شما طبق مبناى غالب سن
قرار دهيد وقتى مورد خلافى براى آن
پيدا كرديد ادعا مىكنيد اين فرد 14
ساله به رشد رسيده است و با تشخيص يا
با سبق تصميم كسى را كشته است. در
اينجا ديگر با او مثل بزرگسال رفتار
مىشود.
مهرپور:
آيا مىتوانيم اين مبناى غالب را
در مسئوليت كيفرى بياوريم و با دختر
و پسر يكسان برخورد كنيم و سن بلوغ
را ملاك قرار ندهيم؟
آيتالله
صانعى: چه مانعى دارد؟ چطور در مورد
راىدادن اينطور رفتار كرديد و
اشكالى پيش نيامد. بنده معتقدم اگر
فقه اسلام بدرستى پياده شود همه
دنيا در مقابل آن تسليم مىشوند.
متين:
اگر ممكن است كمى مفصلتر در مورد
اين موضوع صحبت كنيد. اگر بخواهيم
مجازاتها را به طور مجزا بررسى كنيم
آيا ملاك مجازات در همه موارد رشد
است و جنسيت تاثير ندارد؟
آيتالله
صانعى: به طور كلى، مجازاتها به سه
دسته تقسيم مىشود: 1) حدود; 2)
تعزيرات;3) قصاص. قصاص جزء حدود نيست
چه قصاص نفس و چه قصاص عضو.
در
باب حدود، سن دختر و پسر در جارى شدن
حدود تاثير دارد. بر دختر از13 سالگى
حد جارى مىشود و بر پسر از 15 سالگى.
گناهانى كه حد براى آنها تعيين مىشود
يا منشا جنسى دارد و يا منشا
غيرجنسى. زنا گناهى است كه منشا آن
غريزه جنسى است همينطور قذف. در
گناهانى كه منشا آنها غريزه جنسى
استسن دختر و پسر لحاظ مىشود.
چون هم اسلام تصريح دارد كه غريزه
جنسى دختر زودتر از پسر ظاهر مىشود
و هم در عالم تكوين ثابتشده است.
سن در اينجا براى بلوغ دختر و پسر يك
اماره است. دختر در13 سالگى و پسر در
15 سالگى به بلوغ سنى مىرسند و ممكن
است مرتكب جرم و خطاى جنسى بشوند.
فكر نمىكنم اختلاف در مجازات
تبعيض باشد; چون به اختلاف تكوينى
برمىگردد.
سرقت
و شرب خمر از گناهانى است كه منشا
غيرجنسى دارد. در سرقت اگر فرد
اقرار به سرقت كند مجازات مىشود
چون اقرار معنايش اين است كه خودش
گناهش را قبول دارد و بايد مجازات
شود. دوباره اشكال پيش مىآيد كه
دختر در13 سالگى و پسر در 15 سالگى
مجازات مىشود. اگر معيار را «حتى
يبلغ الحلم» بگيريم، فردى كه
محتلم شده قدرت تصميمگيرى دارد;
حالا تفاوت ندارد زن باشد يا مرد،
بالاخره از حالت كودكى خارج شده و
به زن يا مرد تبديل شده و ديگر كودك
نيست. در حقيقت معيار مجازات اين مىشود
كه وقتى فرد به بلوغ رسيد آيه برايش
خوانده شد، متوجه جرم شد، ديگر در
حالت كودكى مرتكب جرم نشده و در حال
بزرگسالى مرتكب جرم شده است; يعنى
در حالت مردانگى و زنانگى. دختر
بنابر طبيعتش در موقع خاصى به حلم
مىرسد و پسر در موقع خاص ديگرى.
بنابراين باز جنسيتسبب اين نشده
كه يكى زودتر مجازات شود و ديگرى
ديرتر. به تعبير شهيد مطهرى در كتاب
نظام حقوق زن در اسلام اين تبعيض
نيست، تفاوت است و درواقع تساوى است.
مهرپور:
اجازه دهيد نكتهاى را عرض كنم. در
نظام قانون مدنى به هر حال مقطع سنى
ازدواج دختر پايينتر از پسر است.
در كشورهاى ديگر هم شايد همينطور
باشد. البته آنها معمولا بين سن رشد
و بلوغ تفاوت نمىگذارند، در حالىكه
در طبيعت و عالم تكوين چنين تفاوتى
وجود دارد.
طبق
فرمايش شما در مسئوليت جزايى و
مسائل حقوقى آنچه مهم است رشد
عقلانى است و اين محرز است كه رشد
دختر زودتر از رشد پسر است. البته مىشود
اين تفاوت را امتيازى براى زن محسوب
كرد; چون شخصيت دختر زودتر از شخصيت
پسر شكل مىگيرد. دختر مىتواند
زودتر از پسر در امور مالى خود دخل و
تصرف كند و مسئوليتش هم بيشتر است و
حتى مىتوان ادعا كرد كه در
انتخابات و راى دادن هم نبايد دختر
و پسر را يكسان در نظر گرفت و بايد
براى دختر سهم بيشترى قائل شد. در
مسائل اجتماعى هم بايد اين نظر را
داشت كه دختر13 ساله بيشتر مسائل
اجتماعى را درك مىكند و رشد
عقلانى و اجتماعى بيشترى دارد; اما
در عرف و عادت همه اين مسائل
اينگونه نيست.
متين:
در علوم انسانى جديد و روانشناسى
رشد و شخصيت پذيرفتهاند كه تفاوت
جنس در فعالشدن غدد جنسى تاثير
دارد; اما تاييد نشده است كه تفاوت
جنس در رشد عقلانى هم مؤثر است.
آيتالله
صانعى: حق با شماست. هيچگاه رشد
عقلانى، تابع غدد جنسى نيست; بلكه
تابع وراثت، محيط، اجتماع و چيزهاى
ديگر است.
مسئوليتهاى
حقوق مدنى هم تابع بلوغ است و هم
تابع رشد. چون درك مسائل مدنى
نيازمند تجربه است و صرف لحاظ سن
كافى نيست. كسى كه مىخواهد خانه
بخرد بايد تجربه خريد و فروش داشته
باشد و تجربه با گذشت زمان به دست مىآيد.
در امور مالى و در حقوق مدنى و
ازدواج احتياج به رشد است. فرد بايد
رشيد باشد تا بتواند ازدواج كند.
ثيبه هم باشد بايد رشيده شود.
اما
درباره جرمهايى كه حدود دارند; مثل
اينكه دزدى بد است اين ديگر احتياج
به رشد و فرهنگ ندارد، همين كه
بفهمد دزدى بد است كافى استيا اگر
آيهاش را براى فرد خوانده باشند
كه دزدى بد استبراى مجازات او
كافى است. كسى كه بدى جرمى را بفهمد
رشد جزايى پيدا كرده و كسى كه رشد
جزايى پيدا كند قابل مجازات است. به
طور كلى انسان گناه و جرم را خيلى
قبل از سن بلوغ مىفهمد، منتها
اسلام اين را منوط كرده به بروز
مردانگى و زنانگى والا هر بچهاى
مىفهمد كه سر راه مردم را گرفتن
جرم است. اسلام فقط به اين دليل كه
درك دوران كودكى زودگذر استحدود
براى آن قرار نداده است; اما درك
دوران مردانگى و زنانگى كه زودگذر
نيستحدود دارد. بنابراين ما نمىخواهيم
در مورد كل رشدها يك نظر بدهيم. رشد
در جرم و ارتكاب جرم خيلى زود حاصل
مىشود. اما اسلام تصميم در مورد
رشد قبل از سن بلوغ را تصميم قبل از
اجتماع حواس مىداند و تصميم بعد
از تكليف را تصميم بزرگسالانه. ممكن
استبچه6 ساله بفهمد آدمكشى بد
است. به قول مرحوم فلسفى بچه هم
خيانت در امانت را مىفهمد. فقط
اسلام مىگويد هنگامى كه درك هست،
آگاهى هست اما هنوز حلم نيست;
تصميمات كودكانه است. كودك مىسازد
و خراب مىكند. زمانى كه فرد از
تصميمات كودكانه خارج شد مسئوليت
جزايى دارد. اما اينكه چه زمانى از
تصميمات كودكانه خارج مىشود
بستگى به تكوين دارد. دختر برحسب
طبع و غالب از13 سالگى از كودكى خارج
مىشود و پسر از 15 سالگى.
