|
|
|
ولايت فقيه
و عينيتهاي فقه اسلامي
گفت و گو با آيت الله محمد
تقي مصباح يزدي
مطالب اين بخش، متن
برخي از گفتگوهايي است كه از سوي
همكارانمان در دفتر موسسه تنظيم
و نشر آثار امام خميني(س) (واحد قم)
با برخي از انديشمندان و صاحبنظران
حوزه علميه قم ترتيب يافته است.
اين گفتگوها در حاشيههمايش احياي
تفكر ديني(خرداد ماه 1377) صورت
پذيرفته و به لحاظ ارتباط
موضوعي آنها با مباحث اين شماره پژوهشنامه
متين، درج ميگردد. گفت و گوي
شماره (1) با آيتالله محمد تقي
مصباح يزدي صورت پذيرفته است
كه محور سخن در مورد انديشههاي
حكومتي امامخميني(س) است و
درباره نقش احياگرانه ايشان در
زمينه حكومت اسلامي در فقه شيعه
و جهان اسلام توضيح داده ميشود.
ولايت
فقيه و عينيتهاى فقه اسلامى
گفتگو
با آيت الله محمد تقى مصباح يزدى
اشاره:
آنچه در پى مىآيد متن برخى از
گفتگوهايى است كه از سوى
همكارانمان در دفتر مؤسسه تنظيم و
نشر آثار امام خمينى(س) (واحد قم) با
برخى از انديشمندان و صاحبنظران
حوزه علميه قم ترتيب يافته است. اين
گفتگوها در حاشيه همايش احياى تفكر
دينى (خرداد ماه1377) صورت پذيرفته و
به لحاظ ارتباط موضوعى آنها با
مباحث اين شماره پژوهشنامه، درج مىگردد.
متين:
از اينكه چنين فرصتى در
اختيارماگذاشتيد، ازشما
سپاسگزاريم. به حضور رسيديم تا از
ديدگاههاى شما در مورد انديشههاى
حكومتى حضرت امام(س) بهرهمند شويم.
لذا مناسب است نخست درباره نقش
احياگرانه معظم له در زمينه حكومت
اسلامى - در فقه شيعه و در جهان
اسلام - توضيح بفرماييد.
مصباح
يزدى: ابتدا علو درجات امام راحل -
رضوان الله تعالى عليه - را از خداى
متعال درخواست نموده، از عمق قلب
مسالت مىكنيم كه خداوند روح
پرفتوح ايشان را شاد فرمايد و بر
درجاتشان بيفزايد.
ايشان
(حضرت امام) مساله حكومت اسلامى را،
هم در بعد فكرى و نظرى و هم در بعد
عملى، احيا كردند. از نظر عملى
نيازى به توضيح نيست; زيرا دنيا خود
شاهد است كه برعكس آنچه معادلات
جهانى اقتضا داشت و انديشمندان،
جامعه شناسان و سياستمداران جهان
پيشبينى مىكردند، امام با صبر و
استقامت و توكل بر خدا، توانستند
حكومت اسلامى را به وجود آورده،
پايههاى آن را مستحكم كنند. و ان
شاء الله تا ظهور حضرت ولى عصر(عج)
روز به روز محكمتر مىشود.
از
نظر فكرى و فقهى مساله حكومت اسلامى
مثل بسيارى از مسائل ديگر، كه در
قرنهاى گذشته عملا مورد حاجت نبود،
در بسيارى از اقليمها مسكوت مانده
بود.
ما
در فقه، مسائلى داريم كه چون چندان
نيازى به آنها نبوده، كمتر مورد بحث
قرار گرفته و رشد و تكاملى كه در
ساير مسائل فكرى پيدا شده در اين
زمينهها به وجود نيامده است.
درباره مسائل عبادات; مانند نماز،
روزه و ساير تكاليف روزمره، كه
بيشتر مورد نياز مردم بوده، بحثهاى
فراوانى صورت گرفته وصدها كتاب
نوشته شده است و برخى مسائل چنان
تحليل و تحقيق شدهاند كه در اين
زمينه به حد نهايى خود رسيده و
توافقهايى درباره آنها حاصل شده
است. اما بعضى مسائل هم وجود دارد كه
چون مورد نياز نبوده و اميدى هم به
مورد حاجت قرار گرفتن آنها - حتى
براى فرصت كوتاهى - وجود نداشته; لذا
اولويتى براى طرح آنها احساس نشده
است، مانند مساله حكومت اسلامى كه
خصوصا شيعيان در طول تاريخ اميد
چندانى به تحقق آن نداشتند، از اين
رو علما هم آن را مسكوت گذاشتند.
