|
|
|
نظريه
اسكاچپول و انقلاب اسلامي
فريده فرهي
مطالب اين مقاله، متن
سخنراني خانم دكتر فريده فرهي و
آقاي دكتر ناصرهادياناست كه در
دو نشست جداگانه و با دو عنوان،
نظريه انقلاب تدا اسكاچپول را در
تطبيق با انقلاب اسلامي ايران،
مورد بحث و بررسي قرار دادهاند.
اين دو سخنراني در تابستان 1377 در
جمع اعضاي هيات علمي پژوهشكده
صورت پذيرفت.
در چهارچوب نظري
اسكاچپول، مطالعه انقلاب، بر
اساس اراده يا نيت انقلابيون
كارساز نيست; بلكه براي تحليل
واقعيت انقلاب و درك دلايل
رخدادهاي انقلابي بايد بر سه رابطه
اصلي تاكيد كرد:
1ـ رابطه دولت با طبقات
2 - رابطه دولت با اقتصاد
3ـ رابطه دولت با دولت.
در اين مطالعه ميتوان
اختلال و ناكارآمدي اركان را
دريافت و وقوع انقلاب را محقق
دانست. اين چهارچوب رهيافت
مناسبي براي مطالعه روند تحولات
انقلاب اسلامي ايران است.
نظريه
اسكاچپول و انقلاب اسلامى
فريده
فرهى
اشاره:
آنچه در پى مىآيد، متن سخنرانى
خانم دكتر فريده فرهى و آقاى دكتر
ناصرهاديان است كه در دو نشست
جداگانه و با دو عنوان، نظريه انقلاب
تدا اسكاچپول را در تطبيق با انقلاب
اسلامى ايران مورد بحث و بررسى قرار
دادهاند. اين دو سخنرانى در
تابستان1377 در جمع اعضاى هيات علمى
پژوهشكده صورت پذيرفت.
زمانى
كه اسكاچپول كتاب خود را در مورد
انقلابهاى جهان، با عنوان دولتها و
انقلابهاى اجتماعى، منتشر كرد بيشتر
به جنبه جامعهشناسى انقلابهاى
جهان توجه داشت تا به جنبه سياسى
آنها. از آن جا كه طرح اين نظريات از
سويى مقارن با وقوع انقلابهايى چون
انقلاب ايران و نيكاراگوئه در جهان
بود و از سوى ديگر امكان شكلگيرى
انقلاب در كشورهايى چون السالوادور
و يا شبهانقلاب در فيليپين مىرفت;
زمينهاى ايجاد شد تا بحثهاى
پرسروصدايى، در مورد انقلابهاى
جهانى، در ميان جامعهشناسان و
علماى علم سياست درگيرد. البته وقايع
موجود در آن مقطع زمانى متفكران را
متوجه مساله انقلاب، به عنوان پديدهاى
اجتماعى كرده بود، اما در حال حاضر،
بحث در اين مورد كمتر مطرح استبه
طورى كه خود اسكاچپول نيز توجهش به
مسائلى ديگرى همچون مساله دولت (بويژه
دولت امريكا) معطوف شده است. البته
اين بدان معنا نيست كه بحث در مورد
انقلاب ديگر مطرح نيستبلكه بدين
معنى است كه اين بحثبيشتر جنبه
منطقهاى به خود گرفته است و در
كشورهايى چون ايران يا امريكاى
لاتين مطرح است.
نظريههاى
انقلاب
من
بحث نظريههاى انقلاب را از زمانى
كه به نگارش رساله دوره دكترى خود
مشغول شدم; يعنى دوران انقلاب حدودا17
- 18 سال پيش شروع كردم و تقريبا ده سال
از اين دوره را به طرح تطبيق انقلاب
ايران با نظريههاى انقلاب اختصاص
دادم. يعنى تحقيق در مورد اينكه با
كداميك از نظريههاى مختلف مىتوان
انقلاب ايران را توجيه كرد و آن را
توضيح داد و سپس به مقايسه انقلاب
ايران و نيكاراگوئه كه در يك سال
اتفاق افتاد بود پرداختم.
به
طور كلى، در دهههاى 1960 تا 1970 چهار
نظريه در مورد انقلاب مطرح شده است:
1
- نظريه روانشناسانه، كه بر
محروميت نسبى و توقعات فزاينده
تاكيد دارد. مطابق اين نظريه علل
انقلاب توسعه نارضايتى، سياسىشدن
نارضايتيها و عمل خشونتآميز بر ضد
حكومتبا همكارى رهبران است. در اين
دوران هم افراد جامعه ناراضى هستند و
هم رهبران جامعه. به اصطلاح جامعه از
هر سو مانند آتشفشان در حال انفجار
است. نارضايتيهاى مختلف در جامعه كه
در يك جا جمع شدهاند يكباره فوران
مىكنند.
2
- ديدگاه كاركردگرايى، كه بر هماهنگى
ارزشها با محيط تاكيد دارد. علل
انقلاب، طبق اين ديدگاه، نامتعادل
بودن نظام ارزشى و نظام اجتماعى و به
تبع آن انتقال وفادارى به جنبش نوين
به كمك يك نهضت عقيدتى منسجم است.