نتيجه
كلى اين شد كه رشد، نه رشد به صورت
مطلق، رشد جزايى از قبل از سن بلوغ
هست و كودك ممكن است مرتكب آن شود;
اما آن ارتكاب، ارتكاب كودكانه است.
اين را هم ما قبول داريم هم اسلام
گفته است و هم تكوين مىگويد.
مهرپور:
در قانون ما بايد يك قاعده كلى
ارائه كنيم. وقتى مىگوييم اين فرد
هنوز درك و شعور معامله يك 10 تومانى
را ندارد، چطور مسئوليت جزايى مىتوانيم
براى او قائل شويم؟
آيتالله
صانعى: در معاملات بزرگ حق تصرف در
اموالش را ندارد اما در حد متعارف
معاملاتش نافذ است. تازه اگر حق
تصرف در اموالش را به او ندهيم ظلمى
به او نكرده و مسئوليت ديگرى را
زياد كردهايم. اما اگر اين فرد
بخواهد عفت عمومى را لكهدار كند،
دزدى كند، سر راه مردم را بگيرد،
اينجا ديگر خروج از طفوليت مطرح است.
جرمهاى قبل از طفوليت مجازات ندارد
و بعد از طفوليت مجازات دارد.
اما
در مورد تعزيرات. تعزيرات به طور
كلى حوزه وسيعى دارد و مطلقا در دستحكومت
است و به اشخاص ارتباطى ندارد; يعنى
اينطور نيست كه شخص بگويد اين تعزير
به صورت قانون دربيايد. «بما يراه
الحاكم» يعنى «بما يراه الحكومة».
حق هم همين است كه تعزيرات در دستحكومتباشد.
بعضى فكر مىكنند «بما يراه القاضى»
داريم اما درواقع «بمايراه الوالى
و الحاكم» داريم. در روايتى هم «بيده
الحكم» داريم كه به معناى حكومت و
حاكم است. حاكم كسى است كه با توجه
به قرائن عقلى و عقلايى مىتواند
مجازاتى تعيين كند كه مناسب با مجرم
باشد. حاكم مىتواند نسبتبه كودك
يك برخورد داشته باشد، نسبتبه
ضعيف برخوردى ديگر و نسبتبه غنى
برخوردى ديگر. الان وضعيت دادگاهها
اينطور شده كه يك قاضى هم مرموزترين
قتلها را بررسى مىكند و هم ارتكاب
به جرم يك كودك را. در حالىكه در
بيشتر كشورهاى جهان همانطور كه
زندان كودكان از بزرگسالان جداست
قاضى كودكان هم از قاضى بزرگسالان
جداست.
در
مورد قصاص ما دليلى نداريم كه حتما
بايد فرد به بلوغ سنى رسيده باشد و
خردسال نبايد قصاص شود. دليلهايى كه
براى اين مطلب اقامه شده استيكى«عمد
الصبيان خطا تحمله العاقلة» است.
فقها فرمودهاند صبيان يعنى
كودكان غيربالغ. كسى كه غيربالغ است
مطلق عمدش به گردن عاقله اوست. عرض
ما اين است كه معناى روايت اين نيست
چون چنين حكمى برخلاف ضوابط است.
اين تعبير از روايتبيان ديگرى است
از:
گنه
كرد در بلخ آهنگرى به تستر زدند
گردن مسگرى
در
حالى كه آيه صريح داريم كه «ولاتزر
وازرة وزر اخرى». (3) چگونه
است كه وقتى صبيان مرتكب جرمى شد
بايد عاقله جرمش را بدهد؟ اين
برخلاف قواعد و ضوابط است. ما با
توجه به مناسبتحكم و موضوع مىگوييم
كه حديث اين را نمىگويد. حديث مىخواهد
آن صبيانى را بگويد كه مسئوليتش به
عهده عاقله است. كودكانى كه هنوز
تحتسرپرستى عاقله هستند، عاقل به
آنها مىگويد بنشين، بلند شو، و يا
اگر كسى كودك را آزار داد ديگران به
او اعتراض مىكنند كه چرا بچه را
اذيت كردى، اين كه نمىفهمد، اگر
كار بدى كرد به بزرگترش بگو. منظور
حديث، چنين كودكى است، كودكى كه
كنترلش در دست ديگران است و هنوز
مشمول اصول تربيتى پدر و مادر است.
به همين دليل در كنار آن ديوانه
آمده است. «عمد المجنون خطا تحمله
العاقلة»، كه اگر ديوانه كسى را
كشت گناهش متوجه عاقلى است كه مسئول
نگهدارى اوست. اگر از «عمد الصبيان
خطا تحمله العاقلة» چنين نتيجهاى
بگيريم مطابق با فهم عقلايى نتيجهگيرى
كردهايم و گر نه صبيانى كه ديگر
كنترلش در دست عاقل نيستخطايش هم
برعهده عاقل نيست.
مهرپور:
در ماده 1215 قانون مدنى آمده است:
مسئوليتخساراتى را كه كودك و
مجنون به بار مىآورند برعهده
خودشان است; يعنى خسارت از اموال
خود آنها پرداخته مىشود. در قانون
مجازات اسلامى همين را داريم; يعنى
ما صبى و مجنون را از نظر مسئوليت
مدنى مبرا نمىدانيم. اگر صبى يا
مجنون شيشهاى را شكستيا خسارت
ديگرى وارد كرد خسارت از اموال خود
او پرداخت مىشود و سرپرست و ولى
طرف دعوا قرار مىگيرد.
در
قانون مسئوليت مدنى هم كه بعد از
قانون مدنى در سال39 به تصويب رسيد
آمده است كسى كه سرپرستى كودك و
مجنون را برعهده دارد اگر در
نگهدارى آنها تقصير كند از لحاظ
مالى مسئول است و پرداختخسارات
مستقيما بر عهده اوست.
البته
مىبينيم تعارضى بين ماده7 قانون
مسئوليت مدنى و قانون مدنى وجود
دارد. قانون مدنى طبعا مبتنى بر
موازين شرعى است و طبق آن مسئوليت
مالى به عهده خود كودك و مجنون مىباشد.
اما قانون مجازات اسلامى در مورد
قتل مىگويد اگر كودك يا مجنون
عمدا كسى را كشتخطا محسوب مىشود
و قصاص لازم نيست. وقتى خطا محسوب شد
ديه آن پول مىشود و پرداخت آن
برعهده عاقله است.
