|
|
|
بررسي نظريههاي
رهبري انقلابي با تكيه بر رهبري
امام خميني(س)
سعيد حجاريان
اولين همايش تخصصي
پژوهشكده امام خميني(س) و انقلاب
اسلامي، اوائل اسفند ماه 1375 در
محل اين پژوهشكده برگزار شد. در
اين همايش، آقاي سعيد حجاريان
كه در آن زمان، عضو هيات علمي
مركز مطالعات استراتژيك نهاد
رياست جمهوري بودند، موضوع نظريههاي
رهبري انقلابي را به عنوان
مقدمهاي بر تدوين نظري مبحث
رهبري در انقلاب اسلامي ـ با تكيه
بر رهبريحضرت امام خميني(س) ـ مطرح
ساختند.
در پايان مقاله نتيجه
گرفته ميشود كه هر چند رهيافتهاي
گوناگون انقلاب، انطباق كاملي
با شرايط ايران و شخصاً رهبري
امامخميني(س) ندارند; اما به طور
كلي ميتوانند وجوهي از اين
رهبري را تبيين نمايند.
بررسى
نظريههاى رهبرى انقلابىبا
تكيه بر رهبرى امام خمينى(س)
سعيد
حجاريان
اشاره:
اولين همايش تخصصى پژوهشكده امام
خمينى(س) و انقلاب اسلامى اوائل
اسفند ماه 1375 در محل اين پژوهشكده
برگزار شد. در اين همايش آقاى سعيد
حجاريان كه در آن زمان عضو هيات
علمى مركز مطالعات استراتژيك نهاد
رياست جمهورى بودند، موضوع «نظريههاى
رهبرى انقلابى» را به عنوان مقدمهاى
بر تدوين نظرى مبحث رهبرى در انقلاب
اسلامى با تكيه بر رهبرى حضرت امام
خمينى(س) مطرح ساختند.
تمهيد
نظرى
انقلاب
اسلامى با همه ژرفا و عظمتش وامدار
شخصيتيكتا و والاى رهبر آن، حضرت
امام خمينى(س) است. اينكه چرا و
چگونه از درون دستگاه متعارف فقاهت
و روحانيتشخصيتى به تمام معنا
انقلابى ظهور مىكند و طومار نظام
دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى را
در هم مىپيچد، پديدهاى شگفتآور
است كه بايد آن را از لحاظ نظرى
بخوبى تبيين كرد.يك سال منتهى به
انقلاب اسلامى ايران، نقطه عطف
مهمى در زندگى امام خمينى(س) محسوب
مىشود. مضمون اصلى اين يك سال
تبديل مرجع تقليد مؤمنان به رهبرى
انقلابى است، كه طى آن آيت الله
العظمى خمينى(س) با حفظ شان و منزلت
روحانى خويش به حق «امام امت» و «رهبر
مستضعفان جهان» لقب مىگيرند. طى
همين فرايند، مردم نيز از صورت
شهروندان پراكنده به امتبدل مىشوند
تا نظام امت و امامت را شكل دهند.
براى توضيح و تبيين چنين فرايندى،
ناگزير بايد بر ادبيات مربوط به
رهبرى در جنبشهاى دينى مرورى داشته
باشيم.
جنبشها
و انقلابهاى دينى، بنا به تعريف،
حول يك رهبر مذهبى با جاذبه
استثنايى شكل مىگيرند. اين رهبرى
رسالتى پيامبر گونه (Prophetic
mission)
دارد و صلاى تغييرات بنيادى را در
ساختسياسى و اجتماعى در مىدهد.
لذا مطالعه درباره مساله رهبرى در
انقلابهاى دينى، طبعا بايد در
چهارچوب نظريههاى مربوط به
اقتدار فرهمندى ( Charismatic authority)
صورت گيرد.
بىآنكه
قصد اطاله كلام باشد، ابتدا فشردهاى
از نظريات ماكس وبر درباره اين شيوه
اقتدار عرضه مىشود، آنگاه
خصوصيات منحصر به فرد رهبران
انقلابهاى مذهبى ذكر مىشود.
در
پاسخ به اينكه چرا گروههايى كه به
دنبال سرنگونى كامل وضع موجود و
تغييرات بنيادى هستند، معمولا گرد
يك رهبر فرهمند حلقه مىزنند، مىتوان
با مطالعه رويكردهاى روانشناسى
اجتماعى و جامعهشناسى پاسخ داد.
