فرايند بالندگي‌ ايدئولوژي‌ انقلاب‌ اسلامي

‌علي محمد حاضري‌­

در اين مقاله نويسنده‌ با اشاره به تبيين‌هاي‌ تحولات‌ اجتماعي با اتكا بر عوامل فرهنگي و ايدئولوژي‌، درصدد تبيين‌ فرايند ظهور و بالندگي‌ ايدئولوژي‌ انقلاب اسلامي‌، در مقايسه با ديگر ايدئولوژي‌هاي رقيب‌ بر آمده است‌ تا در سايه‌ آن‌ دلايل‌ و عوامل توفيق‌ ايدئولوژي‌ انقلاب‌ و ترجيح‌ آن در مقايسه‌ با رقبا توضيح‌ دهد. عمده جريانهاي‌ فكري‌ رقيب‌ كه مورد بررسي قرار گرفته‌اند، به ترتيب تجدد گرايي (ليبراليسم‌ كلاسيك) ، سوسياليسم و ناسيوناليسم‌ مي‌باشند. سپس‌ مراحل تكوين ايدئولوژي انقلاب اسلامي تبيين گرديده و امام خميني‌(س) به‌ عنوان‌ حلقه اتمام و اكمال‌ ايدئولوژي‌ اين انقلاب‌ خوانده شده‌ است‌ كه انديشه‌هايش‌ منجر به‌ انقلاب اسلامي‌ شد. موقعيت‌ ايدئولوژي انقلاب‌ پس‌ از پيروزي‌ و دشواري‌هاي عملي و نظري كنوني‌ آن‌ نيز بحث‌ شده است‌.



فرايند بالندگى ايدئولوژى انقلاب اسلامى

على محمد حاضرى (×)

مقدمه

نظريه‏پردازان علوم اجتماعى و سياسى در تبيين تحولات اجتماعى و عميق‏ترين و پردامنه‏ترين نوع اين تحولات، يعنى انقلابها، رويكردهاى متفاوتى داشته‏اند كه تبيين‏هاى مبتنى بر ايدئولوژى يا عوامل فرهنگى يكى از اين رويكردهاست. شايد بتوان گفت تحليل ماكس وبر در خصوص رابطه بين اخلاق پروتستان و روحيه سرمايه‏دارى كه در كتاب مشهور وى تحت همين عنوان آمده است‏يكى از برجسته‏ترين تلاشها براى تفسير رخدادهاى اجتماعى - اقتصادى در پناه تحولات انديشه‏اى و اعتقادى بشر است. (1)

ترنم اين رويكرد وبر، در جنجال انديشه‏هاى پوزيتيويستى و ماترياليستى كه هر كدام بر وجهى از ابعاد مادى، اقتصادى، تاريخى و اجتماعى بشر تكيه داشتند، چندين دهه مسكوت ماند تا اينكه با وقوع انقلاب اسلامى ايران در پايان دهه 70 قرن بيستم، يكبار ديگر اذهان متوجه حضور جدى و مؤثر عنصر دين و باورهاى مذهبى شد كه تئوريهاى اجتماعى مدتها بود مرگ و ميرائى آن را نويد داده بودند. حيات مجدد دين و نقش آفرينى كم‏نظير آن در انقلاب اسلامى ايران، نظريه‏پردازان علوم اجتماعى را به تاملى دوباره فرا خواند و تبيين و تحليل آن كه جز با تجديد نظر در بسيارى از تئوريهاى سابق مقدور نبود، در دستور كار قرار گرفت. هم اينك دو دهه از وقوع اين رخداد عظيم اجتماعى گذشته و انبوهى از محصول اين تلاشهاى نظرى را كه در جهت توجيه و تبيين آن صورت گرفته است در پيش رو داريم، و در بسيارى از اين كوششها، محور مشتركى وجود دارد و آن اعتنا به ذهنيت انسانها به عنوان فاعلين كنش و به عبارتى ديگر، توجه به اعتقادات و باورهايى است كه انسانها براى حضور در عرصه‏هاى زندگى جمعى، بدان تمسك جسته يا از آن متاثر مى‏شوند. (2)

ما بدون آنكه بخواهيم وارد عرصه مجادله‏هاى موجود در اين زمينه بشويم و حتى بدون آنكه قصد داشته باشيم به احصا نظرياتى كه مؤيد ديدگاه فوق باشد بپردازيم، اصل كارآمدى يا اهميت تبيين‏هاى ايدئولوژيك انقلاب را مفروض انگاشته، كوشش مى‏كنيم فرايند ظهور و بالندگى ايدئولوژى انقلاب اسلامى را در مقايسه با ديگر ايدئولوژيهاى رقيب تشريح نماييم.