چالمرز جانسون، در اين مورد، بر
ارزشها، و ناهماهنگى بين ارزشها و
محيط تاكيد مىكند.
3-
ديدگاه كشمكشهاى سياسى يا بسيج
منابع چارلزتيلى، كه به اقدامهاى
سياسى و فرايندهاى سياسى يك كشور
توجه مىكند. البته كسانى كه به اين
نظريه معتقدند از ديدگاه باز براى
توجيه علل انقلاب استفاده مىكنند،
يعنى از ديدگاه روانشناسانه يا
ديدگاه كاركردگرا و يا از ماركسيسم
براى توجيه علل انقلاب كمك مىگيرند.
4-
تاكيد بر شيوه توليد و ساختار روابط
اجتماعى، كه مطابق آن علت انقلاب را
تضاد اين دو، يعنى تضاد شيوه توليد و
ساختار روابط اجتماعى به همراهى
آگاهى طبقاتى، مىدانند.
شكى
نيست كه اين نظريههاى انقلاب بسيار
پيچيده و با هم بسيار متفاوت است ولى
كسانىكه در دهه 1970 راجع به
انقلابها تحليل مىكردند تمام اين
نظريات را با يكديگر مقايسه كردند و
با تمام تفاوتهايى كه اين نظريات با
هم داشتند معتقد شدند تشابهاتى نيز
ميان آنها وجود دارد، و نتيجه گرفتند
كه مىتوانيم همه آنها را در يك ظرف
قرار دهيم. آنان خاطر نشان كردند
مهمترين تشابه آنها اين است كه همگى
در پى يافتن نظريهاى در مورد
انقلاب هستند، يعنى مىخواهند با
اتكا به يك اصل، علل و فرايندهاى
تمام انقلابها را توضيح دهند و آن را
به همه انقلابهاى جهان تسرى دهند.
آنان مىخواهند، در اصل همه
انقلابهاى جهان را بر اساس يك نظريه
قابل تعميم توجيه كنند يعنى مىگويند
شما يك جامعهاى داريد و در يك جامعه
فعل و انفعالاتى وجود دارد. (در يك
جامعه طبعا تضادهاى طبقاتى هست،
نارضايتى وجود دارد، جنبش سياسى
وجود دارد و ...). منتها اتفاقى كه در
جوامع انقلابى مىافتد اين است كه
اين تضادها، اين اختلافها آنقدر
زياد مىشود كه سرانجام انقلاب رخ
مىدهد. در واقع، همه انقلابها
انتهاى يك خط هستند و همه به اعمال
خشونتآميز يا اعمال تشديد شده
خشونتآميز منجر مىشوند.
حال
بحث اين است كه نظريههاى جديد
انقلاب كه مىگوييم نظريههاى
تاريخى هستند اين دو اصل را مورد
ترديد قرار مىدهند. بنابر نظريههاى
جديد اولا نمىتوان يك اصل براى
توجيه انقلابها ارائه داد و آن را به
همه انقلابهاى جهان تسرى داد. ثانيا
نمىتوان همه انقلابها را پديده
تشديد شده فعل و انفعالات معمولى
جامعه دانست. اسكاچپول در كتاب معروف
خود مىگويد انقلاب يك پديده نادر و
به خصوصى است، يعنى بايد بفهميم كه
چرا در برخى جوامع انقلاب اتفاق مىافتد
و در بعضى جوامع نمىافتد.
نارضايتى، اختلاف طبقاتى، توسعه
ناموزون در همه جوامع وجود دارد، پس
چرا در برخى جوامع انقلاب اتفاق مىافتد
و در برخى جوامع اتفاق نمىافتد؟
چرا در آفريقاى جنوبى كه اين همه
نارضايتى وجود دارد انقلابى اتفاق
نمىافتد؟ چرا در السالوادورى كه
كاملا واضح است نيروهاى بسيجشده
دولت و مخالفين با هم مساوى هستند و
سالها با هم مىجنگند انقلاب اتفاق
نمىافتد ولى در نيكاراگوئه كه در
همسايگى آن است جنگ چريكى رخ مىدهد
و دولت از هم مىپاشد. اين يك برخورد
با مساله انقلاب است. اين برخورد
تطبيقى، در اصل، اين را كه شما
بتوانيد يك نظريه كلى راجع به
انقلابها بدهيد و اين نظريه را كه
انقلاب پديده تشديدشده فعل و
انفعالات معمولى است، زير سؤال مىبرد.
بنابراين، اين يك تشابهى است كه باعث
مىشود مروجين اين عقيده، همه نظريهها
را در يك ظرف قرار دهند. حال، اگر
بخواهيم مساله را به شكل ديگرى مطرح
كنيم (و آن را كاملا در يك ظرف جامعهشناختى
قرار دهيم) مىگوييم:
تشابه
اول اين است كه تمام نظريههاى
انقلاب كه بر تغيير در ساختار
اجتماعى تاكيد مىكنند (تغييراتى كه
الزاما از فرايند نوسازى شروع مىشود
خواه نوسازى در جهان سوم باشد يا
نوسازى در فرانسه قبل از انقلاب)
معتقدند فرايند نوسازى باعث
ناراحتى، نابسامانى، از دستدادن
ارزشها مىشود. حالا ممكن است
دوركيم يا وبر يا توكويل يا ماركس بر
موارد متفاوت تاكيد كنند، اما آنان
همگى بر اينكه فرايند نوسازى ساختار
اجتماعى را متزلزل مىكند متفقالقولند.
