بررسي‌ نظريه‌هاي‌ رهبري‌ انقلابي‌ با تكيه‌ بر رهبري‌ امام‌ خميني‌(س)

سعيد حجاريان‌

اولين‌ همايش‌ تخصصي‌ پژوهشكده‌ امام‌ خميني(س) و انقلاب‌ اسلامي‌، اوائل‌ اسفند ماه‌ 1375 در محل‌ اين‌ پژوهشكده‌ برگزار شد. در اين‌ همايش‌، آقاي‌ سعيد حجاريان‌ كه‌ در آن‌ زمان‌، عضو هيات‌ علمي‌ مركز مط‌العات‌ استراتژيك‌ نهاد رياست‌ جمهوري‌ بودند، موضوع‌ نظ‌ريه‌هاي‌ رهبري‌ انقلابي‌ را به‌ عنوان‌ مقدمه‌اي‌ بر تدوين‌ نظ‌ري‌ مبحث‌ رهبري‌ در انقلاب‌ اسلامي‌ ـ با تكيه‌ بر رهبري‌حضرت‌ امام‌ خميني(س) ـ مطرح‌ ساختند.

در پايان‌ مقاله‌ نتيجه‌ گرفته‌ مي‌شود كه‌ هر چند رهيافتهاي‌ گوناگون‌ انقلاب‌، انط‌باق‌ كاملي‌ با شرايط‌ ايران‌ و شخصاً رهبري‌ امام‌خميني‌(س) ندارند; اما به‌ ط‌ور كلي‌ مي‌توانند وجوهي‌ از اين‌ رهبري‌ را تبيين‌ نمايند.

بررسى نظريه‏هاى رهبرى انقلابى‏با تكيه بر رهبرى امام خمينى(س)

سعيد حجاريان

اشاره: اولين همايش تخصصى پژوهشكده امام خمينى(س) و انقلاب اسلامى اوائل اسفند ماه 1375 در محل اين پژوهشكده برگزار شد. در اين همايش آقاى سعيد حجاريان كه در آن زمان عضو هيات علمى مركز مطالعات استراتژيك نهاد رياست جمهورى بودند، موضوع «نظريه‏هاى رهبرى انقلابى‏» را به عنوان مقدمه‏اى بر تدوين نظرى مبحث رهبرى در انقلاب اسلامى با تكيه بر رهبرى حضرت امام خمينى(س) مطرح ساختند.

تمهيد نظرى

انقلاب اسلامى با همه ژرفا و عظمتش وامدار شخصيت‏يكتا و والاى رهبر آن، حضرت امام خمينى(س) است. اينكه چرا و چگونه از درون دستگاه متعارف فقاهت و روحانيت‏شخصيتى به تمام معنا انقلابى ظهور مى‏كند و طومار نظام دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهى را در هم مى‏پيچد، پديده‏اى شگفت‏آور است كه بايد آن را از لحاظ نظرى بخوبى تبيين كرد.يك سال منتهى به انقلاب اسلامى ايران، نقطه عطف مهمى در زندگى امام خمينى(س) محسوب مى‏شود. مضمون اصلى اين يك سال تبديل مرجع تقليد مؤمنان به رهبرى انقلابى است، كه طى آن آيت الله العظمى خمينى(س) با حفظ شان و منزلت روحانى خويش به حق «امام امت‏» و «رهبر مستضعفان جهان‏» لقب مى‏گيرند. طى همين فرايند، مردم نيز از صورت شهروندان پراكنده به امت‏بدل مى‏شوند تا نظام امت و امامت را شكل دهند. براى توضيح و تبيين چنين فرايندى، ناگزير بايد بر ادبيات مربوط به رهبرى در جنبشهاى دينى مرورى داشته باشيم.

جنبشها و انقلابهاى دينى، بنا به تعريف، حول يك رهبر مذهبى با جاذبه استثنايى شكل مى‏گيرند. اين رهبرى رسالتى پيامبر گونه (Prophetic mission) دارد و صلاى تغييرات بنيادى را در ساخت‏سياسى و اجتماعى در مى‏دهد. لذا مطالعه درباره مساله رهبرى در انقلابهاى دينى، طبعا بايد در چهارچوب نظريه‏هاى مربوط به اقتدار فرهمندى ( Charismatic authority) صورت گيرد.