اصولا
شيعيان هميشه در اقليتبودند و حق
حاكميت از آنها سلب شده بود; برخى هم
كه اندك آزادى داشتند و در گوشه و
كنار كشورهاى اسلامى توانستند
تشكيلاتى به وجود آورند; بسيار
محدود بودند و غالبا با تقيه به
انجام امور خود مىپرداختند. به
همين سبب پرداختن به مساله حكومت
اسلامى كه درست در مقابل حكومتخلفا
و جانشينان آنها بود - به هيچ وجه
امكان نداشت. چون بيان اين مسائل
همان بود و زندانى و شكنجه يا ترور
شدن همان. خلفا اگر هر چيزى را تحمل
مىكردند، مساله حكومتشيعه را
نمىتوانستند تحمل كنند. از اين
رو، بايد گفت علت مسموم يا زندانى
شدن و يا به شهادت رسيدن ائمه
معصومين اين بود كه خلفاى وقت
احتمال مىدادند كه آنها در مقام
تشكيل حكومت هستند. با اينكه حضرات
ائمه(ع) كمال تقيه را به خرج مىدادند
و از مطرح كردن حرفهايشان امتناع مىكردند،
اما از گوشه و كنار حرفها و سؤالهاى
آنها، توهماتى براى خلفا پيدا مىشد
و براى پيشگيرى، امامان معصوم را
زندانى كرده، مورد اذيت وآزار قرار
مىدادند و سرانجام آنها را به
شهادت مىرساندند. در اين شرايط،
فقهاى شيعه براى اينكه بتوانند يك
حكومت اسلامى منطبق با مبانى فقهى
خودشان تشكيل بدهند اميدى نداشتند.
بنابراين، بحث درباره آن را گويى يك
بحث زايد مىدانستند; مانند بحث «عتق»
در فقه امروز. امروز مساله بردهدارى
در كشورهاى اسلامى با تدبيرهايى كه
اسلام انديشيده است، عملا از ميان
رفته وبحث كردن ازمسائل «عتق»
تنها مىتواند جنبه تاريخى داشته
باشد.
فقهاى
شيعه هم كه بحثى در مساله حكومت
اسلامى مطرح نكردند، به اين سبب بود
كه مىپنداشتند اين مساله مصداق
روشنى ندارد. تا اينكه امام با آن
فراستخدادادى و شهامت فكرى كه
داشتند - و بايد بگوييم نه تنها در
عمل، بلكه از نظر فكرى هم شجاعت و
شهامت داشته و از بلندنظرى خاصى
برخوردار بودند - بيان كردند كه
تشكيل حكومت اسلامى نه تنها ممكن
است، بلكه يك امر واجبى است كه بايد
براى تحقق آن تلاش كرد. چه بسا اگر
ديگران هم اميدى مىداشتند، در اين
مورد احساس وظيفه مىكردند. منتها
چون تصور مىكردند كه امكان عمل
ندارد; لذا مساله تشكيل حكومت را از
چيزهايى مىدانستند كه قدرتانجام
آن وجود ندارد وطبعا تكليفى هم بهآن
تعلق نمىگيرد; چون قدرت، شرط
تكليف است.
حضرت
امام(س) با آن روشنبينى خاص خود،
دريافتند كه امكان عمل وجود دارد،
پس وظيفه است كه درباره آن حثشود.
حتى در مسائل ديگر هم اگر مناسبتى
پيش مىآمد از احكام حكومتى اسلام
مثال مىزدند. بنابراين، ايشان را
بايد از نظر فكرى و نظرى هم احياگر
انديشه حكومت اسلامى به شمار
بياوريم.
متين:
از سخنان حضرتعالى اينگونه برمىآيد
كه حضرت امام(س) مساله تشكيل حكومت
اسلامى را در اولويت مىدانستند.
اكنون با توجه به حوادث، مسائل
اجتماعى و اوضاع و احوال جامعه، آيا
مىتوانيم بگوييم، تنها مسائل
اجتماعى نبود كه امام را واداشت تا
بر تشكيل حكومت اسلامى تاكيد ورزند.
بلكه انگيزههاى ديگرى هم از حوزههاى
معرفتى، كلامى و فلسفى براى وجود
داشته است؟
مصباح
يزدى: البته تمام مسائل فقه اسلامى
در هم اثر دارند و نوعى تعامل بين «كلام»
و بعضى از مسائل «فقهى»، از جمله «مساله
حكومت» وجود دارد; ولى اينكه شخصا
انسان بخواهد روى اين مطلب انگشتبگذارد
كه ايشان با توجه به گرايش خود به
فلسفه، كلام و يا عرفان عمل كردهاند،
قدرى مشكل است. فقط تا اندازهاى مىتوان
اين مطلب را پذيرفت كه بين مباحث
كلامى و تشكيل حكومت از ديدگاه شيعه
ارتباط وجود دارد. اما فراتر از اين
را تنها مىتوان در حد احتمال
پذيرفت.