در اينجا لازم است مراد خود را از عنوان «ايدئولوژى انقلاب‏» روشن سازيم. ضمن اذعان به وجود اختلاف نظرهاى فراوان در خصوص معنى و گستره مفهوم ايدئولوژى، در اينجا ما از اين مفهوم، نوع نگرش و هستى‏شناسى ويژه‏اى را منظور مى‏كنيم كه بر اساس آن انسانهاى عامل و معتقد بدان، آرمانها، انتظارات و عملكردشان را با آن توجيه يا مدلل مى‏كنند. (3) به اين معنى، ايدئولوژى انقلاب يعنى نوع نگرش و هستى‏شناسى ويژه‏اى كه مردم مسلمان ايران بر اساس آن حضور در صحنه‏هاى انقلاب را براى خود مطلوب يا لازم دانسته‏اند. بديهى است كه اين نوع نگرش و هستى‏شناسى براى تمام آحاد مردم ايران و حتى براى همه كسانى كه به نوعى در رخدادهاى انقلاب كمابيش مشاركت داشته‏اند يكسان نبوده و حتى براى معتقدين به آن نيز از شفافيت كافى برخوردار نبوده است. ولى در مجموع، مراد ما از ايدئولوژى انقلاب مشخصه‏هايى از اسلام و تشيع است كه هر چند در تاريخ و سنت فكرى و اعتقادى مردم ريشه داشته ولى به نحو «ويژه و خاصى‏» مجددا احيا و ادراك شده است كه با درك معمول و مرسوم مردم ما از اسلام سنتى ممتاز و متمايز است; والا اگر مردم ما اسلام را به معناى سنتى آن مى‏فهميدند، قاعدتا ديندارى و عملكردشان نيز طبق روال گذشته بود و آن ديندارى، منجر به انقلاب نمى‏شد.

از آنجا كه غالب مردم متدين جامعه ما در ادراك اين برداشت از اسلام، به عنوان پيرو خط امام خمينى(س) عمل كردند، مشخصه‏هاى اين اسلام عمدتا منبعث از پيامها، سخنرانيها و مكتوبات آن حضرت است كه به عينى‏ترين وجه از طريق عملكرد ايشان، براى مردم تجسم يافته بود. در اقبال مردم ما به اين برداشت از اسلام، حتى الگوهاى سنتى پيروى مردم از رهبران دينى خود نيز تا حدود زيادى درهم ريخت. چرا كه فراوان بودند مردمى كه مرجع تقليدشان، فردى غير از حضرت امام خمينى بود ولى در عمل، رسالت دينى و اجتماعى خود را به «فتواى‏» امام ادراك مى‏كردند. هر چند بسيارى از اين افراد بتدريج تبعيت اجتماعى از امام را به «تقليد از امام‏» مبدل ساختند ولى كم نبودند افرادى كه همچنان تا پايان عمر حضرت امام اين دوگانگى مرجعيت را حفظ كردند و در فروع، مقلد مرجعى ديگر بودند و در اصول و جهت‏گيريهاى كلى و اجتماعى دين، عملا مقلد امام بودند. در پرتو همين تبعيت و تقليد از حضرت امام است كه نقش آفرينى مردم در انقلاب اسلامى معنى و مفهوم مى‏يابد والا اگر غالب مردم مقلد ديگر مراجع مانده بودند و يا تقليدشان از ديگر مراجع همه جانبه و كلى بود، عملكردشان نيز مطابق عملكرد معدود متديينى بود كه از امام پيروى نمى‏كردند و در اين صورت، وقوع انقلابى بااين مشخصات، معقول و ممكن نبود.

در عين حال اشاره مى‏كنيم كه همه مردم متدين بويژه اقشار مسلمان تحصيلكرده و صاحب انديشه‏اى كه بر اساس درك اسلام در قرائت جديد آن، به خيل برپادارندگان خيمه انقلاب پيوستند، همه دريافت‏خود را مستقيما و بى‏واسطه از امام نگرفته بودند; بلكه ريشه دريافتها و برداشتهاى آنان به عناصر و جريانهاى ديگرى باز مى‏گشت كه در صفحات آينده به آن اشاره خواهيم داشت. در حالى كه براى غالب اين افراد، حضرت امام، چهره مجسم و الگوى اسلام مطلوب و مورد نظرشان بود و بسيارى از آنان نيز بتدريج‏با ظاهر شدن تفاوتهاى احتمالى بين اسلام معرفى شده از سوى حضرت امام و اسلامى كه از ساير منابع دريافت كرده بودند، برداشتهاى سابق خود را در جهت انطباق هر چه بيشتر با امام تصحيح مى‏نمودند.

با عنايت‏به اين مقدمات و ملاحظات است كه كوشش مى‏كنيم مشخصات آن برداشت از اسلام و تشيع را كه مى‏تواند به عنوان «ايدئولوژى راهنماى عمل‏» بستر نظرى و فرهنگى انقلاب محسوب شود احصا كنيم. در اين جهت، گمان ما اين است كه توفيق اين برداشت از اسلام، (ايدئولوژى انقلاب) فارغ از سرگذشت و وضعيت ديگر ايدئولوژيها و جريانهاى فكرى كه بالقوه و بالفعل رقيب آن بودند نمى‏تواند مورد ارزيابى قرار گيرد. لذا كوشش ما در صفحات آينده، ارائه گزارشى توصيفى - تحليلى از وضعيت ايدئولوژيهاى رقيب است تا در قياس با آنها بتوانيم دلايل و عوامل توفيق ايدئولوژى انقلاب و ترجيح آن در مقايسه با رقبا توسط پذيرندگان را توضيح دهيم. چرا كه اين ايدئولوژى در فضايى كاملا رقابتى به نسل تحصيلكرده دهه‏هاى 40 و 50 عرضه شد و اگر قابليتها، تواناييها و جاذبه‏هاى درونى اين ايدئولوژى نبود، پذيرش آن توسط نسل جوينده و كنجكاو و تشنه كامان حوزه انديشه كه بشدت در معرض تبليغات انبوه و پرجاذبه ديگر ايدئولوژيها قرار داشتند متصور نبود.