بى‏آنكه قصد اطاله كلام باشد، ابتدا فشرده‏اى از نظريات ماكس وبر درباره اين شيوه اقتدار عرضه مى‏شود، آنگاه خصوصيات منحصر به فرد رهبران انقلابهاى مذهبى ذكر مى‏شود.

در پاسخ به اينكه چرا گروههايى كه به دنبال سرنگونى كامل وضع موجود و تغييرات بنيادى هستند، معمولا گرد يك رهبر فرهمند حلقه مى‏زنند، مى‏توان با مطالعه رويكردهاى روان‏شناسى اجتماعى و جامعه‏شناسى پاسخ داد. از آنجا كه در اين پژوهش ما با رهيافتهاى روان‏شناسانه كارى نداريم، تنها به يادآورى اين جمله از كلمنتس اسكندرانى بسنده مى‏كنيم كه «برادران، اگر آرزوهاى ما كوچك باشد; مسيح ما هم كوچك خواهد بود. آرزوهاى بزرگ مسيح بزرگ مى‏خواهد». از ديد جامعه‏شناسانه، پندار ماكس وبر اين بود كه كنشگران جنبشهاى انقلابى از اين رو حول رهبران فرهمند گرد مى‏آيند كه اين رهبران قادرند بديل نوينى از شرايط اجتماعى عرضه كنند و به مردم بباورانند كه شرايط كنونى در معرض انقراض و اضمحلال است. در عوض، شرايط آتى شامل نظم نوينى مى‏شود كه همگان در آن هويت مى‏يابند و مى‏توانند زندگى معنى‏دارى را آغاز كنند.

نظر كارل ماركس نيز چندان فاصله‏اى از اعتقاد وبر ندارد. ماركس معتقد است، افراد نادرى پيدا مى‏شوند كه از پايگاه اجتماعى خود جدا مى‏شوند و مى‏توانند ساختارهاى موجود را از موضعى مشرفانه، به صورت يك كل، بنگرند و فرايندهاى تاريخى را وجدان نمايند.

«اين اشخاص قادر خواهند شد كه نگره خود را به انسانهايى كه هنوز در قيد و بند ساختارهاى متصلب هستند منتقل نمايند».

مى‏دانيم كه وبر از آن رو فره را مهمترين نيروى انقلابى تاريخ در عصر سنتها مى‏دانست كه اين نيرو قادر به سمت‏گيرى مجدد (Reorientation) ذهنى مؤمنان به آن است. از طريق همين تحول درونى است كه محيط خارجى نيز به تبع آن تغيير مى‏كند.

«تغييرات بنيادين اجتماعى مرهون تحول در نگرشها، گرايشها و رفتارهاست و فره سمت و سوى نگرش به مسائل مختلف جهان را تغيير مى‏دهد».

از نظر وبر تغييرات حاصل از نيروى جاذبه استثنايى (كاريزما)، خصلتى دراماتيك دارند (بر خلاف تحولات ناشى از سيطره تجدد، كه آن نيز نيروى انقلابى است، اما اول ساختارها را تغيير مى‏دهد و سپس به تحولات ذهنى مى‏انجامد) و با زوال‏مندشدن (Rotinization) فره، امكان اعاده ساختارهاى سنتى فزونى مى‏گيرد. از همين رو، از نظر وبر، شور و جذبه و فوران عاطفه در جنبشهاى فرهى، با ته كشيدن كارمايه‏هاى ناكجاآبادى، دوباره به شكل سنت رسوب مى‏كند، مگر آنكه جريان آرام و مستمر عقلانيت در زير ساختها مانع از اعاده نظم پيشين شود.

وبر، در مقايسه نظام فرهى با نظامهاى آرمانى ديوان‏سالار، ستاد رهبرى فرهمند را فاقد تواناييها و مهارتهاى فنى مى‏داند و تقرب اشخاص به كانون قدرت را ناشى از ارادت يا جاذبه‏هاى استثنايى خود آنان در ابعاد كوچكتر در نظر مى‏گيرد. در اين نوع اقتدار سلسله مراتب دقيق و قواعد رسمى سازمانى و ارگانهاى دائمى ادارى وجود ندارد، لذا وبر سازمان ادارى اقتدار فرهمند را در قياس با سازماندهى بوروكراتيك، بسيار منعطف و سيال مى‏داند.