از آنجا كه در اين پژوهش ما با
رهيافتهاى روانشناسانه كارى
نداريم، تنها به يادآورى اين جمله
از كلمنتس اسكندرانى بسنده مىكنيم
كه «برادران، اگر آرزوهاى ما كوچك
باشد; مسيح ما هم كوچك خواهد بود.
آرزوهاى بزرگ مسيح بزرگ مىخواهد».
از ديد جامعهشناسانه، پندار ماكس
وبر اين بود كه كنشگران جنبشهاى
انقلابى از اين رو حول رهبران
فرهمند گرد مىآيند كه اين رهبران
قادرند بديل نوينى از شرايط
اجتماعى عرضه كنند و به مردم
بباورانند كه شرايط كنونى در معرض
انقراض و اضمحلال است. در عوض،
شرايط آتى شامل نظم نوينى مىشود
كه همگان در آن هويت مىيابند و مىتوانند
زندگى معنىدارى را آغاز كنند.
نظر
كارل ماركس نيز چندان فاصلهاى از
اعتقاد وبر ندارد. ماركس معتقد است،
افراد نادرى پيدا مىشوند كه از
پايگاه اجتماعى خود جدا مىشوند و
مىتوانند ساختارهاى موجود را از
موضعى مشرفانه، به صورت يك كل،
بنگرند و فرايندهاى تاريخى را
وجدان نمايند.
«اين
اشخاص قادر خواهند شد كه نگره خود
را به انسانهايى كه هنوز در قيد و
بند ساختارهاى متصلب هستند منتقل
نمايند».
مىدانيم
كه وبر از آن رو فره را مهمترين
نيروى انقلابى تاريخ در عصر سنتها
مىدانست كه اين نيرو قادر به سمتگيرى
مجدد (Reorientation)
ذهنى مؤمنان به آن است. از طريق همين
تحول درونى است كه محيط خارجى نيز
به تبع آن تغيير مىكند.
«تغييرات
بنيادين اجتماعى مرهون تحول در
نگرشها، گرايشها و رفتارهاست و فره
سمت و سوى نگرش به مسائل مختلف جهان
را تغيير مىدهد».
از
نظر وبر تغييرات حاصل از نيروى
جاذبه استثنايى (كاريزما)، خصلتى
دراماتيك دارند (بر خلاف تحولات
ناشى از سيطره تجدد، كه آن نيز
نيروى انقلابى است، اما اول
ساختارها را تغيير مىدهد و سپس به
تحولات ذهنى مىانجامد) و با زوالمندشدن
(Rotinization)
فره، امكان اعاده ساختارهاى سنتى
فزونى مىگيرد. از همين رو، از نظر
وبر، شور و جذبه و فوران عاطفه در
جنبشهاى فرهى، با ته كشيدن كارمايههاى
ناكجاآبادى، دوباره به شكل سنت
رسوب مىكند، مگر آنكه جريان آرام
و مستمر عقلانيت در زير ساختها مانع
از اعاده نظم پيشين شود.
وبر،
در مقايسه نظام فرهى با نظامهاى
آرمانى ديوانسالار، ستاد رهبرى
فرهمند را فاقد تواناييها و
مهارتهاى فنى مىداند و تقرب اشخاص
به كانون قدرت را ناشى از ارادت يا
جاذبههاى استثنايى خود آنان در
ابعاد كوچكتر در نظر مىگيرد. در
اين نوع اقتدار سلسله مراتب دقيق و
قواعد رسمى سازمانى و ارگانهاى
دائمى ادارى وجود ندارد، لذا وبر
سازمان ادارى اقتدار فرهمند را در
قياس با سازماندهى بوروكراتيك،
بسيار منعطف و سيال مىداند.
اسملسر
كه انقلابهاى دينى را در جرگه
جنبشهاى ارزشگرا (Value
oriented)
طبقهبندى مىكند، علت پيدايش
رهبران پيامبرگونه را اينگونه
توجيه مىكند:
چون
جنبشهاى ارزشگرا، به دنبال بازسازى
يك نظم تمام عيار اجتماعى هستند كه
از صدر تا ذيل نظام اجتماعى كهن و
ارزشهاى حاكم بر آن را برمىاندازد،
ناگزير براى تحقق چنين امر عظيمى،
بايد نوع كاملى از تبعيت و وفادارى
در ميان هواداران شكل بگيرد و
آرمانها و اميدهاى آنان در وجود
رهبرى كه كمر به بازسازى كامل
ارزشها بسته است فرافكنى شود.