جريانهاى فكرى رقيب

اگر بخواهيم عمده‏ترين جريانهاى فكر ى با منشا بيرونى را كه طى يكى دو قرن اخير شاهد حضور و عرضه آنها در ايران بوده‏ايم بر شماريم، به ترتيب بايد از تجدد (ليبراليسم كلاسيك)، سوسياليسم و ناسيوناليسم ياد كنيم.

الف: تجددگرايى

ريشه‏دارترين جريان، همان سنت فكرى است كه ما امروز از آن به عنوان اعقاب ليبراليسم كلاسيك ياد مى‏كنيم. اين همان انديشه‏اى است كه تحت لواى تجدد خواهى و ترقى‏گرايى، فضاى خموده و منفعل جامعه ايران را متاثر ساخت. در شرايطى كه متعاقب شكستهاى متوالى در جنگهاى ايران و روس و تحميل قراردادهاى ننگين تركمنچاى و گلستان، اذهان جستجوگر در تلاش براى پاسخگويى به علت اين رخدادها، عقب‏ماندگى تكنولوژيك و ضعف تسليحات نظامى و فقدان سازماندهى قواى ارتش را نشان مى‏دادند; سياحان، تجار، ماموران سياسى ايران در خارج از كشور، معدودى از محصلان اعزام شده به خارج و ساير كسانى كه به نحوى با آن سوى دنيا ارتباط پيدا كرده بودند، از دستاوردها و ترقياتى خبر مى‏دادند كه دنياى غرب را از پس قرنها سياهى و جهل به شاهراه ترقى و كمال هدايت كرده بود. آنچه از دور چشمها را خيره مى‏كرد و زرق وبرق آن دلها را مى‏ربود، دانش و تكنولوژى جديدى بود كه در هيات «كالسكه دودى‏»، «ماشين بخار»، «توپ و تفنگ‏»، «دستگاه چاپ‏» و نظاير آن عرضه مى‏شد و نيز مسافر آن ديار به هنگام بازگشت، خلق الله را به تماشاى توام باحيرت آنها فرا مى‏خواند. آن دسته از مردم، كه توفيق مجالست‏با اين پيام‏آوران ترقى و تمدن را داشتند همچون كودكانى بودند كه امروزه نيز دور چمدان مسافران ممالك راقيه يا بندرگاههاى اين ممالك در بقيه دنيا، (مكه و مدينه، دوبى، سنگاپور ...) جمع مى‏شوند تا آخرين اسباب‏بازيها، رباتها و ديگر نشانه‏هاى پيشرفت را كه از جعبه شعبده آنها بيرون مى‏آيد تماشا كنند.

مسافران ديار فرنگ، حسب عمق بينش و اطلاعاتشان پس از ابتدايى‏ترين سوغات و رهيافت‏خود كه عبارت بود از دستاوردهاى باصطلاح علمى آن ديار كه آن را از طريق اين نوع كالاها نشان مى‏دادند، مبهوت دو پيشرفت ديگر غربيان نيز بودند. البته اين عرصه‏ها را نمى‏توانستند با ارائه كالاهاى ذيربط معرفى كنند، بلكه به هنگام بيان و تشريح عجايب و مشاهدات محيرالعقول خود براى ديگران، از آن سخن مى‏گفتند. دومين سوغات آنان نحوه متفاوت اداره امور جامعه و رابطه مردم با حاكمان خود بود. سخن گفتن از وجود «قانون‏»، مجلس قانونگذارى و احيانا انتخاب نماينده مجلس و رهبر حكومت از طريق انتخابات براى كسانى كه آنچه ديده بودند، «فرمان ملوكانه‏» بود و «اراده سلطان‏» و سخط ميرغضب يا صله و بخشش شاهانه ، بديهى است اينگونه سوغاتها، دست كمى از كالسكه دودى نداشت و اشتياق به داشتن آن نمى‏توانست ملال‏انگيز باشد.

اما براى عده‏اى كه با دقت‏بيشتر به مناسبات آن ديار نگريسته و تحولات فرهنگى - اجتماعى آن را با عمق بيشترى دريافت كرده بودند، سوغات سومى نيز مطرح بود و آن عاملى اساسى بود كه به زعم آنان موجد و موجب همه اين تحولات بود و آن به زير كشيدن خدا از اريكه خدايى و پشت كردن به مجموعه آن چيزى بود كه به نام دين و حكم خدا از طريق كليسا و كشيشان، قرنها بر عالميان ديكته و اعمال شده بود.

انسان و عالم غربى از طريق دست كشيدن از دين در مفهوم كليسايى آن به علم رسيده بود و حاكميت انسان بر سرنوشت‏خويش را با نفى سلطه پاپ و كليسا كه به نام دين و از جانب خدا، حكومت مطلقه خود را توجيه كرده بودند به دست آورده بود و اگر از قانون و مجلس قانونگذارى و رهبران انتخابى دم مى‏زد همه اينها را مرهون رهايى از قيد بندگى خداى كليسا و نمايندگان زمينى وى مى‏دانست. عده‏اى از مرتبطين غرب كه در مقايسه با ديگران فرصت و تامل بيشترى داشتند، اين وجه از سوغات آن ديار را نيز اخذ كرده بودند، بدون آنكه بتوانند به سابقه تاريخى آن ديار و شرايط ويژه‏اى كه آن وضعيت را موجب شده بود بينديشند. اينان پس از بازگشت‏به ايران، با نگاهى سطحى به موضعى كه احيانا مدافعان دين در مواجهه با اين مدعيان ضد دين اتخاذ مى‏كردند، جنگ علم و دين و عالم و كشيش را عينا در جامعه خودمان نيز جارى و سارى مى‏يافتند و اين دريافت در يك دور تشديدكننده، تقابل آنان با مدافعان دين را بيشتر مى‏كرد. ولى اين نزاع از نظر تاريخى عملا به سود متجددين پيش مى‏رفت و جبهه دين باوران تا مدتها سنگر به سنگر عقب‏نشينى مى‏كرد يا مواضع منفعلانه‏اى اتخاذ مى‏كرد كه نهايتا به واگذارى ميدان به رقيب منتهى مى‏شد.