گرچه در برخوردشان با آن با هم
اختلاف اساسى دارند ولى فرايند
نوسازى را باعث ناراحتى، نابسامانى،
از دست دادن ارزشها يا به وجودآمدن
طبقات جديد مىدانند كه آمادگى براى
تحريك دست جمعى را به وجود مىآورد.
اين تشابه بسيار مهم و عميق است.
تشابه
دوم اين است كه يك نهضت، يك جنبش راسخ
و با اراده كه ايدئولوژى و سازماندهى
دارد و از طريق اين ايدئولوژى و
سازماندهى همبستگى پيدا كرده است،
آگاهانه و با اراده سعى مىكند كه
رژيم يا حتى نظم اجتماعى را مختل كند.
در اصل، انتقاد اسكاچپول اين است كه
يك ديدگاه ارادهگرايانه در مورد
انقلابها وجود دارد كه در نظريههاى
جديد سعى مىشود كه اين ديدگاه را
زير سؤال ببرند، كه البته اين امرى
منطقى است چرا كه تاريخ انقلاب را
كسانى مىنويسند كه آن را به پيروزى
رساندند و بنابراين به نفع آنهاست كه
تاريخ انقلابها را از اين طريق
بنويسند كه از اول يك برنامهاى
بوده كه انقلاب به اينجا برسد.
بنابراين، اين برخورد رهبران انقلاب
با مساله انقلاب خيلى مهم است و به
خصوص به اين منظور كه جامعه بعد از
انقلاب ساخته بشود، اگر قرار باشد
رهبران بگويند كه ما هيچ برنامهاى
براى انقلاب نداشتيم و هيچ خبرى نبود
و قرار نبود انقلاب پيروز شود و
انقلاب يك دفعه اتفاق افتاد و .... با
اين طرز تلقى نمىتوان جامعه بعد از
انقلاب را ساخت. در اين صورت سؤال پيش
مىآيد كه جامعه بعد از انقلاب بر
پايه چه ارزشهايى و با چه سازماندهى
بايد ساخته بشود؟ بنابراين،
اسكاچپول و ديگران معتقدند كه اين
كار يك كار خيلى منطقى است كه كسانى
كه تاريخ مىنويسند انقلاب را به
اين شكل بنويسند. خواه لنين باشد
خواه روبسپير يا مائو، فرقى نمىكند.
منتها مساله اساسى اين است كه ما
نبايد به عنوان يك جامعهشناس اين
مطالب را باور كنيم.
وجه
تشابه سومى كه اين نظريههاى انقلاب
با هم دارند اين است كه جنبش انقلابى
به دنبال كشمكش با قدرت حاكمه يا
طبقه حاكم پيروز مىشود و پيروزى
نشانه انقلاب است و بعد از اين
پيروزى است كه قدرت و برنامههاى به
اجرا درمىآيد. در اصل، اعتقاد اين
است كه انقلاب باعث مىشود كه تغيير
اساسى به وجود آيد; به اين معنى كه به
انقلابيون يك تخته سفيد مىدهند و
آنان برنامههايى كه از طريق آنها
توانسته بودند مردم را بسيجبكنند
بر آن مىنويسند و آنها را به اجرا
درمىآورند. البته، اين رويكرد نيز
ديدگاه ساختارى يا ديدگاه تاريخى را
زير سؤال خواهد برد.
بايد
توجه داشت كه درواقع نمىتوان
اسكاچپول را فردى نوآور و مبدع دانست
زيرا اشخاص ديگرى نيز بودهاند كه
اين انتقادها را به طرق مختلف اظهار
كردهاند. و حتى در آثار جامعهشناسان
بزرگ مثل توكويل هم اين انتقادها
وجود دارد. اهميت كتاب اسكاچپول در
اين بود كه تمام اين موارد را كنار هم
قرارداد و همه را با هم مطرح كرد و
همين امر باعثشد تا نظريات او تا
اين اندازه پراهميت جلوه كند و گرنه
كسانى مثل برينگتون مور و اريك ولف
واقعا در مورد خيلى از مسائل، از ديد
تاريخى، صحبت كرده بودند; ولى كاملا
مشخص نكرده بودند كه معنى سخنان آنان
و يا معناى نظريههاى انقلاب چيست،
و گرنه برينگتون مور، در كتاب
معروفش، به وضوح مىگويد كه يك
نظريه مشخص انقلاب وجود ندارد.
راههاى مختلف نوسازى وجود دارد و
انقلاب يك راه آن است. يا اريك ولف
همينطور در كتاب جنگهاى دهقانى قرن
بيستم همين گونه با اين موضوع برخورد
مىكند. منتها چون ديد انتقادى نسبتبه
نظريههاى دهه شصت ندارد نظريهاش
به اندازه كافى مهم جلوه نمىكند. و
در عين حال اين معروفيتى كه كتاب
اسكاچپول پيدا كرد، پيدا نمىكند.