در
همين زمينه، چالمرز جانسون معتقد
است:
ظهور
يك رهبر فرهمند، به عنوان شتاب
دهنده به رفتار انقلابى، ضرورى است.
شخصيتى كه الهامات آخر الزمانى در
وجود او متكون شده و مىتواند در
پرتو قدرت مكاشفه، طوفانى را
مشاهده كند كه طومار جهان كهنه را
در هم مىپيچيد و بهشتى نوين به پا
مىكند.
نورمن
كوهن، كه از صاحب نظران بنام در
خصوص انقلابهاى دينى در سدههاى
ميانه اروپاست، درباره علل موفقيت
رهبران دينى در امر جذب و سازماندهى
پيروان و هدايت انقلابى آنان چنين
مىنگارد:
رمز
موفقيت و تعالى رهبران انقلابهاى
دينى را نبايد در ميزان معلومات يا
پايگاه و خاستگاه اجتماعى آنان
جستجو كرد بلكه همواره مغناطيس
شخصيت آنان بر هر عامل ديگرى تفوق و
تقدم داشته است. بعضى از آنان واقعا
خود را تجسم اراده الهى و يا حداقل
مجراى تنفيذ مشيتى ماورايى مىپنداشتهاند.
اينان صاحبان رسالتهايى بودهاند
كه پيروزى نهايىشان در روز الست
مقرر شده است. اين چنين بود كه در
فضاى رازآلود الهام و مكاشفه، چنين
رهبرانى براى پيروان خود وظايفى
سنگين و تاريخساز مقرر مىداشتند
و از آن سو، پيروان نيز تكليف طاقتفرسايى
براى ايجاد اميد و اطمينان به جاى
حرمان و سرگشتگى بر دوش خود احساس
مىكردند. اخوت ناشى از سرنوشت
مشترك باعث مىشد كه آنان خود را
نخبگانى فراتر از انسانهاى معمولى
و فانى بدانند و اين احساس را سهيم
بودن در لياقتهاى رهبرى و قدرت
معجزهآساى وى تشديد مىكرد. به هر
حال، رسالتى كه بايد اين تودهها
را از اعماق اجتماع به مرتفعترين
قلههاى منزلتبركشد طبعا باعث
تغييرات همه جانبه اجتماعى مىشد.
نقش بارور كردن اين رسالتبه عهده
رهبرانى بود كه با ذهن لبريز از
رؤياهاى رستاخيزى و به قصد رساندن
تاريخ به منتهاى كمالش، مىتوانستند
هواداران را غرق اميدهايى كه از
زمانهاى دور به ارث رسيده بود
بنمايند; و از مسيحيت اوليه، يك
اسطوره اجتماعى مطابق با نيازهاى
روز آنان بسازند.
رهبران
نهضتهاى دينى از يك سنخ نيستند و
بسته به نوع ادعاهايى كه مطرح مىكنند
مىتوان آنان را طبقهبندى و گونهشناسى
(typology)
كرد. دروشه، جامعهشناس فرانسوى،
از جمله كسانى است كه رهبران
جنبشهاى منجىگرايانه را طبقهبندى
كرده است. وى اين رهبران را در سه
دسته جاى داده است:
1-
فرد مشخص حى و حاضر: كه معمولترين
نوع از رهبران موعود است. وى يا
مستقيما دعوى منجى بودن مىكند و
يا ديگران او را مسيحا مىدانند. او
كه خود را متصل به نيرويى قدسى مىداند
در قالبهاى گوناگون تجلى مىكند.
بعضا نمونههاى قومى و مشاركتى و
سهامى نيز از اينگونه منجيان ديده
شدهاند. مانند افراد يك قوم يا
كليسا.
2-
فرد نامشخص مستور: در اين نوع، منجى
فقط اجازه مىدهد كه دشمنش دجال
شناخته شود و يا حداكثر بدون هيچ
ادعايى به پيشگويى درباره فتنههاى
آخر الزمانى مىپردازد. در اين
مورد نيز با تنوع اشكال و قوا تجلى و
ظهور مواجهيم.