متين:
جملهاى از حضرت امام(س) است كه
فرمودهاند: «حكومت فلسفه عملى
تمامى فقه است.» در اينجا حضرت امام(س)
تلازمى را بين حكومت و عملى شدن
فقه، كه در واقع همان انجام رسالت
اسلامى است، قائل هستند. در اين
باره هم توضيح بفرماييد.
مصباح
يزدى: اينكه بخش عظيمى از فقه
اسلامى را مباحث اجتماعى و سياسى
تشكيل مىدهد; مطلب حقى است و حضرت
امام(س) آن را تبيين نموده و بر آنها
تاكيد داشتند و هر منصفى هم اگر
مرورى بر احكام اسلام و آيات نورانى
قرآن داشته باشد چنين استدلالى را
خواهد نمود.
در
فقه، بخشى وجود دارد كه مستقيما با
مساله حكومت ارتباط دارد; مانند
دستگاه قضاوت، اجراى حدود و
تعزيرات و امر به معروف و نهى از
منكر در سطح اجتماع و به صورت الزام
- الزامهايى كه احيانا با تشديد و
توسل به قوه قهريه است - انجام مىگيرد.
اگر حكومت اسلامى نباشد، اينها
هرگز اجرا نخواهند شد. بخش ديگرى هم
هست كه هر چند جزو مسائل فردى بوده و
مستقيما با مسائل حكومتى ارتباط
ندارد; اما عملى شدن و دست كم كمال
تحقق آن مشروط بر اين است كه جامعه
در پناه حكومت اسلامى باشد.
اصولا،
اجراى دستورات اسلامى در مسائل
مالى و اقتصادى، پرهيز از نظام ربوى
در معاملات، و در مسائل خانوادگى،
احكام مدنى اسلام و مانند آنها بدون
قوه قهريه ميسر نيست، و همه اينها
خواه ناخواه با مسائل سياسى مرتبط
هستند. اگر دستگاه حاكمى بخواهد
قوانين بر ضد اينها را وضع نمايد -
فرضا روابط بين مرد و زن و ساير
مسائل خانوادگى را به صورت ديگرى
برقرار كرده و يا براى انجام مراسم
عبادى محدوديتهايى قائل شود - براى
مردم مسلمان و متعهد قابل پذيرش
نيست و ما نمونههايى را در رژيم
گذشته شاهد بوديم از جمله: مساله
حجاب كه متاسفانه مخالفتبا آن در
بعضى از كشورهاى اسلامى هم اكنون
مطرح است و دشمنان اسلام از بيم
سرايتحكومت اسلامى به اين كشورها
از اجراى اين احكام ممانعت مىنمايند.
اينها نمونههايى از احكام اسلامى
است كه اگر حكومت اسلامى نباشد،
ضمانتى براى اجراى آنها وجود
نخواهد داشت.
در
كشورهاى غربى هم با اينكه شعار
آزادى در رفتار سر داده و انجام
مناسك عبادى هر دينى را جزو حقوق
بشر تلقى مىكنند، اگر دخترى با
حجاب وارد دانشگاه شود، ممانعت مىكنند
و حتى در كشورى كه نود درصد آن
مسلمان است اين قضيه مشاهده مىشود.
لذا اگر حكومت اسلامى نباشد نه تنها
احكام سياسى واجتماعى، بلكه احكام
فردى اسلام هم ضمانتى براى اجرا
نخواهد داشت. پس حقا بايد گفت: «حكومت
فلسفه تمامى فقه است». منتها بخشى
از آن مستقيما و بخش ديگر به طور
غيرمستقيم به حكومت مربوط مىشود.
متين:
حكومت اسلامى ايران اولين حكومت در
جهان اسلام است كه فقها و عاقلان
دينى برخلاف گذشته، كه به عنوان
مشاور و وزير براى حاكمان وقت مطرح
بودند، رهبرى جامعه اسلامى را به
عهده گرفتهاند. طبعا با تشكيل اين
حكومت در ايران مسائل جديدى هم به
وجود آمده است. به نظر شما عمدهترين
اين مسائل كدامند؟
مصباح
يزدى: وقتى صحبت از مسائل جديد مىكنيم،
ممكن استسه معنا اراده شود: يكى آن
دسته از مسائل فقهى كه قبلا هم وجود
داشته است; ولى به دلايلى كه قبلا
ذكر كردم، متروك مانده و بحث از
آنها، امروز به عنوان مساله جديدى
تلقى شده است. حكومت اسلامى هم چون
يك نمونه جديدى در جهان است; لذا بحث
آن هم جديد خواهد بود.