انتقادهاى
اسكاچپول
انتقادهاى
اسكاچپول چه بود كه تا اين اندازه
پراهميت جلوه كرد؟ به طور كلى، مىتوان
آنها را در چند محور مشخص كرد:
1
- اينكه مطابق نظريههاى موجود، نظم
اجتماعى به رضايتيا موافقت اكثريت
افراد جامعه وابسته است. بنابراين
شرط لازم و كافى براى به وقوع پيوستن
تمام انقلابها عقبنشينى كردن
اكثريت افراد جامعه از اين نظم است.
اسكاچپول مدعى است نظريههاى
انقلاب بر اين پايه استوارند كه يك
رژيم هنگامى مىتواند در جامعه باقى
باشد كه شروعيتسياسى داشته باشد و
هنگامى كه اين مشروعيت را از دست داد
ناچار از بين مىرود و در نهايت هيچ
رژيمى نمىتواند بدون اين طرفدارى و
رضايت مردم به حيات خود ادامه دهد.
اما بنابر نظريه اسكاچپول واقعيت
اينطور نيست زيرا بسيارى از رژيمهاى
سياسى جهان اصلا مشروعيت ندارند،
اما سالهاى متمادى به حكومتخود
ادامه مىدهند. او آفريقاى جنوبى را
به عنوان مثال ذكر مىكند. وى
معتقداستبسيارى از رژيمها به دليل
قدرت سركوبى كه دارند سركار مىمانند
در حالى كه نظريههاى جامعهشناختى،
به طور كلى، به قدرت سركوبى توجه
كافى نمىكنند. چون هميشه توجه (بخصوص
نظريههاى كاركردگرا) بر اين بوده
است كه نظم اجتماعى را به چه شكل از
طريق ارزشها مىتوان پايدار نگاه
داشت، در اين فرايند تحليل، يكباره
اين راى صادر مىشود كه چون اين رژيم
وجود دارد و هنوز به زندگى خود ادامه
مىدهد پس حتما مشروعيت دارد و
توانسته است در جامعه ارزشهايى را
غالب كند. برعكس، اسكاچپول معتقد است
ادامه يافتن حكومتى در جهان دال بر
وجود چنين مشروعيتى نيست. البته او
نمىخواهد نتيجه بگيرد كه تمام
رژيمها نامشروع هستند اما اين عقيده
را نيز نمىپذيرد كه چون يك رژيمى
سركار هست و براى مدت زيادى سركار
بوده بنابراين حتما مشروعيت دارد. از
نظر او چنين تحليلى صحيح نيست.
بنابراين، قائلشدن به تشابه كلى در
مورد نظريههاى انقلاب غلط است.
2
- اسكاچپول معتقد است كه توجه به عزم
يا اراده راسخ جنبش انقلابى ما را در
مورد علل و روند انقلاب دچار اشتباه
مىكند. جمله معروف او اين است كه
انقلاب را انقلابيون نمىسازند،
بلكه انقلاب پيش مىرود و اتفاق مىافتد.
بنابراين به جاى اينكه به مشروعيت
توجه كند بر تزلزل حكومت تاكيد مىكند.
يعنى مىگويد كه به دليل وجود شرايط
ويژه در جامعه، اول حكومتها متزلزل
مىشوند بعد اكثر مردم مستقيما و به
طور خودجوش وارد دايره سياست مىشوند
(اينكه مردم چگونه هدايتشوند بحثى
جداست) و سپس انقلاب رخ مىدهد. آنچه
مهم است اين تزلزل اوليه است كه بعد
به آن خواهيم پرداخت، آن هم به صورتى
كه اسكاچپول مطرح مىكند.
در
بسيارى از نظريههاى انقلاب، بخصوص
نظريههاى قديمى مثل كرين برينتن،
متوجه شده بودند كه يك اتفاقى در حال
وقوع است كه حكومتى نمىتواند با
سركوب كردن مردم بر آنان حكومت كند.
منتها آنان علت آن را در فقدان
ارزشها يا نداشتن مشروعيت مىدانستند.
نظرى كه اسكاچپول آن را تاييد نكرد.
او خاطر نشان كرد در جامعهاى كه
انقلابى در حال شكلگيرى استيا
اتفاقى بين جامعه و طبقه حاكم جامعه
رخ داده است كه باعث اين تزلزل شده
است و يا رژيم نمىتواند قاطعانه
تصميم به سركوبى مردم بگيرد. وجود
اين تزلزل باعث مىشود كه نيروهاى
قهريه به عقب كشيده بشوند و همراه با
اين عقبنشينى مردم به طور خودجوش
وارد دايره سياستخواهند شد و
انقلاب شكل خواهد گرفت.
توجه
كنيد كه اسكاچپول در مورد كشورهايى
مانند روسيه، فرانسه و چين صحبت مىكند
و مسائل اين كشورها را مشخص مىكند.
او حكومتهاى اين كشورها را ديوانسالار
زميندار مىداند (Proto-Bureaucracies;
Agrariam
Bureaucracies)
يعنى ديوانسالارى تازه دارد شروع
مىشود و طبقه حاكم آنها، يعنى طبقه
اقتصادى، از لحاظ اقتصادى، طبقه
زميندار است كه در يك مقطع خاصى
اختلافش با رژيم حاكم شروع مىشود.