3-
شخص با حضور نيابتى: كه ادعاى منجى
بودن ندارد و خود را طلايهدار
ظهور منجى واقعى مىداند. در اين
قسم هم شاهد اشكال متنوعى هستيم. از
قبيل پيشگو، چاووش و منادى،
تازيانه خدا (the
scourge of God)
، پيشواى خدا سالار و ....
شرايط
اجتماعى از ديگر نكات مهمى است كه
نقشى كليدى در كيفيت پيدايش رهبران
انقلابهاى دينى ايفا مىكند. به
اين معنى كه بايد نوعى همزمانى و
تقارن ميان پيدايش شرايط اجتماعى -
كه پذيراى اين رهبران است - و مدعيات
آنان وجود داشته باشد. به قول سيلور
«بايد به خاطر داشت كه مسيح مولد
هزاره نيستبلكه اجتنابناپذيرى
وقوع هزاره در چشم باورمندان است كه
ظهور مسيحا را ناگزير مىسازد».
اين
نكته كه فره كيفيتى است كه، قبل از
هر چيز، مردم آن را مىسازند و شخص
رهبر در پروراندن آن سهم اندكى
دارد، خصلت اجتماعى جاذبه استثنايى
را آشكار مىسازد:
بايد
ميان مدعيات رهبرى و شرايط اجتماعى
پذيرنده اين مدعيات نسبتى برقرار
كرد. صحيح آن است كه شكلگيرى آگاهى
انقلابى در ميان مردم، اغلب در
كانون اجتماع و تاريخ، قبل از تجسم
و ظهور رهبرى اتفاق مىافتد و رد و
قبول مدعيات شخصيت فرهمند بسته به
پيدايش اين نوع آگاهى تاريخى و
اجتماعى است. چه بسا شرايط اجتماعى
و تاريخى در ميان مردم فراهم است
اما رهبرى انقلابى ظهور نمىكند و
چه بسا پيدايش رهبرى زود رستر از
آماده بودن بستر اجتماعى رخ مىدهد.
در هر دوى اين حالات نوعى بىقوارگى
و ناهمزمانى (asyachronization)
ميان انتشار پيام و پذيرش پيام
ايجاد مىشود.
از
ديگر موضوعاتى كه توجه محققين را به
خود جلب كرده است، خاستگاه رهبران
انقلابهاى دينى و پايگاه اجتماعى
آنان است. نقطه مشتركى كه در مورد
همه اين رهبران صادق است، و نگاه
صاحب نظران را به خود جلب كرده است،
پيشينه حاشيهاى بودن (Marginality)
آنان نسبتبه ساخت رسمى دستگاه
دينى زمانه است.
به
عقيده بسيارى از صاحب نظران در پيش
زمينه شخصيتى بسيارى از رهبران
انقلابى، فرايند به حاشيه راندهشدگى
( Marginaliaztion)
مشاهده مىشود و بيشتر آنان به
دلايل گوناگون (و حتى خود خواسته) از
درون نظام آموزش، اشتغال و منزلتبه
بيرون هجرت كرده و يا پرتاب شدهاند
و بيش از آنكه بتوان آنان را
نماينده قشر يا طبقه خاصى ناميد،
داراى اين ويژگى هستند كه به علت
پيشينه خود قادرند طرح دولت نوينى
را كه بديل وضع موجود است پى افكنند.
اسكاچپول كه مساله رهبران انقلابى
را به طور عام بررسى كرده است در اين
خصوص مىنويسد:
رهبران
جنبشهاى انقلابى بيشتر از آنكه
نماينده طبقات باشند به صفت دولتساز
(State Builder)
شناخته مىشوند. عمده اين رهبران
از ميان آن دسته نخبگانى كه تا
حدودى به حاشيه رانده شدهاند و
نسبتبه طبقات مسلط و حاكميت مستقر
فاصله گرفتهاند برمىخيزند».
وى
در مقاله مستقلى، خصوصيات نخبگان
حاشيهاى را با تفصيل بيشترى بيان
مىكند:
بيش
از آنكه زمينه طبقاتى اين قبيل
نخبگان مهم باشد، سابقه آنان كه نقش
مهمى در معمارى دولت آينده و
سازماندهى جنبش دارد برجسته است.