آيتالله
صانعى: شما قوانين مدنى و مصوب را
كارى نداشته باشيد. آنچه بنده مىتوانم
خودم را قانع كنم اين است. بنده عرض
مىكنم اينكه مىگويند «عمد
الصبيان خطا تحمله العاقلة» به
اين معنى نيست كه اگر پسر 14 سالهاى
كسى را كشت ديهاش برعهده عاقله
باشد. او ديگر كنترلش از دست پدر و
مادر خارج شده است. چنين شخصى خودش
مسئول اعمال خودش است.
مهرپور:
عاقله و سرپرست هميشه يكى نيستند.
گاهى بچهاى پدر ندارد و مرتكب قتل
شده است و مثلا پسرعمويى دارد كه
عاقله او محسوب مىشود. بنابراين
نمىتوان هميشه اين دو را يكى در
نظر گرفت.
آيتالله
صانعى: طبع عاقله اين است; طبع عاقله
عقل، يعنى منع است. عاقله را عاقله
مىگويند چون جلو كودك را مىگيرد.
اگر جايى خلافى از او سرزند با طبع
عاقله ناسازگار است.
مهرپور:
اگر ولى نباشد كه خود به خود كسى قيم
نمىشود. پدر يا جد پدرى ولى قهرى
است; اما اگر پدر يا جد پدرى نبود
ولى حاكم مىشود و قيم تعيين مىكند.
آيتالله
صانعى: در آنجا ممكن استبگوييم
اگر كسى را سرپرست قرار دادند، همان
فرد ضامن مىشود. ما وقتى از اين
جمله چنين برداشتى داريم لوازم آن
را هم بايد بپذيريم. وقتى حكم داريم
كه «لاتزر وازرة وزر اخرى» حكم
شامل عاقلهاى هم كه مسئوليتسرپرستى
را دارد مىشود. به نظر بنده اصل
قصاص است. هر كسى كه آگاهانه گناهى
انجام مىدهد بايد مجازاتش را
ببيند و حديث «رفع القلم» باعث
رفع مجازات از او نمىشود و شايد
معناى معروفى كه مىگويد حديث رفع،
احكام وضعيه را برنمىدارد، همين
است. رفع القلم آنجايى شامل صبى مىشود
كه قلم روى افراد آمده است. آنجايى
كه قلم روى افراد نمىآيد و قلم روى
موضوعات است آن را برنمىدارد. به
نظر بنده اينكه سن مجازات پايين
بيايد مانعى ندارد و پسر و دختر هم
هيچ تفاوتى با هم ندارند. آنجايى كه
عنصر معنوى جرم پديد آمد مجازات
برعهده مجرم استبا هر سن و هر
جنسيتى. هر قدر سن مجازات پايينتر
بيايد آمار جنايات در جامعه پايين
مىآيد. درست است كه بايد يك سنى را
ملاك قرار دهيم; اما كارشناسان مىتوانند
اين سن را از 18 سال مثلا به17 سال
تقليل دهند و بگويند با پيشرفت
وسايل در اين دوره از زمان، يك كودك17
ساله فهم و درك انجام جنايت را دارد.
وقتى سن قرار داده شد ديگر دختر و
پسر ندارد و با هر دو يكسان رفتار مىشود.
مهرپور:
دومين مساله در مورد «شهادت» است.
در مورد اعتبار شهادت هم، زن و مرد
با يكديگر تفاوت دارند. ما در باب
شهادت در مقررات قانون مجازات
موارد مختلفى داريم. در ميان همه
اين موارد فقط قتل خطايى با شهادت
دو زن و يك مرد ثابت مىشود. اگر
اشتباه نكنم در دو مورد ديگر هم
شهادت سه يا چهار زن عادل به علاوه
يك مرد يا دو مرد عادل مسموع است و
در بقيه موارد فقط شهادت مرد گناه
را ثابت مىكند و شهادت زن پذيرفته
نمىشود. حتى در مواردى كه شهادت زن
پذيرفته شده استشهادت دو زن برابر
با شهادت يك مرد است و بدين ترتيب
شهادت زن نصف اعتبار شهادت مرد را
داراست.
من
در باب فقه هم احصا كردم، معمولا در
فقه هم در اكثر امور كيفرى، شهادت
زن پذيرفته نيست و فقط در امور مالى
است كه شهادت دو زن عادل با شهادت يك
مرد پذيرفته شده است. البته در اين
زمينه مستند قرآنى هم داريم:
فان
لم يكونا رجلين فرجل و امراتان (4)
در
قرآن چند مورد ديگر هم در باب شهادت
آمده كه اسمى از زن و مرد به ميان
نيامده است. يكى در باب زناست:
و
الذين يرمون المحصنات ثم لم ياتوا
باربعة شهداء (5)
و
اللاتى ياتين الفاحشة من نسائكم
فاستشهدوا عليهن اربعة منكم (6)
ديگرى
در مورد وصيت و طلاق است كه فقط دو
شاهد عادل ذكر شده است و سخنى از زن
و مرد بودن در ميان نيست. در روايات
و احاديث هم اعتبار شهادت دو زن
برابر يك مرد مطرح است.
در
سطح بينالمللى سؤال است و خود من
چند سال پيش در كميته حقوق بشر مورد
خطاب واقع شدم كه چرا شما اعتبار
شهادت زن را نصف مرد مىدانيد. آنجا
چند حقوقدان زن حضور داشتند، يكى از
آقايان از من پرسيد اين خانمها به
اندازه من تحصيل كردهاند، مىفهمند
و درك دارند. چرا شما براى شهادت
آنان ارزشى نصف من قائل هستيد؟
آيتالله
صانعى: بحث كلى اين است كه نبايد
نژاد، جنسيت و مانند آن در ارزش
افراد تاثير بگذارد «لافضل للعربى
على العجمى و لا للاحمر على الاسود
الا بالتقوى»، «انا خلقناكم من
ذكر و انثى»، (7) «خلقكم من
نفس واحدة»، (8) « انى لااضيع
عمل عامل منكم من ذكر او انثى».
(9) با توجه به اين آيات و روايات
تفاوتى ميان مرد و زن نيست. نظر مقدس
اردبيلى اين است كه زن مىتواند
قاضى شود. ما هم اين اعتقاد را داريم
ديگران هم چنين چيزى را اعلام كردهاند.
به نظر ما زن مىتواند ولى فقيه شود.
بنده در فقاهت، در مرجعيت و اجتهاد،
مردبودن را شرط نمىدانم. مرد بودن
نه در اجتهاد شرط است نه در مرجع
تقليدبودن. بنابراين زن مىتواند
فقيه شود; مىتواند مرجع شود. «الفقهاء
امناء الرسل». (10) فقيه بايد
امين الرسل باشد، جنسيت اينجا مطرح
نيست.«ان العلماء ورثة الانبياء».
(11) علما وارث انبيا هستند. اين
حديث فقط در مورد علماى مرد نيست و
جنسيت در آن لحاظ نشده است. پس مىبينيم
اسلام از نظر شخصيتى نه يك مورد نه
دو مورد بلكه در دهها مورد شخصيت
مساوى براى زن و مرد قائل شده است.
فقط در يك حديث داريم «و لكن انظرو
الى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا».
(12) اين حديث هم مساله غالب است
كه گفته استبرويد سراغ يك مرد.