دسته
ديگر از مسائل جديد، موضوعات
اجتماعى جديدى است كه در اثر پيچيده
شدن روابط اجتماعى مطرح مىشوند.
در مسائل سياسى هم - همانند موضوعات
مستحدثهاى كه گاهى در مسائلى پيدا
شده و در فقه هم به آنها پرداخته شده
است - مواردى وجود دارد كه اگر
بخواهد سياست اسلامى اجرا و حكومت
اسلامى برقرار گردد، طبيعتا مسائلى
مطرح مىشود كه حتى در زمان پيامبر
اكرم(ص) و ائمه اطهار: نيز موضوعيت
نداشتهاند، و علت آن هم پيچيدهتر
شدن دائمى روابط اجتماعى است. با
كثرت جمعيت و پيوندهايى كه بين
شهرها، كشورها و مناطق به وجود مىآيد،
جهان تدريجا مىتواند، به قول
معروف، به صورت دهكدهاى واحد
درآيد و طبعا يكى از عواقب اين
پيچيدگى رفتار، پيدايش مسائل سياسى
اجتماعى جديد است. به عنوان نمونه،
در عصر ائمه اطهار مسالهاى به نام
«حد فضا» مطرح نبود. اصلا مساله
پرواز در فضاى كشور ديگر، وجود
نداشته است تا فقها بنشينند و بحث
كنند كه فضاى هر كشور چقدر بوده و چه
قوانينى بايد براى آن پيشبينى شود.
چيزى شبيه اين در مورد درياها و
معادنى كه در اعماق درياها كشف مىشود;
مثل نفت و چيزهاى ديگر نيز وجود
دارد. البته حقوق درياها قبلا هم كم
و بيش وجود داشته و عملا حريمى را در
دريا براى هر كشور قائل بودهاند،
اما اينكه به طور مشخص «حقوق دريايى»
تدوين شده و مورد بحث قرار گرفته
باشد، وجود نداشته و گويا موضوعى به
اين عنوان مطرح نبوده است.
بنابراين، اينها مسائل مستحدثهاى
است كه امروز براى حكومت اسلامى
مطرح شده است و مشكلاتى هم به همراه
خواهد داشت كه بايد تحقيقات جديدى
براى حل آنها انجام پذيرد; يعنى
فقها بنشينند و بحثهاى جديدى را بر
اساس مبانى و اصول اسلامى انجام
دهند و به تبيين و استنباط احكام
آنها بپردازند. اين هم به يك معنا از
مسائل جديد است. يعنى موضوعات
اجتماعى جديدى كه به دليل پيشرفت
فنون و تكنولوژى پيش آمده; چون
مسائل جديدى است، حكومت اسلامى
بايد قوانينى را براى آنها در نظر
بگيرد.
فرق
اين دسته از مسائل با دسته اول، اين
است كه مسائل دسته اول را فقها مىتوانستند
مطرح كنند. منتها چون مورد حاجت
نبود از طرح آن خوددارى مىكردند;
ولى درباره مسائل دسته دوم، در آن
تاريخ موضوعى وجود نداشت تا مورد
بحث قرار گيرد. كسى چه مىدانست كه
روزى هواپيما و فضاپيما اختراع مىشود
و براى آنها بايد قوانينى وضع كرد.
يك
قسم ديگر از مسائل جديد كه نمونه آن
قبلا هم بوده است، ولى شكل خاص و
تفصيلات و لوازم آن در آن زمان وجود
نداشته است احكام حكومتى و سلطانى
است. اصل احكام حكومتى و سلطانى از
صدر اسلام و از زمان تشكيل جامعه
اسلامى وجود داشته; اما مصاديق آن
ساده بوده است.