اين اختلاف بر سر چيست؟ اصولا ما در
ديدگاههاى جامعهشناختى خود،
معتقديم كه دولت ابزارى استبراى
اعمال نفوذ طبقات حاكم در جامعه.
اسكاچپول مىگويد دولت و دولتمردان
منافعى خاص خودشان دارند. منافع آنان
در اين است كه خودشان را در قدرت نگه
دارند. در بسيارى از مقاطع تاريخى
منافع اين دو با هم گره خورده است;
ولى در بعضى در مقاطع تاريخى نيز
منافع اين دو از هم جدا مىشود و
وقتى از هم جدا شد شرايط انقلابى به
وجود مىآيد. اما اينكه طبقه حاكم در
ايران چه طبقهاى بوده است موضوعى
است كه بايد مورد بررسى قرار گيرد.
مهم
است كه ما ببينيم رابطه دولت و طبقه
حاكم چيست؟ اينجاست كه شما مىپرسيد
كه در ايران طبقه حاكم كه بود؟ آيا
ايران طبقه حاكم دارد يا خير؟ در
ايران، به آن معنا، طبقه حاكم وجود
نداشت. طبقه حاكم در اصل طبقه
زميندار بود كه رضاشاه و بعد هم
اصلاحات ارضى آن را از بين برد و سعى
كرد يك طبقه سرمايهدار را در خود
دولت ايجاد كند. بنابراين، سؤال پيش
مىآيد كه طبقه حاكم در ايران كه
بود؟ در جامعه فقط طبقه حاكم نداريم.
طبقه ديگرى هم هست به جاى .Dominant
classer
در برخى جوامع اين طبقه موقعيت
اجتماعى پيدا مىكند. موقعيتى كه
چندان تثبيت نشده و با اتكا به
سياستهاى اقتصادى دولتبه وجود
آمده است. ولى اين طبقه به دليل
سياستهاى سياسى دولت از آن طرفدارى
نمىكند و در يك مقطع اجتماعى كاملا
از آن جدا مىشود و در تضاد بين اين
دو گروه يكى گروه وابسته به شخص حاكم
و ديگر اين طبقه است كه به يكباره
دولت متوجه مىشود كه هيچ پايه
اجتماعى ندارد و نمىتواند هيچكدام
را به طرفدارى از خودش بسيج كند و در
عين حال اپوزيسيون متوجه مىشود كه
مىتواند يك بسيج چند طبقهاى
ايجاد بكند. بنابراين، نظر اسكاچپول
اين نيست كه با نظريهپردازيها مشخص
كنيم در تمام كشورها يك تضاد بين
طبقه سرمايهدار و دولتيا طبقه
زميندار و دولتبه وجود مىآيد. او
معتقد استبراى اينكه درك كنيم يك
جامعه در چه موقعيتى قرار دارد ابتدا
بايد بدانيم رابطه آن دولتبا طبقات
جامعه، به خصوص طبقه حاكم يا طبقه
غالب چيست؟ اگر طبقه غالب در جامعه
وجود ندارد بايد ديد رابطهاش با
ديگر طبقات جامعه چگونه است؟ هنگامى
كه در اين مورد مطالعه كرديم، مواردى
به دست مىآيد كه مىتوان با
استفاده از آن انقلاب را توضيح داد.
3-
با توجه به اينكه عزم يا اراده راسخ،
ما را در مورد نتايج انقلاب دچار
اشتباه مىكند مىگويد كه نتايج
انقلاب را منافع، مقاصد و انگيزههاى
انقلابيون تعيين نمىكند. نه اينكه
انقلابيون منافع نداشته باشند،
انگيزه نداشته باشند، مقاصد نداشته
باشند، بالاخره هر كسى يك انگيزهاى
دارد. مساله اين است كه اين مقاصد
تعيينكننده نيست. درواقع، نظر
اسكاچپول و ديگران اين است كه شرايط
انقلابى، گروههاى مختلف را رودرروى
هم قرار مىدهد و باعث كشمكش مىشود
و اين كشمكشها شرايط ساختارى داخلى و
شرايط خارجى را شكل مىدهند و نتايج
انقلاب را هيچ گروهى يا شخصى كنترل
نمىكند. تعامل فرايندهاى مختلف و
كشمكشهاى مختلف يك نتيجه و بالاخره
يك راهى را پيش مىآورد.
پيشنهادهاى
اسكاچپول
بر
پايه اين سه انتقادى كه اسكاچپول از
نظريههاى ديگر مىكند، سه پيشنهاد
ارائه مىدهد و خاطرنشان مىكند كه
بايد به اين مسائل بيشتر توجه بشود:
1
- توجه به عوامل غير ارادى: به اين
معنا كه به دنبال نظريات ارادى كه از
سوى رهبران انقلاب مطرح مىشود
نباشيد. مثلا دنبال اين نباشيد كه
رهبر انقلاب در كتابش چه گفته است؟
يا ايدئولوژى او چيست؟ يا
ايدئولوگهاى مهم هر كدام در
كتابهايشان چه گفتهاند؟ نبايد به
نظريات «مائو» در كتابهايش يا آقاى
شريعتى در كتابهايش توجه شود. اينها
دلايل تعيينكننده انقلاب نيستند،
بلكه بايد به عوامل غير ارادى بيشتر
توجه كرد.