بديهى است در آن شرايط كه مظاهر فريبنده تجدد چشمها را خيره كرده بود، و مناديان اسلام نوعا جز چشم فرو بستن از اين مظاهر و نفى و تحريم منفعلانه آنها موضعى ديگر اتخاذ نكرده بودند; دور از انتظار نبود كه موج اقبال به اين انديشه‏هاى وارداتى به نحوى فزاينده سنگرها را فتح كند و هنگامى كه حاكميت دست‏نشانده و خشنى چون رضاخان را نيز در مسير خود، همراه بيابد، مغرورانه به پيش بتازد. شايد بتوان گفت اين جريان، بويژه پس از موضع‏گيريهايى كه بخشى از نيروهاى دين‏مدار و مشروعه‏خواه، در حوادث سالهاى پس از نهضت مشروطيت از خود بروز دادند و به علت نگرانى عظيمى كه از ناحيه تجددگرايان احساس نمودند، بخشى از مشروعه خواهان عملا به نوعى در موضع دفاع از استبداد قرار گرفتند، اين غرب‏گرايان بهانه نظرى مناسبى براى نشان دادن همسويى استبداد و دين‏گرايان به دست آوردند و مواضع ضد دينى خود را با سهولت نظرى بيشترى تعقيب كردند و سرانجام، خود مدافع و توجيه كننده و حتى مباشر خشن‏ترين نوع استبداد يعنى استبداد رضاخانى شدند.

عوامل كاهش جاذبه‏هاى تجددگرايى

با عنايت‏به آنچه در صفحات گذشته آمد، ورود جريان تجددگرايى به ايران، لااقل در مراحل آغازين، با زمينه‏هاى نسبتا مساعدى همراه بود و موانع موجود بر سر راه آن از كفايت لازم براى مقابله مؤثر با تجددگرايى برخوردار نبودند. اين جريان هر چند در دوره رضاخان و محمدرضا به حمايت دربار مستظهر بود و اربابان خارجى نيز بى‏دريغ در جهت‏بسط قدرت و نفوذ آنها مددكارشان بودند ولى به دلايلى كه شرح خواهيم داد، تجددگرايى بتدريج جاذبه‏هاى اوليه خود را از دست داد. عمده‏ترين عوامل مؤثر در اين فرايند را به شرح زير مى‏توان برشمرد:

1- اولين عامل، ضعفها و كاستيهايى بود كه اين انديشه در زادگاه خود يعنى غرب با آن مواجه شد و آن ظهور مقوله بى‏عدالتى و استثمار خشن حاصل از نظامهاى اقتصادى ليبرال در جوامع سرمايه‏دارى غرب بود. ليبراليسم كلاسيك در غرب موجد عريان‏ترين شكل استثمار و بهره‏كشى از كارگران توسط بورژوازى نوپا و صنعتى شده بود و اذهان حق‏طلب و آرمانخواهى كه انديشه‏هاى ليبرال اروپاى پس از رنسانس را شاهراه فلاح و سعادت بشريت پنداشته بودند، خود را با سراب سرمايه‏دارى مواجه ديدند. اينان بخوبى دريافتند كه حاصل «علم و آزادى‏» انديشه‏هاى ليبراليستى، آزادى و قدرت سرمايه‏داران براى غارت هر چه بيشتر دستمزد كارگران فقير شده بود و اين وضعيت‏خوشايند طبع آنان نبود، از همين جا بود كه در بطن نظام سرمايه‏دارى غرب و بر عليه آن، انديشه‏هاى سوسياليستى براى مقابله با استثمار موجود در نظامهاى ليبرال جوانه زد.

2- علاوه بر استثمار به عنوان نتيجه سازوكار داخلى اقتصاد سرمايه‏دارى كه در بند فوق به آن اشاره شد، تمدن بورژوازى غرب در ارتباط با ساير نقاط جهان نيز يكى از ناخوشايندترين تجارب تاريخ بشرى را به عرصه نمايش گذاشت. استعمار خشن و عريان بخش اعظم نقاط جهان، توسط كشورهاى اروپايى و غارت منابع مالى، طبيعى و انسانى و حتى برده‏گيرى و اسارت ميليونها انسان محروم و زجر كشيده از سرتاسر آفريقا و بسيارى از مناطق آسيا و امريكا، تصويرى بسيار رسواگر از ماهيت درونى و پيامدهاى خسارت بار تمدن بورژوازى و پشتوانه‏هاى انديشه‏اى آن به نمايش گذاشت و اذهان جستجوگر و چشمان بصير را با ترديدهاى بسيار جدى در خصوص حقانيت و اعتبار آن انديشه‏ها مواجه ساخت.