تجربه نشان مىدهد كه نخبگان حاشيهاى
(Margin Elite)
عموما از اقشار تحصيل كردهاند و
مهارت و آموزشهاى آنان مىتوانسته
به كار دولت مستقر بيايد و حتى
بسيارى از آنان دولت را عامل
تغييرات بنيادى مىدانستهاند;
اما به علتبسته بودن فضاى سياسى و
فقدان تحرك سياسى در ساخت اجتماعى،
از يك سو، و نداشتن ارتباط و ثروت،
از سوى ديگر، نتوانستهاند در
منزلتخود ارتقايى بدهند; و لذا هم
و غم خود را مصروف سازماندهى انقلاب
و ايدئولوژىپردازى انقلابى كردهاند.
اين قبيل نخبگان از آنجا كه دولت را
مهمترين ابزار توسعه مىدانند، در
صورت پيروزى جنبش به سمت تاسيس دولت
متمركز روى مىآورند.
به
هر تقدير، همان گونه كه در تودههاى
انقلابى، مقوله محروميت نسبى (relative deprivation)
نقش عمدهاى در انگيزش و هيجان
انقلابى ايفا مىكند; در ميان
رهبران جنبش نيز بايد پيشزمينهاى
از تحت فشار بودن و حرمان جستجو كرد.
حتى در مواردى ديده شده است كه آنان
فقر خود خواسته و انزواى اختيارى را
انتخاب مىكنند تا زمينه روانى و
هم سنخى ميان خود و تودههاى محروم
را فراهم آورند. عزلتگزينى از
ساختار رسمى قدرت، ثروت و منزلت
موجب آن مىشود كه شبكه رسمى رفتار
آنان را نابهنجار تلقى كند و اگر
متعلق به دستگاه رسمى دين باشند،
رفتارشان خرق اجماع محسوب شود. به
قول ديويد اسنو «نفس زاويهگزينى و
كنارهگيرى زمينه را براى شكستن
هنجارهاى متعارف و پذيرفته شده
فراهم مىآورد».
پارهاى
ديگر از صاحبنظران، كفايت رهبران
جنبشهاى دينى را ناشى از پاسخ روانشناسانهاى
مىدانند كه آنان به مقوله از خود
بيگانگى مىدهند. برينتون، آرنت،
هوفر، شومپيتر و ميخلز از اين زمرهاند
و مىتوان عصاره نظريات آنان را در
اين بيان كورنهوزر خلاصه كرد:
رهبران
انقلابى هم قادرند خلا معنى و
سمبلها را در حيات اجتماعى دو چندان
جلوه دهند و هم مىتوانند سمبلهاى
جديدى براى پر كردن اين خلا خلق
كنند. آنان، در واقع، اميد به آينده
را در پاسخ به محروميتهاى اجتماعى
خلق مىكنند و آن را در جامعه تودهوار
مىپراكنند. دستيابى آنان به
سمبلها و تعهدشان به مشروعيت نمادى
ابزار لازم را در اختيارشان قرار مىدهد.
گسيختگى تودههايى كه تا آن درجه
با سواد هستند كه پيامهاى
روشنفكرانه را دريافت كنند، فرصتى
را در اختيار رهبران قرار مىدهد
تا بتوانند اشتراكاتى را با مردم
بيابند و بر موج آرزوهايشان سوار
شوند. اينها عوامل مقوم جنبشهاى
دينى است. به هر حال، به نظر مىرسد
كه رهبران تكرو (Free
Lancer)
بهتر مىتوانند با جنبش تودهاى
رابطه برقرار كنند تا نخبگانى
همچون دانشگاهيان كه در يكى از
پيكرههاى اجتماعى تعاون دارند و
در ساختارى رسمى جايگاه خود را پيدا
كردهاند.
حتى
مىتوان ادعا كرد كه در صورت
پيدايش شرايط اجتماعى و روانى
انقلاب بخشى از اجزا بدنه ساختار
رسمى، مانند دين و دولت از آن كنده
مىشوند و براى اجابتخواست تودهها
نوعى حاشيهاى شدن سريع و اضطرارى
را تجربه مىكنند. اينكه چرا نهادى
مثل دين كه على الاصول بنا بر نظريههاى
رايجخصلتى محافظهكار دارد، در
شرايط مذكور از درون خود نخبگانى را
به بيرون مىراند تا رهبرى جنبشهاى
دينى را به عهده گيرد بايد در
چهارچوب مدل مشهور به پاسخ نخبگان (Elite
Response)
مطالعه شود. مدعاى اصلى اين مدل
عبارتست از اينكه: «هنگامى كه شرايط
محيطى يك سازمان آن چنان دچار تحول
گردد كه بقاى آن زير سؤال رود و نيل
به اهداف سازمانى به صورت معضلى در
آيد، پارهاى از نخبگان درون
سازمان در پاسخ به آن، به جستجوى
معانى و ابزار نوينى برمىآيند تا
با دسترسى به منابع حياتى محيط
سازمان، بحران درونى آن را حل كنند.