اصل
اينكه حاكم درمواردى مىتواند
باتوجه به اصول و مبانى فقه اسلامى
و مصالح و مفاسدى كه شارع در نظر
دارد، احكام حكومتى را با ويژگيهاى
آن - از جمله موقتى بودن آن از نظر
زمان و مكان - وضع و اعمال فرمايد،
وجود داشته است; ولى نيازى به
سيستمهاى اجرايى فعلى نبوده است. از
اين رو، مىتوان گفت كه امروز در
فقه ما و براى ولى فقيه احكام
حكومتى جديدى مطرح است. گرچه قبلا
هم احكام حكومتى بوده وكم وبيش مورد
بحث قرارگرفته است; ولى امروز نمونههاى
بيشتر، وسيعتر و دقيقترى مطرح شده
كه بهنظر بسيارى از افراد، از
مسائل جديد محسوب مىشود. وقتى
حاكم ازقدرت حكومتى و ولايى خود
استفاده كند ودستور دهد، ممكن است
كسانى فكر كنند كه منشا آن از اسلام
نبوده و مساله جديدى است; اما اسلام
اين مساله را پيشبينى كرده و چنين
حقى را براى حاكم در نظر گرفته است و
اگر تا به حال اعمال نمىشده، به
دليل نداشتن موضوع بوده است. امروز
اگر حكومت اسلامى فردى را به عنوان
حاكم انتخاب مىكند; او بايد از حقى
كه خداوند بر او داده، در راه تشخيص
مصالح و مفاسدى كه در چهارچوب شرايط
خاص زمان و مكان شكل مىگيرد،
احكامى را صادر نمايد.
ما
امروز با هر دو قسم مسائل جديد،
مواجه هستيم. مسائل فقهى كه مىتوانست
مورد بحث قرار بگيرد و متروك مانده
بود، امروز از مسائل جديد تلقى مىشود
و مسائلى با موضوعات مستحدثه كه بر
اثر پيچيدگى روابط اجتماعى و يا
اختراع وسائل جديد، احتياج به
احكام حكومتى دارد.
فرق
قسم اول با دوم اين است كه در آن قسم
اول، فقها مىتوانستند از باب
فقاهت و احكام اوليه - اوليه در
مقابل احكام سلطانى و ولايى، نه در
مقابل عناوين ثانويهاى كه در فقه
است - تصميم بگيرند; ولى در قسم دوم،
شخص حاكم است كه تصميم مىگيرد.
ويژگى قسم دوم برخلاف قسم ديگر - كه
صدور «فتوا» بود - اين است كه حاكم،
«حكم» مىدهد. نمونه آن هم سابقا
بوده; اما مصاديق جديدى پيدا كرده
است و حاكم بايد به خاطر شرايط خاص
زمانى و مكانى، حكمهاى جديدى صادر
كند. اين همان ولايت است و اگر
بخواهيم ولايت را به معناى خاص آن
در نظر بگيريم، مصاديق روشنش
همينها است; يعنى اعمال ولايت كردن
و حكم ولايتى و حكومتى صادر نمودن.
هر چند اينها غير از فتوا است; اما
مبتنى بر فتواى ولى فقيه است و اين
احكام براى فقهاى ديگر هم لازم
الرعايه است. فرق آن با احكام سابق
اين است كه در احكام سابق، فقها مىتوانستند
طبق فتواى خودشان عمل كنند; ولى
دراين احكام، وقتى ولى فقيه حكم
صادر مىكند، نه تنها مخالفتبا
حكم حاكم بر ساير فقها جايز نبوده،
بلكه اطاعت از آن هم واجب است. حتى
كسانى كه خود را اعلم مىدانند،
بايد از احكام حكومتى ولى امر اطاعت
كنند.
از
ميان اشخاصى كه صلاحيت پذيرفتن
ولايتبر مردم را دارند، اولويتبا
كسى است كه در ميان مردم مقبوليتبيشترى
داشته باشد. در قانون اساسى ما نيز
درباره اولويتهاى انتخاب ولى فقيه،
مقبوليت عامهذكر شده است; زيرا
وقتى مردم به كسى بيشتر علاقه
دارند، از او بهتر اطاعت نموده،
حرفش را بهتر مىشنوند، در اين
صورت است كه خواستههاى مردم تامين
شده، اختلافات كمتر مىشود. پس در
اينجا مردم مىتوانند در انتخاب «احد
الوليين» نقش داشته باشند يا از
ميان چند كانديدا كه در عرض هم
هستند يك نفر را انتخاب كنند. نقش
ديگر مردم، نقش غير مستقيم آنها در
تعيين ولى فقيه است. مردم نمايندگان
خود را به مجلس خبرگان مىفرستند و
آنها هستند كه ولى فقيه را تعيين مىكنند.
پس اين مردم هستند كه به واسطه
نمايندگانشان ولى فقيه را تعيين مىكنند
و اين چيز تازهاى نيست. همانطور
كه مردم در قانونگذارى نقش دارند و
به وسيله نمايندگان خود در مجلس
شوراى اسلامى قانون كشور و سرنوشتخود
را تعيين مىكنند. اينجا هم به
وسيله نمايندگانشان، كه خبرگان
هستند، ولى فقيه را تعيين مىكنند.
و اين خود نقشى است كه مردم در حكومت
اسلامى دارند.