3- انديشه‏وران ايرانى، علاوه بر دو عامل مذكور واقعيت ملموس ديگرى را نيز در برابر چشم خود داشتند كه تجدد و مدرنيسم منبعث از غرب را با چالشهاى جدى مواجه ساخت. عملكرد مدافعان تجدد و حاكميتهاى دست نشانده‏اى چون پهلوى اول و دوم كه هر دو از طريق كودتاهاى طراحى شده توسط رژيمهاى سياسى مدعى آزادى و دموكراسى يعنى انگليس و امريكا بر جامعه ايران مسلط شده بودند و خشن‏ترين ديكتاتوريها و نظامهاى استبدادى را تحت لواى تجدد و با حمايت و مباشرت روشنفكران مدعى آزادى و مدافع ترقى اعمال كرده بودند، جايى براى كمترين خوش‏بينى و تداوم جلوه‏هاى اوليه اين انديشه‏هاى وارداتى باقى نگذاشت.

اين سه عامل در مجموع آنچنان روشنگريهايى به وجود آورد كه نقاب پرزرق و برق و فريبنده را از چهره ايده‏ها و انديشه‏هاى منتسب به ليبراليسم كلاسيك غرب در ايران برداشت، و طى دهه‏هاى پايانى عمر رژيم شاه ديگر كمتر كسى بود كه در حال و هواى خوش‏بينى منورالفكرهاى اوليه باقى‏مانده باشد و بالطبع، ديگر آن ايده‏ها براى ژرف‏انديشان و صاحبان بصيرت، متاعى كاملا رنگ باخته بود كه حقيقت را بر نمى‏تافت و جستجو براى يافتن ايده‏هاى جديد آغاز شده بود.

ب: سوسياليسم

دومين جريان فكرى كه پس از تولد آن در غرب، همچون طوفانى سهمگين، اقصى نقاط عالم را در نورديد و با شتاب و رشدى چشمگير و فزاينده به صورت اصليترين رقيب انديشه‏هاى ليبراليستى خود را عرضه كرد سوسياليسم بود. اين انديشه كه در حقيقت واكنش فعال براى مقابله با بنيادى‏ترين ضعف و پيامد دستگاه فكرى ليبراليسم كلاسيك، يعنى «استثمار و بى‏عدالتى‏»، بود، «عدالت‏» را شعار اصلى خود اعلام كرده بود. سوسياليسم كه عمدتا از طريق آثار و انديشه‏هاى جذاب ماركس و انگلس به عنوان انديشه‏اى نوپا و پويا عرضه شده بود، علم گرايى و پوزيتيويسم را در قالب ظاهرا شكيل «فلسفه علمى‏» عرضه مى‏داشت و «آزادى حقيقى‏» را در پرتو رهايى انسان از نظامهاى طبقاتى وعده مى‏داد. نظامى كه در آن «عدالت‏» معرف و مقوم آزادى است. ماركسيسم در رابطه با مذهب نيز يك گام فراتر از ليبراليسم برداشته بود، چرا كه اگر ليبراليسم در رابطه با مذهب، سكولاريسم يا خانه‏نشينى مذهب و عدم مداخله آن در امور اجتماعى را مطرح كرده بود، ماركسيسم، مذهب را عامل توجيه نظام طبقاتى و افيون توده‏ها معرفى كرد، و مذهب خانه‏نشين را نيز مزاحم آگاهى طبقاتى طبقه كارگر به حساب آورد.

به هر حال اين انديشه كه يكى از بنيادى‏ترين آرمانها و آرزوهاى ديرينه و فطرى بشر يعنى «عدالت‏» را شعار خود ساخته بود و در شرايطى كه «استثمار و استعمار» كريه‏ترين جلوه‏هاى بى‏عدالتى برخاسته از نظام سرمايه‏دارى غرب را در برابر جهانيان به تماشا گذاشته بود، همچون آب گوارا و خنكى مى‏نمود كه به بشريت‏سرگردان و خسته از سراب، در كوير سرمايه‏دارى عرضه شده بود. بويژه اگر پشتكار و توانمنديهاى نظرى ارائه‏كنندگان اين انديشه و پشتوانه سياسى - اجتماعى ناشى از توفيق لنين در برپايى نظامى سياسى مبتنى بر آن ايدئولوژى را در نظر گيريم، جذابيت آن را بهتر در مى‏يابيم. علاوه بر تاكيد بر آرمان عدالتخواهى كه نقطه مقابل، «استثمار» در نظام سرمايه‏دارى بود، ماركسيسم براى مردم بسيارى از نقاط ديگر دنيا كه اسير مناسبات استعمارى شده بودند، حاوى پيام يا ادعاى ارزشمند ديگرى نيز بود و آن شعار «جهان وطنى‏» يا (Comintern) بود. نفى روابط استعمارى و طرح شعار دفاع از خلقهاى محروم و حمايت از نهضتهاى رهايى‏بخش، جاذبه‏هاى عدالت‏خواهانه اين ايدئولوژى را مضاعف مى‏كرد.

با عنايت‏به اين ملاحظات است كه تاريخ جهان در هفت دهه اول قرن حاضر، روايتگر روند رشد شتابان و گسترش اين انديشه بود كه طى كمتر از 50 سال به رقيب اصلى حوزه انديشه‏اى و سياسى دنياى سرمايه‏دارى مبدل شد. در ايران نيز همزمان با شروع دوره حاكميت رضاخان، حضور جسته و گريخته اين انديشه را شاهديم و از سال 1315 ظهور سياسى جدى‏تر آن را در قالب گروه‏53 نفره تقى‏ارانى به خاطر داريم.