درواقع، نظر است كه مهم است. چه كسى
گفته نظر زن بىارزش است و نظر مرد
با ارزش. مسلم است اين نظر اسلام
نيست. چطور مىشود نظر حضرت فاطمه(س)
را كه به او وحى مىشود بىارزش
دانست؟
به
نظر من اقرار زن، قضاى او، مرجعيت
او، رهبرى او، رياست جمهورى او همه
پذيرفته شده و مسلم است. حتى در
قانون اساسى در مورد رياست جمهورى
آمده است «از رجال مذهبى» كه زن هم
بتواند رئيس جمهور شود.
مهرپور:
آيا از نظر شرعى و قانونى در مورد
رئيس جمهورشدن زن مانعى وجود
ندارد؟
آيتالله
صانعى: نه، هيچ كدام منعى ايجاد
نكردهاند.
مهرپور:
در مورد ولايت فقيه چه؟
آيتالله
صانعى: در ولايت هم اشكالى وجود
ندارد. اگر شما قضاوت زن را بپذيريد
كه بنده پذيرفتهام و مقدس اردبيلى
احتمالش را داده است ديگر پذيرفتن
ولايت مانعى ندارد. شما وقتى گفتيد
«الفقهاء حصون الاسلام» (13) درواقع
ولايت را پذيرفتهايد. چون علما زن
و مرد ندارد. حضرت امام(س) در كتاب
ولايت فقيه اين حديث را آورده است.
آنجا هم گفته نشده كه منظور از
علما، علماى ذكور اسلام است. علما
حصون اسلام هستند مرد و زن ندارد.
مهرپور:
بعضى از احاديث هستند كه خلاف اين
مطلب را مىرسانند.
آيتالله
صانعى: همه آن احاديث ضعف سند دارند.
ريشه تمام آنها هم مظلوميتحضرت
زهرا(س) است. يك روايت معتبر در اين
مورد نداريم. عمده آن روايات را
صاحب مستند، قدس سره، در كتاب
القضاء نقل فرمودهاند.
اما
در مورد اعتبار شهادت. اولا بايد
بگويم شهادت امتياز نيست، دردسر
است. ثانيا امروزه در دنيا شهادت
مطرح نيست آنچه مطرح است قرائن است.
درواقع امروزه شهادت از آن جهت كه
شهادت است معتبر نيستبلكه از آن
جهت كه اماره و نشانه است معتبر است.
آيا كسى تا به حال گفته ميان زن و
مرد در اماره و قرائن تفاوت وجود
دارد؟ بسيار نادرند كسانى كه بين زن
و مرد در قرائن تفاوت قائل شدهاند.
بلكه شايد چنين افرادى از
صاحبنظران وجود نداشته باشند. آنچه
در دنياى امروز مطرح است قرينه است
نه شهادت. دنياى امروز اصلا شهادت
ما را ندارد; شهادت خاص خودش را دارد
كه ما هم آن را پذيرفتهايم. اين در
مورد قسمت اول بحثشما.
قسمت
دوم بحثشما اين بود كه چرا شهادت
دو زن عادل پذيرفته نمىشود; اما
شهادت دو مرد عادل پذيرفته مىشود؟
بنده دليل اين مساله را براى خودم
اينطور توجيه مىكنم كه چون اسلام
نمىخواهد زن سروكارش به دعوا و
دادگاه بيفتد و هر روز به دادگاه
برود و بيايد چنين حكمى صادر كرده
است. ما ترجيح مىدهيم زن به كار
خودش رسيدگى كند. اگر خانهدار استخانهدارى
كند. اگر متفكر است كارش را انجام
دهد. شايد جامعه روزى به اين سو پيش
برود كه نقش زنها در آن بسيار
مؤثرتر از نقش مردها باشد. بعضى از
زنها استعدادشان به مراتب بالاتر
از مردهاست. با توجه به اين پيشبينى
هم مىتوان پاسخگو بود كه اسلام
خواسته زنها از كارشان بيكار نشوند.
در اداى شهادت چيزى جز به دادگاه
رفتن و برگشتن وجود ندارد. اسلام
خواسته زنها گرفتار دردسر نشوند; و
گرنه امتيازى از زنها ساقط و حقى
تضعيف نشده است. در اسلام هدف
خردكردن شخصيت زن نبوده است. اگر مىخواستشخصيت
زن را خرد كند كه حق حكومت و ولايت،
كه مرتبه بسيار برترى نسب به شهادت
دارد به آنان نمىداد.
مهرپور:
اينجا يك نكته پيش مىآيد. آنچه شما
به صورت مسلم فرض مىكنيد; يعنى
اينكه قضاوت، ولايت و حكومت زن
اشكال ندارد از ديدگاه اسلام و
فقهاى اسلام مسلم نيست و بسيارى
معتقدند زن نمىتواند چنين
مسئوليتهايى را در جامعه به عهده
بگيرد.
آيتالله
صانعى: من قوانين اسلام را برحسب
صناعت فقهى و فقه صاحب جواهرى و شيخ
انصارى، رحمهماالله، معرفى مىكنم
و فتواهاى معروف در اين مورد مد
نظرم نيست. من با توجه به شواهد و
قرائن ادله فقهيه نتوانستم خودم را
قانع كنم كه اسلام چنين حقى براى
زنها قائل نشده است.
متين:
اگر شواهد و قرائن و ادله به گونهاى
باشد كه اين مساله را براى شما به
صورت مسلم درآورد ديگران هم بايد به
چنين نتيجه و تشخيصى برسند. در حالى
كه ديگران هم بنابر قرائن و شواهد و
ادله به نتيجه رسيده و فتوا دادهاند
كه زن نمىتواند از چنين حقوقى
برخوردار باشد.
آيتالله
صانعى: من حرفى ندارم. اگر كسانى كه
چنين فتواهايى دادند بتوانند هم
خودشان را قانع كنند و هم پاسخ بينالمللى
براى اين مساله داشته باشند ايرادى
ندارد. من به اين صورت توانستم خودم
را قانع كنم و اسلامى هم كه به آن
مؤمن هستم دينى طرفدار حقوق بشر است.
من اعتبارات و ادله را در نظر گرفتم
و به اين نتيجه رسيدم، شخص ديگرى
ممكن استبه نتيجه ديگرى برسد، من
ضامن نظر او نيستم. او هم در نظرش يا
يك اجر دارد و يا دو اجر «ان للمصيب
اجرين و للمخطىء اجرا واحدا».
(14)
متين:
مساله ديگرى در مورد شهادت زن مطرح
است، فرض كنيد تخلفى رخ داده و پنج
زن شاهد آن بودهاند. اگر شاهدى
براى اين تخلف بخواهند بايد چهار زن
در دادگاه حضور پيدا كنند. در حالى
كه اگر پنج مرد اين تخلف را ديده
باشند رفتن دو نفر از آنان براى
اداى شهادت كفايت مىكند. چنين
مواردى نشاندهنده ارزش كمتر
شهادت زنهاستيا گرفتارى تعداد
بيشترى از آنان؟
آيتالله
صانعى: ما مىخواهيم خانمها به
محكمه نروند به اين دليل مىگوييم
قاضى به جاى استفاده از شهادت آنان
به دنبال ادله ديگرى بگردد تا زنها
پايشان به محكمه كشيده نشود. اسلام
استفاده از شهادت زنها را مشكل كرده
تا آنها كمتر به دادگاه رفت و آمد
داشته باشند. تلقى من در مورد شهادت
زنها اين است. اين تلقى هم با ديدگاه
«النساء عى و عورة» و «جهاد
المراة حسن التبعل» سازگار است و
هم با ديدگاهى كه پيشبينى مىكند
زنها در آينده وقتشان بسيار
ارزشمندتر از آن است كه آن را در
دادگاه تلف كنند. در ضمن، نه حقى از
زنها ضايع شده، نه ارزشى را از دست
دادند و نه تضعيفى صورت گرفته است.