2
- روابط بينالملل و زمينه تاريخى
جوامع: لازم است توضيح دهم اين بدان
معنا نيست كه نظريههاى انقلاب توجه
به عوامل خارجى نداشتند. زيرا توجه
به روند نوسازى نوعى توجه به عوامل
خارجى است. روند نوسازى يك پديده
جهانى است كه در يك مقطع در كشورهاى
مختلف شروع مىشود و اين خود بخصوص
در كشورهايى كه پيرامونى هستند
فرايندهاى جهانى است، يعنى يك
فشارهاى اقتصادى جهانى روى كشورها
مىگذارد و نظريههايى كه بر
نوسازى تاكيد داشتند مسلما به آن
توجه كردند. منتها نظر اسكاچپول اين
است كه اين نظريهها به اندازه كافى
بر اثرى كه اين فرايندها بر روى دولت
مىگذارد توجه نكردهاند. يعنى
وقتى شما از انقلاب فرانسه صحبت مىكنيد،
نمىتوانيد اين را ناديده بگيريد كه
فرانسه، در آن مقطع تاريخى، از لحاظ
اقتصادى از انگليس عقب افتاد و اين
يك فشار اساسى بر دولت وارد مىكند
كه چه تدبيرى بينديشيد تا بتواند با
دولت انگليس به رقابتبپردازد. يك
جنگ تسليحاتى شروع مىشود و منابع
دولت فرانسه كم مىشود، در نتيجه
اين دولتبراى اينكه بقاى خود را
حفظ كند به طبقه زميندار و حاكم
متوسل مىشود و از آنها مىخواهد كه
خزانه دولت را پركنند تا دولتبتواند
مقاومت كند. اين امر باعث ايجاد تضاد
بين طبقه حاكم، كه از ماليات دادن
راضى نيست، و دولتى كه براى حفظ بقاى
خودش (نه براى حفظ بقاى طبقه حاكم يا
پىگيرى اهداف و منافع طبقه حاكم)
ماليات طلب مىكند، مىشود. اين
تضاد باعث مىشود طبقه حاكم كارهايى
انجام دهد كه از ديد دولتبر ضد دولت
است. اين يك جنبه آن است. جنبه ديگر،
فعل و انفعالات جهانى است كه شرايط
خاصى را ايجاد مىكند يعنى در يك
مقطع بخصوص، جنگ جهانى دوم است، جنگ
جهانى اول است و همه اين موارد
تاثيرگذار هستند. در خصوص انقلاب
ايران و نيكاراگوئه مىگويند كه
توطئه بوده است، بعضى ديگر معتقدند
شاه قيمت نفت را بالا مىبرد و
بنابراين خود دولت امريكا زيرپاى
شاه را خالى كرد. البته در امريكا قبل
از انقلاب شما مقالات فراوانى مىبينيد
كه بر ضدشاه نوشته مىشود بنابراين،
اين مواد خامى استبراى كسانى كه
طرفدار نظريه توطئه هستند كه بگويند
اصلا خود امريكا مىخواستشاه را
بردارد. من مىگويم احتياجى نيست كه
به اين ترتيب به مساله پرداخت، مىتوان
به شرايط بخصوص جهانى و شرايط بخصوصى
كه در امريكا به وجود آمده بود نگاه
كرد كه باعثشد بين وزارت امور
خارجه و شوراى امنيت ملى تضاد اتفاق
بيافتد. در مورد نيكاراگوا هم همينطور
بود يعنى امريكا در يك شرايطى بود كه
بعد از اتفاقاتى كه در ويتنام افتاده
بود براى اولين بار در تاريخ خودش
بعد از جنگ جهانى دوم، تضاد و اختلاف
در قدرت حاكمه در مورد چگونگى
برخوردش با ديگر كشورهاى جهان را مىديد.
بنابراين شما مىبينيد كه كنگره
امريكا با رئيس جمهور امريكا راجع به
اين مساله بحث مىكند، در مورد
نيكاراگوا هم همينطور بود، ساموزا
با كنگره امريكا رابطه مستقيم داشت و
در عين اينكه جيمى كارتر سياستحقوق
بشرش را داشت كنگره امريكا رابطه
خيلى خوبى را با ساموزا برقرار كرده
بود و همين تضاد و اختلاف را بين
وزارت امور خارجه و شوراى امنيت ملى
هم مىبينيم. عقايد مختلف كه به خاطر
تشنجاتى كه در جامعه امريكا به دليل
جنگ ويتنام اتفاق افتاده بود چيزى كه
به آن «ويتنام سيندرم» مىگويند.
اين اختلافات در سياستخارجى
امريكا فضايى را باز كرد كه سياستخارجى
اين كشور را متزلزل كرد، يعنى نمىدانستند
در مورد انقلاب ايران يا نيكاراگوئه
و جاهاى ديگر چه اقدامى انجام دهند.
ريگان به همين دليل انتخاب شد كه
ادعا داشت مىخواهد اين فضا را
پركند و وقتى اين فضا بسته شد; امريكا
با قاطعيت تحريكاتى را بر ضد انقلاب
نيكاراگوا شروع كرد و چه بسا اگر
ريگان زودتر انتخاب مىشد اين فضا
اصلا باز نمىشد. طرح اين مساله براى
فهم اين مطلب است كه تا چه حد برخورد
تاريخى و تطبيقى به انقلاب، موضعى و
مقطعى است. يعنى شما چگونه مىتوانيد
اين نوع برخورد تاريخى ريز را در
مورد همه انقلابها تعميم دهيد. هر
انقلابى شرايط مخصوص خودش را دارد.