مورد
ديگرى را هم مىتوان در نظر گرفت و
آن در جايى است كه ولى فقيه به خاطر
مصالح خاصى، امرى را به فرد يا
گروهى واگذار مىكند. البته اين
نمونهها تاكنون پيش نيامده است;
اما شايد در آينده به آن احتياج
داشته باشيم; مثلا ممكن است رهبر در
انتخاب شهردارها به مردم بگويد كه
راى بدهند. حضرت امام(س) در حكم تمام
رئيسجمهورها فرمودند كه من تو را
«نصب» مىكنم و نفرمودند «تعيين»
مىكنم. يعنى رهبر، كه از طرف خدا
منصوب است، حق دارد كه ديگران را
نصب كند و در حقيقت مردم به كسى به
عنوان رئيس جمهور اظهار تمايل مىكنند،
و به تعبير ديگر پيشنهاد رياست او
را به رهبر مىدهند; و چون اين شخص
در نزد مردم، مقبوليتبيشترى نسبتبه
ديگران دارد، رهبر بنابر مصلحت
اسلام، او را نصب مىكند.
در
قانون اساسى آمده است كه حكم رئيس
جمهور بايد توسط رهبر تنفيذ گردد.
اين را مىشود تعميم داد; يعنى ما
در قوانين خود بگنجانيم كه حتى براى
انتخاب فرماندار ياشهردار يك شهر،
ازمردم راىگيرى كنند و درصورتى كه
مردم به كسى اظهار علاقه كردند،
همان شخص براى آن منصب تعيين گردد،
خواه شخص رهبر مستقيما او را نصب
كند يا مثلا وزير كشور او را تعيين
كند، كه در اين صورت زمينه پذيرش
براى مردم بيشتر فراهم مىشود.
نمونههايى از اين قبيل را مىتوان
در حكومت اميرالمؤمنين(ع) يافت كه
وقتى مردم شخصى را به عنوان والى
درخواست مىكردند، حضرت مىپذيرفتند.
در آن موقع راىگيرى شكل «سيستماتيك»
نداشت; ولى وقتى جمعى از مردم
درخواست كرده، مثلا طومار مىنوشتند،
حضرت قبول مىكردند. يا در مورد
انتخاب مرجع قبل از حكومت اسلامى،
مقلدين از كسانى كه بينه بيشترى
داشتند تقليد مىكردند. در اينجا
هم عملا يك انتخاب انجام مىگرفت;
يعنى مردم بايد كسىرا كه بينه
بيشترى مىداشت پيدا مىكردند و
به عنوان «اعلم» از او تقليد مىكردند.
اكنون اين انتخاب، سيستم پيدا كرده
و بعيد نيستبا توجه بهاختلافاتى
كه در انتخاب مراجع وجود دارد، اينكار
هم درآينده شكل سيستماتيك پيدا كند.
بنابراين، مىتوانيم بگوييم براى
مردم - بيش از آنچه اكنون وجود دارد -
نقشى متصور است و آن مىتواند
مراجعه به آراى عمومى براى تعيين
منصبهاى مختلف باشد. البته نه به
صورت «پنجاه درصد به علاوه يك» كه
واقعا كار ضعيفى است; چون اگر فرداى
روز راىگيرى، سن كسى در حد واجدين
شرايط راىدهندگان برسد، طبيعتا
نتيجه راى عوض مىشود و چون اين
نوسان دائما پيدا مىشود،
كارصحيحى نيست. اما اگر «اكثريت
قاطع» مردم مايل بودند كه مثلا
فلانى را به عنوان فرماندار يا
شهردار برگزينند هيچ مانعى ندارد
كه ما چنين حقوقى را براى مردم در
نظر بگيريم. هر چند زمينه اين امور
وجود داشته و با مبانى و اصول
اسلامى هم سازگار است; اما مشروعيت
فقهى و اسلامى آن، مشروط به امضاى
ولى امر است. اميدواريم در آينده
شاهد شكلهاى مختلفى از انتخابات
باشيم كه باروح، اصول وارزشهاى
اسلامى كاملا سازگار باشند.
متين:
به عنوان آخرين سؤال، اساسا به اين
شكل عمل كردن، ما را به سمتيك
حكومت «دمكراتيك» و يا «سكولار»
مىكشاند; يعنى حكومت اسلامى با
اين عمل زمينه پيدايش سكولاريزم را
فراهم مىآورد. به نظر شما،
دمكراتيك عمل كردن، مصلحتگرايى و
حاكميت مردم در حكومت اسلامى چه
تناسبى با تئورى ولايت فقيه حضرت
امام(س) دارد؟ و با توجه به تاكيد
معظم له بر ولايت مطلقه فقيه در
اواخر عمر شريفشان، آيا نمىتوان
گفت، طرح اين موضوع از سوى ايشان از
اين باب بود كه سدى در مقابل پيدايش
سكولاريسم باشد؟
مصباح
يزدى: گاهى در برداشت از بعضى
موضوعات، افراط و تفريط صورت مىگيرد
و جلو آن را هم نمىتوان گرفت.