اسملسر كه انقلابهاى دينى را در جرگه جنبشهاى ارزشگرا (Value oriented) طبقه‏بندى مى‏كند، علت پيدايش رهبران پيامبرگونه را اينگونه توجيه مى‏كند:

چون جنبشهاى ارزشگرا، به دنبال بازسازى يك نظم تمام عيار اجتماعى هستند كه از صدر تا ذيل نظام اجتماعى كهن و ارزشهاى حاكم بر آن را برمى‏اندازد، ناگزير براى تحقق چنين امر عظيمى، بايد نوع كاملى از تبعيت و وفادارى در ميان هواداران شكل بگيرد و آرمانها و اميدهاى آنان در وجود رهبرى كه كمر به بازسازى كامل ارزشها بسته است فرافكنى شود.

در همين زمينه، چالمرز جانسون معتقد است:

ظهور يك رهبر فرهمند، به عنوان شتاب دهنده به رفتار انقلابى، ضرورى است. شخصيتى كه الهامات آخر الزمانى در وجود او متكون شده و مى‏تواند در پرتو قدرت مكاشفه، طوفانى را مشاهده كند كه طومار جهان كهنه را در هم مى‏پيچيد و بهشتى نوين به پا مى‏كند.

نورمن كوهن، كه از صاحب نظران بنام در خصوص انقلابهاى دينى در سده‏هاى ميانه اروپاست، درباره علل موفقيت رهبران دينى در امر جذب و سازماندهى پيروان و هدايت انقلابى آنان چنين مى‏نگارد:

رمز موفقيت و تعالى رهبران انقلابهاى دينى را نبايد در ميزان معلومات يا پايگاه و خاستگاه اجتماعى آنان جستجو كرد بلكه همواره مغناطيس شخصيت آنان بر هر عامل ديگرى تفوق و تقدم داشته است. بعضى از آنان واقعا خود را تجسم اراده الهى و يا حداقل مجراى تنفيذ مشيتى ماورايى مى‏پنداشته‏اند. اينان صاحبان رسالتهايى بوده‏اند كه پيروزى نهايى‏شان در روز الست مقرر شده است. اين چنين بود كه در فضاى رازآلود الهام و مكاشفه، چنين رهبرانى براى پيروان خود وظايفى سنگين و تاريخ‏ساز مقرر مى‏داشتند و از آن سو، پيروان نيز تكليف طاقت‏فرسايى براى ايجاد اميد و اطمينان به جاى حرمان و سرگشتگى بر دوش خود احساس مى‏كردند. اخوت ناشى از سرنوشت مشترك باعث مى‏شد كه آنان خود را نخبگانى فراتر از انسانهاى معمولى و فانى بدانند و اين احساس را سهيم بودن در لياقتهاى رهبرى و قدرت معجزه‏آساى وى تشديد مى‏كرد. به هر حال، رسالتى كه بايد اين توده‏ها را از اعماق اجتماع به مرتفع‏ترين قله‏هاى منزلت‏بركشد طبعا باعث تغييرات همه جانبه اجتماعى مى‏شد. نقش بارور كردن اين رسالت‏به عهده رهبرانى بود كه با ذهن لبريز از رؤياهاى رستاخيزى و به قصد رساندن تاريخ به منتهاى كمالش، مى‏توانستند هواداران را غرق اميدهايى كه از زمانهاى دور به ارث رسيده بود بنمايند; و از مسيحيت اوليه، يك اسطوره اجتماعى مطابق با نيازهاى روز آنان بسازند.

رهبران نهضتهاى دينى از يك سنخ نيستند و بسته به نوع ادعاهايى كه مطرح مى‏كنند مى‏توان آنان را طبقه‏بندى و گونه‏شناسى (typology) كرد. دروشه، جامعه‏شناس فرانسوى، از جمله كسانى است كه رهبران جنبشهاى منجى‏گرايانه را طبقه‏بندى كرده است. وى اين رهبران را در سه دسته جاى داده است:

1- فرد مشخص حى و حاضر: كه معمولترين نوع از رهبران موعود است. وى يا مستقيما دعوى منجى بودن مى‏كند و يا ديگران او را مسيحا مى‏دانند. او كه خود را متصل به نيرويى قدسى مى‏داند در قالبهاى گوناگون تجلى مى‏كند. بعضا نمونه‏هاى قومى و مشاركتى و سهامى نيز از اينگونه منجيان ديده شده‏اند. مانند افراد يك قوم يا كليسا.