منتها پيشنهاداتى مىشود مبنى بر
اينكه بايد به عواملى كه قبلا به
آنها توجه نشده است توجه كرد و
انقلابهاى بخصوص را با عنايتبه اين
عوامل توضيح داد. به اين دلايل است كه
اين نظريات هم جامعهشناختى هستند و
هم تاريخى; و با توجه به تقاطع اين دو
عامل، انقلابها به وجود مىآيد.
بنابراين انقلابها بر يكديگر اثر مىگذارند
انقلاب فرانسه در انقلاب روسيه اثر
مىگذارد و شما مىتوانيد با عوامل
تاريخى يكسان هر دو انقلاب را توضيح
دهيد. انقلاب روسيه بر انقلاب چين
اثر مىگذارد. بايد به همه اين عوامل
توجه شود بايد اين جنبه جهانى را در
نظر گرفت كه چه ايدئولوژيها و نظريههايى
وجود دارد كه يك ملت مىتواند در
انقلاب خود از آن استفاده كند. شما در
انقلاب فرانسه نمىتوانيد يك دفعه
از ماركس صحبت كنيد ولى ژاكوبنها
زمينهاى براى لنينيسم هستند و لنين
از آن استفاده مىكند. بنابراين
نظريه «زمان جهانى تاريخى» (Historical
WorldTime)
درباره انقلاب بسيار مهم است.
3
- استقلال داخلى دولت: باصطلاح، دورى
از اين ديد ابزارگرايانه كه دولت
وسيله است و ابزارى استبراى هيات
حاكمه.
در
مورد عوامل غيرارادى مساله اين نيست
كه اشخاص اراده ندارند، گروهها
اراده ندارند، يا ايدئولوژى ندارند،
بلكه مساله اين است كه تقاطع تاريخى
بر آن اثر مىگذارد و وقتى عوامل
مختلف همديگر را قطع كنند شرايط جديد
و نوظهورى پيش مىآيد كه با در نظر
گرفتن استقلال هر يك از عوامل بسيار
متفاوت است. توجه به اين نكته از هميتخاصى
برخوردار است. واضح است كه از طرفى
ايدئولوژيها، عقايد، مقاصد و
انگيزهها وجود دارند و از طرف ديگر
اشخاص و تفكر آنها وجود دارند. آنچه
نقش اساسى ايفا مىكند اين است كه هر
يك از اين عوامل چگونه با يكديگر
تقاطع پيدا مىكنند و نتيجه اين
تقاطع چه مىشود.
مساله
قابل ذكر ديگر اين است كه اسكاچپول
معتقد است كه انقلاب فقط در كشورهايى
اتفاق مىافتد كه در حيطه بينالمللى
در موقعيتبرتر نيستند. يعنى
كشورهاى پيشرفته آماده انقلاب
نيستند. از لحاظ تاريخى، رقابتهاى
بينالمللى در ساختارهاى طبقاتى و
حكومتى تاثير مىگذارد. بنابراين،
وقايع بينالمللى مستقيما بر روند
انقلاب اثر مىگذارد. اين نيز از
نكاتى است كه در نظريههاى قبلى
انقلاب به آن توجه نشده بود.
انقلابهاى پيش در انقلابهاى بعد
تاثير مىگذارند. اتفاقات مهم در
سطح بينالمللى، مثل انقلاب صنعتى
يا تشكيل احزاب، تاثيرگذار هستند،
يا اينكه وقتى كه لنين از كارخانهها
بازديد مىكرد براى كارگران ساعت
كار قرار مىداد كه چه ساعتى وارد
شوند و چه ساعتى خارج شوند و كارت
بزنند. اين اثر مستقيم تيلوريسم است
كه در دوران انقلاب فرانسه وجود
ندارد و اين را از خارج مىگيرد مىآورد
و وارد كشورش مىكند و كاملا
تاثيرگذار است. استالين هم بعدها
معرفى كارگر نمونه را ابداع كرد و بر
اينكه كارگران ايثار بكنند تا
انقلاب روسيه به پيش برود نيز تاكيد
كرد.
در
مورد توجه به امكان استقلال داخلى
دولت هم، همانطور كه ذكر شد زمينه
براى اسكاچپول شروع شده بود. يعنى
هواداران ماركسيسم خودشان اين بحث
را شروع كرده بودند كه اين نظريه كه
دولت ابزار طبقه حاكم است واقعا ممكن
است تحليل صحيحى نباشد. منتها هيچكدام
از آن تئوريها واقعا هنوز به آن
مقطعى نرسيده بودند كه فكر بكنند
دولت نهايتا منافع شخصى خودش را دارد
يعنى ممكن است مطابق طبقه حاكم عمل
نكند. نظر اسكاچپول بر پايه ديدگاه
وبر و توكويل اين است كه در مقاطع خاص
تاريخى، خود دولت مىتواند منافع
شخصى خودش را داشته باشد. منافعى چون
ايجاد نظم و نگهدارى آن. يعنى اينكه
خودش در قدرت باقى بماند و با
دولتهاى ديگر رقابت داشته باشد. يكى
از دلايل اصلى كه طبقه حاكم جدا مىشود
تضاد منافع است و استقلال نسبى به
تنهايى كافى نيست. اتفاقى كه مىافتد
اين است كه در يك مقطعى دولت رودرروى
طبقه حاكم مىايستد. حال اگر اين
دولت توانايى آن را داشته باشد كه
طبقه حاكم را شكل بدهد يا از بين ببرد
انقلاب نمىشود. به دليل وجود شرايط
مساعد بينالمللى، يا قدرت پيشرفتهاش
مثل ژاپن كه برخى معتقد هستند كه اين
كار را در دوران ميجى انجام داد.