مساله
ديگر در مورد خود شاهد است. مگر ما
هر شاهدى را براى شهادت دادن قبول
مىكنيم؟ شاهد بايد عادل باشد;
يعنى بايد ملكه عدالت داشته باشد و
مرتكب گناهان كبيره و صغيره نشده
باشد حتى خلاف مروت هم انجام نداده
باشد. بعد هم كسى كه مىخواهد شهادت
بدهد بايد تمام خصوصيات جرم را
بگويد. در كل تاريخ قضاى اسلامى شما
بندرت يك حكم جزايى خواهيد ديد كه
قاضى فقط با حكم دو شاهد عادل حكمى
صادر كرده باشد. چنين مواردى بسيار
نادر است.
مهرپور:
توجيه شما در پاسخ به اينكه چرا
اسلام شهادت زن و مرد را مساوى نمىداند
اين است كه اسلام نمىخواهد زنها
به دادگاه رفت و آمد داشته باشند.
اما نكته ديگرى مطرح است و آن اينكه
در طلاق بايد دو مرد عادل شاهد
باشند و شهادت دهند تا طلاق صحيح
باشد; اگر دو زن عادل شاهد باشند و
شهادت دهند طلاق صحيح نيست.
آيتالله
صانعى: باب طلاق اصلا باب شهادت
نيست. باب طلاق قيد و بند است. اين
قيد در طلاق گذاشته شده كه طلاق با
حضور دو نفر صورت گيرد. وگرنه كسانى
كه شاهد مىشوند نه زن را مىشناسند
نه مرد را. آقاى مطلق مىگويد زن
فلانى مطلقه است. اينها اصلا نمىدانند
فلانى اسمش چيست.
متين:
سؤالى كه از خدمتتان داريم اين است
كه شما فرموديد اسلام تفاوتى ميان
زن و مرد قائل نشده است. اگر واقعا
اينطور است در مورد شهادت هم نبايد
تفاوت قائل مىشد. در حالى كه در
قرآن آمده است: «فان لم يكونا رجلين
فرجل و امراتان ممن ترضون من
الشهداء ان تضل احداهما فتذكر
احداهما الاخرى» (15) چطور از
زنان با تضل و گمراهى ياد شده ولى
چنين صفتى به مردها نسبت داده نشده
است؟
آيتالله
صانعى: اين نكتهاى است كه علامه
طباطبايى(ره) به آن پاسخ داده است.
تضل يعنى زن ممكن است در امور منزل،
در امور عاطفى، در امور مادرى گاهى
چيزى را فراموش كند و در آيه تصريح
شده است كه دو نفر لازم است كه اگر
يكى يادش رفت ديگرى يادش باشد.
من
خدمتتان عرض كنم به نظر من اگر
بگوييم اسلام دين زن سالارى استبه
معناى اينكه همه كارهاى سخت و دشوار
را بر عهده مرد گذاشته و همه
راحتيها و آسايشها را براى زن قرار
داده استسخنى گزاف نگفتهايم.
مهرپور:
سومين مساله در مورد «ديه» است. در
قرآن يك آيه راجع به ديه آمده است: «فدية
مسلمة الى اهله» (16) در اين
آيه نه چيزى در مورد زن و مرد بودن
مطرح شده و نه در مورد ميزان ديه.
اگر بخواهيم به روايات بازگرديم
روايات در اين خصوص دو گونهاند:
روايتى كه علماى اهل سنت و شيعه به
آن تمسك مىكنند «دية المراة نصف
الرجل» است. اين روايت مهمترين
سندى است كه اهل سنتبه آن استناد
مىكنند و مىگويند در نامه
پيامبر(ص) به عمروبن حزم آمده است.
روايت
ديگر «دية النفس ماة من الابل»
است كه ابن عليه و اصم از علماى اهل
سنت نقل كردهاند و بنا بر اين چون
نفس بر هر دو (زن و مرد) قابل اطلاق
است; در نتيجه ديه هر دو يكى مىشود.
اين نظريه در ميان فقهاى اهل سنت و
شيعه اعتبار چندانى ندارد.
روايت
«دية المراة نصف الرجل» در الموطا
مالك بيان شده و در تاريخ طبرى
نيامده است. ابن عربى در احكام
القرآن مبناى ديه را رتبه و اعتبار
اشخاص مىداند. وقتى مبنا بر اساس
تفاضل و مرتبه باشد بايد مراتب
افراد را بسنجيم. مرتبه زن هم كه
پايينتر از مرتبه مرد است و لذا
ديهاش هم نسبتبه مرد كمتر است.
مساله
ديگر در مورد ديه اعضا و جوارح است.
بعضى فقهاى اهل سنت معتقدند ديه زن
نصف مرد استحالا چه كم باشد و چه
زياد. چه نفس باشد و چه اعضا.
مشهور
فقهاى ما در قانون مجازات معتقدند
كه مرد و زن تا ثلث ديه كامل مساويند
و از ثلثبه بالا ديه نصف مىشود.
اغلب اهل تسنن هم همين اعتقاد را
دارند. مبناى اين اعتقاد روايتى
معروف از ابان بن تغلب است كه از
امام سؤال مىكند كه ديه يك انگشت
زن چقدر است؟ امام مىفرمايد: ده
شتر; دو انگشتبيستشتر; سه انگشتسى
شتر; چهار انگشت كه مىشود برمىگردد
به بيستشتر. ابان وقتى اين پاسخ را
از امام مىشنود مىگويد من قبلا
اين پاسخ را شنيده بودم و مىگفتم «انما
جاء به الشيطان» مگر مىشود حكم
به اين صورت باشد؟ حضرت در پاسخش مىفرمايند:
«هذا حكم رسولالله». به هر حال «المراة
تعاقل الرجل حتى تبلغ الثلث فلما
بلغ الثلث رجع الى النصف».
حضرتعالى
فتوا داديد كه ديه زن و مرد برابر
است. مىخواستم بفرماييد با توجه
به اين روايات شما چگونه به اين
نتيجه رسيديد؟ به هرحال، تفاوت
ميان زن و مرد را يا بايد بر اساس
آيات و روايات اثبات كرد و يا آن را
به صورت تعبدى پذيرفت. اما توجيه
اين مساله به صورت تعبدى به نظر من
خيلى مشكل است. اسلام به عنوان يك
دين قرار استحكومت كند و احكام
اجتماعى را با توجه به روابط
اجتماعى مردم صادر كند. اگر مسالهاى
قابل توجيه نباشد به اين معنى است
كه يا مصلحتى نداشته، كه ما مصلحتنداشتن
آن را نمىپذيريم، و يا مصلحتى
دارد كه دور از دسترس همه است و در
طول قرون هرچه بشر پيشرفت كرده به
آن پى نبرده است.
آيتالله
صانعى: تمام روايات ديه مربوط به
عمد است و يا وحدت سياق روايات طورى
است كه همه آنها به عمد مربوط مىشود.