2- فرد نامشخص مستور: در اين نوع، منجى فقط اجازه مى‏دهد كه دشمنش دجال شناخته شود و يا حداكثر بدون هيچ ادعايى به پيشگويى درباره فتنه‏هاى آخر الزمانى مى‏پردازد. در اين مورد نيز با تنوع اشكال و قوا تجلى و ظهور مواجهيم.

3- شخص با حضور نيابتى: كه ادعاى منجى بودن ندارد و خود را طلايه‏دار ظهور منجى واقعى مى‏داند. در اين قسم هم شاهد اشكال متنوعى هستيم. از قبيل پيشگو، چاووش و منادى، تازيانه خدا (the scourge of God) ، پيشواى خدا سالار و ....

شرايط اجتماعى از ديگر نكات مهمى است كه نقشى كليدى در كيفيت پيدايش رهبران انقلابهاى دينى ايفا مى‏كند. به اين معنى كه بايد نوعى همزمانى و تقارن ميان پيدايش شرايط اجتماعى - كه پذيراى اين رهبران است - و مدعيات آنان وجود داشته باشد. به قول سيلور «بايد به خاطر داشت كه مسيح مولد هزاره نيست‏بلكه اجتناب‏ناپذيرى وقوع هزاره در چشم باورمندان است كه ظهور مسيحا را ناگزير مى‏سازد».

اين نكته كه فره كيفيتى است كه، قبل از هر چيز، مردم آن را مى‏سازند و شخص رهبر در پروراندن آن سهم اندكى دارد، خصلت اجتماعى جاذبه استثنايى را آشكار مى‏سازد:

بايد ميان مدعيات رهبرى و شرايط اجتماعى پذيرنده اين مدعيات نسبتى برقرار كرد. صحيح آن است كه شكل‏گيرى آگاهى انقلابى در ميان مردم، اغلب در كانون اجتماع و تاريخ، قبل از تجسم و ظهور رهبرى اتفاق مى‏افتد و رد و قبول مدعيات شخصيت فرهمند بسته به پيدايش اين نوع آگاهى تاريخى و اجتماعى است. چه بسا شرايط اجتماعى و تاريخى در ميان مردم فراهم است اما رهبرى انقلابى ظهور نمى‏كند و چه بسا پيدايش رهبرى زود رستر از آماده بودن بستر اجتماعى رخ مى‏دهد. در هر دوى اين حالات نوعى بى‏قوارگى و ناهمزمانى (asyachronization) ميان انتشار پيام و پذيرش پيام ايجاد مى‏شود.

از ديگر موضوعاتى كه توجه محققين را به خود جلب كرده است، خاستگاه رهبران انقلابهاى دينى و پايگاه اجتماعى آنان است. نقطه مشتركى كه در مورد همه اين رهبران صادق است، و نگاه صاحب نظران را به خود جلب كرده است، پيشينه حاشيه‏اى بودن (Marginality) آنان نسبت‏به ساخت رسمى دستگاه دينى زمانه است.

به عقيده بسيارى از صاحب نظران در پيش زمينه شخصيتى بسيارى از رهبران انقلابى، فرايند به حاشيه رانده‏شدگى ( Marginaliaztion) مشاهده مى‏شود و بيشتر آنان به دلايل گوناگون (و حتى خود خواسته) از درون نظام آموزش، اشتغال و منزلت‏به بيرون هجرت كرده و يا پرتاب شده‏اند و بيش از آنكه بتوان آنان را نماينده قشر يا طبقه خاصى ناميد، داراى اين ويژگى هستند كه به علت پيشينه خود قادرند طرح دولت نوينى را كه بديل وضع موجود است پى افكنند. اسكاچپول كه مساله رهبران انقلابى را به طور عام بررسى كرده است در اين خصوص مى‏نويسد:

رهبران جنبشهاى انقلابى بيشتر از آنكه نماينده طبقات باشند به صفت دولت‏ساز (State Builder) شناخته مى‏شوند. عمده اين رهبران از ميان آن دسته نخبگانى كه تا حدودى به حاشيه رانده شده‏اند و نسبت‏به طبقات مسلط و حاكميت مستقر فاصله گرفته‏اند برمى‏خيزند».