بالاخره هر كسى با توجه به سوابق
ذهنى، تمايلات و شرايط خاص خودش، از
يك كلام برداشتهايى مىكند. به
خاطر دارم كه خود امام در موردى
فرمودند: «من ديگر نمىدانم به چه
زبانى بايد صحبت كرد تا تفسيرهاى
مختلفى برايش نكنند؟!» با اينكه يكى
از ويژگيهاى ايشان - در بين همه
رهبران دنيا - اين بود كه ساده،
روشن، شفاف و بدون ابهام و پيرايه
سخن مىگفتند در عين حال تفسيرهاى
مختلفى از سخن ايشان مىشد و شايد
تعمدى هم در كار نبود; اما زمينههاى
فكرى، طورى بود كه اين تفسيرها به
وجود مىآمد. طبعا در نظريات هم
چنين چيزى وجود دارد. وقتى مىگوييم
«ولايت فقيه»، ممكن است عدهاى
تفسير افراطى و عدهاى تفسير
تفريطى از آن داشته باشند و نيز قيد
«مطلقه» را هر كس يك جور معنى مىكند.
عدهاى آن را نفى مىكنند وعدهاى
هم كه ريگى در كفش داشته، با دستگاه
ولايت مخالفند به مصداق (فاما الذين
فى قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه)
مىگويند: تنها خداوند «مطلق»
است و اصلا كلمه «مطلق» را نبايد
در جاى ديگرى استفاده كنيم. البته
اينها مغالطههايى است كه عدهاى
براى آلوده كردن فضا از آن استفاده
مىكنند. در رسالههاى عمليه هم آب
به دو نوع مضاف و مطلق تقسيم شده است.
آيا بايد كلمه «مطلق» را به اين
عنوان كه فقط خدا مطلق است، حذف
كنيم؟
ولايت
فقيه يك گرايش در فقه است. چون در
گذشته فقها به سبب نااميدى از تحقق
حكومت اسلامى در مسائل حكومت زياد
كار نكرده بودند، مساله ولايت را
فقط درحد ضرورت پذيرفته واختيارات
محدودى را براى فقيه قائل بودند در
حد چيزهايى كه اگر اعمال نمىشد،
مصالح جامعه تهديد شده، نظم اجتماع
بههم مىخورد. در زمان طاغوت حضرت
امام(س) فرمودند ولايتى را كه ما
براى فقيه مىگوييم، فقط مختص امور
يا موارد اضطرارى نيست. اگر امام
معصوم(ع) حكومت مىكرد، چه اندازه
مىتوانست در امور حكومتى دخالت
كند؟ در مورد فقيه هم همين مقدار
صادق است. البته استثنائى دارد كه
مربوط به امام معصوم(ع) مىشود، در
بقيه موارد، فقيه نيز - همچون امام
معصوم(ع) - حق اعمال ولايت دارد و
معناى ولايت مطلقه هم همين است، نه
آن مفهومى كه فقط مختص خدا باشد.
كسانى
مىخواهند مفاهيم را عوض كرده، فضا
را آلوده كنند; لذا تفسيرهاى غلطى
از اين تعبير مىنمايند تا مردم را
از مساله ولايت و ولايت مطلقه بيزار
كنند. ما اين حق را براى هيچ كس، حتى
شخص پيامبر اكرم(ص)، قائل نيستيم كه
بتواند حكم قطعى خدا را عوض كند. (ولو
تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا
منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين)
چون اگر يك كلمه از وحى الهى را زير
و رو كند، خداوند او را به بدترين و
سختترين وجه مؤاخذه خواهد نمود.
چه كسى جرات مىكند بر خلاف خواستخدا
حكم نمايد؟!
ما
احكامى داريم كه در متن كتاب و سنت
آمده است مثل قاعده عسر و حرج. در
قرآن آمده است: (ما جعل عليكم فى
الدين من حرج). هر چند اين حكم بعضى
مواقع برخلاف احكام اوليه اسلام
است; اما چون مبنا دارد، در كتب فقهى
ذكر شده و فقيه هم با استناد به اين
قاعده، حكم حكومتى صادر مىكند.