از نظر روايات سندا و دلالتا دليلى
نداريم كه بگوييم ديه شبه عمد و خطا
با ديه در عمد نسبتبه زنان مساوى
است، فتواى من هم بر طبق همين ملاك
است. چيزى كه باقى مىماند و بايد
مسالهاش حل شود صحيحه ابانبن
تغلب است. صحيحه ابان به طور روشن يا
هم عمد و خطا را در بر مىگيرد يا
فقط به خطا مربوط مىشود. اين صحيحه
بسيار معروف است و شخصيتخود ابان
هم قابل توجه است. ابان، عصر امام
سجاد، امام باقر و امام صادق(ع) را
درك كرده و از محدثينى است كه امام
صادق(ع) مىفرمايد من دوست دارم شما
در مسجد بنشينيد و فتوا بدهيد.
هنگامى كه ابان از امام در مورد ديه
سؤال مىكند فردى فقيه و ملا بوده
است. در بخشى از صحيحه ابان آمده است:
....
ما تقول فى رجل قطع اصبعا من اصابع
المراة كم فيها. قال: عشرة من الابل،
قلت: قطع اثنتين، قال: عشرون، قلت:
قطع ثلاثا، قال: ثلاثون، قلت: قطع
اربعا، قال: عشرون، قلت: سبحانالله
يقطع ثلاثا فيكون عليه ثلاثون و
يقطع اربعا فيكون عليه عشرون؟ ان
هذا كان يبلغنا و نحن بالعراق فنبرا
ممن قاله و نقول: الذى جاء به شيطان.
فقال: مهلا يا ابان! هذا حكم رسول
الله(ص) ان المراة تعاقل الرجل الى
ثلث الدية فاذا بلغت الثلث رجعت الى
النصف، يا ابان انك اخذتنى بالقياس
و السنة اذا قيست محق الدين. (17)
اين
صحيحه مبعداتى دارد كه من تصور نمىكنم
بتوان حجيت آن را پذيرفت و آن را
قابل احتجاج دانست. من فكر مىكنم
اين حديثبه خاطر شواهد و مبعداتى
كه ذكر مىكنم يا از روى تقيه صادر
شده و يا سهو و نسيان و يا عوارض
ديگرى در آن رخ داده است. به هر حال
اصول عقلائى عدم خطاء و عدم تقيه
جريانش در امثال حديث گرچه از نظر
سند صحيح مىباشد مشكل بلكه ممنوع
است و حجيت روايت منوط به آن جريان
اصول مىباشد. يكى از مبعدات آن اين
است كه ادب و تربيتيك محدث و فقيه
اقتضا نمىكند با امامى كه خودش را
تسليم او كرده است اينگونه صحبت كند.
وقتى ابان از امام سؤال مىكند و
امام در پاسخ مىفرمايد در مقابل
يك انگشت ده شتر، در مقابل دو انگشتبيستشتر،
در مقابل سه انگشتسى شتر و در
مقابل چهار انگشت، بيستشتر. ابان
اينجا پيش خودش متعجب مىشود كه
چرا وقتى صدمه بيشتر مىشود ديه آن
كاهش پيدا مىكند. آن وقت مىگويد:
اين حكم براى من هم مىآمد و وقتى
مىآمد مىگفتم از جانب شيطان است.
از نظر درك فقهى و شم الحديثى من
معتقدم ابان نمىتواند چنين چيزى
گفته باشد. عقلا اينگونه خبر واحد
را با چنين صحبتى حجت نمىدانند.
براى تقريب به ذهن مثالى مىزنم.
اگر در زمان خود ما كسى كه ارادت تام
به حضرت امام(س)، داشتخدمت ايشان
مىرفت و از امام(س) سؤالى مىپرسيد
و امام پاسخى مىداد. حال اگر اين
پاسخ با فكر سؤالكننده نمىساخت
و آن مريد خالص به امام(س) مىگفت
اين حرف شما را شاه هم گفته بود،
شيطان هم گفته بود. شما چنين چيزى را
باور مىكنيد؟ اصلا ادب در مقابل
كسى كه شخص بدون اجازه او پلكهايش
را بر هم نمىزند چنين اقتضايى
دارد؟ من كه چنين تصورى ندارم.
مبعد
دوم اين است كه اين قياس نيستبلكه
يك فهم عرفى است. فقه پر از فهم عرفى
است. اينكه حضرت مىفرمايند يكى ده
شتر، دو تا بيستشتر و... در باب
ضمان طرح مىشود و باب ضمان وحى نمىخواهد.
اين طواف نيست كه بگوييم تعبد است.
فقها همه جا از اين فهم عرفى
استفاده مىكنند. اين چيزى كه مىگويند
كجايش قياس است كه مىفرمايند «انك
اخذتنى بالقياس». اين فهم عرفى
استبلكه اولويت است و اصلا متعلق
به باب ضمان است. آيا قياس اين است
كه ضرر بيشتر و خسارت كمتر باشد؟
اينكه خلاف عقل و قانون ضمان عقلايى
است. وقتى يكى ده تا، دو تا بيست تا،
سه تا سى تا باشد طبعا چهار تا چهل
تا مىشود نه بيست تا. چطور مىشود
امام معصومى كه مسائل را با ذكر
علل، تقريب به اذهان مىكند
اينگونه پاسخ دهد. قانونگذار و حكيم
بايد تا آنجايى كه مىتواند مطالب
را اقناعى جا بيندازد. اينكه من
اينطور مىگويم كمتر در فقه ما هست
و شايد آنجاها را هم علم ما به آن
نرسد كه منظور چيست. اينكه از امام
سؤال شود امام پاسخ بدهد و جواب
براى ابان سنگين باشد و امام براى
اقناع او بفرمايد اين را فقط من نمىگويم
پيامبر هم مىگويد. اين كه نشد
اقناع ابان. اشكال ابان كه به شخص
گوينده برنمىگشت كه امام بگويد
پيامبر هم گفته است، جواب اشكال چه
شد؟
به
نظر بنده ما يا بايد اين روايت را
كنار بگذاريم و بگوييم حجت نيست،
چون ادله حجيت روايت، كه بناى
عقلاست، اينجور روايتها را حجت نمىداند،
و يا اينكه بگوييم به آن شك داريم.
به روايتى كه نه سؤالش درست است و نه
جوابش، و علاوه بر آن مطابق روش
ائمه و شاگردان آنان هم نيست.
من
فكر مىكنم در اينجا باب، باب تقيه
بوده است و امام خواستند بفرمايند
كه ما هم حرف عامه را مىزنيم. عامه
هم كه اين را مىگويند از باب قياس
نمىگويند آنها هم به گفته رسولالله(ص)
تمسك مىكنند. شما ممكن است اشكال
كنيد كه مگر تقيه تا اين حد مىشود.
من معتقدم بعضى اوقات تقيه آنقدر مىشود
كه بايد گفت از مثل زراره بدگويى
بشود، آيا چقدر كار بر مثل امام
صادق، عليه الصلوة والسلام، مشكل
شده كه نسبتبه زرارهاى كه در
محدثين بزرگ شايد چهار نفر در علم و
تقوا و حفظ حديث مثل او پيدا نشوند و
آن همه از او در روايات تعريف شده
باشد، مذمت مىنمايد و او را مورد
قدح قرار مىدهد. روايات ما پر است
از اين تقيهها. بايد موقعيت امام
را در آن دوران در نظر گرفت. بنده
احتمال مىدهم حكم براى عامه است.
ريشه حكم هم از عامه است. عامه نصفبودن
ديه را از رسولالله(ص) نقل كرده
است و الا ما در روايات خاصه نداريم.
امام هم تقيه مىكردند و مىگفتند
حكم عامه صحيح است. بالاتر از آن
اينكه، اصلا نمىخواستند بگويند
قياس باطل است. مىگفتند رسولالله(ص)
فرموده و صحيح است.