در دهه 20، از دو سو شاهد روند رشد و حضور اين انديشه در ايران هستيم، در مناطق شمال و بويژه آذربايجان، هواداران اين انديشه، تا حد تشكيل دولت‏خود مختار يا مستقل پيش رفتند و در تهران و ساير نقاط نيز حزب توده به يكى از پر سروصداترين تشكيلات حزبى مبدل شد و نشريات رسمى و غيررسمى مرتبط با انديشه‏هاى ماركسيستى، موج آفرين صحنه‏هاى فرهنگى - انديشه‏اى كشور شدند و بسيارى از اذهان و ظرفيتهاى فكرى كشور را تحت تاثير خود قرار دادند و ماركسيسم و انديشه‏هاى سوسياليستى به يكى از پرجاذبه‏ترين جريانهاى فكرى سياسى كشور تبديل شد (4) . البته توفيق اين جريان فكرى در سطوح روشنفكرى به مراتب بيشتر از توفيق آن در توده مردم بود و تعارض بنيانهاى فكرى - اعتقادى ماركسيسم با مذهب و فرهنگ توده مردم، مانع از توفيق همه جانبه آن در اين عرصه بود.

فرايند افول ستاره اقبال سوسياليسم

شايد بتوان گفت‏سوسياليسم در تعبير ماركسيسم - لنينيسمى آن به همان سرعت اعجاب‏انگيزى كه رشد كرده بود، سراشيبى سقوط را نيز طى كرد. ما بدون آنكه بخواهيم، ساده‏انگارانه، فروپاشى اتحاد جماهير شوروى را با مرگ ماركسيسم به عنوان يك دستگاه انديشه‏اى يكى انگاريم، ولى قطعا مى‏توان گفت دوران اقبال و فروزندگى آن به سر آمده است.عوامل چندى در اين فرايند دخالت داشته‏اند كه اجمالا به آنها اشاره مى‏كنيم:

1- سوسياليسم اين اقبال را داشت كه توانست‏به سرعت تا حد ايدئولوژى يك حكومت نوپا و برخاسته از انقلاب اجتماعى صعود نمايد، ولى همين عامل كه البته فرصتهاى زيادى براى تبليغ و اشاعه همين ايدئولوژى رانيز در اختيار آن گذاشت، تبديل به يك عامل بازدارنده شد. چرا كه كليه عملكردها و اقدامات اين حكومت‏به حساب ماهيت اين انديشه ثبت مى‏شد. حكومت‏شوروى بويژه از دوره استالين به بعد، تصويرى خشن و پرخفقان از خود به نمايش گذاشت كه با بزرگ‏نمايى و تبليغات اردوگاه مقابل، دستاورد اين ايدئولوژى را كريه و غير قابل دفاع نمود. اين خشونتها كه بتدريج‏با توجيه نظرى مفهوم ديكتاتورى پرولتاريا نيز همراه شده بود، مؤيد اين نكته بود كه در بهترين فرض، اين نظام انديشه‏اى، «عدالت‏» را به بهاى آزادى ارائه مى‏كند و جوامع براى به دست آوردن عدالت، بايد از آزادى چشم بپوشند. اين بهاى سنگينى بود كه پرداخت آن براى اهل تامل و انديشه‏ورز به سهولت ممكن نبود، بويژه آنكه نشانه‏هاى فراوانى در دست‏بود، كه آزاديهاى از دست رفته، عدالت‏حقيقى نيز به بار نياورده است و بى‏عدالتيهاى مشهود در امتيازات مقامات حزبى و حكومتى در نظام شوروى با امتيازات طبقه حاكم در نظام سرمايه‏دارى، لااقل از بعضى جهات برابرى مى‏كرد.

2- علاوه بر ضد تبليغى كه در عملكرد نظام شوروى نهفته بود و آرمان آزادى را به مسلخ برده بود، پس از جنگ جهانى دوم، مساله تقسيم حوزه نفوذ هر يك از دو بلوك و تفاهمهايى كه در اين زمينه بين دو ابرقدرت آن روز به عمل مى‏آمد، شعار جهان وطنى ماركسيسم را نيز با خدشه‏هاى جدى مواجه كرد و بسيارى از آزاديخواهان و ناظران هوشمند، شاهد اين مساله بودند كه منافع استراتژيك و حياتى اتحاد جماهير شوروى، در موارد متعدد، منافع خلقهاى محروم را تحت الشعاع خود قرار مى‏داد.

3- اين دو مساله از ديد صاحبان بصيرت در ايران نيز مغفول نماند. بويژه آنكه عملكرد حزب توده، نمونه‏هاى بومى اين كاستيها را نيز بوضوح نشان مى‏داد. ايرانيان فهيم شاهد بودند كه در ماجراى نهضت ملى شدن صنعت نفت، توده‏ايها به جاى دفاع از حقوق ملى، از اعطاى امتياز نفت‏شمال به شوروى دفاع مى‏كردند و از امكانات و تشكيلات خود به نحو مؤثر در مقابله با دشمنان نهضت استفاده نكردند و در نهضت 15 خرداد 42 نيز رژيم شوروى، به اميد دريافت‏سهم خود از امتيازات اعطايى رژيم شاه، همصدا با رژيم شاه مقاومت مردم را ارتجاع سياه ناميد و از آن به عنوان تلاش ايادى فئودالهاى متضرر شده از اصلاحات ارضى مترقى شاه ياد كرد. (5)