وى در مقاله مستقلى، خصوصيات نخبگان حاشيه‏اى را با تفصيل بيشترى بيان مى‏كند:

بيش از آنكه زمينه طبقاتى اين قبيل نخبگان مهم باشد، سابقه آنان كه نقش مهمى در معمارى دولت آينده و سازماندهى جنبش دارد برجسته است. تجربه نشان مى‏دهد كه نخبگان حاشيه‏اى (Margin Elite) عموما از اقشار تحصيل كرده‏اند و مهارت و آموزشهاى آنان مى‏توانسته به كار دولت مستقر بيايد و حتى بسيارى از آنان دولت را عامل تغييرات بنيادى مى‏دانسته‏اند; اما به علت‏بسته بودن فضاى سياسى و فقدان تحرك سياسى در ساخت اجتماعى، از يك سو، و نداشتن ارتباط و ثروت، از سوى ديگر، نتوانسته‏اند در منزلت‏خود ارتقايى بدهند; و لذا هم و غم خود را مصروف سازماندهى انقلاب و ايدئولوژى‏پردازى انقلابى كرده‏اند. اين قبيل نخبگان از آنجا كه دولت را مهمترين ابزار توسعه مى‏دانند، در صورت پيروزى جنبش به سمت تاسيس دولت متمركز روى مى‏آورند.

به هر تقدير، همان گونه كه در توده‏هاى انقلابى، مقوله محروميت نسبى (relative deprivation) نقش عمده‏اى در انگيزش و هيجان انقلابى ايفا مى‏كند; در ميان رهبران جنبش نيز بايد پيش‏زمينه‏اى از تحت فشار بودن و حرمان جستجو كرد. حتى در مواردى ديده شده است كه آنان فقر خود خواسته و انزواى اختيارى را انتخاب مى‏كنند تا زمينه روانى و هم سنخى ميان خود و توده‏هاى محروم را فراهم آورند. عزلت‏گزينى از ساختار رسمى قدرت، ثروت و منزلت موجب آن مى‏شود كه شبكه رسمى رفتار آنان را نابهنجار تلقى كند و اگر متعلق به دستگاه رسمى دين باشند، رفتارشان خرق اجماع محسوب شود. به قول ديويد اسنو «نفس زاويه‏گزينى و كناره‏گيرى زمينه را براى شكستن هنجارهاى متعارف و پذيرفته شده فراهم مى‏آورد».

پاره‏اى ديگر از صاحب‏نظران، كفايت رهبران جنبشهاى دينى را ناشى از پاسخ روان‏شناسانه‏اى مى‏دانند كه آنان به مقوله از خود بيگانگى مى‏دهند. برينتون، آرنت، هوفر، شومپيتر و ميخلز از اين زمره‏اند و مى‏توان عصاره نظريات آنان را در اين بيان كورنهوزر خلاصه كرد:

رهبران انقلابى هم قادرند خلا معنى و سمبلها را در حيات اجتماعى دو چندان جلوه دهند و هم مى‏توانند سمبلهاى جديدى براى پر كردن اين خلا خلق كنند. آنان، در واقع، اميد به آينده را در پاسخ به محروميتهاى اجتماعى خلق مى‏كنند و آن را در جامعه توده‏وار مى‏پراكنند. دستيابى آنان به سمبلها و تعهدشان به مشروعيت نمادى ابزار لازم را در اختيارشان قرار مى‏دهد. گسيختگى توده‏هايى كه تا آن درجه با سواد هستند كه پيامهاى روشنفكرانه را دريافت كنند، فرصتى را در اختيار رهبران قرار مى‏دهد تا بتوانند اشتراكاتى را با مردم بيابند و بر موج آرزوهايشان سوار شوند. اينها عوامل مقوم جنبشهاى دينى است. به هر حال، به نظر مى‏رسد كه رهبران تك‏رو (Free Lancer) بهتر مى‏توانند با جنبش توده‏اى رابطه برقرار كنند تا نخبگانى همچون دانشگاهيان كه در يكى از پيكره‏هاى اجتماعى تعاون دارند و در ساختارى رسمى جايگاه خود را پيدا كرده‏اند.