اين قاعده ممكن است در مورد نماز،
وضو و طهارت هم باشد. يعنى كسانى كه
مريض هستند، مشمول قاعده عسر و حرج
قرار گرفته، حكم موارد مذكور
ازآنها برداشته مىشود. همچنين
قواعد واصول ديگرى داريم كه با عقل
و نقل اثبات شده و ولى فقيه به
مقتضاى مصالح متغير زمانى و مكانى
از آنها استفاده كرده، احكام
ولايتى صادر مىكند.
عدهاى
مىگويند معناى ولايت فقيه يعنى
اينكه اسلام بىاسلام. از اين رو،
ولى فقيه هر چه خواست، نام همان را
اسلام مىگذارند. اين سخن كفر است.
در اين صورت آن اسلامى كه ما از آن
طرفدارى مىكنيم كدام است؟ يك
معناى ولايت فقيه هم همان است كه
بعضى از فقها اعتقاد دارند و آن
اينكه فقيه فقط در زمينههاى خاص و
محدودى حق اعمال ولايت دارد و نه در
همه زمينهها، برخلاف امام معصوم(ع).
درمقابل اين عقيده، كه فقيه هم
مانند امام معصوم(ع) در همه موارد حق
ولايت دارد مگر در مواردى كه - بر
حسب دليل - از مختصات امام معصوم است.
در جايى كه فقيه طبق شرايط زمانى
ومكانى - حكم يافتوايى - صادر مىكند،
آن هم بر اساس قواعد اسلامى است كه
منشا عقلى يا نقلى دارد. عقل يكى از
ادله فقه است. فقيه بر اساس حكم
عقلى، حكم شرعى را كشف مىكند و اگر
آن حكم شرعى مورد اختلاف باشد; يعنى
ديگران به آن توجه نكرده و يا او
اهميت موضوع را بيشتر درك كرده
باشد، به صدور فتوا اكتفا نكرده،
حكم صادر مىنمايد و اين همان
ولايت مطلقه است. حال اگر فقيهى حكم
خدا را بداند اما بگويد: من - العياذ
بالله - برغم حكم خدا چنين حكم مىكنم،
قبل از اينكه حكم او براى مردم حجتشود،
خود او از دين خارج شده است. به هر
حال اينها سوء استفادههايى است كه
از تعبيرات متشابه سخنان حضرت امام(س)
مىشود و در اينگونه موارد بايد به
اهلش مراجعه كرد; يعنى كسانى كه
دهها سال در پاى درس حضرت امام(س)
بوده و با ايشان ارتباط داشتهاند
و معناى كلام ايشان را بهتر مىفهمند.
بنابراين،
ولايت مطلقه نه تنها با احكام اسلام
منافات ندارد، بلكه احياگر احكام
مغفول عنها است; يعنى احكام اسلامى،
مبتنى بر دلايل عقلى، را كه وجود
داشته اما ديگران از آن غافل بودهاند،
توسط فقيه احيا مىگردد. فقيه با
استفاده از قواعد كلى فقه و نهايتا
با استناد به دليل عقلى، احكام
حكومتى را - بر اساس مصالح و مفاسد
اجتماع - صادر مىكند. البته نه با
هر عقلى كه افراد ادعاى داشتن آن را
دارند، بلكه عقلى كه در پيشگاه الهى
قابل احتجاج و استناد باشد; يعنى
اگر در روز قيامت از فقيهى سؤال
كردند كه به چه دليل چنين حكمى صادر
كردهاى، او بتواند به يك دليل
عقلى استناد نمايد. البته اين مسائل
بايد براى عموم و جلوگيرى از سوء
استفاده كسانى كه ريگى در كفش
دارند، كاملا تبيين شود.
متين:
از بيانات حضرتعالى بسيار بهره
برديم و از اينكه قبول زحمت فرموده،
در اين مصاحبه شركت كرديد از شما
سپاسگزاريم.
مصباح
يزدى: بنده هم از جنابعالى و ساير
برادرانى كه در مؤسسه نشر آثار حضرت
امام(س) - كه در واقع نشر بخشى از
معارف اسلامى است - تلاش مىكنند،
تشكر مىكنم. خدا بههمه شما اجر
جزيل مرحمتبفرمايد واين خدمت را
مورد قبول قرار دهد. و قلب مقدس حضرت
ولى عصر(عج) را از همه شما خشنود
گرداند و به ما هم توفيق بدهد تا
خادم كوچكى در راه احياى معارف
اسلامى و قدردان نعمت تعاليم حضرت
امام(س) و رهبريهاى ايشان باشيم.
والسلام
عليكم و رحمة الله و بركاته
|
|
|

|
|
|
|
|
|