اينگونه عملكردها همراه با توبه‏نامه‏ها و مواضع سازشكارانه‏اى كه برخى ماركسيستهاى قديمى در مورد رژيم شاه اتخاذ كردند، آنچنان وجهه و اعتبار ماركسيسم از نوع توده‏اى و روسى آن را از بين برد كه در دو دهه آخر عمر رژيم شاه ماركسيسم انقلابى، عمدتا الگوى نظرى و عملى خود را در ساير قلمروهاى اين انديشه جستجو مى‏كرد و مثلا ماركسيسم چينى و كوبايى بر نوع توده‏اى و روسى آن برترى يافته بود. اين حوزه متاخر ماركسيستى نيز از آسيب پيامدهاى ماهوى آموزه‏هاى آن در امان نماند و اتفاقات خشن و بيرحمانه‏اى كه تحت عنوان تصفيه‏هاى درون گروهى - متعاقب تغيير مواضع ايدئولوژيك توسط جناح ماركسيست‏شده سازمان مجاهدين خلق كه در حال مبارزه زيرزمينى و مسلحانه عليه رژيم شاه بود - به وقوع پيوست‏يك‏بار ديگر، حاكى از آن بود كه رفتارهاى استالينيستى، گويا جزئى اجتناب‏ناپذير از آموزه‏هاى اين ايدئولوژى است.

به هر حال مجموعه اين رخدادها و چالشهاى نظرى مربوط به آن، لااقل در دهه‏هاى آخر عمر رژيم شاه، ماركسيسم و انديشه‏هاى سوسياليستى را در منظر حقيقت‏طلبان، از وجاهت قبلى و اوليه انداخت و راه را براى جستجو و تامل در ساير ايدئولوژيها و نحله‏ها هموارتر كرد.

ج: ناسيوناليسم

همچنان كه در بررسى عوامل كاهش جاذبه‏هاى تجددگرايى اشاره گرديد، ظهور نتايج و پيامدهاى استعمارى عملكرد غرب سرمايه‏دارى كه به لطمات عظيم در منابع مادى، طبيعى و انسانى و حتى فرهنگى بخش عظيمى از جهان منجر شد، بسيارى از صاحبنظرانى را كه نمى‏توانستند نسبت‏به اين پيامدها بى‏تفاوت باشند به تامل واداشت و اصل دفاع از هويت ملى و تاكيد بر منافع و حقوق پايمال شده اقوام و گروههاى انسانى توسط قدرتهاى مسلط و بيگانه، مورد توجه قرار گرفت. اين فكر بتدريج در هيات ناسيوناليسم يا دفاع از منافع ملى در مقابل بيگانه، موضوعيت‏يافت.

لازم است اشاره كنيم كه هر چند اين انديشه مى‏توانست عليه تهاجم و سلطه استعمارى قدرتهاى غربى به كار گرفته شود ولى از جهت ديگر، اين انديشه در خدمت آن قدرتها بود و خود آنها مروج و مؤيد آن بودند. قدرتهاى غربى در مسير اقدامات سلطه‏طلبانه و استعمارى خود هر جا با حكومتها و امپراتوريهاى قدرتمندى مواجه مى‏شدند كه وجود آنها مانع منافعشان بود، از حربه ناسيوناليسم براى ايجاد تنش و تهييج قوميتها و گروههاى نژادى، زبانى و مذهبى موجود در قلمرو آن قدرت و ساز كردن نغمه استقلال طلبى آن قوميتها عليه حكومت مركزى سود مى‏جستند. بارزترين مصداق اين عملكرد، اقداماتى بود كه منجر به فروپاشى دولت عثمانى و ايجاد حكومتهاى دست نشانده ريز و درشتى شد كه بستر مناسب براى انعقاد نطفه رژيم اشغالگر قدس را فراهم كرد.

اوج حضور فعال اين انديشه را در دو دهه پس از جنگ دوم جهانى شاهد بوديم كه با موجى از نهضتها و حركتهاى استقلال‏طلبانه كه عمدتا متاثر از ايده‏هاى ناسيوناليستى بود همراه گرديد و پيامد سياسى - اجتماعى آن، به سر آمدن عمر دوران استعمار كلاسيك و كوتاه شدن ظاهرى دست قدرتهاى بيگانه از مقدرات بسيارى از كشورهايى بود كه در پى اين نهضتها، استقلال خود را به دست آوردند. هر چند متاسفانه اين احساس پيروزى در بسيارى از موارد ديرى نپاييد و سلطه‏هاى پنهان و عميق‏تر در اشكال جديد آن (استعمار نو) ادامه يافت.

دهه بعد از شهريور 20 و رخدادهايى كه تحت عنوان نهضت ملى شدن صنعت نفت در ايران شاهد بوديم، نمونه ايرانى معرف اين جريان انديشه‏اى بود. به هر حال اين انديشه نيز طى چندين دهه به عنوان يكى از جريانهاى فكرى پرجاذبه، بسيارى از افراد و شخصيتهاى اصلاح‏طلب و ضدبيگانه را به سوى خود جذب نمود و توفيقهاى مراحل اوليه آن، چشم‏انداز نويد بخشى ارائه داده بود، ولى بتدريج، كاستيها و ناكارآمدى آن بر اهل نظر روشن شد.