يعنى
دولت اينقدر از طبقات حاكم استقلال
داشت كه اصلا تصميم گرفت كه انقلاب
از بالا انجام شود. آنان با هم نشست و
گفتگو داشتند و به اين نتيجه رسيدند
كه بگويند دارند عقب مىافتند.
استقلال آنان در اين حد بود كه
توانستند بگويند كه ببينيم پروس چه
كرد و يا انگليسها چه كردند. آنها قصد
داشتند از بالا جامعه را متحول و هر
نوع حركت مردمى و حركت نخبگان را نيز
سركوب كنند. اتفاقا همينطور هم شد و
تعداد زيادى از جنبشهاى دهقانى
سركوب شد، تعداد خيلى زيادى مهاجرت
كردند و دولت از بالا يك نظام جديد
اقتصادى را به حركت درآورد. مساله
برتر در اين است كه اين فشارهاى
اقتصادى كه در دولتبه وجود مىآيد
دولت را مجبور مىكند تا نتواند از
منابع خارجى احتياجاتش را برآورده
كند و به طرف طبقات داخلى برگردد. اين
باعث ايجاد تضاد مىشود، آنچه در
فرانسه اتفاق افتاد. در صورتى كه
انگلستان با استفاده از منابع هند در
دوره استعمار يا دوران طلايى
انگليس، منابع خودش را از خارج تامين
مىكرد. براى فرانسه چنين امكانى
وجود نداشتبنابراين به سوى طبقات
داخلى بازگشت و اين تضاد ايجاد مىكند.
طبقات داخلىاى كه در دوران قبل از
اين جريان در يك حد خيلى زيادى در
درون دولت قدرت پيدا كرده بودند.
چرا؟ چون دولت فرانسه براى آنكه
منابع خودش را و دولتخودش را تامين
بكند اقدام به فروش دفاتر كرد. يعنى
براى اينكه بتواند از اشراف جامعه
پول بگيرد، پستها و القابى را در
مناصب دولتى به آنان مىداد و در
مقابل از آنان پول مىگرفت.
بنابراين دولت فرانسه نمىتوانستبه
آسانى بر ضد اشرافيتبرخيزد و با
آنها رودررو بشود و سركوبشان كند;
چون در درون دولت اين افراد مقامها و
پستهاى دولت را در دست داشتند.
در
مورد كشورهاى جهان سوم و حاشيهاى
مبحث صورت ديگرى پيدا مىكند. يعنى
بحث زمانى آغاز مىشود كه طبقهاى
در جامعه وجود دارد كه امكان اقتصادى
داشته باشد كه بر ضد دولتبايستد. در
ايران چنين طبقهاى وجود نداشت.
زيرا منبع درآمد دولت نفتبود. نفتيا
در دست انگليسيها بود يا در دست دولت.
در ايران، دولت در اصل مديريت تخصيص
منابع را هميشه در دست داشت.
بنابراين، دولتى روى كار بود كه هم
با طبقه زميندار با استبداد و قاطعيت
رفتار مىكرد و هم با طبقات ديگر. بر
اين اساس مىتوان گفت در چهارچوب
نظرى اسكاچپول، مطالعه انقلاب، بر
اساس اراده يا نيت انقلابيون كارساز
نيستبراى تحليل واقعيت انقلاب و
درك دلايل وقوع رخدادهاى انقلابى
بايد بر سه رابطه اصلى تاكيد كرد:
يك)
رابطه دولتبا طبقات، بخصوص طبقه
مسلط اقتصادى;
دو)
رابطه دولتبا اقتصاد و نقش دولت در
اقتصاد چيست;
سه)
رابطه دولتبا دولت، رابطه دولتبا
دولتهاى ذىنفوذ چگونه است؟
در
مطالعه اين مناسبت است كه مىتوان
اختلال و ناكارآمدى را در يك يا تمام
اركان اين روابط دريافت و از همين
زاويه، وقوع انقلاب را محقق دانست.
به نظر من اين چهارچوب، رهيافتى
مناسب براى مطالعه روند تحولاتى است
كه منجر به انقلاب اسلامى در ايران
شده است.
البته
خود اسكاچپول در آثار بعدى خود
نظرياتش را تعديل كرد تا به گمان وى
آن را براى تفسير انقلاب اسلامى
ايران كارآمدتر كند كه بحث در مورد
آن مجال مستقلى مىطلبد.
|
|
|

|
|
|
|
|
|