بحرانى كه ناشى از پرسشواره شدن
محيط بيرونى است».
با
توسل به اين مدل مىتوان مثلا علل
راديكال شدن نهادى مثل دين و پيدايش
رهبران انقلابى مذهبى را توضيح داد.
نوهاوزر با استفاده از اين مدل به
تبيين علل راديكال شدن كليساى
كاتوليك برزيل و اساسا پيدايش
مقولهاى به نام «الهيات رهايىبخش»
پرداخته است و در اين خصوص معتقد
است:
هنگامى
كه وضع موجود (Status
quo) و
سازمانهاى مذهبى وابسته به آن
تهديد مىشود، مخالفين درونى،
توسط نخبگان نوخاسته، نهادينه مىشوند
و امكان راديكاليزه شدن اين نهاد
افزايش مىيابد اگر نهاد دين در
جريان قابتسختى با رقباى محيطى
قرار گيرد، و منابعش هم كم باشد،
پديده فوق زودتر و عميقتر رخ مىدهد
اما اگر سطح رقابت پايين و منابع
كليسا زياد باشد پديده فوق اتفاق
نمىافتد. در كشورهايى كه نهاد دين
با دولتسكولار به قابتبرمىخيزد
حالت اول اتفاق مىافتد و اين نهاد
راديكاليزه مىشود اما در شرايطى
كه نهاد دين سختبه دولت وابسته
باشد امكان نهادينه شدن جناح معارض
و افراطى درون آن، پايين مىآيد.
مثلا، وابستگى كليساى كاتوليك به
دولت، در دوران نهضت اصلاح دينى،
مانع راديكاليزه شدن اين كليسا
گرديد.
در
جمعبندى نظريات مربوط به رهبرى
انقلابى مىتوان گفت كه هر چند اين
رهيافتها انطباق كاملى با شرايط
ايران و مشخصا رهبرى امام خمينى(س)
ندارند اما، به طور كلى، مىتوانند
وجوهى از اين رهبرى را تبيين نمايند:
1-
اينكه چگونه از درون نهاد دين كه
بنا بر نظريات رايج نهادى محافظهكار
است، انقلابىترين شخصيت در طول
تاريخ معاصر ايران ظهور مىكند و
همراه خود نهاد دين را متحول; و از
آن به عنوان سلاحى قاطع براى انهدام
رژيم شاهنشاهى استفاده مىكند، تا
حدودى با مدل «پاسخ نخبگان» قابل
تبيين است.
2-
اينكه شخصيتى مثل حضرت امام(س) كه
مشروعيتسنتى (مرجعيت، شيخوخيت،
سيادت) داشتند و مشروعيت انقلابى را
هم كسب كردند - و به عنوان شخصيتى
فرهمند بر تارك انقلابى دورانساز
درخشيدند - مىتوان با نظريههاى «مشروعيت
فرهى» و «شخصيتبا جاذبه
استثنايى» توضيح داد.
3-
اينكه ساخت اجتماعى چگونه بود كه بر
اثر انقلاب اشكال سنتى رابطه قدرت،
مثل: خدايگان و بندگان; خودكامه و
رعيت; حامى و تحتالحمايه، شكسته
شد و نيز عدم كفايت رابطه شهروند و
دولت نيز اثبات و در عوض آن مفهومى
مانند امت و امامت زاده شد، به
وسيله نظريهاى مانند «جامعه تودهوار»
قابل تبيين است.
4-
اينكه چگونه دورانى نسبتا طولانى
از عزلت اجبارى امام(س)، در دوران
تبعيد، ذخيرهاى شد تا در دوران
انقلاب، دعاوى ايشان در ميان مردم و
به خصوص اقطاب سنتى نهاد دين
پذيرفته شود، با نظريه «نخبگان
حاشيهاى» توجيهپذير است.
|
|
|

|
|
|
|
|
|