ژرف‏انديشان بتدريج‏با اين واقعيت ملموس مواجه شدند كه ناسيوناليسم، حداكثر، ايدئولوژى موفق براى مرحله مبارزه با بيگانه است ولى در مورد نحوه اداره امور جامعه و تنظيم روابط اجتماعى، فاقد دستگاه فكرى و بنيانهاى نظرى لازم است. در عمل بسيارى از انقلابيون و رهبران نهضتهاى رهايى‏بخش، پس از توفيقات اوليه، براى اداره جامعه خود، دستورالعملهايى برآمده از ناسيوناليسم در اختيار نداشتند و ناچار دست تمنا به سوى نظامهاى فكرى ديگرى كه فرا رويشان بود دراز كردند. تبعيت از راهكارهاى ليبراليستى يا سوسياليستى و بعضا تلفيقى از آن دو مسير اجتناب‏ناپذيرى بود كه سوابق و گرايش فكرى آن رهبران و احتمالا رقابتهاى درونى و بعضا دسيسه‏هاى آشكار و پنهان دستهاى بيگانه، شقوقى از آن را به كشورهاى تاره استقلال يافته تحميل نمود و مردم و رهبران آن كشورها را بتدريج در درون يكى از دو بلوك نظام استعمارى جديدى كه نظام دو قطبى آن دوران معرف آن بود وارد كرد و سراب بودن ناسيوناليسم را براهل نظر اثبات نمود.

در ايران نيز ياس و سرخوردگى ناشى از شكست نهضت ملى و مواضع منفعلانه هواداران و رهبران سياسى - انديشه‏اى آن، طى دوران 20 ساله بعد از كودتاى امريكايى سال 1332، شادابى و طراوت لازم را از انديشه‏هاى ملى‏گرايانه زدود، به گونه‏اى كه در رقابتهاى ايدئولوژيك دهه 50، اين انديشه قادر به جذب نيروى جديد نبود و معدود عناصر بازمانده از دهه‏هاى گذشته، بسيار كم تحرك‏تر از جريانهاى رقيب، حضورى كمرنگ و محتاطانه داشتند.

در شرايطى كه انديشه‏هاى سه‏گانه مذكور، با بن‏بستها و تنگناهاى نظرى و نيز عدم توفيق در عملكرد مواجه بودند، اسلام در هيات جديد خود كه بتدريج‏با توجه به مسائل و موضوعات روز و مبتلابه جامعه اسلامى، به نحوى فزاينده، مدعى راه‏حلهاى بديع و اصيل بود، قدم به عرصه رقابت‏با انديشه‏هاى وارداتى گذاشت و نهايتا توانست‏به‏صورت مدعى پيروز اين ميدان، انقلاب اسلامى ايران را به عنوان يكى از بديعترين و مردمى‏ترين انقلابهاى اجتماعى دوران معاصر، در معرض تماشاى جهانيان بگذارد. انقلابى كه اكثر تحليل‏گران، به وجهه ايدئولوژيك آن معترف بوده و نقش بنيادين آموزه‏هاى اعتقادى و دينى را در تحقق آن غيرقابل انكار مى‏دانند. در صفحات آينده، مراحل تكوين اين برداشت جديد از اسلام را تشريح خواهيم نمود.

مراحل تكوين ايدئولوژى انقلاب

1- نفى تعارض علم و دين: همچنان كه قبلا اشاره شد انديشه‏هاى تجددگرايانه در درجه اول، با استناد به دانش و علوم جديد غربى و دستاوردهاى عينى آن عرضه مى‏شد و بخش عمده متوليان دين و فرهنگ اسلامى در آن مقطع، بر اساس دل‏نگرانيهاى جدى كه از مقاصد و انگيزه‏هاى بيگانگان داشتند، منفعلانه، اين علوم و دانشها را نيز نفى مى‏كردند. (6) اين موضع، عملا تعارض علم و دين را كه ريشه در شرايط تاريخى غرب داشت، در ايران نيز دامن مى‏زد. به طورى كه نسل اول و دوم تحصيلكرده‏هاى جديد، عمدتا كسانى بودند كه از طريق ناديده انگاشتن مواضع تحريمى مدافعان دين، به تحصيلات جديد روى آورده بودند ودر حقيقت، علم را به قيمت وداع با دين به دست آورده بودند.

اما بتدريج اين وضعيت دگرگون شد و افراد و عناصر متدين، با حفظ اعتقاد و دلبستگى به باورهاى دينى، رويكرد ثبت‏به اخذ دانشهاى جديد را آغاز كردند. اين جريان كه با ورود بعضى روحانيون به جرگه مؤسسين مدارس جديد، روند آن گسترش يافت، منجر به پيدايش اولين نسل تحصيلكرده‏هاى جديد شد كه ضمن احترام به احكام شريعت اسلام و باورهاى آن، از علوم و دانشهاى جديد نيز بهره داشتند و نفس حضورشان در مراكز علمى، طلسم تعارض علم و دين را شكست. از نظر تاريخى، اين رخداد عمدتا در دهه 20 جلوه‏هاى عينى خود را به نمايش گذاشت. حضور تعداد اندكى از فارغ التحصيلان خارج كشور در محيط دانشگاه و در كسوت استادى دانشگاه در حالى كه اعتقاد و جسارت آن را داشتند كه شجاعانه در آن محيط خود را نمازخوان نشان دهند، اولين جوانه‏هاى نورس اين امر بود و تاسيس مدارس اسلامى كه در آن ضمن آموزش علوم و دانشهاى جديد و به كارگيرى شيوه‏هاى جديد تعليم و تربيت، براى تربيت دينى و تعميق انديشه‏هاى مذهبى و اسلامى نيز برنامه‏ريزى شده بود، اين فرايند را وارد مرحله نهادى شده و رشد يابنده‏اى نمود. (7)