بنابراين،
اگر اين روايت را حجت ندانيم، حكم
بقيه روايات ديه كه متضمن بيان
مقدار است و آيه شريفه هم مطلق ديه
را گفته است هم شامل مرد و زن مىشود
و آيه شريفه هم مطلق ديه را گفته است
و در مورد زن و مرد بودن چيزى بيان
نكرده است. پس زن و مرد در ديه مساوى
هستند.
مهرپور:
پس به نظر شما اين روايت قابل
اعتماد نيست؟
آيتالله
صانعى: خير، اضطراب متن دارد.
مهرپور:
آخرين مساله در مورد «قصاص» است.
چنانچه مستحضريد بنا بر فقه ما اگر
مردى زنى را بكشد، براى قصاص مرد
بايد نصف ديه را به او بدهيم. حال
بايد روشن شود توجيهات عارضى اين
حكم چيست؟ آيا بر مبناى كمتربودن
ارزش زن نسبتبه مرد است. چون در
موارد ديگر هم ما در فقه داريم كه
فرد برتر و بالاتر را در مقابل فرد
پستتر و فروتر قصاص نمىكنند. يا
روايتى داريم كه بنابرآن اگر زنى
مردى را بكشد، هم زن بايد قصاص شود و
هم بستگان زن بايد نصف ديه را
پرداخت كنند. البته ظاهرا به اين
روايات عمل نشده است. به هر حال، در
مورد قصاص هم تعادل وجود ندارد.
بعضى از فقهاى اهل سنتبه رد نصف
ديه قائل نيستند، و معتقدند كه «يقتل
الرجل بالمراة»; اما بعضى از
فقهاى اهل سنت نظرشان مانند فقهاى
شيعه است و در بين فقهاى شيعه هم اين
حكم اجماعى است.
در
قرآن سه نوع آيه درباره قصاص نازل
شده است. آيه تفصيلى در اين مورد آيه
178 سوره بقره است كه «الحر بالحر و
العبد بالعبد و الانثى بالانثى».
به نظر من اين آيه دو نكته را بيان
مىكند:
1)
تشريع حكم قصاص و مفيدبودن آن;
2)
تعادل در قصاص; چون شان نزول آيه اين
است كه قبلا اگر كسى كشته مىشد،
خانواده مقتول يا افراد بيشترى از
خانواده قاتل را مىكشتند و يا
فردى را كه شان بالاترى داشت در
مقابل او مىكشتند. اين آيه مىخواهد
بگويد كه قاتل را قصاص كنيد زن باشد
يا مرد، عبد باشد يا حر.
در
بعضى رواياتى كه از ائمه معصومين
داريم و به حضرت رسول باز مىگردد
بيان نشده كه بايد نصف ديه پرداختشود;
ولى در بعضى از روايات، استرداد ديه
يا راضىشدن خانواده زن به گرفتن
نصف ديه مطرح است.
با
توجه به چنين احكامى اين شبهه پيش
مىآيد كه زن شان پايينترى نسبتبه
مرد دارد. بعضى در پاسخ به اين شبهه
كه مقام مرد بالاتر از زن است درصدد
توجيه برآمدند و گفتند از اين جهت
كه مرد نانآور خانواده است و زن
نان خور است ارزش بيشترى براى مرد
در نظر گرفته شده است; چون از دست
رفتن مرد ضربه اقتصادى به خانواده
مىزند، پس بايد نصف ديه را بدهند
كه خانواده اين مرد تا حدودى تامين
شوند. البته اين پاسخ محكمى نيست;
چون معيارها مىتواند عوض شود كما
اينكه در حال عوضشدن هم هست. زمانى
بود كه زن هيچ نقشى در تامين معاش
خانوادگى نداشت ولى الآن نقش دارد.
در آمارى كه در سال 1995 سازمان ملل در
كنفرانس جهانى زن در پكن ارائه كرد
اعلام شد كه يك چهارم زنان دنيا
متكفل مخارج زندگى خانواده هستند و
بيش از يك سوم هم در تامين مخارج
زندگيشان نقش دارند. با توجه به اين
مسائل نظرتان را در اين مورد
بفرماييد.
آيتالله
صانعى: در مورد مساله قتل عمد، چون
مرد نانآور خانواده است اسلام در
مورد قصاص تفاوت قرار داده است و
شما اشكال كرديد كه اگر نقش زنها
مانند مردها شود، ديگر چه تفاوتى
باقى مىماند. بنده عرض مىكنم
اسلام با قوانين خودش چنين حكمى را
داده است. يكى از قوانين اسلام اين
است كه نفقه زن بر مرد واجب است،
قراردادن مهريه بر مرد واجب است و
حتى شرط نداشتن مهر موجب بطلان نكاح
است. ما بايد ميان قانون اسلام و
فرهنگ تفاوت قائل شويم. قانون اسلام
است كه نفقه زن و بچهها برعهده مرد
است. اين فرهنگ و بحث درست نيست كه
با تفاوت فرهنگ بخواهيم آن را
برعهده زن بگذاريم و بعد بگوييم
حالا تكليف قصاص چه مىشود. اگر نانآور
خانوادهاى كشته شد اهرم فشار دست
اولياى دم است. آنها يا مىگويند مىخواهيم
طبق آيه «و لكم فى القصاص حياة»
قصاص كنيم كه اين آيه هم در مورد مرد
است و هم در مورد زن و هر دو را مىتوان
قصاص كرد. يا در مقابل قتلى كه واقع
شده پولى طلب مىكنند. حالا وقتى
مرد و نانآور خانوادهاى كشته شد
اسلام طبق قانون خودش در اين مورد
فتوا مىدهد نه طبق فرهنگ. طبق
قانون اسلام چون نانآور خانواده
است و با از دست رفتن او به خانواده
و اقتصاد خانواده لطمه وارد مىشود،
اين لطمه و صدمه بايد به طريقى
جبران شود. زن واجبالنفقه شوهر
است، حالا اگر خودش دلش مىخواهد
كار كند و از شوهرش نفقه نگيرد بحث
ديگرى است. بنابراين با توجه به
تفاوت شرايط فرهنگى نمىتوان در
اصل حكم قصاص تغييرى داد. ولى اگر
اولياى زن توان پرداخت فاضل ديه را
نداشتند به نظر اينجانب پرداخت
فاضل ديه ساقط است و اولياء مقتول
مىتوانند بدون پرداخت فاضل ديه،
قاتل را بكشند، لكن بنابر احتياط
بعد از توان بايد بپردازد.
مهرپور:
جنابعالى فتوا داديد كه ديه زن و
مرد مساوى است. اما در بعضى روايات
مثلا وسائل، جلد19، ص 151 به صورت مطلق
از امام صادق(ع) داريم كه «دية
المراة نصف دية الرجل». بعضى از
اهل سنت مىگويند اين روايت اتفاقى
است كه ديه زن نصف مرد است. در نامه
عمروبن حزم هم داريم كه ديه زن نصف
ديه مرد است در آنجا دارد كه صحابه
بر اين امر اتفاق كردهاند كه ديه
زن نصف مرد است و سندش را به محدثين
معتبر نسبت مىدهند كه از قول حضرت
على(ع) بيان كردهاند.
آيتالله
صانعى: شما بحث قضاى جواهر را نگاه
كنيد، آنجا شرايط قاضى را كه آورده
مرد بودن و... بعد مىآورد كه اكثر
اين شرطها از اهل سنت گرفته شده است.