حتى مى‏توان ادعا كرد كه در صورت پيدايش شرايط اجتماعى و روانى انقلاب بخشى از اجزا بدنه ساختار رسمى، مانند دين و دولت از آن كنده مى‏شوند و براى اجابت‏خواست توده‏ها نوعى حاشيه‏اى شدن سريع و اضطرارى را تجربه مى‏كنند. اينكه چرا نهادى مثل دين كه على الاصول بنا بر نظريه‏هاى رايج‏خصلتى محافظه‏كار دارد، در شرايط مذكور از درون خود نخبگانى را به بيرون مى‏راند تا رهبرى جنبشهاى دينى را به عهده گيرد بايد در چهارچوب مدل مشهور به پاسخ نخبگان (Elite Response) مطالعه شود. مدعاى اصلى اين مدل عبارتست از اينكه: «هنگامى كه شرايط محيطى يك سازمان آن چنان دچار تحول گردد كه بقاى آن زير سؤال رود و نيل به اهداف سازمانى به صورت معضلى در آيد، پاره‏اى از نخبگان درون سازمان در پاسخ به آن، به جستجوى معانى و ابزار نوينى برمى‏آيند تا با دسترسى به منابع حياتى محيط سازمان، بحران درونى آن را حل كنند. بحرانى كه ناشى از پرسش‏واره شدن محيط بيرونى است‏».

با توسل به اين مدل مى‏توان مثلا علل راديكال شدن نهادى مثل دين و پيدايش رهبران انقلابى مذهبى را توضيح داد. نوهاوزر با استفاده از اين مدل به تبيين علل راديكال شدن كليساى كاتوليك برزيل و اساسا پيدايش مقوله‏اى به نام «الهيات رهايى‏بخش‏» پرداخته است و در اين خصوص معتقد است:

هنگامى كه وضع موجود (Status quo) و سازمانهاى مذهبى وابسته به آن تهديد مى‏شود، مخالفين درونى، توسط نخبگان نوخاسته، نهادينه مى‏شوند و امكان راديكاليزه شدن اين نهاد افزايش مى‏يابد اگر نهاد دين در جريان قابت‏سختى با رقباى محيطى قرار گيرد، و منابعش هم كم باشد، پديده فوق زودتر و عميق‏تر رخ مى‏دهد اما اگر سطح رقابت پايين و منابع كليسا زياد باشد پديده فوق اتفاق نمى‏افتد. در كشورهايى كه نهاد دين با دولت‏سكولار به قابت‏برمى‏خيزد حالت اول اتفاق مى‏افتد و اين نهاد راديكاليزه مى‏شود اما در شرايطى كه نهاد دين سخت‏به دولت وابسته باشد امكان نهادينه شدن جناح معارض و افراطى درون آن، پايين مى‏آيد. مثلا، وابستگى كليساى كاتوليك به دولت، در دوران نهضت اصلاح دينى، مانع راديكاليزه شدن اين كليسا گرديد.

در جمع‏بندى نظريات مربوط به رهبرى انقلابى مى‏توان گفت كه هر چند اين رهيافتها انطباق كاملى با شرايط ايران و مشخصا رهبرى امام خمينى(س) ندارند اما، به طور كلى، مى‏توانند وجوهى از اين رهبرى را تبيين نمايند:

1- اينكه چگونه از درون نهاد دين كه بنا بر نظريات رايج نهادى محافظه‏كار است، انقلابى‏ترين شخصيت در طول تاريخ معاصر ايران ظهور مى‏كند و همراه خود نهاد دين را متحول; و از آن به عنوان سلاحى قاطع براى انهدام رژيم شاهنشاهى استفاده مى‏كند، تا حدودى با مدل «پاسخ نخبگان‏» قابل تبيين است.

2- اينكه شخصيتى مثل حضرت امام(س) كه مشروعيت‏سنتى (مرجعيت، شيخوخيت، سيادت) داشتند و مشروعيت انقلابى را هم كسب كردند - و به عنوان شخصيتى فرهمند بر تارك انقلابى دوران‏ساز درخشيدند - مى‏توان با نظريه‏هاى «مشروعيت فرهى‏» و «شخصيت‏با جاذبه استثنايى‏» توضيح داد.

3- اينكه ساخت اجتماعى چگونه بود كه بر اثر انقلاب اشكال سنتى رابطه قدرت، مثل: خدايگان و بندگان; خودكامه و رعيت; حامى و تحت‏الحمايه، شكسته شد و نيز عدم كفايت رابطه شهروند و دولت نيز اثبات و در عوض آن مفهومى مانند امت و امامت زاده شد، به وسيله نظريه‏اى مانند «جامعه توده‏وار» قابل تبيين است.

4- اينكه چگونه دورانى نسبتا طولانى از عزلت اجبارى امام(س)، در دوران تبعيد، ذخيره‏اى شد تا در دوران انقلاب، دعاوى ايشان در ميان مردم و به خصوص اقطاب سنتى نهاد دين پذيرفته شود، با نظريه «نخبگان حاشيه‏اى‏» توجيه‏پذير است.