آنها نوعا با زن مخالف بودند.
احتمالا سرش هم حضرت زهرا(س) است.
آنها نمىخواستند حضرت زهرا(س)
مطرح باشد. معمولا مىبينيد احكام
راجع به زنها از نظر عامه مسلم است.
مقدس اردبيلى مىگويد در اين مورد
يعنى نصفبودن ديه زن «فما اعرفه
فكانه اجماع او نص ما اطلعت عليه».
(18)
مهرپور:
در مورد قصاص خلافش را دارند. آنجا
كه مىگويند «يقتل الرجل بالمراة».
آيتالله
صانعى: احتمالا آن به دليل ضعف دقت
فقهى آنها است. «يقتل الرجل بالمراة»
طبق قرآن و آيه قصاص است و نمىشود
كارى با آن كرد. زن هم يك انسان است.
اما اينها ديگر دقت لازم را به خرج
ندادهاند كه «يقتل الرجل بالمراة»
را با قانون نفقه مقايسه كنند.
مهرپور:
بعضى از آنها هم معتقدند كه بايد
نصف ديه داده شود.
آيتالله
صانعى: ظاهرا در ديه و در باب قضاوت
و در باب خروج از منزل و در بسيارى
موارد ديگر خلاف معتدبه بين آنها
وجود ندارد.
مهرپور:
در باب قضاوت كه جنابعالى بهتر از
من مىدانيد ابوحنيفه چيز ديگرى مىگويد.
صاحب جواهر يا ابن قدامه چيز ديگرى
مىگويد. در سنن بيهقى هم از حضرت
رسول نقل شده كه «دية المراة نصف
دية الرجل».
آيتالله
صانعى: بنده عرض كردم خلاف معتدبه
كه گوياى مذهب آنها باشد وجود ندارد
و اين معنا منافاتى با خلافهاى نادر
ندارد و عرض كردم در روايات، روايتى
كه از نظر سند دلالت معتبر باشد و
مضمونى همانند مضمون روايتسنن
بيهقى كه نقل فرموديد و متضمن نصفبودن
ديه زن است مطلقا بنده با تتبعى كه
داشتهام نيافتهام و تنها در
وسايل باب 5 ابواب ديات النفس حديث 1
صحيح ابن مسكان عن ابى عبدالله عليه
السلام فى حديث قال «دية المراة نصف
دية الرجل» بر آن مضمون دلالت
دارد لكن با قطع نظر از آنكه چون صدر
حديث مربوط به قتل عمد و ديه در آن
باب است پس مىتوان بر مبناى مثل
صاحب كفايه كه قدر متقين در مقام
تخاطب را مضر به اطلاق مىداند،
گفتحديث اطلاق ندارد، سند حديث
گرچه صحيح است; اما اعتماد به حديثبه
خاطر آنكه در سند نقل محمد بن عيسى
از يونس وجود دارد تبعا لصدوق و
شيخه، رحمهما الله، براى بنده مشكل
است اگر نگويم ممنوع. و باز تكرار مىكنم
كه مقدس اردبيلى در اين مورد مىگويد:
«فما اعرفه فكانه اجماع اونص ما
اطلعت عليه». (19)
مهرپور:
اگر يك وقت قانون عوض شد يا زمينه به
گونهاى شد كه ديگر مرد ملزم به
پرداخت نفقه نبود آنجا بايد چه
بگوييم؟
آيتالله
صانعى: قانون اسلام را كه نمىتوانيم
بدون مبنا عوض كنيم. وجوب نفقه را
بايد در بحث اجتهادى حل كنيم.
پرداخت نفقه از نظر اسلام به طور
مسلم بر عهده مرد است. درواقع ما دو
بحث داريم. يك بحث اين است كه اجتهاد
و استنباط با حفظ موازين چه مىكند.
بحث ديگر اين است كه ما با اين تصور
كه فرهنگ و جهان هر روز در تحويل و
تحول است، بخواهيم قوانين اسلام را
تغيير دهيم. اين تغيير خطرناك است.
بنده اگر مىگويم دختر در سن13
سالگى به تكليف مىرسد بر مبناى
فقه مىگويم. اگر شما مىگوييد
درمورد نفقه هم مىتوان ثابت كرد
كه بر عهده مرد نيست، مىگويم هم
من، هم شما و هم ديگران برويم
بگرديم ببينيم مبناى فقهى براى آن
پيدا مىكنيم يا نه. اگر پيدا كرديم
كه هيچ. اگر پيدا نكرديم نمىتوانيم
هرجا كه به بن بستى برخورديم بگوييم
ممكن است قانون عوض شود. اين طرز
تلقى خطرناك است. اگر اينطور برخورد
كنيم فردا بتدريج اعتقاد مردم به
اسلام و احكام اسلامى سست مىشود.
ديگر هركس اشكال كند جواب مىدهند
ممكن است اين قانون عوض شود.
من
نمىگويم اجتهاد نكنيم، مىگويم
بر مبناى فقه صاحب جواهر و امام امت
و شيخ انصارى، قدس الله اسرارهم،
اجتهاد كنيم و فرهنگ و شرايط
اجتماعى را در اين مورد دخالت ندهيم.
اما به زمان و مكان و اشكالها توجه و
عنايت داشته باشيم. شما برويد
درباره نفقه تحقق كنيد اگر به نتيجه
ديگرى رسيديد بگوييد تامين نفقه زن
برعهده خودش است نه بر عهده مرد. اما
فقط به اين دليل كه فرهنگ تغيير
پيدا كرده است و بدون مبناى فقهى
نمىتوان قانون اسلام را تغيير داد.
و به خداوند توانا از اينگونه
لغزشها كه اسلام عزيز و بزرگ و فقه و
احكام آن را به نابودى مىكشاند
بايد پناه برد و نسئل الله لى و لكم
التوفيق لما يحب و يرضى و ان يجعل
الله مستقبلنا خيرا من ماضينا. و
السلام عليكم و على عبادالله
الصالحين و رحمة الله و بركاته.
متين:
از اينكه قبول زحمت فرموديد و در
اين گفتگو شركت كرديد سپاسگزاريم.
پىنوشتها:
×
دانشيار دانشكده حقوق دانشگاه شهيد
بهشتى.
1
) نساء (4):6.
2
) وسائل الشيعه، جلد 1، باب 4، ص 45.
×
تقريرات درس خارج فقه در تاريخ 12/6/77.
3
) زمر (39)، آيه7.
4
) بقره(2): 282.
5
) نور (24): 4.
6
) نساء (4): 15.
7
) حجرات (49):13.
8
) زمر (39):6.
9
) آل عمران (3): 195.
10
) اصول كافى، جلد 1، ص46، حديث 5.
11
) اصول كافى، جلد 1، باب صفة العلم و
فضل العلما، حديث 2، ص 32.
12
) وسائل الشيعه، جلد27، باب 1، ص13،
حديث 5.
13
) اصول كافى، جلد 1، باب فقد
العلماء، حديث3، ص 38.
14
) رسائل، باب قطع و ظن، ص29.
15
) بقره (2): 282.
16
) نساء (4): 92.
17
) وسائل الشيعه، جلد29، باب 44، ص 352.
18
) مجمعالفائدة و البرهان، جلد 14، ص313.
19)
مجمع الفائدة و البرهان، جلد 14، ص313.
|
|
|

|
|
|
|
|
|